In this book by David W. Anthony, which won the Society for American Archaeology's 2010 Book Award, the origins of Indo-European languages is explored in the context of the domestication of the horse and invention of the wheel. It tries to explain the dominance of Indo-European languages, which are...
نویسنده: منوچهر مشتاق خراسانی مترجم: حسام‌الدین شافعیان نسل‌های زیادی از ایرانیان با داستان کاوه آهنگر بزرگ شدند. کاوه با قیام علیه ضحاک ماردوش ستمگر مردم را از دست وی نجات داد. سال‌ها بود که ضحاک با ارعاب بر مردم ایران حکومت می‌کرد و مغز فرزندانشان را خوراک مارهایی می‌نمود که بر دوشش روییده بودند. بسیاری از ایرانیان با این داستان آشنا هستند و می‌دانند چگونه کاوه آهنگر به فریدون کمک کرد تا سپاهی از ایرانیان ناراضی و جویای آزادی فراهم آورد. فریدون با یک گرز گاوسر به نبرد ضحاک رفت. با این حال بسیار نیستند ایرانیانی که بدانند نمونه‌های گرز گاوسر تا اواخر دوران قاجار نیز در ایران تولید می‌شدند و حتی امروزه نیز موبدان جوان زردشتی در مراسم مذهبی خود از آن استفاده می‌کنند یک گرز گاو سر از دوران قاجار اسطوره‌های ایرانی نظیر داستان آرش و اینکه چطور جان خود را برای ایران فدا کرد نیز بخشی از میراث جنگ افزارهای ایرانی هستند. آرش باید با پرتاب تیر مرز ایران و توران را تعیین می‌کرد. او کمان بزرگ خود را با تمام وجود کشید و تیر را به پرواز در آورد. مطابق اسطوره‌ها آرش تمام توان و انرژی خود را در تیر نهاد و آن را به هزار فرسنگ دور‌تر فرستاد و بلافاصله پس از شلیک تیر جان سپرد. چند نفر از بچه‌های ایرانی که والدینشان این داستان را برایشان خواندند با شنیدن این داستان احساسی اشک به چشمانشان نشست؟ چند ایرانی تا کنون با شنیدن این داستان غمناک احساس افتخار و شادمانی به‌شان دست داده است؟ کمان‌های ایرانی مرکب بودند و ساخت این رزم افزارهای شگفت انگیز خود هنری بوده است. کمان مرکب از سه بخش تشکیل می‌شد: هسته چوبی، شاخ و تاندون حیوانات. سطح کمان لاک اندود بود. برخی از آن‌ها نقش صحنه‌ها و نوشتارهای زیبای مربوط شکار بر خود دارند. ساخت کمان مرکب یک صنعت دستی ماهرانه و خسته کننده بود که به ماه‌ها تلاش مداوم نیاز داشت. سرتیرهای مفرغی از مارلیک الگوی سطح یک کمان ایرانی بیشتر ایرانیان می‌دانند دین غالب ایرانیان باستان زردشتی بود. ان‌ها همچنین داستان پادشاهان هخامنشی، اشکانی و ساسانی را خوانده‌اند. با این وجود بیشترشان نمی‌دانند کتاب مقدس اوستا دربردارنده بسیاری از اصطلاحات مربوط به جنگ افزارهای ایرانی است که این نشانگر سنت دیرپای سلحشوری ایرانیان است. سنگ نگاری پلکان‌های آپادانا ماد‌ها و پارسیان را مسلح به شمشیرهای کوتاه آکیناکه نشان می‌دهد. داریوش در فرمان خود که با خط میخی در نقش رستم حک شد اعلام می‌کند در تیراندازی و نیزه زنی مهارت دارد. او در بند نهم می‌گوید: «ورزیده هستم، چه با هر دو دست چه با هر دو پا، هنگام سواری خوب سواری هستم. هنگام کشیدن کمان، چه پیاده چه سواره، خوب کمان کشی هستم. هنگام نیزه زنی، چه پیاده و چه سواره، خوب نیزه زنی هستم.»(Sharp, 1964/1343:85). یک شمشیر دولبه مفرغی با نوشتار “اهورامزدا” خط میخی اهورامزدا ایرانیان با داستان آریوبرزن بزرگ شده‌اند که با سپاهیانش مقاومت جانانه‌ای در برابر نیروهای مهاجم یونانی و مقدونی از خود به نمایش گذاشت. او در تنگه تکاب در شمالغربی بهبهان جنگید. آن‌ها در مورد سرشت نیکو و قدرت رهبری آریوبرزن می‌خوانند و به دستاوردهای وی افتخار می‌کنند. اما تعداد کمتری از ایرانیان می‌دانند آریوبرزن عضو دسته نیزه داران بود. لازم است متذکر شویم نیزه داران جایگاه ویژه‌ای در ارتش هخامنشیان داشتند. سلحشورانی که نیزه‌هایی با ته نیزه به شکل سیب حمل می‌کردند «سیب-دار» خوانده می‌شدند. سرنیزه هخامنشی که در تخت جمشید از دل خاک بیرون آمد ایرانیان از کودکی با داستان‌های شاهنامه همدم بودند و با آن رشد کرده‌اند. داستان‌هایی که در آن رستم برای تمامیت ارضی ایران و دفاع از شاهان ایرانی در برابر دشمنان می‌جنگید. پژوهشگران زیادی در مورد شخصیت رستم، پدرش زال و رابطه ویژه‌شان با پرنده افسانه‌ای سیمرغ نگاشته‌اند. برخی پژوهشگران رستم و زال را از اعضای دودمان‌های ایرانی می‌شمارند و برخی دیگر بر آنند که این شخصیت‌ها ارتباطی با دودمان‌های ایرانی ندارند. ما با شنیدن داستان‌های رزم رستم، گیو، سهراب و سایر پهلوانان ایرانی در میدان نبرد بزرگ شده‌ایم. ما شندیده‌ایم که آن‌ها چگونه با کمان تیر شلیک می‌کردند. روایت‌ها به ما می‌گفت چگونه از نیزه استفاده می‌کردند و یا نیزه‌ها شکسته می‌شدند. در نبرد، قهرمانان از گرز و شمشیر نیز بهره می‌جستند. ما مبارزات آن قدر کشتی می‌گرفتند تا اینکه دشمن را با خنجر از پای در بیاورند. کیست که از مطالعه غمنامه رستم و سهراب متاثر نشود؟ همه ایرانیان می‌دانند سهراب به دست رستم و با ضربه خنجر وی که در پهلوی راست، زیر دنده‌اش فرود آمد کشته شد. خیلی از ایرانیان مینیاتورهای شاهنامه را دیده‌اند که انواع خنجر را به تصویر می‌کشد. اما تنها عده کمی از آن‌ها شکل یک خنجر را دیده‌اند. یک خنجر ایرانی با تیغه دولبه خمیده نسل‌های زیادی با داستان نبرد قهرمانانه و غم انگیز شاه اسماعیل صفوی در نبرد چالدران که ارتش نیرومند عثمانی را به چالش کشید آشنا هستند. خیلی از ایرانیان منش قهرمانانه شاه اسماعیل صفوی را تحسین می‌کنند که چگونه در راس سواره نظام خود به ینی چری‌ها (واحد ویژه پیاده نظام) و سربازان توپخانه عثمانی حمله کرد. منابع تاریخی فراوانی به مهارت و دقت شاه اسماعیل صفوی در شمشیرزنی اشاره می‌کنند. ولی اشارات کمی به جنس شمشیر وی شده است که در واقع تیغ جوهر دار بود که در کل منطقه از شهرت برخوردار بود. عثمانی‌ها، اعراب، هندیان و پس از این‌ها اروپائیان همگی زیبایی و کیفیت شمشیرهای ایرانی را تحسین می‌کردند. نگارگری «عالم آرای شاه اسماعیل» که وی را در حال اجرای فن «تیغ بر سر زدن و تا ناف دریدن» نشان می‌دهد در دوران صفویان تیغ جوهردار یک ماده مقدس به شمار می‌رفت و کسی اجازه نداشت با دستان خالی آن را لمس کند. در کتاب راهنمای فتوت نامه سلطانی اثر کاشفی سبزواری به روشنی شرح داده شده است که هر کس می‌خواست به تیغه شمشیر دست بزند باید قبلا وضو می‌گرفت. از نقطه نظر امروزی این قوانین موجه به نظر می‌رسند چرا که ماهیت اسیدی عرق بدن و روغن دست انسان موجب خوردگی الگوهای سطح تیغه جوهردار می‌شوند. الگوی سطح یک شمشیر ایرانی از دوران صفوی صفویان مذهب شیعه را خاکریز دفاعیشان در برابر تسلط عثمانیان سنی قرار دادند. از این رهگذر آنان‌‌ همان راهبردی را در پیش گرفتند که دودمان‌های ایرانی دیگر دنبال می‌کردند. به عنوان نمونه پیش از آن‌ها بوییان (آل بویه) سیاست ترویج شیعه را در پیش گرفته بودند. شباهت‌های مفهومی فراوانی بین شیعه‌گری و پادشاهی ایرانی وجود دارد و هر دو به انتقال قدرت از طریق موروثی – عمدتا از پدر به پسر- اعتقاد دارند. یکی از لقب‌های شاه اسماعیل «مظهرالعجایب» بود. این لقب را به مناسبت قدرت فوق العاده شمشیرش در میدان نبرد به او داده بودند. نکته مهمی که باید گفته شود این است که این لقب نخست برای اشاره به علی (ع) در دعای «ناد علی» به کار می‌رفت و سپس در بست غلاف خیلی از شمشیرهای با کیفیت صفوی ظاهر شد. نادِ عَلیاً مَظهَرَالعَجائِب/ خوان علی را که مظهر صفات عجیبه است تَجِدهُ عَوَناً لَکَ فِی النَوّائِب/ تا یاری کننده تو باشد در سختی‌ها کُلَّ هَمٍ وَغَمًّ سَینجَلی/ ای رفع هر ناراحتی تو را می‌خوانم. تا مشکل حل و مسائل روشن گردد بِوَلایتِکَ یاعَلِی یاعَلِی یاعَلِی/ قسم به ولایت تو ای علی ای علی ای علی (برای ترجمه دعا Komaroff, 1992:123  را ببینید) بخشی از دعای نادعلی که بر نیام یک شمشیر صفوی کنده شده است در کتب تاریخی بسیاری آمده است که بنیادگذار دودمان افشاریان، نادرشاه افشار به تبرزین و تبر علاقه ویژه‌ای داشت. یک مجسمه از نادر شاه در آرامگاهش، او را در حالی که تبرزین خود را بالا آورده نشان می‌دهد. روایت‌های تاریخی فراوانی در مورد اینکه چطور نادرشاه افشار تبرزین را در میدان نبرد به کار می‌برد در دست است. مجسمه تبرزین به دست نادر در آرامگاه و موزه نادرشاه افشار واقع در شهر مشهد. تبرزین از جنگ افزارهای مورد علاقه نادر بود. عده کمی از ایرانیان در مورد پیچیدگی‌های چشم نواز این نوع رزم افزار آگاهی دارند و می‌دانند برخی از نقوش حک شده بر این تبر‌ها و تبرزین‌ها حقیقتا شاهکارهای هنری هستند نقش و نگار سطح تبر ایرانی از دوران قاجار شیوه‌های پیچیده تزیین نظیر زرنشان، ته‌نشان و طلاکوبی مکرر نیز برای حک کردن نام سازنده شمشیر‌ها به کار می‌رفتند. از دیگر شیوه‌های تزیین می‌توان می‌ناکاری و مرصع کاری را نام برد. دسته میناکاری شده یک کارد از دوران قاجار ایران یک تاریخچه بسیار غنی ساخت جنگ افزار‌ها و جوشن‌ها دارد. خیلی از این قطعات شاهکارهای واقعی هنر و صنایع دستی هستند. اکنون وقت آن رسیده است که ایرانیان مانند نیاکانشان قدراین قطعات زیبا را بدانند. جنگ افزار‌ها و جوشن‌های ایرانی نه تنها شاهکارهای هنری هستند بلکه میراث‌های راستین فرهنگ و هنر‌های رزمی ایرانیان نیز محسوب می‌شوند. این صنایع دستی نمایشگر روح رستم هستند که کشور را علیرغم آشوب‌ها و تحولاتی که در قرن‌های متمادی با آن روبرو بود زنده نگاه داشت. این جنگ افزار‌ها آثاری هنری در کالبد فلز و نشانگر آیین سلحشوران ایرانی و روحیه جوانمردی هستند. هموطنان عزیز من باید تاریخ فرهنگی در پیوند با این آثار هنری را به جایگاه راستین بالایشان برگردانند.
نوروز بر یکایک نازنینان فرخنده باد نسخه پی دی اف این شماره را از اینجا دریافت کنید در این شماره می خوانید : شاهان کاسی پیشینه فن خط در ایران باستان فرهنگ سرگیر شاهنامه- بخش دوم گارد جاویدان شاهنشاهی – شیوه‌ی رزم، حمل سلاح، سوارکاری و آموختن تیراندازی قنات، رودخانه پنهان زمین
واژه‌های فریبکار پارسی افغانستانی امیر حسین اکبری شالچی   بی‌گمان یکی از ریشه‌های بدبینی ایرانیان نسبت به افغانستانیان در گوناگونیِ گویش‌هایشان نهفته است. البته در درون مرزهای هر کشوری نیز همیشه واژگانی هستند که معنا و مناسبت کاربردشان با زبان سنجه (معیار)، یا گویشی دیگر یکی نیست. اما این ناهمگونی هر چند در میان پارسی ایرانی و تاجیکستانی نیز هست، در بررسی پارسی ایرانی و افغانستانی برجستگی ویژه‌ای می‌‌یابد و بدفهمی‌ها و سوءتفاهم‌هایی را پیش می‌آورد که به‌هیچ‌روی نمی‌توان آنها را اندک شمرد. از آنجایی که معمولاً افغانستانی‌ها با پارسی ایرانی آشنایی خوبی دارند، این بدفهمی‌‌ها برای آنان کمتر پیش می‌آید، اما هنگامی که یک افغانستانی به گویش خود سخن می‌گوید، شنوندۀ ایرانی سخن او را نه بدان گونه که آهنگ وی بوده، بلکه با بدفهمی درمی‌یابد. فراوان‌اند واژگان پارسی مشترک که هم در گونۀ ایرانی پارسی، هستی دارند و هم در گونۀ افغانستانی آن، لیک در گونۀ ایرانی کاربردی نامؤدبانه و در گویش افغانستانی کاربردی معمولی دارند و حتی شاید دوستانه هم شمرده شوند. خود، بارها و بارها گواه این گونه بدفهمی‌ها و رنجش ایرانی‌ها از افغانستانی‌ها بوده‌ام و دیده‌ام که آنان به سادگی افغانستانیان را در پی یک برخورد و یا یک گفتگوی کوتاه، نامؤدب و در پی آن غیراجتماعی می‌بینند، در حالی که گوینده با گویش بومی خود، هیچ آهنگ نامؤدبانه یا نادوستانه‌ای در سر نداشته است. از آن سوی، بسیارند افغانستانی‌هایی که حتی گمان می‌برند این به معنای چیره نبودن ایرانیان بر زبان پارسی است. بارها از برخی از افغانستانی‌ها شنیده‌ام که پس از برخورد با یک ایرانی که بر گویششان چیره باشد، به شوخی به همدیگر گفته‌اند: «این ایرانی است، اما فارسی هم بلد است!» آماج من از نوشتن این واژه‌نامۀ کوتاه، به دست دادن نمونه‌هایی از پرکاربردترینِ آن دسته از واژگان و زبان‌زدهای پارسی افغانستانی است که گویشور ایرانی با شنیدن آنها معنایی جز آنچه که گویندۀ افغانستانی در نگر داشته درمی‌یابد، و امیدوارم این نوشته گامی هر چند کوتاه در راه زدوده شدن بدفهمی‌های میان پارسی‌زبانان باشد و دست‌کم بتواند برخی کسان را هشیارِ این ناهمگونی بکند. روشن است این رشته سر دراز دارد و هنوز می‌توان بسیار بیشتر در این زمینه کار کرد. نباید فراموش کرد که برخی از این زبانزدها و واژه‌ها در گویش افغانستانی، به معنایی که در ایران دارند نیز گهگاه گفته می‌شوند، لیک ‌آنچه ما در اینجا در پی آن می‌باشیم، فریبکاری آنهاست. حتی برخی از نام‌های خاص نیز گاه به بدفهمی و لغزش انجامیده‌اند، از این‌روی در این نوشتار کوتاه، اندکی به آنها نیز پرداخته‌ام. خود پیداست که راه رویارویی با فریبکاری این واژگان در افزایش اندازۀ آشنایی ایرانیان با گویش افغانستانی که پیوندی ویژه با پارسی سده‌های پیشین و پارسی ادبی دارد، نهفته است. در این کار می‌توان به نمایشنامه‌ها و سروده‌ها و ترانه‌های افغانستانی نیز روی کرد. البته برخی از این واژه‌ها در برخی گویش‌های درون ایران به ویژه گویش‌های خراسانی و سیستانی نیز کاربرد دارند و برای مردم برخی از منطقه‌های ایران نیز دریافتنی هستند. از دیگرسوی، چون پاره‌ای از آنها در گذشته در پارسی به کار می‌رفته‌اند، کاوندگان ادبیات کهن هم کمتر دچار لغزش‌های معمول، و پیوسته به آنها می‌گردند. برای اشاره به هستیِ برخی از واژگان یادشده در این متون کهن، واژۀ فریبکار را به دهخدا برگشت داده‌ایم که با (← دهخـ) مشخص شده است. برای مشخص ساختن واژه‌هایی که در پارسی میانه یافت می‌شوند هم از (← پهلـ) بهره‌گیری شده است. نکتۀ دیگری که نباید فراموش کرد این است که برای دریافت واژگان پارسی افغانستان، نخست باید آنها را درست شنید، به ویژه اگر گویشور، تند سخن بگوید، باید هشیارِ لغزش‌های شنوایی نیز بود.   روش کار:این نوشته کم‌وبیش هیچ دستمایۀ نوشتاری ندارد و یکسره از زبان کابلی‌ها گردآوری شده است. اما دستمایه‌های نوشتاری همچون «لغات عامیانۀ فارسی افغانستان» نوشتۀ افغانی‌نویس یا «فرهنگ گویشی خراسان بزرگ» نوشتۀ اینجانب در فراهم‌ شدن پیش‌زمینۀ این پژوهش، کارگر افتاده‌اند. برای این کار سال‌ها با گویشوران نشست و برخاست داشته‌ام و هر زمان واژه‌ای فریبکار پیدا می‌شد، آن را می‌نوشتم. خود گویشوران هم همواره داستان‌هایی از بدفهمی‌های خود با ایرانیان بازگو می‌کردند. در این زمینه ایرانیان هم کارگر افتادند و گاهی برایم داستان‌هایی از بدفهمی‌هایشان با افغانستانی‌های باز می‌گفتند. اما آنچه که خود از برخورد ایرانیان و افغانستانیان می‌دیدم هم فراوان بود. بسیاری از واژگان یادشده در این نوشتار، مرا یاد داستان‌ها و برخوردهایی می‌اندازند که میان هم‌زبانان روی داده است. درونۀ این نوشتار چنین پدید آمده است: از سال ۱۹۹۱ تا ۱۹۹۵ از زبان افغانستانی‌های شهر برلین، به ویژه هموندان «مرکز فرهنگی و هماهنگی افغان‌ها»؛ از سال ۱۹۹۵ و ۱۹۹۶ از زبان افغانستانی‌های شهر لایپزیک آلمان؛ از سال ۱۹۹۶ تا ۲۰۰۰ کم‌وبیش هیچ واژۀ تازه‌ای به این مجموعه افزوده نشد؛ از سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۰۵ از زبان افغانستانی‌های شهر هامبورگ آلمان.     آرزو: نام مرد است؛ نه زن. آلات: حالات؛ نه ابزارها. آلات خراب: وضعیت بد؛ نه ابزارهای خراب. آمل: حامل؛ نه عامل. آموخته شدن: عادت کردن احوال خوش: خبر خوب؛ نه حال خوب کسی. اخبار /axbār/: روزنامه یا روزنامه‌ها؛ نه اخبار تلویزیون. اختر /axtar/: نام مرد است نه زن، و بیشتر در ترکیب با نام‌های دیگر می‌آید: اخترمحمد. ادویه /adviya/‌: دواها، داروجات؛ نه ادویه‌جات. از پیش کسی رفتن /az pēš-e kas-ē raft-an/: از دست کسی رفتن؛ نه از نزد کسی به جایی دیگر رفتن از خیر سرت /az xayr-e sar-et/: از دولتی سرت؛ کاربردی مؤدبانه دارد. اساسیت /asāi-yat/: حساسیت؛ نه اساسی بودن. استر /astar/: آستر لباس؛ نباید با استر جانور اشتباه شود. استیفا /estīfā/: تلفظی نادرست از استعفا اشرف /ašraf/: نام مرد است نه زن. اشمت /ašmat/: حشمت، نام مرد است نه زن. اطهر: نام مرد است؛ نه زن. این نام در قدیم در ایران نامی زنانه بوده. اعظم /a´zam/: نام مرد است نه زن. افتو/aftav/: خورشید، نه روشنایی آن. این واژه کوتاه‌شدۀ «آفتاب» است، لیک آهنگ از آن، مانند پارسی سده‌های پیشتر، خود خورشید است. آنچه را که در ایران «آفتاب» می‌نامند، در افغانستان، «نورآفتاب» می‌گویند که نام دخترها نیز هست. افغان/اوغان /avγān/afγān/: پشتون. گاهی آهنگ از کاربرد این واژه نه هر افغانستانی، بلکه تنها پشتوزبان است و در قدیم نیز همیشه چنین بوده است. برای نمونه اگر یک هزارگی یا تاجیک افغانستانی در بارۀ «افغان‌ها» سخن ناخوشایندی بر زبان آورد، آهنگش نه قوم خودش بلکه تنها پشتون‌هاست. افغانی/اوغانی/avγān-ī/afγān-ī/: واحد پول افغانستان. مرد یا زن افغانستانی را «افغانی» نامیدن کاربرد بجایی نیست، چون آنها از این واژه، واحد پول خود را درمی‌یابند. اکرم/akram/: نام مرد است نه زن. الفت/olfat/: از نام‌های مردانه است. الیم/alīm/: حلیم، بردبار؛ نه به معنی دردناک. امان/amān/: همان امید/omayd/omēd/umayd/omeyd/: فرزند؛ به‌ویژه بچه را می‌گویند. امین/amīn/: همین ان/an/: این، ایناها، اینجاست. انجام خوب داشتن/anjām-e xōb dāšt-an/: آخر و عاقبت خوبی داشتن کاری یا کسی؛ نه درست عمل شدن آن. اهتیاط/ehtiyāt/: اعتیاد؛ نه احتیاط. اهل خرابات/ahl-e xarābāt/: اهل گذر خرابات کابل؛ معنایی عرفانی ندارد.|| کنایه از اهل هنر؛ چون بیشتر مردم گذر خرابات اهل موسیقی بوده‌اند. اهمال/ehmāl/: اِعمال اهو/ōhō/: مانند «اُهو»ی ایرانی هنگامی می‌گویند که ناگهان شگفت‌زده شوند، لیک این شگفت‌زدگی می‌تواند از روی احساس خوبی نیز باشد و از این رو کاربردی نزدیک به «بَهْ» در پارسی ایرانی دارد. او کسی ر بردن/av-e kas-ē ra burd-an/: آبروی کسی را بردن. او/av/: هر گونه نوشیدنی؛ نه تنها آب. اوo//: اِی. برای نمونه اگر بگویند: «اُو بچه چی حال داری؟» این کاربرد نامؤدبانه‌ای نیست، بلکه خودمانی است.|| معنای دیگرش «آن» است، نمونه: «اوها نمی‌آیَه» یعنی آنها نمی‌آیند. اوباز/av-bāz/: آب‌باز. شناگر. غواص. آهنگِ گوینده کسی نیست که با آب، بازی می‌کند. اوبازی: آب‌بازی: شنا. برای نمونه اگر بگویند :«اَوبازی می‌فامی؟» یعنی شنا بلدی؟ اوت/ūt/: حوت، اسفند (برج)؛ نه برج اوت فرنگی. ایست: این است، این است که…؛ فرمان به توقف نیست. اینا: اینان: ایشان. برای احترام می‌گویند و اغلب جمع نیست و بیشتر برای کسی که خود حاضر باشد به کار برده می‌شود. نمونه: «جاویدصاحبَه گفتُم، مگر اینا نیامدن.» یعنی آقا جاوید را هم دعوت کردم اما ایشان نیامدند. ایوان/ayvān/: حیوان بابا/bābā/: پدربزرگ.||این واژه کاربرد دیگری هم دارد و آن چنین است که شوهر هنگام خواندن زن خود، وی را نه به نام بلکه با عنوان مادر پسر بزرگش یاد می‌کند. برای نمونه اگر نام پسر بزرگش جمشید باشد، زنش را با نام «بابای جمشید!» صدا می‌کند. در برخی گویش‌های ایرانی نیز چنین کاربردهایی هستی دارد. بارش/bāreš/: باران؛ نه هر گونه از نزولات جوی. بازار/bāzār/: هر جایی که چند دکان در آن باشد، نه حتماً بازار بزرگ شهر.|| گذشته از این به معنای عزیز هم هست. نمونه: «جاوید، بازار است» یعنی جاوید بسیار عزیز است. بازار قند/bāzār-e qand/: کنایه از بسیار عزیز. بازی بازی کدن/bāzī bāzī kad-an/: نیرنگ زدن بازیbāzī//: پایکوبی. برای نمونه اگر بگویند: «جاوید خوب بازی می‌کند»، یعنی خوب پایکوبی می‌کند (← دهخـ). این واژه را «بازین» هم تلفظ می‌کنند. آنچه را که در ایرانْ بازی می‌نامند، در افغانستان sāterī می‌گویند. باغ نباتات/bāγ-e nabātāt/: گیاهستان؛ به نبات خوردنی مربوط نیست (دهخـ← نبات). بان/bā-n/: کوتاه‌شده «بِمان» است که یعنی «بگذار»؛ نه به معنای: «ماندگار شو» یا چیزی هم‌ردۀ آن. (دهخـ← ماندن) بانجان رومی/bānjān-e rūm-ī/: گوجه‌فرنگی؛ گونه‌ای از بادنجان نیست. بچه داشتن/bača dāšt-an/: دوست‌پسر داشتن. نمونه: «دختر را شما می‌خواهید، دختر، بچه دارد.» || معنای دیگرش پسردار بودن است. بچه/bača/: پسر. برای نمونه اگر از زنی که با چهار دخترش پیش روی شما نشسته، بپرسید چند بچه دارد، خواهد گفت که هیچ بچه‌ای ندارد. این به معنی دروغگو بودن او نیست، چون از نگاه او، شما پرسیده‌اید که وی چند پسر دارد، نه چند فرزند.|| نیز خطاب به مرد یا پسر است، معمولاً این کاربرد، خودمانی است. بچه‌بازی/bača-bāz-ī/: پسربازی، چه فاعل دختر باشد چه پسر، چه مفعول بچه باشد چه بزرگسال. بچۀ خراب/bača-e xarāb/: بچۀ بد؛ معمولاً معنای پسر یا بچه‌ای که به گونه‌ای انحراف اخلاقی داشته باشد، نیست. (دهخـ← خراب) بچۀ کاکا: پسرعمو. معمولاً دخترعمو را دربرنمی‌گیرد. بچۀ کسی/bača-e kas-ē/: دوست‌پسر کسی. نمونه: «همان دخترک پیرهن‌سرخَکَش آمد، همراه بَچِه‌ش.» یعنی آن دختری که پیراهن سرخ می‌پوشد با دوست‌پسرش آمد. بچۀ ماما/bača-e māmā/: پسردایی، نه فرزند مادر! دختردایی را دخترماما می‌گویند. بچیم/ bačēm/bačim/: مخفف «بچه‌ام» یعنی پسرم. خطابی خودمانی و مهرآمیز است که به ویژه پسرهای نوجوان و همسال به هم می‌گویند. بخیه زدن/baxiya zad-an/: دوختن (خیاطی) بدآموخت/bad-āmōxt/: بدعادت؛ نه کسی که چیزی را بد یاد گرفته. بداخلاق/bad-axlāq/: زن یا دختر جلف و هرزه. برای نمونه اگر بگویید دختری بداخلاق است و ببینید به شنونده برمی‌خورد، نباید شگفت‌زده شوید. (← دهخـ) بدبین/bad-bīn/: دشمن، معاند، کسی که نه تنها کسی را بد می‌بیند، بلکه بدخواهَش هم هست. بدبینی/bad-bīn-ī/: دشمنی بدرنگ: بدچهره، بی‌ریخت. برای نمونه اگر «کالای بدرنگ» بگویند، آهنگ، لباس بدقواره است، نه جنسی که رنگ خوبی ندارد. (دهخـ← رنگ) بدون/bidūn-e/: بجز. برای نمونه اگر کسی بگوید: «بدونِ مینا به کسی فکر نمی‌کنم»، یعنی بجز او به کسی نمی‌اندیشد؛ نه که با مینا با هم به کسان می‌اندیشند. بدون تعویض bidūn-e ta΄vīz//: بلاعوض؛ نباید تعویض را «تعویذ» پنداشت. برابری خدا/bar-ā-bar-i-e xodā/: کارسازی خدا؛ نباید پنداشت گوینده خدا را با چیزی برابر دانسته. برداشت: تحمل؛ برای نمونه اگر بگویند: «جاوید برداشت ندارد» به این معنا نیست که پول از بانک برنمی‌دارد. (← دهخـ) بری از/bar-i-y-az/: برای از، از برای، برای؛ به معنای «تهی از» نیست. بسم‌الّا/besmellā/: بفرمایید! کاربرد مؤدبانه دارد نه دینی. بَکس /baks/: چمدان یا کیف، حتی کیف پول مردانۀ کوچک؛ نه جعبه. بوت/būt/: هر گونه کفش؛ نه گونه‌ای از چکمۀ زنانه. بوتک/būt-ak/: کفش، یا کفش قشنگ، چه کوچک باشد چه نباشد. با بوتیک یا بته کار ندارد. به‌ازآن/beh-az-ān/: گذشته از آن، نه بهتر از آن. به سر بودن/ba sor būd-an/: به هوش بودن، حواس کسی سر جایش بودن، خردِ درستی داشتن؛ با لیز خوردن پیوندی ندارد. به نظر رسیدن/ba nazar rasīd-an/: دیده شدن. در ایران هنگامی به کار برده می‌‌شود که گوینده شک داشته باشد. در افغانستان چنین نیست. نمونه: «جاوید به نظر نمی‌رسد»، یعنی جاوید پیدایش نیست. بی‌آب شدن/bē-āb šod-an/: آبروی کسی رفتن؛ به قطع آب پیوندی ندارد. (دهخـ← آب) بی‌باور بودن/bē bāvar būd-an/: کوتاه‌شدۀ «به این باور بودن» است؛ به معنای بی‌اعتقادی نیست. بی‌بی/bībī/: خانم. این واژه برای احترام به زنان گفته می‌شود، چه مادربزرگ باشند و چه دختر خانه. (← دهخـ) بی‌بی‌جان/bībī-jān/: خانم‌جان. (دهخـ← بی‌بی) بی‌شک/bē-šak/: به‌به، آفرین، ماشاالله. این واژه هنگام تصدیق تحسین‌آمیز کسی هم گفته می‌شود. بی‌وطنی: غربت؛ با «وطن‌فروشی» پیوندی ندارد. پارچه/pār-ča/: تکه. و تکه را پارچه می‌گویند! (← دهخـ) پارسی‌وان/pārs-ī-vān/: پارسی‌زبان افغانستانی. معمولاً این نام برای کسانی به کار برده می‌شود که پدر و مادرشان به یکی دیگر از زبان‌های درون افغانستان سخن می‌گفته‌اند، لیک زبان مادری خودشان پارسی افغانستانی باشد. چنین کسانی بیشتر کابلی هستند. گاه تاجیکان و دیگر پارسی‌زبانان افغانستان را نیز در همین شمار می‌آورند. به‌هرروی به معنای نگهبان زبان پارسی نیست. (دهخـ← وان) پاک‌سازی/pāk-sāz-ī/: نظافت کردن؛ با «پاک‌سازی اداری» پیوندی ندارد. پدرکده/padar-kad-a/: پدرکرده: نجیب و پدرومادردار. نمونه: «دخترهای پدرکده بسیار است، تو جگرتَه خون نَکُو.» پرت کدن/part kad-an/: خراشیدن؛ گونه‌ای از «پرتاب کردن» نیست. پرتیدن/partīd-an/: انداختن، ریختن. معمولاً به معنی پرت کردن نیست. برای نمونه اگر یک افغانستانی بگوید: «چای پرتُم؟» آهنگش این نیست که می‌خواهد چای را به سوی شما پرت کند، بلکه می‌خواهد در پیاله بریزد. پست/pōst/: پوست. باید در یاد داشت که اُ در این واژه کشیده است و با واژۀ اروپایی Post یکسان نیست. (پهلـ: pōst) پس‌رفته/pas-raft-a/: کمرو و خجالتی. پشتی/pušt-ī/: حمایت (← دهخـ) پشه/paša/: خال خاج چاربرگ. پلوpalav//: برنجی که با گوشت و ادویۀ بسیار پخته شده باشد؛ نه پلوی ساده. پولند/pūland/pōland/: لهستان؛ نه هلند. (انگلـ: Poland) پیدا کدن/paydā kad-an/: پیدا کردن، به دست آوردن، گیر آوردن. «این قَلَمَه از کجا پَیدا کدی؟» یعنی این قلم را از کجا گیر آورده‌ای نه که آن را در جایی مانند خیابان یافته‌ای. (← دهخـ) پیش (از کسی) رفتن: نزد کسی رفتن؛ نه که قبل از کسی به جایی رفتن. پیشِ/ پیش از/pēš-e/pēš az/: جلوِ، جلوی؛ نه کنارِ. نمونه: «جاوید پیشِ تلویزون شیشته». تئلیف/ta´līf/: تحلیف؛ نباید با تألیف اشتباه شود. تا کدن/tā kad-an/: پیاده کردن|| پایین بردن تاجیک/tājīk/: تاجیک افغانستانی. این واژه کمتر به معنای تبعۀ کشور تاجیکستان به کار برده می‌شود. تاجیکستانی را معمولاً «تاجیکی» می‌گویند. تالقانی/tāleqān-ī/: اهل شهر تالقان، مرکز استان تخار در شمال خاوری افغانستان. اگر یک افغانستانی گفت اهل تالقان است نباید بپندارید که می‌خواسته خود را ایرانی معرفی کند، بلکه یک تالقان با پیشینۀ تاریخی دورودراز هم در افغانستان جای دارد. یک تالقان هم در فرارود بوده که تاریخ‌دانان گوناگون سرِ پیوستگی آن با تالقان افغانستان امروزی هم‌سخن نیستند. تَب: وان (گرمابه/ انگلـ: battub) تبارز دادن/tabāroz dād-ān/: وانمود کردن؛ نه متبارز کردن. تختی/taxt-ī/: اهل شهرک تخت در نزدیکی شهر فراه افغانستان. اگر کسی بگوید تختی است، به این معنا نیست که خود را جهان‌پهلوان می‌شمارد. تخلص/taxallos/: نام خانوادگی؛ نه تخلص شعری. ترافیک/tarāfīk/: رفت‌وآمد وسایل نقلیه، نه راه‌بندان؛ نمونه: «ترافیک است» یعنی رفت‌وآمد است و می‌توان رفت. (انگلـ: traffic) تردد/taraddod/: تردید؛ به معنای «آمد و رفت پیاپی» نیست. تسریه/tasrīh/: تسریع. نباید آن را با «تصریح» اشتباه کرد. تغییر مسلک/taγyīr-e maslak/: تغییر رشته؛ نه تغییر ایدئولوژی. تکلیف/taklīf/: بیماری و ناراحتی. برای نمونه «چی تکلیف دارید؟» یعنی چه بیماری دارید، نه که دانش‌آموز هستید و تکلیف شبتان چیست! تکلیف ( ِکسی) جور شدن/taklīf-e (kas-ē) jōr šodan/: مریضی کسی خوب شدن تَکلیف ( ِکسی) خوب بودن/xōb būdan taklīf-e (kas-ē)/: بیماری و ناخوشی کسی درمان یافته بودن تکه/taka/: پارچه؛ نه حتماً تکۀ هر چیز. تنظیم/tanzīm/: سازمان یا تشکیلات، به‌ویژه تشکیلات مجاهدین در برابر روس‌ها. تنگ‌نظر/tang-nazar/: کوتاه‌نظر، کسی که از وسعت دید برخوردار نیست. تو /tu/: همان ضمیر دوم شخص مفرد است، البته به معنای درون هم گهگاه کاربرد پیدا می‌کند. تو بیاtu biyā/ /: تو بیا. به معنی «داخل شو» نیست. توسیه/tavsiya/: توسعه. نباید با «توصیه» اشتباه شود. توضی //tavzī: توضیح؛ نباید با «توزیع» اشتباه شود. توفه/tūfa/: تحفه، کادو. برای نمونه اگر بگویند: «قاغذِ توفه دارید؟» یعنی کاغذ کادو دارید؟ تیر شدن/tīr šod-an/: تیر شدن، گذشتن، سپری شدن. تیر کدن/tīr kad-an/: تیر کردن، گذراندن، سپری ساختن. تیره‌ماه/tīra-māh/: فصل پاییز؛ نه تیرماه. (← دهخـ) تیز کدن/tīz kad-an/: شتافتن؛ تیز کردن چیزی مانند چاقو نیست. جائل/el´jā/: جاهل؛ نه جاعل. جان/jān/: این واژه در افغانستان بیشتر ارج‌گذاری گوینده را می‌رساند نه مهر را. برای نمونه اگر زنی مردی بیگانه را «جاوید جان» خطاب کند، با این کار احترام خود را به او رسانده نه محبت ویژه‌اش را. از این رو این واژه در افغانستان بیشتر از ایران به کار می‌رود.|| پسوند برخی از نام‌های خاص نیز هست و نباید پنداشت که حتماً نشانۀ مهر کسی به دارندۀ نام است: محمودجان، نیک‌روزجان، فقیرجان، محمدجان، فاطمه‌جان، قمرجان و جز اینها. جای کار/jā-ye kār/: فرصت شغلی؛ نه محل کار کسی جنگنده/jang-enda/: رزمنده. هواپیمای جنگنده نیست. جوان شدن/javān šod-an/jovān šod-an/: به سن جوانی رسیدن|| به سن قانونی رسیدن؛ به معنای دوباره جوان شدن پیر نیست. چادریčādar-ī//: برقع، چادر ویژۀ افغانستانی که گشاد و پرچین است و روبند دارد و بیشتر آبی‌رنگ است و از کف سر تا مچ پا را می‌پوشاند. چاق/čāq/: تندرست؛ نه حتماً فربه. چنان که در ایران نیز می‌گفتند: «دماغت چاقه؟» (← دهخـ) چرت/čort/: اندیشه چرت زدن/čort zad-an/: اندیشیدن. برای نمونه اگر بگویند: «چرت نَزَه!» یعنی اندیشه‌اش را نکن، نه که پینکی نرو! چشم روشنی دادن (برای کسی)/čašm-e ravšan-ī dād-an (barā-ye kas-ē)/: «چشمتان روشن» گفتن؛ به کادو پیوندی ندارد. چنگ/čang/: کج و خمیده (← دهخـ) چه کدته؟či kad-e-t-a//: چِت شده؟؛ نه که با تو چه کرده‌اند. چی حال داشتن/či hāl dāšt-an/: چگونه حال داشتن. مانند «چطور بودن» در گویش ایرانی معمول‌ترین گونۀ احوالپرسی است: «چی حال داری؟» آهنگ گوینده به اسباب طرب بستگی ندارد. حشر/hašar/: هشر: اشر: کاری دسته‌جمعی و داوطلبانه و بی‌مزد حصارکی/hesār-a-k-ī/: اهل شهر حصارک در استان نَِنگَرهار افغانستان. حضرت علی/hazrat-e alī/: یکی از اعضای بالای جبهۀ ملی افغانستان. وی را نباید با امام علی (ع) اشتباه کرد.|| نام خاص برخی افراد دیگر هم هست. حفظ کدن/hefz kad-an/: خوب یاد گرفتن (درس را)؛ طوطی‌وار یاد گرفتن نیست. حمید/hamīd/: عمید (نام خاص) حمیده/hamda/: عمیده (نام خاص) حوا/hawā/: حوّا (نباید چون بی‌تشدید تلفظ می‌گردد با هوا اشتباه شود). حوالی شام/hawāli-e šām/: طرف شب، نه اطراف مملکت شام کهن. (دهخـ← شام) خارش کدن/xāreš kad-an/: خارش داشتن؛ نه خاراندن. خاک‌انداز/xāk-andāz/: توالت؛ نه همان ابزار معروف. خانم ماما/xānom-māmā/xānom-e māmā/: زن‌دایی خانم/xān-om/: این واژه در گویش افغانستانی هرچند کم‌کاربرد است، همان معنای ایرانی خود را داراست، اما پیش از نام کوچک می‌آید. برای نمونه به‌جای رویا خانم، «خانم رَویا» می‌گویند. شنونده نباید گمان کند که رویا نام خانوادگی آن زن بوده. خانه ر کرایه دادن/xāna ra kerāya dād-an/: برای خانه کرایه پرداخت کردن، کرایۀ خانه را پرداختن. خانه‌داری/xāna-dār-ī/: عمل جنسی زن و شوهر|| ازدواج. نمونه: «تو خو خانَه‌دار نیستی، ای جنجالا نداری!» یعنی تو که زن نداری از این مشکلات هم نداری. خر/xar/: مخفف خواهر. به‌ویژه در ترکیب دشنام‌ها بسیار است که برای عفت کلام در اینجا از آوردن آنها پرهیز می‌کنیم، لیک باید در یاد داشت که این واژه در آمیزۀ دشنام‌های افغانستانی به معنای خواهر است، نه الاغ. خراسان/xorāsān/: آهنگ افغانستانی‌ها از این واژه، افغانستان تاریخی دورۀ سده‌های میانه است که هنوز بخشی از آن افغانستان نام نگرفته بوده؛ نه استان‌های سه‌گانۀ خراسان ایران یا آسیای میانه، و نه خراسان بزرگ و تاریخی که همۀ اینها با هم است. خستۀ دماغی/xasta-e demāγ-ī /xasta-e damāγ-ī/: کسی که از نگاه روانی آسیب دیده باشد. (دهخـ← خسته) خط/xat/: نامه. برای نمونه خط گرفتن به معنی دریافت نامه است؛ نه دریافت هواخواهان یک جریان سیاسی از رهنمودهای حزبی یا دستورهای و خط مشی آن. این را دستخط گرفتن می‌گویند. (← دهخـ) خطر ( ِچیزی) رفتن/xatar-e (čēz-ē) raftan/: امکان خطر چیزی بودن؛ نه برطرف شدن خطر. خفه/xafa/: ناراحت و اندوه‌زده. اگر کسی بگوید: «خفه شدی؟» یعنی ناراحت شدی؟ (← دهخـ) خلا/xalā/: خلاء؛ نه توالت. البته واژۀ بیت‌الخلا هم در گویش افغانستانی کاربرد دارد. خلیفه/xalīfa/: استادکار هرگونه پیشه یا هر گونه دکان‌داری. برای نمونه یک مکانیک زبردست را هم می‌توان خلیفه نامید. گهگاه گونۀ کوتاه‌شدۀ آن به کار می‌رود: خَلفَه. خو کدن /khav kadan/: خواب کردن: خوابیدن، نه کس دیگر را خواباندن. (دهخـ← خواب کردن) خواهرخوانده/ خوارخوانده/xvār-xānda/xvāhar-xānda/: زن یا دختری که دوست نزدیک زن یا دختری کم و بیش هم‌سال خود باشد. خور/xvar/: همان خر به معنای خواهر است که یاد شد. خوش نگا کدن/xoš negā kadan/: خوش نگاه کردن: خوب نگه داشتن، از چیزی مراقبت خوبی کردن؛ به معنای خوب نگریستن نیست. خون دادن/xūn dād-an/: خونریزی کردن؛ نه اهدای خون. خیر/xayr/: خُب. نه به معنای «نه». (← دهخـ) خیراتی؟/xayārt-ī?/: حالتان خوب است؟؛ نه که از شما خیرات بخواهند. خیره شدن/xīra šod-an/: چشم را پرده گرفتن (پزشکی)؛ نه به چم خیرگی پیشه کردن. دان/dān/: دهان، نه دانه؛ نه دان کونگ‌فو. داوا کدن/dāvā kadan/: اقامۀ دعوی کردن، نزد دادگاه شکایت کردن. دختر داشتن/doxtar dāšt-an/: دوست‌دختر داشتن پسری. برای نمونه اگر بگویند: «جاوید دختر دارد» این می‌تواند به این معنی نباشد که جاوید فرزند دختری دارد. دختر/doxtar/: دوست‌دختر کسی. برای نمونه اگر بگویند: «جاوید همراه دختر خود آمد» این می‌تواند به آن معنا باشد که جاوید با دوست‌دختر خود به آنجا رفته بوده است، نه با دختر خودش. در برخی زبان‌های اروپایی مانند آلمانی هم واژه‌ای که معنای دختر می‌دهد (در آلمانی: Mädchen) در ساخت جمله می‌تواند معنای رفیقه بدهد. درآمدن/dar-āmad-an/: داخل شدن. روشن نیست چرا با آن که «در» به معنی درون است، این مصدر در پارسی ایرانی کم‌وبیش همیشه به‌معنای بیرون آمدن به کار برده می‌شود. (← دهخـ) دردادن/dar-dādan/: دردادن، آتش روشن کردن|| آتش زدن. (← دهخـ) درکار/dar-kār/: لازم و بایسته. برای نمونه اگر بگویند: «پول درکار نیست.» یعنی نمی‌خواهد پول بپردازید، نه که پولی در بساط نیست. باید در یاد داشت که در نوشتن این واژه میان حرف «ر» و «ک»، نباید فاصله‌ای گذاشته ‌شود. (دهخـ ← بکار) دروازه/darvāza/: درِ خانه و یا هر گونه در ساختمان، چه بزرگ باشد چه کوچک. دروازه‌وان/darvāza-vān/: دربان. نه دروازه‌بان فوتبال. دریا /daryā/dariyā/: رودخانه و رود. برای نمونه سیردریا و آمودریا یعنی رود سیحون و رود جیحون. آنچه را که در ایران دریا گفته می‌شود، در پارسی افغانستانی «بحیره» و یا «بحر» می‌نامند. (← دهخـ) دز گرفتن (کسی رَ)/duz gereft-an (kas-ē ra)/: کسی را دزد دانستن؛ نه دزد را دستگیر کردن. دزی‌کدن/duz-ī kadan/: کاری را بسیار تند و با زرنگی انجام دادن. نمونه: «مَه دُزی کَدَه گریختُم» یعنی زرنگی کردم و فرار نمودم. دست کومک (به کسی) دراز کدن/dest-e kūmak (ba kas-ē) darāz kad-an/: به کسی یاری نمودن؛ نه از کسی کمک خواستن. (دهخـ← کومک) دستی کده/dest-ī kada/: شتاب ورزیدن، نه عمداً کاری را کردن. دق آوردن/deq āvord-an/: تنگ‌دل شدن. برای نمونه اگر بگویند: «دق نیاوردی؟» به معنی اینکه «از اندوه نمرده‌ای؟» نیست. تنها یعنی: دلت تنگ نشده؟ دکتر روانی: روان‌پزشک؛ نه پزشک دیوانه! دکتر فامیلی/duktar-e fāmīl-ī/: پزشک خانواده؛ نه دکتر همۀ یک فامیل. دماغ/demāγ/damāγ/: حال و حوصله و مغز. آنچه در ایران دماغ نامیده می‌شود، در افغانستان، تنها «بینی» نام دارد. این کاربرد افغانستانی، نیز کهن است و از همین جاست که ایرانیان نیز هنگام احوال‌پرسی می‌پرسند: «دماغت چاقه؟» (دهخـ← دماغ) دندان کشیدن/dandān kašīd-an/: دندان درآوردن (بچه)؛ نه دندان را کشیدن. دولت‌آبادی: کسی که از شهرک دولت‌آباد در استان بلخ یا دولت‌آباد استان فَراه افغانستان باشد؛ نه اهل دولت‌آبادهای ایران یا محمود دولت‌آبادی. دیدن/dīd-an/: نگاه کردن. اگر کسی نگاهش به جایی دوخته شده باشد، لیک گویی چیزی نبیند یا براستی چیزی نبیند، باز هم در افغانستان این کار را دیدن می‌نامند. (← دهخـ) دیگر/dīgar/: عصر (← دهخـ) راز کسی ر پنهان نگا کدن/rāz-e kas-ē ra penhān negā kad-an/: سرّ کسی را برملا نکردن. نه که پنهانکی به راز کسی نگریستن. رحم کشیدن/rahm kašīd-an/: رحِم خود را درآوردن (پزشکی). رحم/rahm/: رحِم (پزشکی) رسول‌الله/rasūl-ollā/: نام خاص مردهای معمولی است. رفتنی بودن /raft-an-ī būd-an/: آهنگ رفتن از جایی را داشتن، عازم بودن؛ نه روبه‌مرگ بودن. رنگ/rang/: ریخت و چهره. اگر بگویند: دَ رنگت می‌شینه (da rangit meshina) یعنی به قیافه‌ات می‌آید. روپه/rūpa/: مخفف روپیه. افغانی یا هرگونه واحد دیگر پول. اگر یک افغانستانی باشندۀ آلمان بگوید :«ایرَه ده روپَه خریدم» یعنی آن را ده یورو خریده. روز دست‌شویی: روز جهانی شستن دست (مناسبتی تازه در تقویم جهانی است.) ریزش کدن/rīzeš kad-an/: زکام شدن؛ نه ریزش کردن کوه. (← دهخـ) ریزش/rīz-eš/: زکام؛ نه ریزش کوه. (← دهخـ) زابل/zābul/: استانی به همین نام در جنوب خاوری افغانستان. اگر یک افغانستانی خود را زابلی دانست، آهنگش زابل افغانستان است، نه زابل سیستان ایران. زرِ خود پاش دادن/zar-e xod-a pāš dād-an/: زهر خود را ریختن زرِ قلب/zar-e qalb/: طلای تقلبی؛ نه آویز طلایی که شکل قلب باشد. زر/zar/: کوتاه‌شدۀ زهر است. نمونه: mara zar dādan یعنی به من زهر دادند، نه که طلا داده‌اند. زن کدن/zan kadan/: زن گرفتن. اصطلاح «زن گرفتن» از زبان فرانسه به پارسی ایرانی درآمده است. در فارسی سده‌های پیشین برای نمونه در سروده‌های مولانا با همین کاربرد کهن که هنوز در افغانستان به کار می‌رود، روبرو می‌شویم. (دهخـ← زن کردن) زن ماما/āzan-e mām/: زن‌دایی زنده ماندن/zinda mānd-an/: حل نشدن چیزی جامد در یک مایع. سابقه‌دار/sābeqa-dār/: کارکشته، کسی که سابقه‌کار خوبی داشته باشد؛ نه مجرم سابقه‌دار. ساکت/sākat/: پریز برق. سبزواری: کسی که از شهر سبزوار (شیندَند) در استان فَراه افغانستان باشد. سرِ چشمای خود نگا کدن (کسی ر)mā-ye xod negā kadan (kas-ē ra)/ ešč sar-e/: به کسی ارج بسیار نهادن سر دادن/sar dād-an/: رها کردن؛ پیشمرگ شدن نیست. (← دهخـ) سراینده/sarāy-enda/: نوازنده. گهگاه به معنای شاعر نیز گفته می‌شود. سربلندی/sar-baland-ī/: سربالایی (راه)؛ نه افتخار. سرخ/surx/: قرمز سَروَر: نام مرد است، نه زن. سرویس/sarvīs/: اتوبوس، چه سرویس اداره باشد، چه اتوبوس همگانی. سوال حتمی/savāl-e hatm-ī/: مسئلۀ بسیار ضروری. سیل‌بین/sayl-bīn/: تماشاچی، بیننده؛ نه کسی که به سیل نگاه می‌کند. (دهخـ← سیل) شادی/šādī/: میمون و بوزینه. برای نمونه اگر بگویند: «قواره‌ش شادی‌واریست» یعنی قیافه‌اش مانند میمون است. شاه/šāh/: داماد. چنان که در ایران داماد را گاه شاه‌داماد نیز می‌گویند.|| البته به معنای پادشاه هم کاربرد دارد. (← دهخـ)|| پسوند نام‌های بسیاری نیز هست، برای نمونه نباید پنداشت که «احمدشاه مسعود» شاه افغانستان بوده است. نمونه‌هایی دیگر از این گونه نام‌گذاری: بهادرشاه، تیمورشاه، حسن‌شاه، خیال‌شاه، درویش‌شاه، روان‌شاه، گلاب‌شاه و جز اینها. شکر داشتن: قند خون کسی بالا بودن|| گرفتار مرض قند بودن شمال: باد اندک، نسیم. اگر بگویند :«چی شمالی خوبَش است» یعنی چه نسیم خوشی می‌وزد، نه که شمالْ جای خوبی است. شمال جغرافیایی را بیشتر به ضم شین فرامی‌گویند. (← دهخـ) شمالک: باد اندک و خوش، نسیم. (دهخـ← شَمال) شهادت‌نامه/šahādat nāma/: مدرک تحصیلی. نه مدرک به شهادت رسیدن کسی! (← دهخـ) شهر نو/šahr-e nav/: یکی از گذرهای شهر کابل که به جایی در تهران قدیم، پیوند و همانندی ندارد. شهران/šahrān/: شهری به همین نام در جنوب استان بدخشان افغانستان؛ نه بخشی از تهران. شهرستان/šahr-estān/: شهری کوچک در هزاره‌جات افغانستان؛ نه شهرهای غیر پایتخت. شوخ: پررو و گستاخ. نمونه: «این بسیار شوخ دختر است، همراهش مزاق نکو.» یعنی این دختر پررویی است، با او شوخی نکن. (← دهخـ) شور دادن: تکان دادن، هم زدن؛ با مزۀ شوری پیوندی ندارد. (← دهخـ) شیرْنی/šīrn-ī/: آب‌نبات. برای نمونه اگر یک افغانستانی گفت: «شیرنی می‌خواهی؟» و سپس به شما آب‌نبات داد، نباید شگفت آورید. شیرْنی‌خوری/šīr-nī-xor-ī/: شیرینی‌خوران؛ نه ظرف شیرینی‌خوری. شیرین‌جان: عزیزجان. خطابی مهرآمیز است و هم به مرد گفته می‌شود و هم به زن؛ آهنگ این نیست که شنونده، شیرین نام دارد یا دختر است. صاحب/sāheb/: خطاب برای آقا و گهگاه هم برای بانوی ارجمند. به این معنا نیست که گوینده خود را بندۀ آن کس می‌داند. گونه‌های کوتاه‌شدۀ این واژه نیز کاربرد فراوان دارند: صائب، صاب. صب/sob/: معمولاً به معنی فردا و گاه به معنای فردا صبح. برای نمونه اگر بگویند صب می‌روم، این حتماً به این معنی نیست که گوینده فردا صبح خواهند رفت، بلکه فردا خواهند رفت. (دهخـ← صباح) صبا/sabā/: صباح، فردا (دهخـ← صباح) صفا کدن/safā kad-an/: پاکیزه ساختن، تمیز کردن؛ نه لذت بسیار بردن. (دهخـ← صفا) صندلی/sandal-ī/: کرسی. آنچه در ایران صندلی می‌گویند، در افغانستان چوکیčavkī)) نامیده می‌شود. (← دهخـ) صنف/sanf/: کلاس. نمونه: «دَ صنف بَچِه‌م، ای‌طو گَپا بسیار است»، یعنی در کلاس پسرم این گونه مسائل بسیار است. ضرورت وجود/zarūrat-e vojūd/: نیاز غذایی بدن؛ مبحث فلسفی نیست. (دهخـ← ضرورت) طالب/tāleb/: طلبه، طالب علوم دینی؛ نه هر گونه خواستار. (← دهخـ) طرفای دیگر/taraf-ā-ye dīgar/: عصر، نزدیک عصر. (دهخـ← دیگر) طفلک/tefl-ak/: بچۀ کوچک. این واژه، دلسوزیِ گوینده به یک کودک را نمی‌رساند. طلایی/telā-yī/: از جنس طلا؛ نه حتماً به رنگ طلایی. طلبگار آمدن/talab-gār āmad-an/: خواستگار شدن، به خواستگاری رفتن. (دهخـ← طلبکار) طلبگار/talab-gār/: خواستگار، نه هر گونه طلبکار. (دهخـ← طلبکار) ظن/zan/: به همان معنای ظنّ است، اما چون بی‌تشدید تلفظ می‌شود باید هشیار بود تا با «زن» اشتباه نشود. عاجز: بی‌آزار. خاک‌سار. برای نمونه اگر زنی را عاجز بگویند، یعنی او در برابر دیگران به ویژه شوهرش مظلوم است و به او آزاری نمی‌رساند، نه که دست یا پا ندارد. عاجز بودنِ زن در فرهنگ افغانستانی یکی از کمالات زن است و شاید هم بزرگ‌ترین آنها باشد. عضویت/ozviyat/: ارگانیسم (پزشکی) عملیات/amaliyāt/: عمل جراحی. نه حتماً عملیات جنگی. عمید/amīd/: حمید غرض گرفتن/γaraz gereft-an/: فضولی کردن و به کاری کار داشتن. به معنای ادبی «غرض» نیست. غریب/γarīb/: مستمند؛ نه بیگانه. (← دهخـ) غریبی کدن/γarīb-ī kadan/: کاری سنگین و احیاناً کم‌دستمزد انجام دادن (دهخـ← غریب). غلط کدن: اشتباه کردن، کاربرد نامؤدبانه‌ای نیست. برای نمونه اگر شما شماره‌‌ای را اشتباه گرفتید و یک افغانستانی گوشی را برداشت و گفت: «صاحب! غلط کردی!» نه باید تعجب کنید و نه باید او را نامؤدب بشمارید، آهنگ او تنها این است که آقا اشتباه کرده‌اید. شاید این زبانزد تاکنون بیش از هر زبانزد دیگر مایۀ بدفهمی ایرانیان و افغانستانیان شده باشد. دهخـ← غلط کردن) غوری/γūrī/: دیس (غذا)؛ نه قوری. فامیدن/fāmīdan/: فهمیدن، دانستن، بلد بودن. برای نمونه می‌توان گفت: «می‌فامی جاوید کجاستَه؟» این بدان معنا نیست که از نگاه گوینده، شنونده نفهم است، آهنگ او این است که: «می‌دانی فاروق کجاست؟» فامیل/fāmīl/: خانواده، نه همه خویشاوندان. «فامیلم» یعنی خانواده خودم، نه خویشاوندانم. چنان که در زبان‌های اروپایی نیز کاربرد این واژه همین گونه است. فامیل ( ِکسی)/fāmīl (-e kas-ē)/: عضو خانوادۀ کسی (← دهخـ) فامیل‌دار/fāmīl-dār/: مرد زن‌وبچه‌دار|| زن شوهر و فرزنددار فامیلی/fāmīl-ī/: خانوادگی فرش نباتی/farš-e nabāt-ī/: پوشش گیاهی (محیط زیست) فکاهی/fakāhī/: لطیفه و جک، نه هر گونه مطلب فکاهی. قاب/qāb/: بشقاب (← دهخـ) قاطی/qātī/: قحطی قاغذ توفه/qāγaz-e tūfa/: کاغذ تحفه، کاغذکادو. اگر کسی بگوید: «قاغذ توفه دارید؟» به کاغذی که از شما خواسته ریشخند نکرده است. قایم کدن/qāyem kad-an/: بر پا و برقرار نمودن؛ نه پنهان ساختن. (دهخـ← قایم کردن) قبض/qabz/: یبوست؛ به معنای قبض بانک و مانند آن نیست. (← دهخـ) قدر/qadar/: قْدر، اندازه، ارزش؛ با قضا و قدر پیوستگی ندارد. قره‌باغی/qara-bāγ-ī/: اهل شهری به همین نام در استان غزنی افغانستان یا اهل شهری دیگر به همین نام که در شمال استان کابل افتاده است؛ نه اهل قره‌باغ قفقاز. قشلاق/qašlāq/qešlāq/: روستا. به معنای ییلاق‌قشلاق نیست. (دهخـ← قِشلاق) قصّه کدن//qissa kad-an: قصه کردن، تعریف کردن. برای نمونه اگر یک افغانستانی به شما بگوید: «قصه کن!» یعنی شروع به گفتگو و تعریف کردن چیزی نمایید، نه که افسانه بگویید. قطار موتر/qatār-e mūtar/: صف خودروها قطار/qatār/: ردیف و رده. برای نمونه اگر بگویند: «کتِ قطار می‌رویم» منظور می‌تواند رده‌ای از خودروها باشد که پشت سر هم حرکت خواهند کرد. (← دهخـ) قواره/qavāra/: چهره؛ نه هیکل. نمونه: «وَی قوارِه‌ش کلان است» یعنی چهرۀ درشتی دارد، نه که هیکلش بزرگ است. َ‌‌ک/ak/: معمولاً َکِ تحبیب است نه تصغیر. برای نمونه «مادرک» به معنای مادر کوچک نیست، بلکه یعنی مادرجان.|| نیز برخی کسان، به ویژه کابلی‌ها این وات را همچون تکیه‌کلام به پایان بسیاری از واژه‌های خود می‌چسپانند و معنایی ویژه را از کاربرد آن در نگر ندارند.|| برای تصغیر هم اندک کاربرد دارد. کار بودن/kār būd-an/: کار بودن، لازم و ضروری بودن. نمونه: «تشکر، کار نیست». به این معنی نیست که به جای تشکر باید کار می‌کردید، یعنی تشکر لازم نیست. (دهخـ← به‌کار بودن) کالا/ākāl/: لباس؛ نه کالا به معنای اقتصادی. نمونه: «کالاهاتَه بگیر» یعنی لباس‌هایت را بردار، نه که تو فروشنده هستی و باید کالاهای فروشی خود را برداری. (← دهخـ) کالا تبدیل کدن/kālā tabdīl kad-an/: لباس عوض کردن؛ به اقتصاد ارتباطی ندارد. (دهخـ← کالا) کتابچه/ketāb-ča/ketāb-če/: دفترچه؛ نه کتاب کوچک. (← دهخـ) کج دار مریز/kaj-dār-ma-rīz/: انجام کاری به گونه‌ای که از اندازه بیرون نرود و خراب نشود. با آن: «کجدار مریض» که ایرانیان درمی‌یابند، هم‌معنا نیست، بلکه ناهمساز هم هست و ندیده‌ام که افغانستانیان «مریز» آن را مانند ایرانیان «مریض» بنویسند یا بیانگارند. کچالو/kačālū/: سیب‌زمینی؛ به کچل کاری ندارد و از زبان اردوست. کردکی/kurd-ak-ī/: هر چیز عامیانه. آن چیز نباید حتماً کردی باشد، و معمولاً هم نیست. کرمان/kermān/: شهری کوچک به همین نام در هزاره‌جات افغانستان. اگر یک افغانستانی گفت کرمانی است، نباید پنداشت که وی خود را ایرانی شمرده است. کشته‌ شدن/kušta šod-an/: حل شدن چیزی در چیز دیگر. برای نمونه اگر بگویند: «شَکرش کشته شد»، یعنی شکر در مایعی حل شد؛ نه که سر شکر بریده شد! کشیدگی/kašīdag-ī/: کشمکش و سختی و ناراحتی. کلان‌تر/kalān-tar/: در پارسی گفتاری افغانستان چندان کاربردی ندارد، لیک در گونۀ نوشتاریِ آن به معنای «بزرگ‌تر» است و معنای کلانتر نمی‌دهد. کلمه/kalmia/: نماز. کمپوز/kampōz/: ساختن (آهنگ)؛ به معنای کسی که کم پز بدهد نیست. (انگلـ: compose) کود/kud/: کُد. اگر وات o در واژگان اروپایی باشد، با درآمدن به پارسی افغانستانی معمولاً تبدیل به u می‌شود و با «و» هم نوشته می‌شود. (انگلـ: code) کیمیا/kīmiyā/: شیمی. معنی دانش کیمیای کهن را نیز می‌دهد، لیک کمتر به آن معنا به کار می‌رود. (← دهخـ) گاز دادن/gāz dād-an/: تکان دادن؛ گاز دادن موتور و خودرو نیست. گپ/gap/: هر گونه سخن، چه خودمانی و دلنشین باشد چه نباشد.|| اصطلاحاً به معنای هر گونه کار و موضوع هم به کار برده می‌شود. (← دهخـ) گپ زدن/gap zad-an/: گپ زدن. مطلقِ سخن گفتن. برای نمونه اگر کسی بگوید: «همراه خانم شما هم گپ زدُم»، یعنی آن موضوع مورد بحث را با او هم در میان گذاشته بوده، نه که با او گرم گرفته بوده. (← دهخـ) گچ‌کاری/īgač-kār-/: گچ گرفتن (پا را) گریان کدن/giry-ān kad-an/: گریان کردن، گریه کردن؛ به معنای کسی را گریاندن نیست. گل بودن/gol būd-an/: خاموش بودن (دستگاه) گلابی کدن/gul-āb-ī kad-an/: اندکی سرخ کردن کدوی خام یا هر چیز مانند آن در روغن داغ. گلاس/gelās/: لیوان و هر ظرف ماننده‌اش. چه گیلاسِ می باشد چه نباشد. گُل بودن/gol būd-an/: خاموش بودن گلستان/gol-estān/: شهر گلستان در استان فراه افغانستان؛ نه استان گلستان ایران. گمش ک/gum-aš ko/: ولش کن. هر چند گم کردن معمولاً به معنای از دست دادن است، لیک اصطلاحاً بیشتر کاربردی اینچنین دارد. نمونه: «ای خوبْ بچه نیست، گمش کُ.» گوش خود گرفتن/gōš-e xod-a gereft-an/: به دقت گوش کردن گوگرد/gūgerd/: کبریت. چه گونه کهنه آن باشد چه نباشد. زیرا که در ایران نیز گونه‌ی قدیمی کبریت را گوگرد می‌گفته‌اند. (← دهخـ) گیلانی/gīlān-ī/: اهل شهر گیلان در جنوب استان غزنی افغانستان. لابد/lā-bod/: حتماً. باید در یاد داشت که این واژه در ایران هنگامی گفته می‌شود که گوینده در بارۀ چیزی گمان بسیار می‌برد، لیک مطمئن هم نیست. لابدی/lā-bod-ī/: حتمی؛ کاملاً ضروری. لال/lāl/: لعل. (← دهخـ) لییم / /layīm: لحیم. نباید با لئیم اشتباه شود. لیسنس//līsans: گواهینامه. اگر بپرسند : «لیسَنس داری؟» یعنی گواهینامه داری؟» (انگلـ: driving licence) لیسنس دریوری /lisans-e darīvar-ī/: گواهینامه رانندگی. اگر بپرسند :«لیسنس دَریوَری داری؟» به مدرک لیسانس شما توهین نکرده‌اند. مئدود/ma´dūd/: محدود؛ نباید با معدود اشتباه شود. ماستیم/mā-stīm/: ما هستیم؛ به ماست خوردنی پیوندی ندارد. ماشیندار/māšīn-dār/: مسلسل (جنگ‌افزار)؛ نه کسی که ماشین داشته باشد. مال/māl/: چارپای اهلی به ویژه گاو و گوسفند. اگر به یک افغانستانی بگویید: «تو مال افغانستانی؟» و او با پارسی ایرانی چندان آشنا نباشد، این پرسش به نظرش توهین‌آمیز خواهد بود. (← دهخـ) مالداری/māl-dār-ī/: چارپاداری، دامپروری؛ نه ثروت‌مندی (← دهخـ) ماما/māmā/: دایی؛ نه مامان و نه قابله. مامور ماتحت/māmūr-e mā-taht/: کارمند مادون ماموریت پولیس/māmūriyat-e pūlīs/: ادارۀ آگاهی ماندن/mānd-an/: گذاشتن. مصدر «گذاشتن» در گونۀ گفتاری پارسی افغانستانی کمتر صرف می‌شود، کم و بیش همیشه به جای آن از مصدر «ماندن» بهره‌گیری می‌شود. (← دهخـ) ماندنی نبودن/mānd-an-ī na-būd-an/: نگذاشتن، اجازۀ انجام کاری را به کسی ندادن؛ نه گذرا بودن. (دهخـ← ماندن) مانده شدن/mānda šod-an/: گذاشته شدن، به حال خود فرو گذاشتن (دهخـ← ماندن). مأنوس/ma´nūs/: منحوس؛ از ریشۀ انس نیست. متل/matal/: هر گونه ضرب‌المثل؛ نه ضرب‌المثلی که حتماً مایه‌اش داستانی کوتاه باشد. محصل/mohasel/: مسئول گردآوری مالیات. آنچه را که در ایران محصل می‌نامند، در افغانستان «متعلم» می‌گویند. (← دهخـ) محکمۀ فامیلی: دادگاه خانوادگی (دهخـ← محکمه/ دهخـ← فامیل) محکمیت/mahkam-iyat/: استحکام؛ با محکمه پیوندی ندارد. محمدرسول‌الله: از نام‌های خاص است که می‌تواند نام هر مردی باشد. مرض/maraz/: معرض؛ می‌تواند به معنای بیماری نباشد. مرکز شکر/markaz-e šakar/: درمانگاه ویژۀ درمان مرض قند؛ نه شکرفروشی. مزدوری کدن/mazd-ūr-ī kad-an/: مزد گرفتن در برابر انجام کار؛ معنای منفی ندارد. (دهخـ← مُزدور) مست/mast/: شاد. نمونه: «خواندنِ مست» (دهخـ). مستحق/mostahaq/: محق، سزاوار. این واژه هیچ اشاره‌ای به ناتوانی یا تهیدستی کسی ندارد. مستم/ma-st-om/: مه هستم، من هستم؛ به مست پیوندی ندارد. مستی کدن/mast-ī kad-an/: شیطانی و سروصدا کردن. برای نمونه اگر به بچه بگویند: «مستی نکن!» یعنی شیطانی و سروصدا نکن؛ نه که بچه مست است. (دهخـ← مستی) مسلک نداشتن/maslak na-dāšt-an/: تخصصی نداشتن؛ به معنای بی‌دینی یا چیزی همانند آن نیست. مشروحیت/mašrūhiyat/: مشروعیت مصالح/ مصاله/masāle/masāleh/: ادویه؛ به مصالح ساختمانی کاری ندارد. مصرف/masraf/: خرج و هزینه. نمونه: «مصرف بنزین چه‌قدر است؟» یعنی چه بهایی باید برایش پرداخت؛ نه که چه اندازه به مصرف می‌رسد. (← دهخـ) مضمون/mazmūn/: هر کدام از ماده‌های درسی؛ نه الزاماً هر گونه محتوا. معاش/ma´āš/: حقوق و درآمد. نمونه: «مَعاش شاه چی‌‌قدَر است؟» یعنی حقوق آقاداماد چه‌قدر است. (دهخـ← مَعاش‌دار) معاونه/mo´āvena/: معاونی که زن باشد، نباید این واژه را با «معاونت» اشتباه کرد. مقبول/maqbūl/: زیباروی، نه هر چیز پذیرفته‌شده (← دهخـ). مقبولک/maqbūl/: زیباروی و دوست‌داشتنی. نه پذیرفته‌شدۀ کوچک. مقرری/moqarar-ī/: تعیین مکتب/maktab/: مدرسه، دبستان یا دبیرستان. چه گونۀ نوین‌اش چه مکتب کهنه. مگر/magar/: اما، لیکن. نمونه: «گپی استَه، مگر تو نَمی‌فامی!» این سخن توهین‌آمیز نیست، یعنی مسئله‌ای هست، لیک تو نمی‌دانی که آن چیست. (← دهخـ) منزل/manzel/: طبقۀ ساختمان. «خانۀ مَه دَه منزل دو است». یعنی در طبقۀ دوم است. (← دهخـ) منیر/monīr/: نام مرد است نه زن. باید در یاد داشت که در زبان رسمی ایران هم منیره نام زن است نه منیر که کوتاه‌شدۀ آن است. مهندس/mahandes/: بنّا. برای نمونه اگر بگویند: «بابیَم مهندس است»، یعنی پدرم بناست. برای مهندس‌های رشته‌های دیگر واژه‌ی انگلیسی engineer به کار می‌رود. موتر//mūtar: خودرو، اتومبیل. «همراه موتَر می‌ریم»، یعنی با خودرو می‌رویم، نه که با موتورسیکلت. مولوی/mavlavī/: هر روحانی اهل تسنن. آهنگ، مولوی بلخی نیست. اگر به یک افغانستانی گفتید: «مولوی گفته بشنو از نی چون…» و او گفت: «کدام مولوی؟» نباید شگفت‌زده بشوید! (← دهخـ) میمون/maymūn/: خجسته؛ نه بوزینه، بوزینه را «شادی» می‌گویند. (← دهخـ) ناجور/nā-jōr/: ناتندرست، رنجور. «جاوید ناجور بود» یعنی حالش خوش نبود. نام خدا!/nām-e xodā/: ماشاالله! برای نمونه می‌گویند: «نام خدا چی‌قدَر مقبول شدی!» این زبانزد هم شگفتی گوینده را می‌رساند و هم آفرینَش را. باید در یاد داشت که «بسم‌الله» اصطلاحاً نه به همین معنی، بلکه به معنای «بفرمایید» است. نام گرفتن/nām gereft-an/: نام بردن نان خشک/nān-e xošk/: نان خالی، نه حتماً خشک‌شده. (← دهخـ) نان/nān/: هر گونه خوردنی؛ نه تنها نان. حتی اگر خوراکی را با نان نخورند، یا در آن هیچ‌گونه آردی به کار نرفته باشد، باز هم آن را نان می‌نامند. برای نمونه اگر بگویند: «همراه ما نان می‌خوری؟» شنونده نباید بپندارد که میزبان تنها نان برای او آماده ساخته. (← دهخـ) ناوقت/nā-vaqt/: دیر نبات‌خور/nabāt-xor/: گیاهخوار (دهخـ← نبات) نذر گرفتن/nazr gereft-an/: نذر کردن؛ نه نذری را گرفتن و خوردن. نسواری/nasvār-ī/: قهوه‌ای؛ هرچند نسوار یا ناس به رنگ سبز تیره است، معنای این واژه قهوه‌ای است. نشاندن/na-šānd-an/: ننشاندن، نکاشتن (دهخـ← شاندن) نظریه/nazariya/: نظر معمولی هر کسی؛ حتماً نباید نظری مهم و کارشناسانه باشد. نعمت/na´mat/: تنها نام مردان است. نفری/nafar-ī/: دوست‌ مخالف‌الجنس کسی به ویژه اگر پنهانی باشد. برای نمونه به شوخی می‌گویند: «نفری چی حال دارد؟»؛ نام کسی نیست. نقره‌یی/nuqra-ī/: از جنس نقره؛ نه حتماً نقره‌ای‌رنگ. نماز دیگر/namāz-e dīgar/: عصر (وقت روز) نو//nav: به همان معنای تازه است، لیک چون در پارسی افغانستان تلفظش به پارسی پارینه و پهلوی نزدیک است و تند نیز گفته می‌شود، ایرانیان، بیشتر آن را «نَه» می‌شنوند. برای نمونه اگر بگویند:nabī nav āmad-a، یعنی نبی تازه آمده، لیک شاید شنونده‌ی ایرانی آن را «نبی نیامده» دریابد. نوشته داشتن/nivišt-a dāšt-an/: نوشتن؛ به معنای کتاب داشتن نیست. نوشهر/nav-šahr/: شهری به همین نام در جنوب استان لَوگَر افغانستان. نوکر/navkar/: کلفَت واه‌واه/vāh-vāh/: بَه‌بَه. این زبانزد کاربرد کنایه‌آمیز ندارد. برای نمونه اگر بگویند: «واه‌واه چه رقصی!» یعنی: به‌به چه رقصی. ورق‌پاره/varaq-pāra/: تکه‌کاغذ؛ نه کاغذی که حتماً پاره شده باشد. وضع ( ِکسی) خراب بودن/vaz´ (-e kas-ē) xarāb būdan/: بیمار بودن وظیفه/vazīfa/: پیشه، کار؛ برای نمونه اگر بگویند: «شما چی وظیفَه دارید؟» به این معنا نیست که به شما مأموریتی داده‌اند و برای انجامش به جایی رفته‌اید. (← دهخـ) وقت/vaqt/: زود. برای نمونه اگر بگویند: «وقت نیست» به این معنا نیست که دیگر زمانی بر جای نمانده، بلکه یعنی باید کار را هم‌اینک به انجام رساند و بیم آن می‌رود که دیر شود. هرجایی/har-jā-y-ī/: کسی که خود را با هر کسی و هر انجمنی قاطی کند؛ این واژه را نمی‌توان حتماً دشنام یا به معنای روسپی دانست. هرض/harz/: عرض، گفتار؛ با هرز یکی نیست! هزیز/h-azīz/: تلفظی از واژۀ عزیز است؛ با «حضیض» یکی نیست. هساس/hasās/: اساس؛ نباید آن را با حسّاس اشتباه کرد. هلت/helat/: علت، نه حلت. هلم/helm/: علم. نباید آن را با «حلم» یکی گرفت. همان/hamān/: امان همثال/ham-sāl/: اَمثال؛ نه همسال. همجوار/ham-javār/: همسایه؛ نه حتماً همسایۀ دریایی. همراض/ham-rāz/: امراض: بیماری‌ها؛ نباید آن را با «همراز» آمیخت. هم‌صنف/هم‌صنفی/ham-senf/ham-senf-ī/: هم‌کلاس، هم‌کلاسی. همل/hamal/: عمل؛ نه برج حمل. یادداشت کدن/yād-dāšt kad-an/: در خاطر خود نگه داشتن، به یاد سپردن؛ اگر کسی بگوید «گپ شما رَ یادداشت کدم» و چیزی ننویسد، نباید بپندارید که دروغ گفته است. (دهخـ← یادداشت)  
نویسنده: یزدان صفایی از نام سی و شش شاه کاسی‌ها، یک لیست کلاسیک king list A وجود دارد که نام شاهان یکم تا ششم را دارد و پس از آن یک فضای خالی مربوط به پادشاهان بیست و چهارم تا سی و ششم، وجود دارد. برای پادشاهان یکم تا چهارم و بیست و دوم تا سی و ششم نیز، شمار سال‌هایی که حکومت کرده‌اند، باقی مانده است. نام شاهان شانزدهم تا بیست و سوم به صورت مطمئنی، از رویدادنامه‌ها و منابع معاصر مانند نامه‌های العمارنه و مهم‌تر از همه، از کتیبه‌های معتبر خودِ شاهان، بازسازی شده است. برای مدت‌ها محققان بر این باور بودند که نام‌های شاهان هفتم تا سیزدهم را نیز به دست آورده‌اند. لیستی آشوری Assyrian synchronistic list نام شاهان یکم تا سیزدهم را شامل می‌شود (Goetze 1964:97) میان سال‌های ۱۵۷۰ تا ۱۰۷۵ پیش از میلاد، تعداد شاهان کاسی زیاد نیست و بدین ترتیب روشن است که همهٔ نام‌های موجود از این دوره، همراه با جزئیات نیستند. حتی اگر ما از سی و شش شاه تشکیل دهندهٔ سلسله، نام آن‌هایی را که به سامی حکاکی شده‌اند، بکاهیم (Pinches 1917:106) پینچز Pinches نیز دربارهٔ نام شاهان کاسی‌ها تحقیقی ارائه داده است.(pinches 1917:102-107) هیچ لیست پیوسته‌ای از سلسلهٔ کاسی‌ها وجود ندارد. از حاکمان نخستین آن، لیستی وجود دارد که تنها نام شش تن از ایشان را آورده است اما بخش میانی آن از دست رفته است و لیست دیگری Synchronistic list که سیزده شاهِ نخستین را شامل می‌شود اما نام یازدهمین، نابود شده است و نام نهمین شاه آسیب دیده است. با این وجود آثارِ اصلی، قرائتی خوانا را در رونوشت گردآوری شده از خط، نشان می‌دهد که می‌توان بخش آسیب‌دیدهٔ نام او را به صورت m [kak] – [ri] – [m-m] e بازسازی کرد که نوعی تلفظ از ka-ak-ri-me است که در واقع، کنیهٔ آگوم دوم Agum II است. این خوانش فضای خالی میان دنبالهٔ نام شاهان نخستین کاسی را پر می‌کند و موقعیت آگوم دوم را در رویدادنامه تأیید می‌کند.(Astour 1986:327-331) این سیزده شاه نخستین بر اساس نظریات جورج کامرون باستان‌شناس(Cameron 1936)، می‌توان به صورت زیر گزارش کرد: ۱-گانداش، Gandash بنیان‌گذار سلسلهٔ کاسی‌ها در بابل ۲- سرآگوم یکم Ser – Agum ۳- کاشتی لیاش یکم Kashtiliash ۴- اوشی Ushi ۵- آبی راتاش Abiratash ۶- تازی گوروماش Tazi Gurumash ۷- آگوم دوم نامور به کاک ریمه یا آگوم بزرگ Agum – Kak – Rema ۸- هاربه –شیباک Harbe – Shipak ۹- تی پارک زی Ti – Park – Zi ۱۰- بورنا بوریاش Burna – Buryash ۱۱- پادشاهی ناشناخته ۱۲- کشتی لیاش دوم (۱۵۱۲-۱۵۳۰ پیش از میلاد) KashtiLiash ۱۳- اولام – بوریاش Ulam – Buryash کاسی‌ها با سی‌وشش پادشاه لیست شده در مدت ۵۷۶ سال و ۹ ماه، طولانی‌ترین سلسله در بابل بوده‌اند. پایان لیست مربوط به سال ۱۱۵۰ پیش از میلاد است. اضافه‌ کردن تعداد سال‌های مربوط به پادشاهان در این لیست، تاریخ آغاز سلسلهٔ کاسی‌ها را در سدهٔ هجدهم پیش از میلاد می‌رساند. یعنی زمانی‌که حاکمانِ سلسلهٔ حمورابی هنوز کنترل بابل را در دست داشته‌اند. در واقع تناقض تاریخی در این‌باره وجود دارد، بنابراین ممکن است لیست شاهان، اجداد شاهان را نیز شامل می‌شده در صورتی که این اجداد، خودشان شاه نبوده‌اند. بورنابوریاش یکم Burnaburiaš I اولین فرد کاسی است که واقعاً در بابل حکومت کرده است که دهمین شاه لیست شاهان است. پیشنهاد شده است که جد او، آگوم‌کاکریمه Agum-kakrime (Agum II) قبل از او، بابل را کنترل می‌کرده است (Fournet 2011:1) کتاب نامه Astour, M. C. (1986). “The Name of the Ninth Kassite Ruler.” the American Oriental Society 106(2): 327-331. Cameron, G. (1936). History of Early Iran. Chicago The University of Chicago Press. Fournet, A. (2011). “The Kassite Language In a Comparative Perspective with Hurrian and Urartean.” The Macro-Comparative Journal 2(1): 1-19. Goetze, A. (1964). “The Kassites and near Eastern Chronology.” Cuneiform Studies 18(4).The American Schools of Oriental Research Pinches, T. G. (1917). “The Language of the Kassites.” the Royal Asiatic Society of Great Britain and Ireland 49(1): 101-114
بهمنگان فرخنده باد نسخه پی دی اف این شماره را از اینجا دریافت کنید در این شماره می خوانید : نقش امپراتوری روسیه در قطع ارتباط‌های ایران و قفقاز نماد شیر و قداست آن واژه‌های فریبکار پارسی افغانستانی رویدادنگاری تاریخ هیتی کاروانسراهای ایران  
Navigation
Enter your Farvahar (فروهر) username.
Enter the password that accompanies your username.