This book aims to demonstrate how the oral tradition works through tracing the presence and use of late antique motifs in Yezidi mythology.
Yezidis are a Kurdish religious minority of a few hundred thousand souls, living mainly in Northern Iraq, as well as Syria, Turkey and the Caucasus. Yazidi...
نویسنده: یزدان صفایی
کورش دوم، همواره نزد تاریخنگاران به عنوان پادشاهی که با شاهان شکست خورده، به مهربانی و بزرگواری رفتار میکرده است، شهره و نامور بوده است. این شهرت و آوازهی کورش، هرچند که باید برخاسته از واقعیتِ ذاتی او بوده باشد اما گاهی به صورت افراطی در نظر مورخان کلاسیک، آب و تاب داده شده است تا جایی که به شاه مغلوب، مقام شگفتانگیزی چون مشاور و اندرزگرِ کورش نسبت داده شده است. در این مقاله، تلاشِ نگارنده بر کشف و جستجوی علت و خاستگاه مقام والای کرزوس نزد کورش در نظر مورخان بوده است.
هرودوت پس از روایت نبرد دولت لیدی در برابر پارسیها و فتح سارد، در قالب داستانی طولانی و کشدار، از احترام بالای کرزوس نزد کورش پس از شکست در برابر پارسیها، سخن میگوید. بدین صورت که کرزوس سخنان حکیمانهای ابراز میکند و این سخنان نزد کورش بسیار پسندیده مینماید. و همین نیز مایهی نجات او و برکشیدناش به عنوان مشاور پادشاه هخامنشی میشود. (هرودوت، کتاب یکم، بندهای ۷۶ تا ۹۰)
در منابع یونانی، کرزوس نزد کورش مقام مشاور پیدا میکند. تاجاییکه هنگام شورش پاکتییس -مسئول رسیدگی به امور گنجینههای کرزوس- علیه کورش، کرزوس مورد مشورت کورش قرار میگیرد و کورش از پیشنهادی که او در این باره ارائه میدهد، استقبال میکند. (هرودوت، کتاب یکم، بندهای ۱۵۴ و ۱۵۵.) برخی از مورخان معاصر نیز کرزوس را اندرزگر بزرگ شاه نامیدهاند. (اومستد، ۱۳۸۰: ۵۵) هر چند که گزنفون، کرزوس را تنها در مقام همصحبت کورش قرار میدهد. (گزنفون، کتاب هفتم، فصل دوم، ص ۲۰۵)
اما در جایگاهِ نقد این روایت یونانی، باید خاطرنشان کرد که داستان هرودوت دربارهی چگونگی ارج و قرب یافتن کرزوس نزد کورش، به اندازهای خیالپردازانه و دارای الگوهای داستانی-هیجانی است که نگارنده را مطمئن میسازد که منبع روایت هرودوت، گفتههای افسانهای-اسطورهای رایج میان مردم لیدی بوده است. اما چنین روایتهایی از کجا سرچشمه میگیرند؟ آیا میتوان پیشینهای تاریخی برای علت به وجود آمدن داستانهای ستایشآمیز از کرزوس توسط مردم لیدی، یافت؟ و اگر آری، آن چیست؟
طبق گزارش هرودوت، کرزوس دو پسر داشت، یکی از آن دو کر و لال بود، در حالیکه دیگری از بسیاری لحاظ از جوانان همسن خود پیش بود. این پسر آتیس نام داشت. آتیس که فرزند خوشرو و نیکرفتاری، برای پدر بود، در جوانی بر اثر حادثهای جان خود را از دست میدهد. این فرزند به اندازهای برای کرزوس عزیز بود که دو سال در مرگ او به سوگ نشسته بود. (هرودوت، کتاب یکم، بندهای ۳۴ تا ۴۶.). داشتن فرزند برای کرزوس اهمیت بهسزایی داشته است تا جاییکه او یکبار از معبد آپولون میپرسد که آیا صاحب فرزندی خواهد شد یا خیر؟ و هنگامیکه پاسخی نمیشنود ضمن قربانی کردن و پرداخت مبلغ هنگفتی از هاتف معبد میپرسد که برای داشتن فرزند چه تدابیری باید بیندیشد؟ (گزنفون، کتاب هفتم، فصل دوم، ص ۲۰۴)
احتمالاً نقص فرزند دیگر علت عزیزتر شدنِ آتیس ، بوده است و همین عزیز بودنِ فرزند نزد شاه سارد، میتوانسته پس از مرگاش تأثیر عمیقی بر شخص کرزوس بگذارد. بدون شک از دست رفتن شاهزادهی جوان که میتوانست پس از شاه، بر مردم لیدی حکومت کند، در ذهن لیدیها تأثیر به سزایی گذاشته است و خاطره و یاد پسرِ جوان شاه، با ورود کورش پیروز -که کرزوس را زنده نگه میدارد- درهممیآمیزد و در روایتهای شفاهی میان لیدیها، کورش به عنوان فردی که به نوعی جانشین کرزوس، و مورد مشورت او قرار گرفته است، نقشِ پسر و جانشینِ از دست رفتهی کرزوس را به خود میگیرد.
میدانیم که ویژگی حکومت کورش، پذیرفته شدن از سوی ملل مغلوب با رضایت خاطر خودشان بوده است. (دیودور کتاب نهم، ۲۴. بریان، ۱۳۷۹: ۱۲۳) و در مورد مردم لیدی، این پذیرفته شدن، احتمالاً به دلیل تجسم پسر کرزوس در قالب کورش بوده است.
در بررسی رفتار کورش با کرزوس، یک احتمال آن است که کرزوس توسط کورش کشته شده باشد.
در سالنامهی نبونید، طی گزارشهای سال نهم (۵۴۷ پ. م) ضمن گزارش لشکرکشی کورش به کشوری که نامش به صورت ناقص آمده: «لو…» اشاره شده که شاه آن کشور به دستور او کشته شده است. (Oppenheim، ۱۹۶۹: ۲۶۵-۳۱۷)
اگر نام این کشور را که ناقص به ما رسیده است، لودیه (=لیدیه) فرض کنیم، دلیل دیگری بر اختراعی بودنِ نقش مشاوری کرزوس خواهد بود چرا که در این صورت، کرزوس پیش از آنکه فرصتی داشته باشد که به کورش پند و اندرز بدهد، به دستور او کشته شده است. اما نگارنده چندان اصراری بر این خوانش، و نتیجهی حاصل از آن ندارد و بر اساس پژوهشهای تازهتر با این احتمال موافق نیست چرا که این پژوهشها خوانش جدیدی از این واژه و نتیجهگیری دقیقتری ارانه میدهند:
بر خلاف دیدگاه رایج حرف اول نمیتواند «Lu» خوانده شود که نیازمند این است که به صورت[ Lu [ud-di خوانده شود تا از آن لیدیه گرفته شود. تطبیق دستخطها نشان میدهد بدون شک، آن کاراکتر حرف «Ú» را نشان میدهد و تنها بازسازی ممکن [ŭ- [raš-ṭu – اورارتو- است. یعنی بر اساس سالنامهی نبونید، کورش، پادشاه اورارتو را از میان برده است و نه کرزوس، پادشاه لیدی را. (Rollinger، ۲۰۰۴: ۵۱-۵۶)
همچنین تصویری وجود دارد که کرزوس را بر روی کومهای از هیزم نشان میدهد که پیکر دومی در حال آتش زدن هیزمها است. این تصویر بر روی گلدانی نقش شده است که اکنون در موزهی لوور پاریس قرار دارد و از ناحیهی ولچی Vulci به دست آمده، مربوط به پانصد پیش از میلاد، است و اثر هنریِ نقاشی به نام موسون Muson است. (همایون: ۱۳۵۵: ۴۳-۴۴.) این تصویر نیز کرزوس، را طوری نشان میدهد که گویی با اراده و خواست خود، قصد آتش زدن خویش را دارد و در نتیجه، جملهی «که شاه آن کشور به دستور او کشته شده است» از «سالنامهی نبونید» نمیتواند اشارهای به کشته شدن کرزوس باشد. . همچنین روایت هرودوت، مبنی بر آماده سازی آتش به دستور کورش (هرودوت، کتاب یکم، بند ۸۶) نمیتواند معتبر باشد. به ویژه که به گفتهی همو پیش از گشودن سارد، کورش از سربازانش خواسته بود که کرزوس نباید آسیب ببیند. (هردودت، کتاب یکم، بند ۸۰)
کرزوس نیز موفق به خودکشی نمیشود و به گفتهی کتزیاس در واقع کورش، کرزوس را با احترام پذیرفت و در نزدیکی اکباتان، شهر بزرگ «بارنه» را در اختیار او گذاشت. (خلاصهی تاریخ کتزیاس، کتاب چهارم، بند ۸)
بنابراین، نگارنده، روایت منابع یونانی را مبنی بر اینکه کورش، کرزوس را زنده نگه داشته است، میپذیرد اما ارج و قرب او را نزد کورش تا حدِ یک مشاور برجسته، برگرفته از روایتهای رایج میان لیدیها میداند که آن نیز متأثر از بازآفرینی کورش به عنوان فرزند از دست رفتهی شاه ایشان بوده است.
کتاب نامه
هرودوت،،۱۳۸۳. تاریخ هرودوت. ترجمهی هادی هدایتی.تهران: انتشارات دانشگاه تهران.
هرودوت، ۱۳۸۹. تاریخ هرودوت، ترجمهی مرتضی ثاقب فر. تهران: اساطیر.
گزنفون، ۱۳۸۸. کورش نامه، ترجمهی رضا مشایخی. تهران: علمی و فرهنگی.
فوتیوس، ۱۳۸۰. خلاصهی تاریخ کتزیاس از کورش تا اردشیر، ترجمهی کامیاب خلیلی. تهران: کارنگ.
ا.ت.اومستد. ۱۳۸۰. تاریخ شاهنشاهی هخامنشی، ترجمهی محمد مقدم. تهران: امیرکبیر.
پی یر بریان، ۱۳۷۹.تاری امپراتوری هخامنشیان از کورش تا اسکندر، ترجمهی مهدی سمسار. تهران: زریاب
غلامعلی همایون، ۱۳۵۵. کورش کبیر در آثار هنری اروپاییان. تهران: انتشارات دانشگاه ملی ایران.
Oppenheim, A, Leo. “Babylonian and Assyrian Historical Texts.” In Ancient Near Eastern Texts Relating to the old Testament. Edited by J.B.Pritchard, Princeton University press,1969.
Rollinger, Robert. The Median “Empire” , the End of Urartu and Cyrus’ the Great Campaian in 547 B.C. (Nabonidus Chronicle II 16). In Proceedings of the 1st International Conference on Ancient Cultural Relations Betweens Iran and West Asia, Tehran 2004, in press.
درود
آبانگان فرخنده باد
این شماره را از اینجا دریافت کنید
در این شماره می خوانید
جهان شناخت سومری-اکدی // سورنا فیروزی
تحقیقی پیرامون رسم «ساتی» و واژهای «سَتی» // آرش نورآقایی
پاسارگاد: باغهای ایرانی // نگارش کاوه فرخ، ترجمهای حسام الدین شافعیان
انگیزه و خاستگاه مقام اندرزگری کرزوس نزد کورش در نظر مورخان یونانی // یزدان صفایی
شناساندن نسک «شاعر و پهلوان در شاهنامه» // مریم ا. جعفری
نگارش: دکتر کاوه فرخ/ ترجمه: حسام الدین شافعیان/
پاسارگاد مرکز شاهنشاهی کوروش بزرگ بود و در اینجا بود که باغ های ایرانی پا گرفتند. باغ های ایرانی در اساس پروژه ای هخامنشی بودند که سپس با کمک مفهوم بابلی-آشوری باغ بازبینی شده و گسترش یافتند. نتیجه نهایی این گسترش پردیس یا باغ ایرانی بود. عبارت پردیس ریشه ایرانی دارد و اصلا به محوطه های شکار پادشاهان ماد اطلاق می شد.
باغ های ایرانی پاسارگاد برپایه یک سری اصول ریاضی و هندسی طراحی شدند. ۹۰۰ متر کانال برکنده از سنگ آهک ساخته شد تا آب را به سرتاسر باغ برساند. این یک سیستم آبیاری پیچیده بود که کانال های آبی سنگی و خندق هایی باز در آن در نظر گرفته شده بود تا حوضچه های کوچکی که در هر ۱۵ متر باغ تعبیه شده بودند را سیراب کند.
یک نمای کلی از پاسارگاد در زمان کوروش. به آبریزها و کانالهای آب توجه نمایید. آن دو ناحیه مستطیلی باغ هستند.
خود باغ با میوهها و درختان سرو و گلهایی چون گل سرخ، زنبق، یاس و علف آراسته بود. آریان باغ را به صورت «بیشهای از همه انواع درخت … با برکههایی که دربرگیرنده یک محوطه بزرگ از چمن سبز بود» توصیف میکند (Arrian، Expedition of Alexander، VI، ۲۹).
نمایی بازسازی شده از فراز یک باغ ایرانی در پاسارگاد. به کانالهای آب دور تا دور باغ ایرانی توجه نمایید
مجموعه پاسارگاد در واقع محل هم آرایی و همزیستی فنون مهندسی عمران ایران (ماد و پارسی)، آسیای صغیر (مثلا ایونیها) و میانرودانی بود. این مجموعه سرآغاز پروژههای دیگری از جمله شهر-کاخ پرسپولیس و سایر اماکن هخامنشی چون کاخی که به تازگی در تنگه بلاغی کشف شد بود.
به طور قطع باغ ایرانی در دوران ایران پس از اسلام به حیات خود ادامه داد. طراحی عمارت کلاه فرنگی شاه عباس بزرگ (سلطنت: ۱۶۲۹-۱۵۸۸ میلادی) پادشاه دودمان صفوی (۱۷۳۶-۱۵۰۳ میلادی) بر اساس همین باغ است.
میدان نقش جهان در اصفهان (میدان شاه سابق) از دوران صفوی
شهرهای کوچک و روستاهای زیادی در ایران امروزی وجود دارند که باغهایی در خود دارند که از باغهای دوران هخامنشیان الهام گرفتهاند.
باغهای کوروش تاثیر عمیقی در خارج از مرزهای ایران و به ویژه در اروپا داشتند. یونانیان پس از لشکرکشی اسکندر کبیر به ایران و احتمالا دوران سلوکیان از باغهای ایرانی اقتباس کردند. کلمه پارسی «پردیس» به فرهنگ لغات رومیان وارد شد و از آنجا به سایر زبانهای اروپایی راه یافت. یونانیان، رومیان و تمدنهای اروپایی پس از آنها پارکها و باغهایی با الگوی باغ ایرانی ساختند. باغهای خیره کننده ورسای در فرانسه، باغهای عجیب کاخ بلودر اتریش و باغهای بوتچارت ویکتوریای کانادا ممکن است هرگز وجود نمیداشتند اگر باغهای کوروش در پاسارگاد نبودند. حتی کتاب مقدس یهودیان نیز کلمه «پارادایز» (بهشت) را از واژه پارسی «پردیس» اقتباس کرده است.
باغهای کاخ ورسای در فرانسه
تاثیر باغهای ایرانی در شرق دور به ویژه چین و ژاپن مشهود است که احتمالا به لطف مهاجرت پناهندگان ساسانی به چین پس از سقوط شاهنشاهی ساسانیان در دهه ۶۵۰ بود، هرچند تاثیر باغهای پیشین چینی را نمیتوان نادیده گرفت.
باغ چینی متأثر از باغ ایرانی است
مهمترین نمونه تاثیر باغهای ایرانی در شبه قاره هند را در کاخ تاج محل که در دوران گورکانیان مغول (۱۷۰۷-۱۵۲۶) ساخته شد میتوان یافت.
بنای تاج محل در ۱۶۴۸ به پایان رسید و میراث جهانی یونسکو است. معمار تاج محل شخصی به نام «استاد عیسی افندی» از شیراز بود. بناها هم ایرانیانی بودند که از سوی پادشاه مغولی شاه جهان و متعاقب درخواست استاد عیسی افندی به محل آورده شدند. سنگ مرمر تاج محل از اصفهان وارد شده بود. خوشنویس هم شخصی به نام «عبدالحق» بود که در سال ۱۶۰۹ از شیراز به هند آمده بود. شاه جهان به خاطر مهارت خیره کننده او به وی لقب «امانت خان» اعطا کرد. یکی دیگر از تاثیرات ایرانی قابل توجه در طراحی باغها و فوارههای محلی دیده میشد. بسیاری از گیاهان باغهای تاج محل مستقیما از ایران وارد شده بودند. عبارت «تاج محل» خود عبارتی پارسی است.
نقش باغ ایرانی (از نوع چارباغ) بر فرش ایرانی
باغ های ایرانی به عنوان میراث جهانی یونسکو
به گزارش خبرگزاریها پروندهٔ ۹ باغ ایرانی که به صورت یک مجموعهٔ واحد برای ثبت در فهرست میراث جهانی یونسکو سال گذشته (۱۳۸۹/۲۰۱۰) به یونسکوارسال شده بود، پس از بازبینی و مطالعه، در سی و پنجمین نشست کمیتهٔ میراث جهانی در پاریس به اتفاق اکثریت آرا و بدون مخالف مورد تایید قرار گرفت و به این ترتیب باغ باستانی پاسارگاد فارس، باغ ارم شیراز، باغ چهل ستون اصفهان، باغ فین کاشان، باغ اکبریهٔ بیرجند خراسان جنوبی، باغ عباس آباد بهشهر مازندران، باغ دولت آباد یزد، باغ پهلوانپور مهریز و باغ شاهزاده ماهان کرمان به عنوان یک اثر واحد تحت عنوان «باغهای ایرانی» در فهرست میراث جهانی سازمان یونسکو به ثبت رسیدند.
باغ ارم شیراز- در تاریخ ۶ تیرماه ۱۳۹۰ در سیوپنجمین اجلاس کمیتهٔ میراث جهانی یونسکو باغ ارم شیراز به همراه هشت باغ دیگر ایرانی در فهرست میراث جهانی ثبت گردید.
گذر زمان باغ ایرانی را نه تنها از پای در نیاورد بلکه آن را جاودان ساخت.
برای مطالعه بیشتر
Chahin, M. (1975). Ararat the ancient kingdom of Armenia. History Today, XXV (6), pp. 418-427.
Farrokh, K. (2007). Shadows in the Desert: Ancient Persia at War. Oxford: Osprey Publishing.
Frye, R.N. (1984). The History of Ancient Iran. Munich, Germany: C.H. Becksche Verlagsbuchhanndlung.
Arberry, A.J. (Ed.) (1953). The Legacy of Persia, Oxford: Clarendon Press.
Stronach, D. (1985). Pasargardae. In I., Gershevitch (Ed.), Cambridge History of Iran: Vol.2 The Median and Achaemenean Periods, Great Britain, Cambridge University Press, pp. 838-855.
نویسنده: یزدان صفایی
رگهی خاصی از زبان اورارتویی در زبان ارمنی وجود داشته و تاکنون نیز بخشی از آن حفظ شده است. [۱] میان زبان اورارتویی و هوریایی خویشاوندی وجود داشته است اما نمیتوان آنها را یکی دانست [۲] قواعد هر دو زبان یکی است. [۳] اگرچه اشتراکات دو زبان هوری و اورارتویی مدت زمان مدیدی است که مشخص گردیده است اما مطالعات و تحقیقاتی که اخیراً صورت گرفته است این سؤال را مطح میکند که آیا خویشاوندی صریح و آشکار این دو زبان با یکدیگر بر پایهی محکم و اصولی بنا گردیده است یا خیر. [۴]
دو زبان اورارتویی و هوری به لحاظ ساختار زبانی در یک رتبهی ساختاری قرار میگیرند به این معنا که در هر دو زبان، ساختارهای پیوندی نه تنها به لحاظ اصول بلکه به لحاظ ساخت پسوندهای مورد استفاده با هم برابرند. [۵] در هنگام صرف اسامی، پسوندهایی که به اسم اضافه میشود در هر دو زبان مشترک است. [۶]
سخن گفتن شاهان اورارتویی در کتیبهها بدین سبک آغاز میگردد: «شاه.. میگوید» این شیوه سخن گفتن را صدها سال بعد در شیوهی سخن گفتن شاهان هخامنشی میبینیم. [۷] این کتیبهها به زبان اورارتویی و آشوری نوشته میشد. [۸]
از روی آثار یافت شده در توپراق قلعه Toprak kala که در نزدیکی شهر وان به دست آمده و به زبان اورارتویی است، در سال ۱۹۰۰ میلادی، صندلچیان Sandalchian دانشمند ارمنی مطالبی دربارهی زبان اورارتویی منتشر کرده است و در آنها یاد آور شده که زبان اورارتویی از ریشهی هند و اروپایی (آریایی) است. [۹]
در سالهای ۱۸۹۳ و ۱۸۹۶ میلادی م. و. نیکولسکی M. V. Nikolski به تفسیرو ترجمهی کلیهی نوشتههای اورارتو که تا آن زمان در اراضی روسیه به دست آمده بود، پرداخت. [۱۰]
زبان اورارتو که در ارمنستان و آذربایجان کنونی به کار میرفته شباهتهایی با سومری دارد. [..] مثلاً Ebar به معنی معبد است همانطور که در سومری «ای» به معنی خانه و معبد است. Ebar از دو جزء e و bar تشکیل میشود. ریشهی بار را با کلمهی باردادن فارسی میتوان قیاس کرد. لقب بعضی بزرگان اورارتو، ساردور بوده که کلمهی فارسی «سردار» را به یاد میآورد. اسامی اورارتو همانند Nairi و اوراتری و آرزانی با اسامی قدیم آریایی مثل نائیریمنا –نریمان- آتری-آتور- ارزه (کشور غربی ایران) و خود اورارتو به Urva نام اوستایی شباهت دارد. زبان ارمنی که از تبار اورارتو (و به قولی تلاقی آن با زبانهای آریایی!) پدید آمده چندان واژه بیگانه و غیرهمریشه ندارد [۱۱].
در جملات ترکیبی برای ساخت فاعل و مفعول از افعال متعدی استفاده میگردد. در زبان اورارتویی، فاعلِ افعال متعدی دارای پسوند s^ و در حالت جمع به صورت as^e است. مفعول جمله نیز با توجه به ریشهی فعل که در حالت جمع پسوند Li میگیرد و یا با توجه به فاعل و اضافه کردن پسوند hi به ریشه ساخته میشود که در حالت جمع به آن پسوند li نیز اضافه میشود. در صرف افعال و به کارگیری فونتیکها و به کار بردن حرف نفی نیز دو زبان اشتراکهایی دارند و تعداد بیشماری واژهی مشترک در هر دو زبان دیده میشود. [۱۲]
در علوم ادبی به طور مکرر این سوال مطرح میگردد که آیا زبان اورارتویی با زبانهای قفقازی خویشاوندی دارد یا خیر در زبانهای قفقازی، ساختارهای تکمیلی زبان، نقش بسیار مهمی دارد و بعضی از ویژگیهایی که در دستور زبان اورارتویی وجود دارد در زبانهای قفقازی نیز دیده میشود. سیستم صرفی زبان اورارتویی بسیار به زبان کارتاولی (یکی از زبانهای قفقازی) شبیه است. و در شکل ظاهری، ریشهها و پسوندهای آن بیشتر به زبان گرجی شبیه است. همچنین تعداد بیشماری از ضمایر و پسایندها در حالتهای فاعلی و ریشهی فعلی مشابه با زبان ایلامی است، ولی هنگامیکه به ساختار زبانهای قفقازی دقت میکنیم، تعداد کمی از لغات آن را مشابهه با زبان اورارتویی مییابیم. اما برای رسیدن به تشابهات میان زبانهای قفقازی و اورارتویی باید بسیار مطالعه و تحقیق کرد و برای اثبات خویشاوندی این زبانها باید فرضیهی علمی ارائه داد. همانگونه که پروفسور گ. پ. دزاوکجان (D. G. Dzaukjan) در سال ۱۹۶۳ در ایروان خویشاوندی بین دو زبان اورارتویی و هند و ژرمنی را در کتاب خود توانست به اثبات برساند. [۱۳]
زبان اورارتویی در مقایسه با زبان آشوری، سادهتر است چرا که در زبان آشوری، بسیاری از واژهها دارای یک یا دو و حداکثر سه مفهوم بیشتر نیستند. بدین جهت میتوان گفت زبان اورارتویی به مراتب از زبان آشوری سادهتر است. [۱۴]
پانویس
۱-پادشاهی ماد، رویه ۸۸.
۲-پادشاهی ماد، رویه ۸۸.
۳-جامعه بزرگ شرق، رویه ۲۵۱.
۴-زبان اورارتویی، رویه ۱۶.
۵-زبان اورارتویی، رویه ۱۶.
۶-برای آگاهی بیشتر از اشتراکهای زبانهای هوری و اورارتویی بنگرید به: زبان اورارتویی، رویههای ۱۷ تا ۱۹.
۷-جامعه بزرگ شرق، رویه ۲۵۱.
۸-قومهای کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران، رویه ۳۳.
۹-تاریخ تمدن و فرهنگ ایران، رویه ۲۰۹.
۱۰-اورارتو، رویه ۱۸.
۱۱-نیاکان سومری ما، رویه ۱۰۴.
۱۲-زبان اورارتویی، رویه ۱۶ تا ۲۰.
۱۳-زبان اورارتویی، رویه ۲۰.
۱۴-زبان اورارتویی، رویه ۲۱.
کتابنامه
گئورگی ملیکیشویلی، ۱۳۸۷٫زبان اورارتویی، ترجمهی حمیده بحرانیان. تهران: نشر پازینه.
ب.ب.پیوتروفسکی، ترجمهی عنایت الله رضا، ۱۳۴۸، اورارتو، بنیاد فرهنگ ایران.
اقرار علی یف،۱۳۸۸٫ پادشاهی ماد، ترجمهی کامبیز میربهاء، تهران: ققنوس.
رقیه بهزادی، ۱۳۸۶٫ قوم های کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران، انتشارات طهوری.
شاپور رواسانی، ۱۳۷۰٫جامعه بزرگ شرق،نشر شمع، تهران.
عبدالعظیم رضایی، ۱۳۸۱٫تاریخ تمدن و فرهنگ ایران، تهران: انتشارات دُر.
محمدعلی سجادیه، ۱۳۶۵٫ نیاکان سومری ما، تهران: انتشارات بنیاد نیشابور.
نویسنده: سورنا فیروزی
یکی از بنیادین ترین گفتمان های در ارتباط با هویت مردمان و تمدن ایرانی، مسئله خاستگاه آنان، یکپارچگی تباری و ریشه های قومیتی، و دیرینگی و آغاز زمانی مالکیت بر خاک کنونی خود می باشد.
از این رو در این نگاشته، به این موضوع پرداخته میشود که تبار مردمان ایرانی چه نام دارد و از کدام گروه یا گروه هایی است، آیا اقوام ایرانی، از یک خاستگاه و تبار مشترک و یکسان برخوردارند و یا آنکه هر یک ریشه ای جداگانه داشته اند؟ و نیز آنکه در صورت پذیرش برخورداری از تباری یکسان برای تمامی اقوام و تیره های ایرانی، آیا این مردمان از دیرباز در این سرزمین زندگی میکرده اند یا آنکه خاستگاهی، برون از فلات ایران داشته اند؟
انگاره های چهارگانه
به طور کلی، چهار نظریه درباره هویت و دیرینگی حضور نیاکان مردمان ایران وجود دارد:
۱-مردمان ایرانی، به طور کلی آریایی نیستند و عنوانی با نام گروه و تبار «آریایی» وجود ندارد.
۲-آریایی ها وجود دارند، اما بخش کمی از ایرانیان را تشکیل می دهند.
۳-مردمان ایران، همگی آریایی یا هند و اروپایی تبارند و در میانه های هزار دوم پیش از میلاد (۱۴۰۰پ.م)، به فلات ایران مهاجرت کرده و بر بومیان فلات چیره شدند.
۴-مردمان ایران، همگی آریایی تبارند، از پیش از هزاره دوم در مختصات فلات ایران و پیرامون آن به صورت متمدنانه زندگی میکرده اند.
۱-آریایی وجود ندارد
این نظر، بیشتر در میان گروه های چپ گرا و جهان وطن رایج بوده است. کسانی چون میخائیل نستورخ از ترویج گران این ایده بوده اند. (۱) از دید باورمندان در این گروه، هیچ گروه تباری به نام آریایی وجود ندارد، این عنوان، یک نام ساختگی است و هیچ پیوند مشترک تاریخی و خاستگاهی، میان مردمان هند و ایرانی و اروپایی زبان از هستی برخوردار نیست. در میان گروندگان این گروه، گاه از دسته های اندیشه های غیر کمونیستی (لیبرال و مذهبی) نیز به چشم میخورند. کسانی چون ماکس مولر، در سده نوزدهم، باورمند بودند که آریایی، تنها یک اصطلاح زبانشناختی است نه تباری.(۲) مهمترین دلیل و برهان مطرح شده از سوی این گروه، نبود چهره ها و ظاهر های مشابه میان گروه های سخنور به زبان های باصطلاح هند و اروپایی میباشد.
۲-تنها، اندکی از جمعیت ایرانی، آریایی تبار می باشند.
این نظر بیشتر در میان، گروهی از باستان شناسان و نیز دسته هایی از متخصصان علم ژنتیک رایج است. از دید آنها (که هریک تنها مطالعه ای بر علم تخصصی خود داشته اند (و نه چیرگی بر دو دانش باستان شناسی-تاریخ و ژنتیک که برای این گونه زمنیه ها، مکمل یکدیگر بشمار می آیند)، ساکنان فلات ایران، پیش از میانه های هزاره دوم پیش از میلاد، مردمانی بومی و غیر آریایی بوده اند. گاه نام این گروه، قفقازی و گاه آسیایی خوانده میشود.(۳) ایلامیان (ساکنان خوزستان از هزاره چهارم پیش از میلاد تا هزاره یکم پیش از میلاد)، کاسی های شمال ایران و گوتی های ساکن در زاگرس مرکزی، از گروه های قفقازی و بومی بشمار آمده اند.(۴) گاه حتی این ساکنان دیرین فلات از تبار به رسمیت شناخته شده و اصطلاح غیر حساسیت برانگیز «سامی» دانسته شدند؛ چون سامی دانستن ایلامیان نزد هینتس.(۵)
به باور این گروه، گروهی از مردمان، در هزاره دوم پیش از میلاد، بنا به دلایلی چون خشک شدن آب و هوا، از خاستگاه های گوناگون (از قفقاز در برخی باورها چون باور کامرون، تا آسیای میانه و فرارود) حرکت کردند و به تدریج در نواحی شمال میانرودان، فلات ایران و شمال هندوستان جای گرفتند. درمورد ایران، تغییر سفال از نخودی منقوش رایج در عصر مفرغ شمال غرب ایران به سفال خاکستری براق، تغییر تدفین از حالت دفن در زیر کف اتاق ها به دفن در قبرستان های برون از سکونت گاه و تبدیل یک باره معماری از حالات رایج در طبقه VI حسنلو به معماری طبقات V به بعد این منطقه و نیز آتش سوزی بزرگ طبقه بعدی منطقه یادشده، را دلایل ورود مردمانی با تبار جدید دانسته اند.(۶)این که حال این پارامترهای بیان شده که تنها معرف رخداد مهاجرت و ورود افرادی تازه وارد می باشد و نه معرف تبار تازه وارد، چگونه باورمندان این نظریه را به تصور مهاجرت بیگانگانی از تبار جداگانه با ساکنان پیشین، کشانده است، خود یک پرسش بنیادین است.
در هر حال، در ادامه این نظریه، گفته می شود که از میان تازه واردان با هویت تباری جدید، پارسیان و مادی ها، ابتدا در نواحی دریاچه ارومیه ساکن بوده، سپس پارسیان از آن ناحیه که پارسوماش خوانده می شد، به نواحی جنوبی فلات که اکنون پارس خوانده میشود، مهاجرت کردند. زمان این رخداد، به استناد متون آشوری، پس از سده هشتم پیش از میلاد بوده است.(۶) بنابراین، تا پیش از درونش(:ورود) آریایی ها، بومیانی چون کاسی ها و گوتیان با شمار بالا در این فلات به زندگی میپرداخته اند و بنابراین، با آمدن گروه های آریایی، تنها بخشی از مردمان ایران، آریایی می توانند باشند. بیان مطالبی چون تفاوت ژنتیکی مردمان خاور دو کویر لوت و دشت کویر با مردمان غربی این کویرها در فلات، از جمله این برهان ها می باشند.
۳-مردمان ایران، آریایی اند و در هزاره دوم پیش از میلاد، بر بومیان چیره شدند
تنها تفاوت میان باور این گروه با گروه دوم، در آریایی دانستن تبار بیشینه ایرانیان است و نظر غالب متون تاریخی و باستان شناسی مدرن است.
۴-مردمان آریایی ایران، از پیش از هزاره دوم، در فلات ایران به صورت متمدن میزیسته اند.
از چند نگرش می توان به بررسی درستی یا نادرستی این باور پرداخت. نگرش یکم، بررسی گزارش های ژنتیکی در مقالات علمی جهان و نگرس دوم، مطالعه اسناد تاریخی و یافته های باستان سناختی آن برپایه پشتوانه اسناد کلاسیک می باشد. پیرامون نگرش یکم و با بررسی مارکر ژنتیکی پدری R1a (شاخص مردمان هند و ایرانی- اروپایی خاوری) بر پایه یکی از قویترین نظریات، خاستگاه پیدایش این مارکر، خاورمیانه است(۷) و با در نظر گرفتن این مسئله که از میان سرزمین های این منطقه، تنها در فلات ایران و شمال عراق کنونی و نیمه شرق ترکیه امروزی، مردمان هند و ایرانی زبان از دیرباز تا کنون حضور پیوسته داشته اند، و این مارکر، همچنان در ایران نسبه به دیگر کشورها (به ویژه عرب زبان ها) به میزان بالایی دیده می شود، محتملترین خاستگاه را ایران باید شمرد. با بهره گیری از یکی از دقیقترین فرمول های به کار رفته، زمان تقریبی پیدایش این مارکر، بیش از ۱۸۵۰۰ سال تخمین زده شده است.(۸) به عبارتی دیگر، مردمان هند و ایرانی- اروپایی خاوری، از جمله نیاکان ایرانیان، بایستی پیش از هجده هزار و پانصد سال پیش در فلات ایران بوده تا دارای این مارکر شده باشند. این یعنی حضور آریاییان از دیرباز در فلات ایران. اما خاستگاه کهن تر در کجا بوده است؟ این را مارکر نیایی R1a یعنی R نشان می دهد. خاستگاه این مارکر، آسیای میانه می باشد.(۹) زمان پیدایش تقریبی آن نیز ۳۴۰۰۰ سال پیش برآورد شده است.(۸) این یعنی، نیاکان ایرانیان با مارکر ویژه هند و ایرانی-اروپایی، از دیر هنگام (پس از خروج دسته های انسان اندیشمند از آفریقا در حدود ۹۰ – ۱۰۰ هزار سال پیش) تا پیرامون بیست هزار سال پیش در آسیای میانه می زیسته اند و از نزدیک ۱۹ هزار سال پیش، در فلات ایران حضور داشته اند. اما یک نکته را نباید فراموش کرد. همه نیاکان ایرانیان آریایی ها) در حدود بیست هزار سال پیش از آسیای میانه درون فلات نشده اند. بلکه گروهی از آنان، همچنان در آسیای میانه بازماندند و سرانجام در پی پیشروی فرجامین یخبندان (پیرامون ده هزار سال پیش) آن ها نیز به فلات سرازیر شدند. رخدادی که در نوشته های ملی ایرانیان چون فرگرد یکم از وندیداد ثبت شده و در قسمت بعدی به آن می پردازیم.
نکته مهم که از رخداد کوچ آریایی ها در دو زمان متفاوت کهن به دست می آید، این است که می توان علت متغیر بودن فراوانی مارکر R1a در نقاط مختلف ایران و نیز تفاوت فراوانی وجود این مارکر میان ایرانیان با دیگر هند و اروپاییان خاوری (به عنوان نمونه، جمعیت های شمالی هندوستان و اسلاوها) را دریافت: نیاکانی که در حدود ۱۸۵۰۰ سال پیش در ایران میزیسته اند و نیاکانی از همان گروه که از ده هزار سال پیش (با پیشروی آخرین دوره یخبندان یا Wurm IV) وارد سرزمین های ایران شدند. به این صورت، گروه اول، دارای مارکر R1aبوده و گروه دوم، بدون آن می باشند. نزدیکی و مشابهت لاین مادری گروه های مختلف ایران با یکدیگر، و نیز نزدیکی آنان از نظر اتوزومی(۱۰)، که به آن ها تا کنون اشاره کردیم، به وجود خاستگاهی مشترک برای هر دو و در نتیجه برخورداری از تباری مشترک، ما را مطمئن می سازد.
اکنون از نگرش تاریخی و باستان شناسی، به ماجرا بپردازیم. فرگرد یکم وندیداد به عنوان یکی از اسناد کلاسیک، بیان می کند که مردمان ایرانی، ابتدا در سرزمینی خوش آب و هوا با نام “ایرانویج” و در کرانه یک رود بزرگ (دایتیای نیک) زندگی میکرده اند. سپس ناگهان آب و هوا، ناگهان دچار چرخش و دگرگونی می شود و رو به سردی بیشینه می رود؛ به گونه ای که : (۱۱)
«۳- … پس آنگاه، اهریمن همه تن مرگ بیامد و به پتیارگی، «اژدها» (مارهای سرخ) را در رود دایتیا بیافرید و زمستان دیو آفریده را بر جهان هستی چیرگی بخشید.
۴- در آنجا (ایرانویج) ده ماه زمستان است و دو ماه تابستان و در آن دو ماه نیز، هوا برای آب و خاک و درختان سرد است. زمستان، بدترین آسیب ها را در آنجا فرود می آورد.»
آنچه گزارش شده است، سازگار است با آخرین تغیرات آب و هوایی رخ داده در پی اثرات پایانی از فرجامین عصر یخبندان (wurm IV) که در پایان دوره پله ایستوین ده هزار سال پیش روی داده است (۱۲) و گسترش نهایی خود را به سوی مناطق جنوبی تر (چون آسیای میانه و فرارود) انجام داده. از این رو، ساکنان این منطقه، می بایست به سوی مناطق جنوبی تر (فلات ایران) مهاجرت می نمودند تا از سرما در امان باشند. آنچه در ادامه این فرگرد به آن اشاره شده است. سرزمین هایی که آنها پیاپی و در پس ترک ایرانویج شناخته اند، نقطه آغازین را فرارود و نقاط سکونت سپسین را، نواحی گوناگون فلات ایران نشانی می دهد. آنچه گفتیم پیرامون ده هزار سال (حدود ۸۰۰۰ تا ۹۰۰۰ پ.م و نزدیک به روزگار آغازین نوسنگی ایران) پیش رخ داده است. به سخن ساده تر، در پی گسترش سرما طی چند هزار سال، بازمانده نیاکان ایرانیان نیز که در مناطق جنوبی تر خاستگاه نخستین (ایرانویج- آسیای میانه) می زیسته اند، همان راهی را در پیش گرفتند که هم تباران شمالی ترشان، پیش تر و نزدیک به ۸۰۰۰- ۹۰۰۰ سال پیش پیمودند. با این تفاوت که شمار دسته مهاجر دوم، بسیار بیشتر از دسته نخست بوده و از همین رو، فراوانی دارندگان مارکر R1a در میان ایرانیان، کمتر از دیگر هند و اروپایی های خاوری است.
مسائل دیرینگی حضور نیاکان آریایی ایرانیان، از چند نظر دیگر نیز قابل بررسی است. آب و هوایی که این مردمان مهاجر با آن در فلات ایران روبرو شدند نیز، بسیار با شرایط کنونی متفاوت بوده است. فلاتی که آن ها در بیشینه نواحی دیده بودند، سرزمینی پر باران، سرسبز و خنک بوده، چنانچه در خود وندیداد نیز به آن اشاره شده است. افزون بر آن، نتایج بررسی های دو دانشگاه اوهایو و توبینگن، با داده های وندیداد همراستایی دارند و نشان می دهند که آب و هوای فلات، از بازه ۳۳۰۰ پ.م تا ۳۲۰۰پ.م به سوی خشک شدن پیش رفته است. (۱۳) شواهد دیگری نیز از متون دیگر ایرانی بدست می آیند که این تغییرات آب و هوایی را گواهی می دهند. حال جالب است که بدانیم در شماری از یشت ها، دقیقا شرایط آب و وهوایی پیش از بازه یادشده، تغییرات بازه مذکور و نیز عصر پس از آن گزارش شده است و این تنها، می تواند به مفهوم حضور این مردمان هند و ایرانی- اروپایی زبان در فلات به آن روزگار (پیش از ۳۳۰۰ پ.م به بعد) باشد. نگارنده این مورد را پیشتر در مقاله ای جدا با عنوان «زندگانی ایرانیان در روزگار سرایش یشت ها» بررسی کرده است.
از نگرش گزارش های تاریخی ملی و متون کلاسیک ایرانیان و میانرودانی ها نیز هویت و دیرینگی ساکنان فلات قابل پیگیری است. متون ملی ایرانیان بیان می کنند که این مردمان (با نام های هند و ایرانی- اروپایی) از زمانی نخستین دولت خود را برپا داشتند (پیشدادیان و با محوریت کیومرث) و در فلات زندگی میکرده اند. یکی از این متون را در این جا می آوریم: (۱۴)
«کیومرث، بزرگ مردم عصر و پیشوای ایشان بود و به پندار ایرانیان، نخستین شاهی بود که در زمین منصوب شد، چیزی که مردم این روزگار را وادار کرد پادشاهی بیاورند و رئیسی نصب کنند، این بود که بیشتر مردم (نیاکان ایرانیان)، به دشمنی و حسد و ستم و تعدی خو کرده اند و مردم شرور را جز بیم بصلاح نیارد. سپس در احوال مخلوق و تربیت تن و وضع انسان حساس مدرک نگرستند و دیدند که در ساختمان و هستی تن، حواسی مرتب هست و به معنی دیگر منتهی می شود که …صلاح تن بتدبیر قلب است…. پس بنزد کیومرث … شدند.»
در دیگر اسناد جایگاه این رخداد را دماوند (۱۵)، پارس (۱۶) یاد شده است و نیز به دلیل رخداد نبرد کین خون سیامک، بلخ (۱۷) میتوان پنداشت .
آنچه در یک نگاه می بینیم، گروهی از مردمان، در حدود ده هزار سال پیش، از سرزمینی نخستین به علت دگرگونی ناگهانی آب و هوا ( سرد شدن) به فلات ایران سرازیر می شوند و در مدتی بعد، به برپایی یک فرمانروایی دست می زنند. از آنجا که همچنان با وجود اثراتی از سرما به دوره جمشید روبرو هستیم (۱۸)، که مربوط به زمستان های نزدیک به زمانه های پس از عصر یخبندان در سرزمین های جنوبی تر (دور از یخبندان) و از جمله، نواحی شمالی فلات ایران بوده است، زمان تشکیل چنین حاکمیتی، نمیتوانسته دورتر از حدود ۶۵۰۰-۷۰۰۰ پ.م بوده باشد.
جدای بررسی سندهای ایرانی، نشانه هایی نیز در اسناد دیگر مردمان پیرامون حضور ایرانیان در فلات از دیرباز مشاهده می شود. از جمله، اشاره به وجود سرزمین و دولت پرهشه (پرشین به ایلامی) در سرزمینی که پارس می نامیم، به طور روشن می گوید که پارس و دولت پارسیان از زمان سومریان و اکدی ها در فلات ایران وجود داشته (۱۹) و این ناقض نظریاتی پیرامون ورود دیرهنگام پارسیان در سده ای هشتم و نهم به شمال غربی فلات ایران است.(۲۰) گواهی اسناد یونانی چون دیودور (۲۱) و اوسبیوس (۲۲)، در این مورد که دولت ماد از هزاره سوم در فلات ایران برپا بوده و نیز وجود مردی با کلاه مادی- پارسی در نقش برجسته “سرپل ذهاب” با دیرینگی۲۰۰۰ سال پیش از میلاد و چند دلیل باستان شناختی و تطبیقی دیگر، همگی نیرومندگر این باور هستند که آریایی ها یا ایرانیان، پیش از هزاره دوم، در فلات ایران، زندگی می کرده و دارای تمدن و دولت نیز بوده اند.
اگر بخواهیم نامی به این گروه تباری درون ایران بدهیم، دو حالت پیش روی ما خواهد بود. چنانچه در گزارش های کلاسیک، مطلبی در این ارتباط یافت نشود، آنگاه می توان با بهره گیری از پارامترهای موضوع مورد نظر، نامی درخور پیدا نمود. اما اگر، گفتمان ما دارای نام و هویت تاریخی است، چرا نتوان از آن بهره برد؟ این نام را می توان در نوشته های داریوش و خشایارشا پیرامون وجود تباری با نام “آریایی” برای ایرانیان جست.(۲۳)
به عنوان یک نتیجه گیری کلی، به نظر می آید، مورد چهارم دسته بندی باورها، از پشتوانه استنادی و برهانی نیرومندتری برخوردار باشد و دلایل برای تائید آن، هماهنگی و استواری بالاتری دارند. افزون برآن، با توجه به چاپ برخی کتاب های سیاه و نظریه پردازی های شگفت انگیز برپاشده حول گنگ نمودن هویت تباری ایرانیان، به نظر می آید کسانی که مسئله غیر آریایی بودن مردمان امروزین ایران یا مردمان پیش از مادها و هخامنشیان را مطرح می کنند، در پی آن هستند که با سوءاستفاده از حساسیت های جهانی وارده در پس جنایات نژادپرستانه یک رژیم دیکتاتور در گذشته اروپا و نیز جنایات عثمانی ها درباره ارمنی ها، گسست تاریخی میان مردم ایران و تاریخ مادها و هخامنشیان (که اسناد آن ها را آریایی می دانند) بیاندازند و این دوران از تاریخ ایران را دوره غلبه متجاوزان بیگانه بر نیاکان بومی فرضی ایرانیان قلمداد کنند. در یک عبارت، مخدوش کردن چهره مادها و هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان در ذهنیت ایرانی امروز که به دگر بار به آن ها گرایش نشان داده است.
پی نوشت ها:
۱- نستورخ، میخائیل، مبداء نژادهای انسانی، ترجمه هوشنگ مشکین پور و فرامرز نعیم، نشر اندیشه، رویه های ۱۸۷- ۱۹۰٫
۲-برای مشاهده منبع مورد نظر، ر.ک به مهرآبادی، میترا، تاریخ کامل ایران باستان، نشر دنیای کتاب، رویه ۲۹۴٫
۳-کامرون، جورج، ایران در سپیده دم تاریخ، ترجمه حسن انوشه، نشر شرکت علمی و فرهنگی، رویه های ۷۳-۷۵٫ گیرشمن، رومن، ایران از آغاز تا اسلام، ترجمه محمد معین، نشر بنگاه ترجمه و نشر کتاب، رویه های ۶۵-۷۰٫
۴-کامرون، همان، رویه های ۱۰۵- ۱۰۸٫
۵-هینتس، والتر، دنیای گمشده عیلام، ترجمه فیروز فیروزنیا، نشر شرکت علمی و فرهنگی، رویه ۱۱٫
۶-نقل در طلائی، حسن، باستان شناسی و هنر ایران در هزاره اول قبل از میلاد، نشر سمت، رویه های ۵۷-۵۳ و ۱۴۶-۱۱۷٫
۷- Regueiro, M., A. M. Cadenas, et al. (2006). “Iran: tricontinental nexus for Y-chromosome driven migration.” Hum Hered 61(3): 132-143. Underhill, P. A., N. M. Myres, et al. (2010). “Separating the post-Glacial coancestry of European and Asian Y chromosomes within haplogroup R1a.” Eur J Hum Genet 18(4): 479-484. Kivisild, T., S. Rootsi, et al. (2003). “The genetic heritage of the earliest settlers persists both in Indian tribal and caste populations.” Am J Hum Genet 72(2): 313-332. Semino, O., G. Passarino, et al. (2000). “The genetic legacy of Paleolithic Homo sapiens sapiens in extant Europeans: a Y chromosome perspective.” Science 290(5494): 1155-1159.
8- Karafet, T. M., F. L. Mendez, et al. (2008). “New binary polymorphisms reshape and increase resolution of the human Y chromosomal haplogroup tree.” Genome Res 18(5): 830-838.
9- Wells, R. S., N. Yuldasheva, et al. (2001). “The Eurasian heartland: a continental perspective on Y-chromosome diversity.” Proc Natl Acad Sci U S A 98(18): 10244-10249.
10 Cavalli-Sforza, L., M. P, and P. A, The History and Geography of Human Genes Princeton. 1994, New Jersey: Princeton University Press.
11-اوستا، کهن ترین سرودهای ایرانیان، به کوشش جلیل دوستخواه، نشر مروارید، ج۲، وندیداد، فرگرد یکم، رویه های ۶۵۹ و ۶۶۹٫
۱۲-مبانی باستان شناسی، صادق ملک شهمیزادی، نشر مارلیک، رویه های ۱۰۸ و ۱۱۸٫
۱۳- A) What Drives Societal Collapse? Science, Jan. 26, 2001 By Harvey Weiss and Raymond S. Bradley.
B) Climate and agriculture in the ancient Near East: a synthesis of the archaeobotanical and stable carbon isotope evidence, Vegetation History and Archaeobotany, Institut für Ur- und Frühgeschichte, Ältere Abteilung, Labor für Archäobotanik, Tübingen University, Rümelinstrasse 23, 72070 Tübingen, Germany, 29 February 2008.
C) Ohio State University, Major Climate Change Occurred 5,200 Years Ago: Evidence Suggests That History Could Repeat Itself December 16, 2004.
14-مسعودی، مروج الذهب، ترجمه ابوالقاسم پاینده، نشر شرکت علمی و فرهنگی، ج۱، رویه های ۲۱۵ و ۲۱۶٫
۱۵-تبری، تاریخ تبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، نشر اساطیر، ج۱، رویه های ۱۱۱ و۱۱۲، بلعمی، تاریخ بلعمی، تصحیح محمدتقی بهار و محمد پروین گنابادی، نشر هرمس، رویه ۱۶۳، ابن بلخی، فارسنامه، به اهتمام گای لسترنج و آلن نیکلسون، نشر دنیای کتاب، رویه ۲۱۶٫
۱۶-مسعودی، همان، رویه ۲۱۷، مسعودی، التنبیه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاینده، نشر شرکت علمی و فرهنگی، رویه ۸۲، نویری، نهایة الارب فی فنون الادب، ترجمه محمود مهدوی دامغانی، نشر امیرکبیر، ج ۱۰، رویه ۱۴۷٫
۱۷-بعلمی، همان، رویه ۱۶۹، مستوفی، تاریخ گزیده، به کوشش عبدالحسین نوایی، نشرامیرکبیر، رویه ۷۶٫
۱۸-اوستا، همان، فرگرد دوم.
۱۹-ر.ک به جهان شناخت سومری-اکدی، سورنا فیروزی، هفته نامه امرداد، سال ۸۹، شماره ۲۳۷٫ دیلمون،مکن، ملوخَّ، کامیار عبدی، مجله باستان شناسی و تاریخ، سال ۵، شماره ۲، رویه۳۵٫
۲۰-کامرون، همان، رویه های ۱۰۸، ۱۰۹ و ۱۱۱٫
۲۱-کتابخانه تاریخ، کتاب دوم، بندهای ۱-۳۴٫
۲۲- Chronicle، بخش های مربوط به تمدن کلدانی.
۲۳-نارمن شارپ، فرمان های شاهنشاهان هخامنشی، نشر پازینه، کتیبه های داریوش یکم در نقش رستم و شوش (DSe) و کتیبه خشایارشا در تخت جمشید (XPh)
Navigation
