In this book by David W. Anthony, which won the Society for American Archaeology's 2010 Book Award, the origins of Indo-European languages is explored in the context of the domestication of the horse and invention of the wheel. It tries to explain the dominance of Indo-European languages, which are...
نویسنده: کاوه فرخ
برگردان: حسامالدین شافعیان
حسن بِی زردابی، سردبیر روزنامه مورد حمایت روسیه تزاریِ ایکنچی (برزگر). ایکنچی مواضع نژادپرستانه ضد ایرانی افراطی داشت و بارها موجب به راه افتادن تظاهرات اعتراضی از سوی پارسی زبانان قفقاز شد. روسیه با نادیده گرفتننژاد پرستی و نقض حقوق بشر آشکار از سوی ایکنچی همواره از آن پشتیبانی میکرد. زردابی آنقدر از زبان پارسی متنفر بود که واژگانی ابداع کرد تا جایگزین واژگان پارسی پرکاربرد در ترکیِ آذربایجانی شوند.
در اوایل دهه ۱۸۶۰ به موجب اعتراضات محلی بر ضد روسی-سازی، فرهنگ و ادب ایرانی را با فرهنگ و ادب ترکی-تاتار معاوضه کردند. در ۱۹۱۰ تنها در یکی از ۴۱ مدرسه ابتدایی باکو زبان پارسی تدریس میشد.
این تزارها بودند که به پان ترکها ماهیت ضد ایرانی دادند. نوشتههای اسماعیل گاسپیرلی در نشریه «ترجمون» که از سوی روسیه حمایت میشد در هدایت روشنفکران باکو به سمت پان ترکیسم بسیار موثر بود. موج بعدی ادبیات ضد ایرانی و ضد اسلامی در منطقه اران-شروان نشریه «ملا نصرالدین» بود که از سوی روسیه حمایت میشد.
کارتونی از مجله ملا نصرالدین که از پشتیبانی روسهای تزاری برخوردار بود و عمدتا کارتونهایی ضد شرقی و به ویژه بر ضد ایرانیان و مردم پارسی گوی در قفقاز انتشار میداد. کارتون بالا پارسی گویان را به شکل یک الاغ و شاه ایران را به صورت یک ظالم خرابکار به تصویر میکشد. این بخشی از تبلیغات روسی تزاری در معرفی ایران به عنوان یک کشور عقب مانده «شرقی» بود. برابر دانستن زبان پارسی با «عرعر خر» اولین بار از سوی حسن مجیدی زردابی (یا حسن بِی زردابی) مدیر مسئول روزنامه ایکنچی (۱۸۷۷-۱۸۷۵) صورت گرفت که در باکو منتشر میشد (consult Hajibely، Jeyhoun Bey، ۱۹۳۰، «The Origin of the National Press in Azerbaijan» in The Asiatic Review، ۲۶ (۸۸، p ۷۵۷).). بعدا بخش عمدهای از این تبلیغات ضد ایرانی در دوران اتحاد جماهیر شوروی هم ادامه یافت. منبع تصاویر: Azer. com
ملا نصیرالدین نام یک شخصیت داستانی و بذله گو است که در میان مردم ترکیه، ایران، جمهوری آذربایجان و گرجستان محبوبیت بالایی دارد. مجله ملانصرالدین در ۱۹۰۶ به وجود آمد و به سنت ضد شیعی اکینچی از سوی آخوندزاده [۱] (Zenkowsky، ۱۹۶۰، p. ۹۵) و ضدایرانی و شیعی زردابی ادامه داد. بررسی کارتونهای منتشر شده از سوی ملانصرالدین نشان دهنده مواضع ضد ایرانی، ضد-اسلامی این نشریه است. برخی از این کارتونها را میتوان از طریق (www. Azer. com) که به دولت باکو تعلق دارد مشاهده کرد.
چند نمونه از این آثار: تصویر کردن ایرانیان به صورت الاغ و حاکمان آنها به شکل حاکمان ظالم «شرقی»، ترکها به شکل قهرمانانی به قامت هرکول و «شرقی»ها، علی الاطلاق ایرانیها به صورت موجودات کوتوله شیطانی و همچنین روحانیون شیعه به عنوان نماد «شرقی بودن» و عقب ماندگی و برتری الفبای لاتین نسبت به الفبای پارسی-عربی به خصوص به علت پیچیده بودن آن. در پی افزایش مطالب ضد روسی اکیناچی در سال ۱۸۷۷ این روزنامه از طرف مقامات تزاری بسته شد. با اینها اکیناچی به اندازه کافی با موفقیت منافع تزارها را تامین کرده بود.
کارتونهای ملا نصرالدین ترکها را به شکل ابر قهرمانان و» شرقیها» (ایرانیها) را به صورت کوتولههای شیطانی سیاهپوست به تصویر میکشد. به عبارت ترکی «Cavan Turk» (ترک جوان) که بر بازوی راست ترک سمت چپ خالکوبی شده است توجه نمایید. بزرگترین موفقیت روسیه در عرصه مهندسی اجتماعی و فرهنگی همین تبدیل هویت ایرانی قفقاز به مردم ترک بود. ابزار اصلی آنها در این فرآیند حذف زبان فارسی و ترویج گویشهای ترکی محلی بود (منبع تصویر: www. Azer. com).
تورِز در دانشنامه ایرانیکا مینویسد:
هرچند در سراسر تاریخ قفقاز همواره تحت تکلف دنیای ایرانی بود… اما روسیه آن را از قاجارها (۱۹۲۴-۱۷۷۹) گرفته و پیوندهای تاریخیاش را سرزمین ایران قطع کردند.
زبان فارسی عامل اصلی در تحکیم مناسبات بین ایران و قفقاز جنوبی بود. سویتوچوفسکی یادداشت میکند:
برتری پارسی به عنوان زبان ادبی در آذربایجان از بین رفت. این فرایندِ دگرگونی فرهنگی از ابتدا مورد حمایت مقامات روسیه تزاری قرار گرفت تا به ابن ترتیب به هدف خود که خنثی سازی هویت ایرانی آذربایجان بود برسند.
این سیاست با سیاست تزاریها در سایر ملل شکست خورده از امپراتوری هماهنگی داشت. سویتوچوفسکی در ادامه یادآور میشود (Swietochowski، ۱۹۹۵، p. ۲۹):
برای وقوع این امر، روسها همان سیاستی را در پیش گرفتند که در بخشهای دیگر امپراتوری اعمال کرده بودند. برای مثال آن هاگاه و بیگاه لیتوانیاییها را تشویق میکردند که از زیر سلطه فرهنگ لهستانی خلاص شوند وهمینطور لاتویاییها و فنلاندیها را تشویق میکردند به ترتیب از سیطره فرهنگ آلمان و سوئد رهایی یابند.
به سه علت در دوران تزاری موقعیت برجسته زبان پارسی تضعیف شد:
الف) ترویج ادبیات ضد ایرانی از سوی روسها و رد کردن پارسی به عنوان یک زبان فرهنگی مشترک از سوی روسها،
ب) برآمدن پان ترکیسم که تا حدودی از طرف روسهای تزاری به آن کمک میشد،
ج) ابداع یک زبان ترکی جدید که توسط عثمانیها و روس-تاتارها توسعه یافت.
با این همه این سیاست موفقیت کاملی به دست نیاورد چرا که برخی گروهها از جمله مردم ایرانی زبان تالشی تاکنون میراث خود را حفظ کردهاند.
تصویر یک زن تاشی و فرزندش. علی رغم فشارهای گسترده سیاسی و هزینههای فراوان از سوی روسها و پس از آن اتحاد جماهیر شوروی برای مهندسی قومی، تالشیها هویت ایرانی خود را در اران (جمهوری آذربایجان کنونی) حفظ کردند.
در ابتدای قرن بیستم، منطقه قفقاز اران-شروان شاهد یک هیاهوی بزرگ از سوی نویسندگان پان ترکیست مورد حمایت مسکو بود. نویسندگانی از قبیل علی مردان بیتوپچی باشف، هاشم بیوزیری، احمد بیآقالو (آقایف)، محمد حسن هاجیزاده (هاجینسکی هم خوانده میشد)، علی حسینزاده و محمد آقا شاهتحویلی به میدان آمدند که بررسی مختصر آنها تاثیر مهندسی فرهنگی اروپایی در افکارشان را به وضوح دیده میشد.
کارتونهای ملانصرالدین که برتری خط لاتین «اروپایی» بر خط «شرقی» عربی-ایرانی را نمایش میدهد (سمت چپ) قفقازیهای محلی به خاطر «پیچیدگی طبیعی» خط عربی-فارسی برای فهمیدن آن در بحر فکر فرو رفتهاند (راست). منبع:http://www.azer.com/aiweb/categories/magazine/43_folder/43_articles/43_mollamag.html
محمد آقا شاهتحویلی به روشنی گفت که مردم امروزی جمهوری آذربایجان (اران-شروان سابق) «باید جهان ترکی را بیش از هر چیز دیگر دوست داشته باشند» (Zenkowsky، ۱۹۶۰، p. ۹۸). کوچکترین اشارهای نیز در نوشتههای آنها از اتحاد تاریخی طولانی مدت چند هزارساله منطقه با ایران به چشم نمیخورد. خوانندگان ممکن است شگفت زده شوند که بدانند برخی از شهروندان این جمهوری از چنین تاریخی بیاطلاعند و حتی نمیخواهند چیزی در این باب بدانند.
اما دنیای ترکی مدنظر شاهتحویلی چگونه تعریف میشد؟ احمد بیآقالو به روشنی «دنیای ترکی» خود را تعریف میکند:
از منچوری آغاز میشود تا به بالکان میرسد و آناتولی، قفقاز، ولگا، سامارا، سیبری، دریای آرکتیک، مغولستان، ترکستان چین و روسیه، بخارا، خیوه خوارزم، خراسان ایران، ساحل جنوبی دریای کاسپین، دو آذربایجان روسیه و ایران را در برمیگیرد(LaBonne, 1922, pp.297-399) .
احمد بیآقالو (آقایف) از جمله اولین پان ترکان مورد حمایت روسیه بود که مرزهای دولت بزرگ ترکی را تعریف کرد. واقعا جالب است که با وجود اینکه پان ترکیسم بخشی از سرزمین روسیه را هم برای خود میدانست، باز هم روسیه از آن حمایت میکرد، تنها به این دلیل که پان ترکیسم یک طرز تفکر ضد ایرانی بود و ابزار مناسبی برای مسکو به شمار میرفت تا به وسیله آن نفوذ ایران در منطقه را کمرنگ کند. در قرن بیستم جانشینان کمونیست تزارها هم به همین رویهٔ حمایت از پان ترکیسم ادامه دادند.
این تعریف قطعا با تعریف ومبری که پیش از این در موردش گفتیم انطباق دارد، اما طنز بزرگی در اینجا وجود دارد. روسیه به عنوان یک هوادار پان ترکیسم دست به بازی خطرناکی میزد چرا که پان ترکیسم برای آنها به مثابه یک شمشیر دولبه بود زیرا هم میتوانست به ایران آسیب بزند و هم به خود روسیه. اما روسیه این طور محاسبه کرد که با برآوردن پان ترکیسم، میتواند این تفکر را علیه ایران هدایت و مدیریت کند. در حقیقت روسها تلاش بسیاری مبذول داشتند تا سرزمینهای جداشده از ایران را «روسی» یا «اروپایی» کنند.
به نظر میرسد آنها در دنبال کردن مقاصد خود موفق بودند، چرا که عده اندکی از مردم منطقه اران-شروان خود را مرتبط با ایران، خاورمیانه یا جهان اسلام میدانند ولی خود را دارای اشتراکات و پیوندهای قوبی با اروپا و به خصوص ترکیه که خود را کشور اروپایی میداند میبینند. این نیز خود طنزآمیز است، چرا که ترکهای امروزی بیش از پیش بر اشتراکهای فرهنگی خود و پسرعموهای فرهنگیشان ایرانیان واقف میشوند. ترکها و ایرانیان روابط فرهنگی عمیقی دارند و بخش اعظم ترکها حرکت در حاشیهای چون پان ترکیسم را جدی نمیگیرند.
بیایید یک نویسنده ارانی-شروانی دیگر را هم بررسی کنیم که حامی جریان پان ترکیسم بود. او به وضوح مینویسد «…هرجا که ترکها بر آن گام گذاردند باید به ترکها تعلق یابد» (LaBonne، ۱۹۲۲، p. ۳۹۹). در اینجا باز هم تاثیر شگفت آور مهندسی فرهنگی اروپایی را میبینیم که عواقب خطرناکی برای گذشته و حال ایران در بر داشت. پس از سقوط تزارها در زمان جنگ جهانی اول (۱۹۱۷) سیاست آنها از سوی جانشینان کمونیستشان دنبال شد. امیدوارم در ادامه این مصاحبه شانس این را بیابم که ریشههای اروپایی پان ترکیسم را توضیح دهم.
محمد حسن هاجینزاده (هاجینسکی)، کسی که حقوق پان ترکیسم را به روشنی تعریف کرد. زیاد نیستند کسانی که دریافتند یکی از مهمترین مراکز اروپایی پان ترکیسم قفقاز بود. عده زیادی از متفکرانی نظیر وی بودند که در اوایل قرن بیستم به امپراتوری عثمانی سفر کردند تا خیلی از عثمانیها را به پان ترک «تبدیل» کنند. قبل از نفوذ پان ترکیسم در میان امپراتوری عثمانی، این امپراتوری سرزمینی بود پویا از نژادهای مختلفی چون ترکها، ارمنیها، یونانیها، اعراب و ملتهای دیگر بود که با تفاهم در کنار هم زندگی میکردند. پان ترکیسم یکی از عوامل متعددی بود که باعث فرپاشی امپراتوری عثمانی از درون شد.
پی اینکه در مِی ۱۹۱۸ فعالان حزب مساوات نام «آذربایجان» را بر منطقه اران-شروان نهاند، احساسات پان ترکیستی عملا سر به فلک کشید. علی مردان بیتوپچی باشی (توپچی باشف) به سلطان عثمانی در استانبول گفت:
با لطف و مرحمت الهی به هدف خود که دیدار خلیفه تمام مسلمین و پادشاه ترک هاست رسیدم. اعلیحضرت! مدتی پیش شما هیاتی از دولت کوچک [جمهوری] آذربایجان به حضور پذیرفتید و فرمودید «آذربایجانیها فرزندان محبوب من هستند». ما آذربایجانیها این افتخار را در خاطر داریم و در پناه مرحمت خلیفه تمام مسلمانان، پادشاه تمام ترکان عثمانی و برادر بزرگمان زندگی خواهیم کرد. (Ratgauzer, 1938, p.37).
نقشه امپراتوری عثمانی، مغرب و شمالغربی ایران و قفقاز که توسط ترکان عثمانی تهیه شده است. به عبارت «آذربایجان» توجه کنید که تنها به استان شمال غربی ایران اطلاق شده است. نام آذربایجان برای اشاره به سرزمینهای شمال رود ارس به کار نرفته است. استفاده از این نام برای آن مناطق یک ابداع یا وام گیری از سوی حزب پان ترکیست مساوات بود تا به جمهوری تازه تاسیس خود در ۲۷ می ۱۹۱۸ در قفقاز جنوبی اشاره کنند.
در اظهارات توپچی باشی دو ایراد به چشم میخورد: نخست، تا پیش از ۱۹۱۸، اران-شروان هیچگاه «آذربایجان» خوانده نمیشد. این نام در طول تاریخ منحصر به خطه آذربایجان در شمال غربی ایران بود. دوم اینکه برای قرنهای متمادی «آذربایجانیها» و «ارانی»ها در کنار هم و زیر پرچم ایران در برابر ترکان عثمانی جنگیدند. چطور چنین واقعیت تاریخی معروفی به سادگی «حذف» میشود؟ این شستشوی مغزی سنگین و گسترده به چه نحوی در قفقاز صورت گرفت؟
علی مردان بیتوپچی باشی (توپچی باشف) قفقاز را به عنوان یکی از اقمار امپراتوری عثمانی معرفی کرد. او کوچکترین اشارهای به هزاران سال پیوند فرهنگی و تاریخی ایران و جنوب غربی قفقاز که وی از آنجا آمده بود نمیکرد.
این فراموشی تاریخی تا حد زیادی نتیجه دستکاری روسها در «نظام آموزشی» بود، به خصوص در ابعاد تاریخی و فرهنگی آن (کارتونهای ضد ایرانی ملانصرالدین را که پیش از این ذکر کردیم به خاطر بیاورید). یک بار دیگر یادآور میشویم که چگونه سیاستهای ایران هراسی روسیه تعداد مدارس پارسی زبان باکو را به تنها یک عدد در اوایل سده بیستم کاهش داد. پارسی گویان قفقاز و روحانیون شیعی آنجا به علت پیوندهاشان با ایران از سوی نشریات مورد حمایت روسیه مورد تمسخر قرار میگرفتند.
ممکن است این افشاگری خوانندگان زیادی را متعجب سازد، اما نباید فراموش کنیم که امپراتوری تزاری روسیه دهههای متمادی مشغول مهندسی فرهنگی قفقاز بود تا میراث فرهنگی ایران را از بیشتر مردم منطقه بزدایند و تا حد زیادی هم در این امر موفق بودند. روسیه بسیار خشنود بود که یک نتیجه جانبی آنی پشتیبانی کردن از پان ترکیسم گسترش ایرانی ستیزی در بین سوژههای قفقازیشان بود. به عنوان مثال علی حسینزاده که شعر «توران» یا دولت بزرگ پان ترکها را سرود، پیوسته به شکل خستگی ناپذیری «آزادسازی» قفقاز را از قید تاثیرات زبان و فرهنگ ایرانی خواهان بود.
اما مهندسی قومی روسها به منطقه قفقاز محدود نمیشد. آنها در گسترش اندیشههای ضد ایرانی در سطوح فرهنگی و آموزشی در میان کردهای امپراتوری عثمانی و ایران نیز سرمایه گزاری کردند. باز هم هدف آنها ضعیف کردن پیوندهای فرهنگی و تاریخی میان ایرانیان و قلمرو ایران بزرگ بود.
جلد شماره ۲۲ مجله ملانصرالدین که به هجو روحانیون شیعه میپرداخت. روسیه تلاش بسیاری کرد تا ایران را معادل عقب ماندگی و جهل معرفی کند و همزمان با دقت و احتیاط از پان ترکیسم در برابر زبان و فرهنگ ایرانیان دفاع میکرد. این سیاستها در زمان رژیم کمونیستی شوروی نیز ادامه یافت و اکنون نیز به صورت لابیهای مختلفی در کشورهای گوناگون در جریان است (منبع:http://azer.com/aiweb/categories/magazine/43_folder/43_articles/43_molla.html).
در این راستا در ۱۹۱۲ روس ها از عبد الرزاق بدیر خان از طایفه بدیرخانی حمایت کردند که طایفه خود در استانبول را در پی مشاجره ای با سلطان عبدوالحمید به مقصد روسیه ترک کند. او بلافاصله پس از رسیدن به آن جا با شور و نشاط شروع به ترویج احساسات جدایی طلبانه و ضد ایرانی در میان کردهای محلی کرد. انجام چنین کاری ساده بود: در آن زمان نیروهای روسی بخش اعظم ایران شمالی و آذربایجان را اشغال کرده بودند و این تضمینی بود برای عبدالرزاق که تلاش های وی با مزاحمتی از سوی مقامات ایرانی روبرو نخواهد شد. لازم به توضیح نیست که مقامات قاجار به علت دهه ها دخالت های روس ها به خودی خود نیز ضعیف بودند.
سربازان روسی با شمشیرهای سر به زیر که پس از اعدام فعالان آزادی خواه تبریزی در برابر دوربین ژست میگرفتند (حدود ۱۹۰۹-۱۹۱۰). در همان زمان که سربازان روسی در حال تار و مار کردن اولین جنبش آزادی خواهی غرب آسیا بودند، رژیم تزاری در حال ترویج ایران هراسی/ایرانی زدایی در میان کردهای ایرانی بود.
هرچند عبدوالرزاق از امپراتوری عثمانی بود اما روسیه علاقهای به برانگیختن احساسات مشابه در میان کردهای عثمانی نداشت. در حالی که روسیه و عثمانی در طی سدههای مختلفی بارها در جنگهای خونینی علیه هم جنگیده بودند، عثمانیان و روسها محمل مشترکی برای جنگ علیه میراث ایران باستان در منطقه یافته بودند.
روسیه صرفا به موضع خود که تضعیف ایران از طریق جنگها و نابودی فرهنگ و زبان پارسی از طریق فرایندهای سیاسی و آموزشی بود ادامه میداد. از نقطه نظر روسیه ترغیب جدایی طلبان کرد داخل ایران با پر رنگ کردن تفاوتهای زبانی آنها با بقیه ایرانیان موجب فروپاشی فرهنگی این کشور از داخل میشد.
دو تن از رهبران گروه پان کرد جدایی طلب پژاک که برای رسیدن به اهدف خود به خشونت و نزاعهای قومی در ایران دست میزنند. زیاد نیستند افرادی که بدانند جدایی طلبان پان کردی در معنای ضد ایرانیاش در اثر تلاشهای امپراتوریهای عثمانی و روسیه و پس از آن شوروی به وجود آمدند که در پی تجزیه ایران به مناطق مختلف و بر اساس منافع ژئوپولیتیکشان بودند. شبه نظامیان پژاک هم که در پی تجزیه ایران هستند تفاوتی با پیشینیان مورد حمایت روس و عثمانی خود ندارند (منبع عکس: DailyMe).
نابودی کشور ایران این امکان را به روس ها و قدرت های دیگر می داد تا بدون یک مانع جدی بر سر راهشان بتوانند منافع سیاسی و اقتصادی خود را گسترش دهند. برای رسیدن به این هدف، عبدالرزاق مجله ای با عنوان “کردستان” به زبان های کردی کرمانجی و ترکی در ارومیه انتشار می داد.
روس ها همچنین یک انجمن فرهنگی و مدرسه هایی در خوی تاسیس کردند تا مطمئن شوند دانش آموزان منطقه از الفبای سیرلیکی استفاده می کنند تا زبان و ادبیات روسی را فراگیرند. برنامه درسی این مدرسه ها بر جداسازی پیوند های کردها از سایر ایرانیان تاکید داشت. این سیاست ها دقیقا همان سیاست هایی بود که روسیه از اواسط قرن نوزدهم در قفقاز با موفقیت دنبال کرده بود. روس ها همین کار را دوباره پس از حمله به ایران در سال ۱۹۴۱ دنبال کردند، آن ها باز هم همان “انجمن” های فرهنگی را در ایران احداث کردند که پیش از این در آذربایجان و مناطق غربی (عمدتا کردنشین) احداث کرده بودند.
یک ادعای مشترک همه نویسندگان پان کرد این است که مادهای باستان همواره از سوی “پارس ها” – به خصوص کوروش کبیر و سایر شاهان هخامنشی- مورد ستم قرار گرفته اند. این عقاید ایران هراسی را می توان تا روزگار رژیم رومانوف در اواخر قرن ۱۹ و اویل قرن بیستم دنبال کرد، یعنی زمانی که آن ها تخم ایران ستیزی را میان کردهای ایران می کاشتند. خوانندگان علاقه مند می توانند به این پست وبلاگ شهربراز مراجعه کنند. تلاش ها برای ایرانی زدایی کردهای ایران با تلاش های دیگر برای مسلح سازی قبایل ایرانی در جهت بی ثباتی سیاسی دولت ایران همراه بود.
در سال ۱۹۰۱ روسیه سلاح هایی به برخی طوایف ایرانی (به ویژه کردها) می فرستاد تا نفوذ خود را بیش از پیش گسترش دهد. تمرکز عمده بر تربیت تیپ های قزاق ایرانی بود تا بر ایران علی الخصوص آذربایجانی، کردی و بختیاری اعمال نفوذ کنند.شیوه توسعه روس ها جالب توجه بود چرا که اهداف توسعه طلبی سیاسی خود را با روش های “آموزشی” و خراب کردن ارتباط مرکز ایران با نواحی حاشیه ای ترکیب می کردند.
یکی از جالب ترین اقدامات “کنفرانس” های روسی بود که از سوی روس ها در مناطق اشغالی کردستان ایران در سال ۱۹۱۷ برگزار می شدند. هدف از برگزاری این “کنفرانس” ها اتحاد میان کرد های ایران و عثمانی در راستای سیاست های روسیه بود. دخالت روس ها در ایران تا بدانجا پیش رفت که کاردار وقت روسیه در تهران، مینورسکی، پشتیبان “حقوق ملت” کرد در داخل مرزهای ایران شده بود. عبارت “حقوق ملت” که به “حقوق بشر” شباهت دارد از سوی پان ترکان و سایر جدایی طلبان و دنبال کنندگان اختلافات قومی دنبال می شد. توجه داشته باشید که واژه محبوب و موجهی چون “حقوق بشر” چگونه در راستای اهداف ژئوپولیتیکی مورد سوء استفاده قرار گرفته می شود.
نقشه ایران در سال ۱۸۰۵پیش از تسلیم کردن سرزمینهای قفقاز و آسیای مرکزی به روسیه. در اثر فشار انگلستان ایران سرزمینهای مهمی چون هرات را نیز در مناطق شرقی خود از دست داد (منبع: CAIS).
این شیوهها یک بار دیگر هم در انتهای سده بیستم به خصوص با خیزش کمونیسم در باکو و مسکو احیا شدند. از سال ۱۹۹۱ شاهد برگزاری همان «کنفرانس»ها در باکو و برخی محافل سیاسی و دانشگاهی هستیم. آنچه که بیشتر موجب شگفتی است این است که چنین مقالاتی در برخی محافل ایرانشناسی نیز اشاعه یافته است.
ذکر این نکته ضروری است که در حالی که همه این مهندسیهای قومی در قفقاز و میان کردها رخ میداد، شاهان قاجار هیچ مخالفتی از خود نشان نمیدادند. مقامات این دودمان یا به بذل توجه به این تحرکات بیعلاقه بودند یا در بیخبری کامل به سر میبردند.
[۱] در ایران دوست بودن ملی گرایی چون آخوندزاده تردیدی وجود ندارد. او روحانیت شیعی را عامل عقب ماندگی ایرانیان میدانست و بنابراین مطالبی بر ضد مذهب شیعه مینوشت اما روسها از این نوشتهها علیه ایرانیان استفاده میکردند و «شیعیان» و «ایرانیان» را یکی معرفی میکردند.
در مورد دکتر کاوه فرخ:
کاوه فرخ باستانشناس و مورخ ایرانی در یونان به دنیا آمده ولی خود را یک ایرانی با پیشینه قفقازی با ریشههای آذربایجانی و گرجی-اوستی میداند. پدر بزرگ او سناتور مهدی فرخ و پدرش فریدون فرخ سفیر سابق ایران در آلمان شرقی بودند. فرخ به سبب اینکه یک ایرانی است و در یونان متولد شده و کودکی اش را در آنجا گذرانده، به تاریخ ایران کهن و یونان باستان علاقهمند بوده و در همین زمینه تا سطوح عالی در دانشگاه بریتیش کلمبیا کانادا ادامه تحصیل داده است. وی هم اکنون تاریخدان بخش مطالعات استمراری دانشگاه بریتیش کلمبیا، عضو انجمن جهانی مطالعات بین المللی وابسته به دانشگاه استنفورد، مشاور در مطالعات ایرانی در انجمن مطالعات یونانی-ایرانی، عضو انجمن حفظ خلیج فارس، عضو هیات امنای بنیاد میراث پاسارگاد و مسئول بخش باستانشناسی آن است.
برخی از آثار او عبارتند از:
سواره نظام ساسانیان- Ospery 2005، ترجمه به فارسی توسط انتشارات سبزان ۱۳۸۸
سایههایی در کویر: ایران باستان در جنگ- Ospery 2007
کتاب جدید فرخ، ایران در جنگ: ۱۵۰۰-۱۹۸۸، در اواخر ماه میسال ۲۰۱۱ توسط Osprey Publishing منتشر میشود. او در وب سایت شخصی خود-KavehFarrokh.Com- به طور منظم مطالبی در مورد تاریخ و فرهنگ ایران مینویسد.
برخی از جوایزی که کاوه فرخ به خاطر آثار خود دریافت کرد:
بهترین باستانشناس سال بنیاد میراث پاسارگاد به خاطر انتشار کتاب سایههایی در کویر، مارچ ۲۰۰۸
جایزه شیرطلایی آکادمی والم به عنوانه بهترین کتاب تاریخی سال ۲۰۰۸
جایزه اتحادیه ناشران مستقل آمریکا (جایزه بنجامین فرانکلین) به عنوان بهترین کتاب تاریخی سال، نوامبر ۲۰۰۸.
کاوه فرخ به زبانهای فارسی، انگلیسی، آلمانی و فرانسوی مسلط است. او همچنین با زبانهای ایتالیایی، هلندی، کردی کرمانجی، لاتین و پهلوی آشنایی دارد.
نویسنده: سورنا فیروزی
یوسف در تورات :
در کتاب پیدایش پیرامون زندگانی یوسف چنین آمده است :
«پس خدا راحیل – دخت لابان، لابان پسر ناحور یک چوپان ثروتمند در سرزمین بنی مشرق که چوپانی پدر را می کرد- (۱) را به یاد آورد…. رحم او را گشود. و آبستن شده، پسری بزاد…. و او را یوسف نامیده(۲) … چون یوسف هفده ساله بود، گله را با برادران خود چوپانی می کرد … و یوسف از بد سلوکی ایشان پدر را خبر می داد. و اسرائیل (یعقوب پدر یوسف که پس از به زمین زدن کمر یهوه، ملقب به این نام گشت) یوسف را از سایر پسران خود بیشتر دوست داشتی….. چون برادرانش دیدند که پدر ایشان، او را بیشتر از همه برادرانش دوست می دارد، از او کینه داشتند…. و یوسف خوابی دیده، آن را به برادران خود بازگفت….بدیشان گفت : … اینک ما در مزرعه بافه ها می بستیم، که ناگاه بافه من برپا شده بایستاد، و بافه های شما به بافه من سجده کردند….. از آن پس خوابی دیگر دید… گفت:…. ناگاه آفتاب و ماه و یازده ستاره مرا سجده کردند….پدر او را توبیخ کرده گفت: این چه خوابی است که دیده ای؟ آیا من و مادرت و برادرت حقیقتا خواهیم آمد و تو را بر زمین سجده خواهیم نمود؟… و برادرانش برای چوپانی … به شکیم رفتند و اسرائیل به یوسف گفت: .. بیا تا تو را نزد ایشان بفرستم…. پس یوسف از عقب برادران خود رفته … [برادران] او را از دور دیدند و قبل از آن که نزدیک ایشان بیاید، با هم توطئه دیدند که او را بکشند… به یکدیگر گفتند : اینک صاحب خواب ها می آید…. لیکن رؤبین …. گفت : او را نکشیم… خو ن مریزید، او را در این چاه که در صحرا است بیاندازید…… به مجرد رسیدن یسف نزد برادران خود، رختش را… از او کندند. و او را … در چاه انداختند… پس [ برادران] برای غذا خوردن نشستند.. دیدند که ناگاه قافله اسماعیلیان از جلعاد می رسد…و میروند… به مصر….آنگاه یهودا .. گفت: برادر خود را کشتن… چه سود دارد؟بیایید او را به این اسماعیلیان بفروشیم…. و چون تجار مدیانی در گذر بودند، [برادران] یوسف را از چاه کشیده، برآوردند… به بیست پاره نقره فروختند.(به دوران مصر باستان، هنوز ضرب سکه رایج نشده بود) پس یوسف را به مصر بردند…. اما مدیانیان یوسف را در مصر به فوطیفار (۳) که خواجه فرعون و سردار افواج خاصه بود، فروختند….. و خداوند با یوسف بود.. و آقایش دید که خداوند با وی می باشد و هر آنچه او می کند، خداوند در دستش راست می آورد. پس یوسف در نظر وی التیاف یافت… او را به خانه خود گماشت و تمام مایملک خویش را به دست وی سپرد….. و بعد از این امور واقع شد که زن آقایش بر یوسف نظر انداخته……اما او ابا کرده…و روزی …[یوسف] به خانه در آمد، تا به شغل خود بپردازد…. پس [زن آقایش] او را گرفته… اما او جامه خود را به دستش رها کرده، گریخت و رفت… و [زن آقایش] مردان خانه را صدا زد… گفت: بنگرید مرد عبرانی را نزد ما آورد تا ما را مسخر کند… آقایش به خانه آمد… پس چون آقایش سخن زن خود را شنید… او [یوسف] را گرفته در زندان … انداخت…. چون دو سال سپری شد… فرعون خوابی دید که اینک بر کنار نهر ایستاده است… ناگاه از نهر هفت گاو… فربه… برآمده.. .بر مرغزار می چریدند. و اینک هفت گاو … لاغر… از نهر برآمده… آن هفت گاو… فربه را فرو بردند….و دیگرباره خوابی دید که هفت سنبله پر و نیکو بر یک ساق بر می آید. و اینک هفت سنبله لاغر… میروید…آن هفت سنبله فربه.. را فرو بردند…فرعون بیدار شده…. جمیع حکیمان مصر را خواند…. اما کسی نبود که آن ها را… تعبیر کند… آنگاه رئیس ساقیان.. عرض کرده… جوانی عبرانی … خواب های ما را … تعبیر کرد. و به عینه موافق تعبیر…شد. آنگاه فرعون…یوسف را خواند….یوسف به فرعون گفت: همانا هفت سال فراوانی بسیار، درتمامی زمین مصر می آیدو بعد آن هفت سال قحط پدید آید و تمامی فراوانی در زمین مصر فراموش شود… زیرا به غایت سخت خواهد بود… پس اکنون فرعون می باید مردی بصیر و حکیم را پیدا نموده، او را بر زمین مصر بگمارد. فرعون چنین بکند … و در هفت سال فراوانی، خمس از زمین مصر بگیرد و … غله را زیر دست فرعون ذخیره نمایند و خوراک در شهرها نگاه دارند.تا خوراک… به جهت هفت سال قحطی….ذخیره شود، مبادا زمین از قحط تباه گردد.»(۴)
سپس ماجرای برآمدن یوسف از عهده مسئولیت نجات مردمان مصر و برخوردار شدن او از جایگاهی بالا نزد فرعون پیش می آیند. هر آنچه در تورات ادعا شده (مانند دستیابی یک عبری به یکی از بالاترین منصب های قدرت در مصر، پیشبنی یک خشکسالی در مصر، ماجرای تعبیر خواب آنچنانی و از پیش آگاه شدن حکومت مصر و اقدام جهت انباشتن آذوقه) هیچ یک نه دارای نشانه های تائیدی از سوی نوشته های مصری است و نه نشانه هایی همخوان با یافته های باستان شناختی پر حجم مصرشناسان. زمان ادعایی برای یوسف بنی اسرائیلی، دوران فرمانروایی دودمان هفدهم(۵) مصر یعنی هنگامه چیرگی «هیکسوس ها» (هوکسوس ها) (به مصری باستان هکا خاسوت و به مفهوم فرمانروایان سرزمین های بیگانه) یا بیگانگان دامپرور برآمده از منطقه سوریه و فنیقیه امروزین، می باشد. یعنی دوره ای که در سندهای تاریخی در ارتباط با تصرف «ممفیس» به دست یورشگران آسیایی که با عنوان هایی چون دوران حکومت فنیقیان و چوپانان بر نواحی دلتا و سرزمین های شمالی مصر (مصر پایین یا سفلی) یاد شده است.(۶) نام بسیاری ازاین فرمانروایان را می توان در سیاهه (فهرست) معروف به «تورین» مشاهده کرد. و یا در سندهای دیگر، مشابه این نام ها را که ریشه های غیر مصری و عمدتا سامی دارند را نگریست. مانند «خمودی» (۷) «سالیتیس» (۸)، «خَیان» (۹) و دیگر موارد که هیچ یک ریشه مصری ندارند.
تا به اینجا یکی از علل مصادره دوره یادشده برای پیشینه عبریان یافت گردید: مشابهت خاستگاهی اشغالگران آن دوران مصر با خاستگاه گروه بنی اسرائیل و همسانی پیشه اصلی این مردمان با پیشه یعقوب (پدر یوسف در تورات) و فرزندانش.
همچنین دراین دوران، هیچ اشاره ای یا نشانی از رخداد خشکسالی و قحطی سراسری در مصر دیده نمی شود، بلکه این رویداد در چند صد سال پیش از دوره یادشده و در زمانه اواخر سلطنت قدیم مصر (پیرامون ۲۲۰۰ تا ۲۰۴۰ پ.م) رخ داده بود. هنگامه ای که در آن، آب و هوای سرزمین نام برده، آغاز به دگرگونش یافت. از آب نیل به علت بارش کم در مناطق پدید آورنده سرچشمه اش ( کوه های مرکزی آفریقا) کاسته شد و بنابراین سیلاب ها و در پی آن، باروری کشتزارها دچار مشکل گردید. مشاهده نقاشی هایی از مردان استخوانی و بیش لاغر اندام که از فشار گرسنگی، سرگرم مکیدن انگشتان خود می باشند و یا تندیسکی از یک مرد گرسنه و لاغر که ویژگی های ظاهری او، نشان از رخداد خشکسالی مورد نظر را نمایان می سازد، گواهانی مستند و معتبر به شمار می آیند.(۱۰) با این اوصاف، مصریان به آن دوران، هرگز آذوقه ای را جهت مصرف در هنگامه خشکسالی پیش آمده (که برخلاف ادعای تورات، از پیش نیز بروز آن را نمی دانستند) انباشته نساخته بودند. دو سند دیرین که تایید گر این مسئله و نمایان گر شدت فاجعه و مصیبت یادشده می باشند، این رویداد را چنین گزارش می دهند:
«همه مردم در مصر بالا از گرسنگی، در حال مرگ هستند و هر کسی بچه هایش را می خورد.»(۱۱)
«دربانان می گویند: بگذارید غارت کنیم. مرد رختشور بارهایش را نمی برد… مردی به پسرش به چشم دشمن می نگرد. مردی … با پسرش زمین را می کاود ( برای دزدی)… مصیبت در میان سرزمین می گردد…کوچک و بزرگ می گویند: دوست داشتم می مردم!…. هیچ چیز سر جای خود نیست.»(۱۲)
براین اساس، این ادعای تورات با اسناد بومی مصر سر ناسازگاری دارد و مهمتر از آن، اینکه یافته های نوین نیز نادرستی محتوای تورات را نشان می دهد. درصورتی که در هنگامه هیکسوس ها، کشور مصر،همچنان نیروی فراهمش خوراک خود را داشته بود. به ویژه آن که اگر قحطی ویژه ای هم بروز می کرد، بیشینه دامنه آن در ارتباط با مناطق اشغال شده مصر بود، نه مناطق آزاد مصر ( مصر جنوبی یا بالا) که غذای ساکنان آن، همچنان به دست کشاورزان (که به سرچشمه نیل نزدیکتر و در نتیجه زودتر از اشغالگران به آب دسترسی داشته اند) و دامپروران بومی تولید می شد. بنابراین مسئله بروز خشکسالی هفت ساله سراسری در مصر به دوران مدعی (دودمان هفدهم) کاملا نادرست و ناهمخوان با اسناد معتبر می باشد.
اما در هر صورت، هر چیز و هر کس و هر افسانه ای، بدون یک الگوی تاریخی هرگز پدید نمی آید. ما در تاریخ یوسف عبرانی را نمی یابیم، اما ریشه پیدایش افسانه او را می توان دریافت. از این رو بایستی به جستجوی الگوی شخصیت یوسف عبرانی پرداخت. ردپای این خاستگاه را چنین می توان پیدا کرد:
جستار در یافته ها و اسناد نشان داده است که در هنگامه دودمان هجدهم مصر، شخصیتی به نام «یویا» می زیسته و در دربار از مرتبه ای بلندپایه برخوردار بوده است.(۱۳) زادگاه او شهر کوچکی به نام «خنت مین» (اخمیم امروزین) واقع در مصر بالا (علیا) یا جنوبی بوده که پس از رشد در خانواده ای اشرافی و رسیدن به بزرگسالی، به شهر «واست» یا همان «ثبس» پایتخت آن روزگار کشور مصر جابه جا می شود.(۱۴) او در این شهر با دختر یک بزرگزاده مصری ازدواج می کند و آینده دودمان هجدهم از پشت این دو پدید می آیند. نام این دختر «تجویو» (تویا یا ثویو ) بود که از نوادگان «اهموسه نفرتری» (همسر و خواهر فرعون اهموسه یکم که هیکسوس ها را از مصر بیرون راند) به شمار می آمد. (۱۵) از آمیزش این دو دختری به نام «تیه» زایش یافت که سپس ها همسر یکم و ملکه فرعون «آمنهتپ سوم» (آمنفیس در سند مانتهو از گزارش فلاویوس/آفریکانوس) گردید. تیه مادر همان فرعون «آمنهتپ چهارم» یا «اخناتون» مشهور است(۱۶) که با مطرح کردن اندیشه و فرزانش ویژه خود (یکتا پرستی آتونگرایی ) بر پایه پرستش نماد آفتاب (که خاستگاه مهری بودن اندیشه او را نمایان میسازد)، مصریان را دچار آشوب کرد و آشفتگی های سپسین را پدید آورد (در این نگاشته ما با این مسئله کاری نداریم و تنها پیرامون ماهیت یویا می پردازیم، هرچند ریشه های یکتاپرستی عبریان سپسین یا یهودیان در این مرحله کاملا روشن می گردد).
خوشبختانه آرامشگاه این دو همسر اشرافی به کوشش باستان شناسان راستین (مصرشناسان) – متفاوت با باستان شناسان خودی – یافت شده است. جایگاهی واقع در دره فراعنه در کوههای نزدیک به شهر واست که با شناسه KV46 توسط «جیمز کوئیبل» در سال ۱۹۰۵ کشف گردید و شناخته شد.(۱۷) این آرامشگاه علیرغم دستبردهای متعدد همچنان خبر از ثروتمند بودن و اشرافی بودن دارندگان آن می داد(۱۸) (دره فراعنه جایگاه قرارگیری جنازه های مومیایی شده فرعونهای مصر پس از انتقال پایتخت به واست و کنار گذاشته شدن سنت کوهواره (هرم) سازی به شمار می آمد که خود گویای اشرفی بودن دارندگان آرامشگاه مورد بحث می باشد).
درون این آرامشگاه دو مومیایی یافت شد که هویت یکی از آنان چنین ثبت شده بود: (۱۹)
«ی و ی آ»
معنای واژه بالا را نیز چنین کنکاش کردند: «مردی با دست برای دهان».(۲۰)
در توضیح این منظور، پژوهشگران بیان نمودند که مصریان باستان، این اصطلاح را برای کسانی به کار می بردند که زبان و دبیرش های (خط های) مصری را نمی شناختند و برای رساندن مقصود خود، از شگرد ایما و اشاره بهره میجستند. و این یعنی احتمال بیگانه و نامصری بودن خاستگاه تباری یویا. بنابراین دراین مرحله بایستی در پی خاستگاه نژادی و حتی ملی نیاکان و نیز خود یویا به کنکاش پرداخت. دامنه جستجوی ما نیز تنها می تواند در حیطه گروه های باستانی و کشورها و شهریگری های نزدیک به دوران مورد بحث باشد، یعنی بازه زمانی۱۷۰۰پ.م (آغاز یورش هیکسوس ها) تا ۱۳۰۰پ.م (پایان کار دودمان هجدهم). زیرا هرگونه جابجایی گروه های بیگانه به مصر- چه در غالب تهاجم، چه مهاجرت آرام و چه به صورت بردگی – جهت پاسداشت ویژگی های نخستین و بومی گروه و عدم حل شدن در فرهنگ مصری، بایستی در بازه یاد شده بررسی شود. ازاین رو شهری گری ها و گروه های قابل نظریه دوران مذکور عبارت اند از:
هیتیایی ها (مردمان ساکن در کشوری واقع در آناتولی امروزی که به زبان آریایی یا هند و ایرانی- اروپایی سخن می گفتند و نام های آریایی داشتند (۲۱) که خود می تواند دلالت بر آریایی تبار بودن آن ها به واسطه این دو ویژگی در آن مقطع زمانی که هنوز تقریبا زبان ها مختص گروه های هم ریشه خود بودند) باشد، کنعانی ها (نیاکان فنیقی ها در کنار مردمان عبرانی)، آشوری ها، کوشی ها (نیاکان سیاهان حبشی ساکن در سودان و اتیوپی امروزی)، لیبیایی ها و میتانیایی ها (ساکنان شمال میانرودان در مختصات بوم نگارانه کرکوک امروزی از خاور و شهر حلب از غرب که آن ها نیز بسان هیتیایی ها به زبان آریایی سخن می گفتند و دارای نام های آریایی(۲۲) و نیز از ویژگی های تباری گروه «آریاییِ ایرانی» برخوردار بودند(۲۳) و از این رو و در کنار مسئله آشنایی آن ها با مقوله اسب و گردونه که مختص آریایی های آن زمان بود(۲۴)، می توان به آریایی بودن تبار آنان و در نتیجه ایرانی بودنشان احتمال داد(۲۵)) .
جنازه یویا به ما امکان شناسایی آسوده این خاستگاه را می دهد. ویژگی های ظاهری یویا کاملا نامصری است. او دارای موهای روشن است. خصوصیتی که تبار باستانی مصریان و نیز عبریان فاقد آن بوده است و در برابر، جز ویژگی های بنیادین تبار آریایی به شمار می آمد.(۲۶) همچنین خصوصیات ریخت شناختی ( مورفولوژیک) این جسد، از دیدگاه کالبد شناسی( آناتومی) (مانند بلندی قامت (۲۷) که در نژاد مصری پیشینه نداشت و وارونه، در مردمان «هند و ایرانی- اروپایی»، یک ویژگی شاخص به شمار می آمد)، خود گویای نامصری بودن یویا است.
این مورد را در برابر انگاره میتانیایی بودن خاستگاه خانوادگی پنداشته شده برای یویا از سوی مصرشناسان قرار دهید. و نیز آن که او را برادر ملکه «موتِم ویَ» مادر آمنهتپ سوم (مادر بزرگ اخناتون) که ازخاندان فرمانروایان کشورمیتانی به شمار می آمد (و درگذر پیوندهای دوستی سیاسی مرسوم میان کشورها و حکومتهای آن زمان، به ازدواج فرعون مصر درآمده بود) نیز پنداشته اند. (۲۸)
در کنار موارد یادشده، القاب و عناوین درباری یویا که به یک باره در مصر پدید آمده بودند(۲۹) و در ارتباط با فرهنگ اسب محوری گروههای آریایی از دیرباز به شمار می آمدند (نام های اوستایی در پیش از این تاریخ و پارسی هخامنشی در پس آن هنگام، تایید گر ادعای ما می باشند)، می تواند کاملگر و نیرومند کننده تر انگاره میتانیایی ( آریایی=ایرانی) بودن خاستگاه تباری یویا تلقی گردد. القابی چون «سرور اسب»(۳۰) (سنجش با نام های ایرانی دارای پسوند اسب که در هیچ گروه نژادی و شهریگری دیگر دیده نشد) و«سرور گله ها»(۳۱) ( که ما را به یاد ایزد «درواسپَ» نگهبان رمه ها و گله ها دراندیشه کیش کهن آریایی ها می اندازد و مانند آن، در فرهنگ و کیش مصری دیده نمی شود) موارد مورد بحث ما می باشند که با توجه عدم وجود ریشه مصری و کنعانی برای آن ها و به طور وارونه، وجود آن درفرهنگ های آریایی منطقه (ایرانی)، می توان از آن ها به عنوان اسناد دیگری که دال بر میتانیایی (= ایرانی) بودن یویا می باشند، نام برد.
حال این مسئله را در کنار موارد دیگر چون احتمال زایشوری یویا و همسرش پیرامون «آی» (۳۲) که او نیز از شهر «خنت مین» (اخمیم ) امروزین) آمده بود (۳۳) – کاهن بزرگ زمانه اخناتون که احتمالا نقش مهمی را در پیدایش فرزانش آتونگرایی داشته است – قرار دهید تا ژرفای بدهی و وام گیری اندیشه های مصری آن زمان و سپس ها باورهای بنی اسرائیلی از ریشه های ایرانی مشخص گردد. یویا نماینده و رایزن والا (عالی) فرعون آمنهتپ سوم به شمار می آمد (۳۴)، آنچه سپس ها بنی اسرائیلیان آن را به نام شخصیت افسانه ای خود و در نتیجه به افتخار داشته های تاریخی قوم خود مصادره نمودند. باقی داستان های زندگانی یوسف بنی اسرائیلی مانند ماجرای او با زلیخا نیز، رونوشتی از رویداد تاریخی سودابه و سیاوش که دیرینه تر از یویا و یهودیت بوده (۳۵) بیش نیست. ماجرایی که یهودیان به هنگام نگارش آن بخش از کتاب پیدایش (که ماجرای یوسف در آن ثبت است) و پس از آشنایی با اندیشه ها و رویدادهای ایرانی، رونوشتی از آن را در میان افسانه خود گنجاندند.
افزون بر آن، وجود دو عنوان «پیامبرِ مین » (خدای باروری در نزد مصریان که برابر «پان» در فرهنگ یونانیان بود) و نیز «پدر خدا » (۳۶) (سنجش با فرهنگ مهری رابطه دیو یا خدا با مهر یا میترا که سپس ها پایه دو کیش «ایسیس» مصری و مسیحیت را بنا نمود) مسیر روشنی را درباره خاستگاه پیامبر پنداری عبریان ازشخصیت یوسف خود نشان می دهد. مسیری که پیرامون سایر ماجراهای آنان نیز گشایش پذیر است.
چپ: یویا و راست : تجویو همسرش
پی نوشت ها:
۱- کتاب مقدس، پیدایش، ۲۹
۲- همان، ۳۰،۲۴-۲۲
۳- Futifar
4- همان،۳۰،۳۷،۳۹،۴۱
۵- Eusebius, Chronicle, p14 ، ر.ک به
http://www.attalus.org/translate/eusebius.html
6- همان
۷- سیاهه تورین، ستون بخش ۱۰، ستون ۲۰
۸- Josephus, in Eusebius, Chronicle, P153
9- Manfred Bietak, MDAIK 37: p.63-71, pl.6.
Ryholt ,K.S.B., (1997). Political Situation in Egypt During the Second Intermediate Period c. 1800-1550 BC, Museum Tusculanum Press: P. 256.
10- اسمیت، براندا، مصر باستان (مصر فراعنه)، ترجمه آزیتا یاسائی، ۱۳۸۰، تهران، نشر ققنوس، چاپ اول، رویه های ۶۱ و ۶۲
۱۱- Malek, J. (1986). In the Shadow of the Pyramids: Egypt during the Old Kingdom University of Oklahoma Press..
12- Thomas, W. (1969). Africa, The ancient world. Boston Houghton Mifflin.
13- Rice, M. (1999). Who is Who in Ancient Egypt?, Routledge: p.207 & 222.
David, A., E. David, R. (1992). A Biographical Dictionary of Ancient Egypt. London, Seaby: p.167.
14- Cline, D. O. Celine, E.H. (1998). Amenhotep: Perspectives on his Reign, University of Michigan press: p.167.
15- Tyldesley, J. (2006). Chronicle of the Queens of Egypt: From Early Dynastic Times to the Death of Cleopatra, Thames & Hudson : p.116.
16- Rice, Michael (1999). op. cit : p.207.
17- Aldred, C. (1989). Akhenaten, King of Egypt, Thames & Hudson : p.96.
18- David, A., E. David, R. (1992). op. cit : p.167. Aldred C. (1989). op. cit : p.96.
19- Davis, T. M. (1907). The Tomb of Iouiya and Touiyou: with The Funeral Papyrus of Iouiya, Archibald Constable and Co: p. xiii-xiv.
20- همان
۲۱- Britannica 15th edition 22:593.
Britannica 15th edition 22:667, -The Tocharian problem.
Britannica 15th edition, 22 p. 586, 589, 593.
Mallory, J. and D.Q. Adams (eds.) (1997). Encyclopedia of Indo-European Culture. London : Fitzroy Dearborn.
Renfrew, C. (1999). “Time Depth, Convergence Theory, and Innovation in Proto-Indo-European: ‘Old-Eurpoe’ as a PIE Linguistics Area.” Journal of Indo-European Studies 27 (3 & 4): 257-294.
22- Mitann-Encyclopædia Britannica. 2008.
Drews, R. (1994). The Coming of the Greeks: Indo-European Conquests in the Aegean and the Near East, Princeton University Press: p.61.
Kammenhube, A. (1968). Die Arier im vorderen Orient, Heidelberg: Carl Winter Universistatverlag: p. 238.
23- Mayrhofer, M. (1974). Die Arier im Vorderen Orient – ein Mythos? . Vienna Sitzungsberichte der Oesterreichischen Akademie der Wissenschaften: p.243.
Mayrhofer, M. (1986-2000). Etymologisches Wörterbuch des Altindoarischen, Heidelberg, vol. IV.
24- وجود نام های در ارتباط با اسب و گزارش های تاریخی از کاربرد گردونه پیرامون زمانه زرتشت و پیش از آن و نیز دیرینگی این زمانه ها (ر.ک به پی نوشت شماره ۳۵)، نشان می دهند که پیش از گروه ها و شهری گری های هزاره های سوم، دوم و یکم پیش از میلاد، شناخت اسب و کاربرد گردونه برای ایرانیان، امری معمول بوده است. همچنین نوشته ای با عنوان آنیتا Anitta از هیتیایی ها، دیرینگی مسئله شناخت و کاربرد اسب و گردونه نزد این مردمان را پیش از آشنایی مصریان با این دو مقوله، نشان می دهد.
۲۵- بر اساس مطالعات تباری و تاریخی، در یک دوره تاریخی، تمامی هند و ایرانی- اروپایی های خاوری، در فلات ایران زندگی می کرده اند. ر.ک به پی نوشت ۲۶٫
۲۶- توضیحات مستند و علمی کامل این مورد، در نوشتار «تبارشناسی انسانی»، نشر آشیان، نوشته نگارنده ارائه می شوند.
۲۷- David, A., E. David, R. (1992). op. cit: p. 5.
28- David, A., E. David, R. (1992). op. cit: p.167.
29- همان.
۳۰- Rice, M. (1999). op. cit: p.222.
31- David, A., E. David, R. (1992). op. cit :p.167.
32- Rice, M. (1999). op. cit: p.222.
33 David, A., E. David, R. (1992). op. cit :p.167.
34- Rice, M. (1999). op. cit : p.222.
35- زمانه زادسال زندگانی زرتشت به دوران کی گشتاسپ (کوی وشیتاسپ) کیانی بر اساس دانش زیست شناسی، ستاره شناسی، اقلیم شناسی و اسناد تاریخی، ۶۱۸۳ پ.م بدست می آید. ماجرای سیاوش و سودابه به دوران فرمانروایی کاووس، پیش از هنگامه گشتاسپ رخ داده است؛ یعنی کهنتر از سال یادشده. هیچ یک از نوشته ها و شخصیت های افسانه ای و تاریخی بنی اسرائیل، چنین دیرینگی هایی را ندارند و از این رو، این داستان آنان است که بر آمده و اقتباس شده از ماجرای تاریخی ایرانی به شمار می آید و نه وارونه.
۳۶- David, A., E. David, R. (1992). op. cit :p.167.
فرهنگ سرگیر شاهنامه
ا. ح. اکبری شالچی
در گویش گنابادی و برخی دیگر از گویشهای خراسانی، هنگامی که تخمی پیش از بیرون آمدن از خاک، با چیزی برخورد کند و نتواند سر از خاک بیرون بیاورد، میگویند سرگیر شده. داستان این فرهنگ نیر همان است.
سالها میاندیشیدم که واژهها و بهویژه کنایههای شاهنامه، بسیار نیمبند گردآوری شده، بهگونهای که اگر کسی بخواهد تنها همهی کنایههای بهکاررفته در شاهنامه را گرد آورد و برای هر کدام تنها یک بیت را گواه بیاورد، فرهنگی دستکم دهبرابر «واژهنامه»ی شادروان نوشین پدید خواهد آمد. اما هنگامی که میخواستم خود به این کار گسترده دست یازم، میدیدم که هنوز متن شایستهای از شاهنامه در دست نیست که بتوان بر پایهی آن به کاری چنین گسترده دست یاخت. پس از بیرون آمدن شاهنامهی استاد خالقی، دیگر دل خود را استوار کردم و بر آن شدم که فرهنگی بزرگ از شاهنامه را بر پایهی گزارهی تازه بنویسم. کار را آغاز کردم و داستان فریدون و بخشی از داستان ضحاک پژوهش شد، اما ناگهان دیدم که گنجایش واژههای گردآمده، از آنچه که میپنداشتم نیز بسیار بیشتر است و بیگمان در روزگار ما هیچ ناشری فرهنگی چنان بزرگ را که دستکم پنج برابر خود شاهنامه خواهد شد، بیرون نخواهد داد و برای آن سرمایه نخواهد گمارد. ازاینروی دست از کار کشیدم و این فرهنگ، سرگیر شد و سر از خاک بیرون نیاورد.
چندی گذشت و فرهنگی دوپوشینهای از شاهنامه که کار دکتر رواقی بود، بیرون آمد. از سوی دیگر، گفته شد که وی چندین همکار دیگر را نیز گرد آورده و سرگرم به سرانجام رساندن فرهنگ بزرگی دیگر از شاهنامه است. دیگر، روشن بود که من باید دست از کار میشستم. چون اگر هم کارم بیرون می آمد، فرهنگ همانند آنها می توانست از فروش فرهنگ من بکاهد. پس من هم نیروی خود را برای کارهای دیگر گماردم، کارهایی که می دانم برخورد با کارهای دیگران ندارد.
بههرروی «فرهنگ سرگیر شاهنامه» میتواند رهگشای دوستداران پارسی سره و شاهنامه باشد. اینک آن را بیرون میدهم، هرچند که بخت چاپ با آن یار نشد.
برای هر واژه یا کنایه، تنها یک نمونه از شاهنامه آمده تا کار بیشازاندازه به درازا نکشد. پس از هر گواه، نشانی آن داده شده؛ شمارهی نخست از چپ، شمارهی پوشینهی شاهنامه است؛ نامی که در میان آمده، نام داستانی است که نمونه یا گواه از آن بیرون کشیده شده؛ شمارهای که در راست است، شمارهی بیت را میرساند؛ و همهی اینها بر پایهی گزارهی استاد خالقی از شاهنامه میباشد.
آب از مژه ریختن: گریستن
فرو ریخت آب از مژه مادرش
همی آفرین خواند بر داورش
۲۴۹/ضحّاک/۱
آبْزن: آبدانی
همی خون دام و دد و مرد و زن
بریزد کند در یکی آبزن
۳۶۱/ضحاک/۱
آبگون: کنایه از بسیار تیز و برنده
به چنگ اندرش آبگون دشنه بود
به خون پریچهرگان تشنه بود
۴۴۱/ضحاک/۱
آبگیر: استخر
سبک بر سر آبگیر گلاب
بفرمودشان ساختن جای خواب
۱۹۴/فریدون/۱
آتش از باد ز جایْ جنبیدن: کنایه از شتابزده کاری را کردن
بدانسان به زین اندر آورد پای
که از باد آتش بجنبد ز جای
۳۴۰/فریدون/۱
آتش اندرفگندن (به): به کام آتش سپردن
به ایوان او آتش اندرفگند
به پای اندرآورد کاخ بلند
۱۵۲/ضحّاک/۱
آتش ( ِچیزی) به مغزْ اندر ( ِکسی) خاستن: کنایه از سخت شدت برداشتن چیزی در روان کسی
به مغز اندرش آتش رشک خاست
به ایوان کمند اندرافگند راست
۴۳۹/ضحاک/۱
آراستن: تهیه کردن
فریدون چو بشنید ناسود دیر
کمندی بیاراست از چرم شیر
۴۴۸/ضحاک/۱
آرام: جا، جایگاه
به مردی نشیند به آرام تو
ز تاج و کمر بسترد نام تو
۳۹۹/ضحاک/۱
آرایشِ جادوی آراستن: جادو کردن
برون آمد از گلشن خسروی
بیاراست آرایش جادوی
۱۹۷/فریدون/۱
آرزوی: خواست، میل
پس آیین ضحّاک وارونهخوی
چنان بد که چون می بدیش آرزوی
۳۸/ضحّاک/۱
آرَستن: توانستن
سه روز اندر آن کار شد روزگار
سخن کس نیارست کرد آشکار
۸۰/ضحّاک/۱
آزادخوی: آزادهمنش
زن سلم را کرد نام آرزوی
زن تور را ماه آزادهخوی
۲۶۲/فریدون/۱
آز پرستیدن: طمع بسیار ورزیدن
جهان چون برو برْ نماند ای پسر
تو نیز آز مپرست و انده مخَور
۱۲/فریدون/۱
آزموده: پرتجربه، آبدیده
فراوان کس از دشت نیزهوران
بر خویش خواند آزموده سران
۱۰۳/فریدون/۱
آسیمه: سرآسیمه، سرگشته
که پروردۀ بتپرستان بدند
چن آسیمه بر سان مستان بدند
۳۳۱/ضحاک/۱
آسیمه گشتن: سراسیمه شدن، هول کردن
نه آسیمه گشت و نه پرسید راز
نیایشکنان رفت و بردش نماز
۳۷۳/ضحاک/۱
آشکار و نهان: کنایه از همه چیز
وز آن پس فریدون به گرد جهان
بگردید و دید آشکار و نهان
۴۰/فریدون/۱
آفرین: دعا
ز یزدان همیخواستند آفرین
بر آن تخت و تاج و کلاه و نگین
۳۷/فریدون/۱
آفرین خوانّدن: ستودن
مهان خوانّدند شاه را آفرین
که ای نامور شهریار زمین
۲۱۷/ضحّاک/۱
|| نیایش کردن
همی آفرین خواند بر کردگار
بر آن شادمان گردش روزگار
۱۸/فریدون/۱
آفرین کردن: ستایش نمودن
برو آفرین کرد کای شهریار
همیشه بزی تا بود روزگار
۳۷۴/ضحاک/۱
آگاهی آمدن: خبر رسیدن
پس آگاهی آمد ز فرّخ پسر
به مادر که فرزند شد تاجور
۱۵/فریدون/۱
آگهی یافتن: خبردار شدن
ز کارآگهان آگهی یافتم
بدان آگهی تیز بشتافتم
۸۹/فریدون/۱
آمُختن: آموزاندن
سوی مهتر آمد به سان پری
نهانی بیامختش افسونگری
۲۷۸/ضحّاک/۱
آمدن: رفتن
خرامان بیامد به نزدیک سرو
ز شادی چو پیش گل اندر تذرو
۶۶/فریدون/۱
آموختن: آموزاندن
ندانست خود جز بد آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن
۱۱/ضحّاک/۱
آنچ: آنچه
سخن را چو بشنید ازو کدخدای
بکرد آنچ گفتش بدو رهنمای
۳۸۲/ضحاک/۱
آواز: آوازه، شهرت
نهفته بجستی همه رازشان
شنیدی همه نام و آوازشان
۶۲/فریدون/۱
|| صدا
برانگیخت گرد و برآورد جوش
جهان شد از آواز او باخروش
۲۲۶/فریدون/۱
آوای سخت: فریاد خشن و بلند
به دشنام زشت و به آوای سخت
شگفتی بشورید با شوربخت
۴۰۹/ضحاک/۱
آوریدن: آوردن
دو پاکیزه از خانۀ جمّشید
برون آوردیدند لرزان چو بید
۶/ضحّاک/۱
آهرمن: اهریمن
بگوی آن دو ناباک بیهوده را
دو آهرمن مغزپالوده را
۳۶۶/فریدون/۱
آیین کیش: راه و رسم دینداری
کجا نامور دختری خوبروی
به پردهَندرون پاک بی گفتوگوی ۴۱/ضحّاک/۱
آیین: آداب و رسوم
پسآنگه سه روشن جهانبین من
سپارم بدیشان به آیین من
۱۳۸/فریدون/۱
اَبا: با
یکی لشکری خواهم انگیختن
ابا دیومردم برآمیختن
۱۹۲/ضحّاک/۱
اَبَر: بر، رویِ
خروشید و بار عروسان ببست
ابر پشت شرزه هیونان مست
۲۱۸/فریدون/۱
اختر: علم، رایت
چن آن پوست بر نیزه بر دید کی
به نیکی یکی اختر افگند پی
۲۳۶/ضحّاک/۱
|| طالع:
برون رفت شادان به خردادروز
به نیک اختر و فال گیتیفروز
۲۶۸/ضحّاک/۱
اخترِ بوم ( ِکسانی) روشن بودن: از بخت خوبی برخوردار بودن سرزمین کسانی
همیگفت کین جایگاه من است
ز فال اختر بومتان روشن است
۴۶۲/ضحاک/۱
اخترشناس: ستارهشناس، طالعبین
ز هر کشوری گرد کن مهتران
ز اخترشناسان و افسونگران
۶۵/ضحّاک/۱
اختر کاویان: درفش کاویانی
ز دیبای پرمایه و پرنیان
بر آن گونه گشت اختر کاویان
۲۴۲/ضحّاک/۱
ار: اگر
نگه کن که هوش تو بر دست کیست
ز مردم شمار ار که دیو و پریست
۶۷/ضحّاک/۱
ارجمند: ارزشمند
سه فرزند اگر بر تو هست ارجمند
سر بدره بگشای و لب را ببند
۱۲۱/فریدون/۱
اَرمیده: آرمیده، خوابیده
بدان برترین نام یزدان پاک
به رخشنده خورشید و ارمیده خاک
۳۷۳/فریدون/۱
از آتشْ مر (کسی را) دلیری فزودن: کنایه از بسیار دلیر بودن
میانه کز آغاز تیزی نمود
از آتش مرو را دلیری فزود
۲۵۸/فریدون/۱
از آن پس: بعدش، بعداً
از آن پس همه گنج آراسته
فراز آوریدش نهان خواسته
۲۴/فریدون/۱
از آنگونه: همانگونه
بگفتند از آن گونه کاموختند
سبک چشم نیرنگ بردوختند
۱۸۷/فریدون/۱
از اخترْ بیزیان بودن: کنایه از با گذشت زمانه آسیب ندیدن
بدان ای سرِ مایۀ تازیان
کز اختر بدی جاودان بیزیان
۷۶/فریدون/۱
از اخترْ نشان جستن: دنبال طالع ستارهبینانۀ کسی گشتن
به سلم اندرون جست از اختر نشان
ستاره زحل دید و طالع کمان
۲۶۶/فریدون/۱
از این در: در این باره
ازین در سخن هر چتان هست یاد
سراسر به من بر بباید گشاد
۱۱۵/فریدون/۱
از ایوان به کویْ آردن: کنایه از شاه را از تخت پایین کشیدن و بر باد ساختن
زند بر سرت گرزۀ گاوروی
ببنددْت و آرد از ایوان به کوی
۹۷/ضحّاک/۱
از ایوان ( ِکسی) خاک برآوردن: شاهی را نیست و برباد ساختن
بپویم به فرمان یزدان پاک
برآرم از ایوان ضحّاک خاک
۱۷۷/ضحّاک/۱
از برِ: رویِ
نهاد از بر تخت ضحاک پای
به پیروزی و رای بگرفت جای
۳۲۷/ضحاک/۱
از برِ باره نشستن: سوار اسب شدن
نشست از بر بارۀ راهجوی
سوی شاه ضحاک بنهاد روی
۳۸۶/ضحاک/۱
از بر ( ِچیزی) نشستن: روی چیزی نشستن
سرانْشان به گرز گران کرد پست
نشست از بر گاه جادوپرست
۳۲۶/ضحاک/۱
از پیل و شیر نندیشیدن: کنایه از دلاوری احمقانه ورزیدن
دلاور که نندیشد از پیل و شیر
تو دیوانه خوانش مخوانش دلیر
۲۵۲/فریدون/۱
از جان خویش ترسیدن: از مرگ خویش ترسیدن
که خفته بارام در خان خویش
بدینسان بترسیدی از جان خویش
۵۵/ضحّاک/۱
از خویشتن سیر گشتن: از جان خود سیر شدن
گریزان و ز خویشتن گشته سیر
برآویخت ناگاه در دام شیر
۱۲۰/ضحّاک/۱
اَزدَرِ: شایستۀ
خورشها بیاراست خوالیگرش
یکی پاک خوان ازدرِ مهترش
۲۸۲/ضحاک/۱
از رهِ بخردی: از طریق عقل
که اندیشهیی در دلم ایزدی
فراز آمدهست از ره بخردی
۱۳۶/ضحّاک/۱
از کار گیتی بیاندوه بودن: غم دنیای مادی را نخوردن
یکی مرد دینی بر آن کوه بود
که از کار گیتی بیاندوه بود
۱۴۲/ضحّاک/۱
از میان گروه: از میان همه، از بین دیگران
که یزدان پاک از میان گروه
برانگیخت ما را ز البرز کوه
۴۶۳/ضحاک/۱
از میان گروه ناپدید شدن: خود را از جمع مردم پنهان کردن
شوم ناپدید از میان گروه
برم خوبرخ را به البرز کوه
۱۴۰/ضحّاک/۱
از نخست: در اول، در آغاز
سخن سلم پیوند کرد از نخست
ز شرم پدر دیدگان را بشست
۳۲۰/فریدون/۱
از نهانْ آگاه نبودن: از امر مخفی و پنهان بیاطلاع بودن
فرانک نه آگاه بد زین نهان
که فرزند او شاه شد بر جهان
۱۳/فریدون/۱
از نهفت برون آوریدن: از نشاننداده را نشان دادن
سه دختر چنان چون فریدون بگفت
سپهبد برون آورید از نهفت
۱۸۲/فریدون/۱
ازو: از او
سخن را چو بشنید ازو ارنواز
گشاده شدش بر دل پاک راز
۳۴۷/ضحاک/۱
ازیرا: از این، چون
ازیرا که پروردۀ پادشا
نباید که باشد مگر پارسا
۱۵۲/فریدون/۱
اژدها: ضحاک
بدانست کان خانۀ اژدهاست
که جای بزرگی و جای بهاست
۳۱۴/ضحاک/۱
اژدهاخیم: اژدهاخوی، کسی که کردارش مانند اژدها باشد، کنایه از بسیار تندخو
نخواهیم بر گاه ضحاک را
مر آن اژدهاخیم ناپاک را
۴۳۰/ضحاک/۱
اژدهافَش: اژدهامانند، بدهیبت
به ایوان ضحّاک بردندشان
بدان اژدهافش سپردندشان
۹/ضحّاک/۱
اسب تازی: کنایه از اسب خوب
همان جامه و گوهر شاهوار
همان اسب تازی به زرّین فسار
۲۷/فریدون/۱
اسپ: اسب
به اسپ اندرآمد به کاخ بزرگ
جهان ناسپرده جوان سترگ
۳۲۲/ضحاک/۱
اسپِ جنگی: اسب ویژۀ جنگ
از اسپان جنگی فروریختند
بدان جای تنگی برآویختند
۴۲۱/ضحاک/۱
اَستی: انگار باشد
تو گفتی یکی آتشستی درست
که پیش نگهبان ایوان برست
۳۱۹/ضحاک/۱
افروخته گشتن: روشن شدن
ز گوهر یمن گشت افروخته
عماری یک اندر دگر دوخته
۲۱۸/فریدون/۱
افسر ( ِکسی) بودن: بسیار برای کسی گرامی بودن
چو ناسفته گوهر سه دخترْش بود
نبودش پسر دختر افسرْش بود
۱۴۶/فریدون/۱
افسون: جادو
کجا بندها را بداند کلید
گشاده به افسون کند ناپدید
۲۷۹/ضحّاک/۱
افسونپژوه: کنایه از سرو، شاه یمن
چو خورشید برزد سر از تیره کوه
بیامد سبک مرد افسونپژوه
۲۰۳/فریدون/۱
افسونگری: جادو
سوی مهتر آمد به سان پری
نهانی بیامختش افسونگری
۲۷۸/ضحّاک/۱
افسونگشای: افسونگر
سه فرزند آن شاه افسونگشای
بجستند از آن سختْ سرما ز جای
۲۰۰/فریدون/۱
انجمن شدن: جمع شدن
چو ضحّاک بر تخت شد شهریار
برو سالیان انجمن شد هزار
۱/ضحّاک/۱
انجمن کردن: برای مشورت جلسه کردن
یکی انجمن کردم از بخردان
ستارهشناسان و هم موبدان
۳۷۴/فریدون/۱
اندازه گرفتن: مقایسه کردن
سخن هر چه گفتی پذیرمهمی
ز دختر من اندازه گیرم همی
۱۲۹/فریدون/۱
اندر شتاب: با شتاب
که کشتی و زورق هم اندر شتاب
گذارید یکسر بدین روی آب
۲۹۶/ضحاک/۱
اندر شگفت ماندن: تعجب کردن
شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شگفت
۲۰۵/ضحّاک/۱
اندر میان گروه تابیدن: در میان جمعیت از درخشندگی ویژهای برخوردار بودن
یکی گرز دارد چو یک لخت کوه
همیتابد اندر میان گروه
۳۹۲/ضحاک/۱
اندر نهان بُدن: در باطن بودن
همه ترس یزدان بد اندر نهان
همه راستی خواستم در جهان
۳۷۸/فریدون/۱
اندرآمدن: آمدن (تأکیدآمیز)
چو بگذشت بر آفریدون دو هشت
ز البرز کوه اندرآمد به دشت
۱۵۳/ضحّاک/۱
|| داخل شدن
به اسپ اندرآمد به کاخ بزرگ
جهان ناسپرده جوان سترگ
۳۲۲/ضحاک/۱
اندرآوردن: درآوردن (تأکیدآمیز)
به ایوان او آتش اندرفگند
به پای اندرآورد کاخ بلند
۱۵۲/ضحّاک/۱
اندرافتادن: فروافتادن
چو بشنید ضحّاک بگشاد گوش
ز تخت اندرافتاد و زو رفت هوش
۱۰۳/ضحّاک/۱
اندرافگندن: افکندن (تأکیدآمیز)
به مغز اندرش آتش رشک خاست
به ایوان کمند اندرافگند راست
۴۳۹/ضحاک/۱
اندرپذیرفتن: پذیرفتن (تأکیدآمیز)
پدروارش از مادر اندرپذیر
و زین گاو نغزش بپرور به شیر
۱۲۹/ضحّاک/۱
اندرخور آمدن: شایسته بودن
که ما نیز نام سه فرّخنژاد
چن اندرخور آید نکردیم یاد
۹۲/فریدون/۱
اندرفگندن: افکندن (تأکیدآمیز)
به ایوان او آتش اندرفگند
به پای اندرآورد کاخ بلند
۱۵۲/ضحّاک/۱
اندرکشیدن: لشگرکشی کردن
بفرمود تا لشکری برگزید
گرازان سوی خاور اندرکشید
۲۷۳/فریدون/۱
انده خوردن: مایۀ اندوهمندی شدن
جهان چون برو بر نماند ای پسر
تو نیز آز مپرست و انده مخَور
۱۲/فریدون/۱
اندیشگان: اندیشهها
بیامد در بار دادن ببست
به انبوه اندیشگان درنشست
۱۰۲/فریدون/۱
اندیشه (ۀ چیزی) آمدن (کسی را): به ایدهای آمدن
کهش اندیشۀ گاه او آمدی
و گرش آرزو جاه او آمدی
۳۳۹/ضحاک/۱
اندیشه انداختن: ایده دادن
وز آن پس یکی چارهای ساختن
ز هر گونه اندیشه انداختن
۲۰/ضحّاک/۱
اندیشهیی در دل ( ِکسی) فراز آمدن: ایدهای به ذهن کسی رسیدن
که اندیشهیی در دلم ایزدی
فراز آمدهست از ره بخردی
۱۳۷/ضحّاک/۱
اندیشهیی نبودن (کسی را از چیزی): هیچ به چیزی نیندیشیدن
سرانجام رفتم سوی بیشهیی
که کس را نه زان بیشه اندیشهیی
۱۶۵/ضحّاک/۱
انوشه: خوشا، چه خوب شد که
انوشه که کردید گوهر پدید
درود از شما خود بدینسان سزید
۳۷۷/فریدون/۱
اوی: آن
به ابر اندر آورده بالای اوی
زمین کوه تا کوه پهنای اوی
۳۲۴/فریدون/۱
|| او
برون آورید از شبستان اوی
بتان سیهموی خورشیدروی
۳۲۸/ضحاک/۱
اهرمنکیش: باورمند به کیش اهرمن، کنایه از ضحاک
چه مایه کشیدیم رنج و بلا
ازین اهرمنکیش نراژدها
۳۳۷/ضحاک/۱
ای پسر: خطابی به خوانندۀ شاهنامه است
جهان چون برو بر نماند ای پسر
تو نیز آز مپرست و انده مخَور
۱۲/فریدون/۱
ایچ: هیچ
که من رفتنیام سوی کارزار
ترا جز نیایش مباد ایچ کار
۲۴۷/ضحّاک/۱
ایدون: اینچنین
که ایدون به بالین شیر آمدی
ستمگاره مردی دلیر آمدی
۳۳۵/ضحاک/۱
ایران و دشت یلان و یمن: سهم ایرج در بخشبندی سه کشور به دست فریدون
چو ایران و دشت یلان و یمن
به ایرج دهد روم و خاور به من
۳۰۰/فریدون/۱
ایرانخدای: شاه ایران: ایرج
هرآن را که بد هوش و فرهنگ و رای
مرو را همی خواند ایرانخدای
۲۸۳/فریدون/۱
ایرانزمین: بخش سوم جهان در بخشبندی فریدون
یکی روم و خاور دگر ترک و چین
سیم دشت گردان ایرانزمین
۲۷۱/فریدون/۱
ایزدی بودن (کار): کار خدا بودن
بدانست کان کار هست ایزدی
رهایی نیابد ز دست بدی
۴۳۸/ضحاک/۱
این بدان آن بدین نگریستن: کنایه از چارۀ کار را ندانستن
همیبنگرید این بدان آن بدین
ز کردار بیداد شاه زمین
۲۸/ضحّاک/۱
با: به
چنین گفت با نامورْ ماهروی
که مگذار تن را ره چاره جوی
۶۲/۵۹/۱
بآروز: به آرزو، مطابق با خواست خود
همی بآرزو خواستی رسم و راه
نکردی به فرمان یزدان نگاه
۳۲۷/فریدون/۱
بآسمان: به آسمان
همه دست برداشته بآسمان
همیخواندندش به نیکی گمان
۳۸/فریدون/۱
باآفرین: سزاوار تحسین
بر آن بادپایان باآفرین
به آب اندرون غرقه کردند زین
۳۰۵/ضحاک/۱
با تاج و گاه: پادشاه و دارای مقام بلند
جهاندار ضحّاک با تاج و گاه
میانبسته فرمان او را سپاه
۱۷۹/ضحّاک/۱
بادپای: تندرو (اسب)
بر آن بادپایان باآفرین
به آب اندرون غرقه کردند زین
۳۰۵/ضحاک/۱
بادِ سرد (به کسی) آوردن: با گفتن سخنی کسی را دلسرد کردن
پذیرفت فرزند او نیکمرد
نیاورد هرگز بدو باد سرد
۱۴۷/ضحّاک/۱
بادرنگ: تأخیرکننده
دگر کهترین مرد با سنگ و چنگ
که هم باشتابست و هم بادرنگ
۲۵۶/فریدون/۱
بادستگاه: باقدرت
که آمد فرستادهیی نزد شاه
یکی برمنش مرد بادستگاه
۳۴۸/فریدون/۱
بادِ سرد: سخن دلسردکننده
پذیرفت فرزند او نیکمرد
نیاورد هرگز بدو باد سرد
۱۴۷/ضحّاک/۱
باد وگَرد (کسی را) نیافتن: کنایه از بسیار پرشتاب رفتن
فرستاده را گفت ره برنورد
نباید که یابد ترا باد و گرد
۳۲۱/فریدون/۱
بار: میوه
چه اختر بد این از تو ای نیکبخت
چه باری ز شاخ کدامین درخت
۳۳۴/ضحاک/۱
بارام: به آرام، در جایگاه خود
که خفته بارام در خان خویش
بدینسان بترسیدی از جان خویش
۵۵/ضحّاک/۱
باره: اسب
به تندی میان کیانی ببست
بر آن بارۀ شیردل برنشست
۳۰۲/ضحاک/۱
باریکبین: تیزچشم (اسب)
بفرمود تا برنهادند زین
بر آن بادپایان باریکبین
۴۱۷/ضحاک/۱
بارۀ آهنین: کنایه از اسب نیرومند
اگر بارۀ آهنینی بپای
سپهرت بساید نمانی بجای
۹۰/ضحّاک/۱
باز دانستن: تشخیص دادن
به بالا و دیدار هر سه یکی
که از مه ندانند باز اندکی
۱۶۱/فریدون/۱
باز شدن: رفتن
بدو گفت کز پیش ما باز شو
نهنگی تو بر راه شیران مرو
۲۳۳/فریدون/۱
بازارگاه (بر کسی) انجمن گشتن:
کنایه از همۀ مردم کوچهوبازار گرد کسی آمدن
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
برو انجمن گشت بازارگاه
۲۲۶/ضحّاک/۱
بازبستن: بستن (تأکیدآمیز)
فروبرد و بستش بدان کوه باز
بدان تا بماند به سختی دراز
۴۸۳/ضحاک/۱
بازپس: عقب
از آن هر سه کهتر بود پیشرو
مهین بازپس در میان ماه نو
۱۶۲/فریدون/۱
بازخوردن: برخوردن، روبرو شدن
از آن روزبانان ناپاکمرد
تنی چند روزی بدو بازخَورد
۱۲۱/ضحّاک/۱
بازدادن: پس دادن
بدو بازدادند فرزند اوی
به خوبی بجستند پیوند اوی
۲۰۹/ضحّاک/۱
بازفرستادن: فرستادن
کهت آید به دیدار ایشان نیاز
فرستم سبکشان بر شاه باز
۱۳۹/فریدون/۱
بازگردیدن: برگشتن
چون از باز گردیدن این سه شاه
شد آگه فریدون بیامد به راه
۲۲۱/فریدون/۱
بازمایِش: با آزمایش: از راه تجربه
چنین داد پاسخ به مادر که شیر
نگردد مگر بازمایش دلیر
۱۷۵/ضحّاک/۱
بازی نبودن: جدی بودن
کسی کو بود شهریار زمین
نه بازیست با او سگالید کین
۱۱۳/فریدون/۱
باسمان: به آسمان
طلسمی که ضحاک سازیده بود
سرش باسمان برفرازیده بود
۳۲۳/ضحاک/۱
باگهر: اصیل، بااصالت
می روشن آورد و رامشگران
همان درخورش باگهر مهتران
۳۸۳/ضحاک/۱
بالا: قدوقامت
ز پیلی ژیان کرده گوشی پسند
منش پست و بالا چو سرو بلند
۲۹۵/فریدون/۱
|| بلندی:
به ابر اندر آورده بالای اوی
زمین کوه تا کوه پهنای اوی
۳۲۴/فریدون/۱
بالای (چیزی) به ابر اندرآورده بودن: کنایه از بسیار بلند بودن چیزی
به ابر اندر آورده بالای اوی
زمین کوه تا کوه پهنای اوی
۳۲۴/فریدون/۱
بانگ برزدن: نعره کشیدن
یکی بانگ برزد به خواب اندرون
که لرزان شد آن خانۀ بیستون
۵۲/ضحّاک/۱
بایست: ضرورت
مرا خوارتر از سه فرزند خویش
نبینم به هنگام بایست پیش
۱۳۱/فریدون/۱
بباشم: خواهم بود
که چون بنده بر پیش فرزند تو
بباشم پذیرندۀ پند تو
۱۳۲/ضحّاک/۱
بپرداختن: تهی کردن
بکشتی و مغزش بپرداختی
مر آن اژدها را خورش ساختی
۱۴/ضحّاک/۱
بپوییدن: کنایه از به عمل درآمدن
بپویم به فرمان یزدان پاک
برآرم از ایوان ضحّاک خاک
۱۷۷/ضحّاک/۱
بپیچیدن: به خود پیچیدن، کنایه از سراسیمه شدن
بپیچید ضحّاک بیدادگر
بدرّیدش از هول گفتی جگر
۵۱/ضحّاک/۱
بت: کنایه از بسیار زیباروی
برون آورید از شبستان اوی
بتان سیهموی خورشیدروی
۳۲۸/ضحاک/۱
بَتَر: ناگوارتر
شب تیرهگون خود بتر زین کند
به زیر سر از مشک بالین کند
۴۰۶/ضحاک/۱
بخت ( ِکسی) فروپژمردن: بخت از کسی روگردان شدن
که آید که گیرد سر تخت تو
چگونه فروپژمرد بخت تو
۳۵۹/ضحاک/۱
بخت ( ِکسی) فزون بادن: خوشبختتر شدن کسی (دعا)
چنین روز روزت فزون باد بخت
بداندیشگان را نگون باد بخت
۳۴/فریدون/۱
بختْ (کسی را) نگون بادن: آرزوی بدبخت شدن برای کسی کردن (نفرین)
چنین روز روزت فزون باد بخت
بداندیشگان را نگون باد بخت
۳۴/فریدون/۱
بخت بیدار: بخت خوب
چو آن رفتن ایزدی کار اوی
بدیدند و آن بخت بیدار اوی
۲۸۴/ضحاک/۱
بخش: تقسیم
نجستی جز از کژّی و راستی
نکردی به بخش اندرون راستی
۳۲۸/فریدون/۱
بخشایش آردن: بخشاییدن
سرش را بدین گرزۀ گاوچهر
بکوبم نه بخشایش آرم نه مهر
۳۴۶/ضحاک/۱
بخشایش آوردن: بخشاییدن
چو بخشایش آورد نیکیدهش
به نیکی بباید سپردن رهش
۴۶۵/ضحاک/۱
بخشش کردن: تقسیم نمودن
بسی روزگاران شدهست اندرین
نکردیم بر باد بخشش زمین
۳۷۶/فریدون/۱
بخشِش: تقسیم
بدین بخشش اندر مرا پای نیست
به مغز پدرْت اندرون رای نیست
۳۰۲/فریدون/۱
بخواستن (کسی/ کسانی را): به سوی خود فراخواندن
ز هر کشوری مهتران را بخواست
که در پادشاهی کند پشت راست
۱۸۷/ضحّاک/۱
بدِ بدگمان: زیان دشمن
چو دانسته شد چاره ساز آن زمان
به خیره مترس از بد بدگمان
۶۸/ضحّاک/۱
بد رسیدن (بر کسی): گرفتار بلا شدن
خردمند مام فریدون چو دید
که بر جفت او بر چنان بد رسید
۱۲۳/ضحّاک/۱
بدِ روزگار: آفت زمانه
ندارمهمی دشمن خرد خوار
بترسمهمی از بد روزگار
۱۹۰/ضحّاک/۱
بد: بدی
بدان تا جهان از بد اژدها
به فرمان گرز من آید رها
۴۶۴/ضحاک/۱
بُد: بود
چنان بد که هر شب دو مرد جوان
چه کهتر چه از تخمۀ پهلوان
۱۲/ضحّاک/۱
بدآهنْ تنْ بپوشیدن: جوشن آهنی پوشیدن
بدآهن سراسر بپوشید تن
بدان تا نداند کسش ز انجمن
۴۳۴/ضحاک/۱
بدان برترین نام یزدان پاک: سوگند به اسم اعظم خدا
بدان برترین نام یزدان پاک
به رخشنده خورشید و ارمیده خاک
۳۷۳/فریدون/۱
بدان تا: برای این که
بدآهن سراسر بپوشید تن
بدان تا نداند کسش ز انجمن
۴۳۴/ضحاک/۱
بدان: با آن
بدان زه دو دستش ببستی چو سنگ
نهادی به گردن برش پالهنگ
۴۹/ضحّاک/۱
بداندیشه: دشمن
چنین روز روزت فزون باد بخت
بداندیشگان را نگون باد بخت
۳۴/فریدون/۱
بددل: ترسو
هنر خود دلیریست بر جایگاه
که بددل نباشد سزاوار گاه
۲۵۵/فریدون/۱
بدگوهر: بدسرشت
جهانا چه بدمهر و بدگوهری
که خود پرورانی و خود بشکری
۴۹۵/ضحاک/۱
بَدمِهر: بیمهر، نامهربان
جهانا چه بدمهر و بدگوهری
که خود پرورانی و خود بشکری
۴۹۵/ضحاک/۱
بُدن: بودن
که جمشید را هر دو خواهر بدند
سر بانوان را چو افسر بدند
۷/ضحّاک/۱
بدوی: به او
بفرمود شاه دلاور بدوی
که رو آلت تخت شاهی بشوی
۳۷۸/ضحاک/۱
بدی ساختن: بد به بار آوردن
دلاور بدو گفت اگر بخردی
کسی بیبهانه نسازد بدی
۹۹/ضحّاک/۱
بدی: باشی (دعا)
بدان ای سرِ مایۀ تازیان
کز اختر بدی جاودان بیزیان
۷۶/فریدون/۱
بُدیش: او را بود
پس آیین ضحّاک وارونهخوی
چنان بد که چون می بدیش آرزوی
۳۸/ضحّاک/۱
بدینسان: بدین گونه، چنین
که خفته بارام در خان خویش
بدینسان بترسیدی از جان خویش
۵۵/ضحّاک/۱
بر (کسی) انجمن شدن: دور کسی جمع شدن
همیرفت پیش اندرون مرد گرد
سپاهی برو انجمن شد نه خرد
۲۳۳/ضحّاک/۱
برْ (کسی) خاستن: بر علیه کسی برخاستن
برادرْش هر دو برو خاستند
تبه کردنش را بیاراستند
۲۸۵/ضحاک/۱
بر آن سان: به آن گونه
چو گرد آمدی مرد ازیشان دویست
بر آن سان که نشناختندی که کیست
۳۵/ضحّاک/۱
بر باد: بیهوده، بیپایه
بسی روزگاران شدهست اندرین
نکردیم بر باد بخشش زمین
۳۷۶/فریدون/۱
بر پهلوانی زبان راندن: به پهلوی سخن گفتن
که بر پهلوانی زبان رانّدند
همی کنگ دز هوختش خوانّدند
۳۰۸/ضحاک/۱
بر تخت شهریار شدن: بر تخت نشستن
چو ضحّاک بر تخت شد شهریار
برو سالیان انجمن شد هزار
۱/ضحّاک/۱
بر جان ( ِکسی) لرزنده بودن: کنایه از بسیار به اندیشۀ جان کسی بودن
ترا بود باید نگهبان اوی
پدروار لرزنده بر جان اوی
۱۴۶/ضحّاک/۱
بر جایگاه: در جای خودش
هنر خود دلیریست بر جایگاه
که بددل نباشد سزاوار گاه
۲۵۵/فریدون/۱
بر جهان شاه شدن: کنایه از شاه بزرگی شدن
فرانک نه آگاه بد زین نهان
که فرزند او شاه شد بر جهان
۱۳/فریدون/۱
بر خاک بوس دادن: کنایه از ارج بسیار نهادن
برفتند و بر خاک دادند بوس
فرومانده بر جای پیلان کوس
۲۴۲/فریدون/۱
بر خویش خواندن: به نزد خود دعوت کردن
فراوان کس از دشت نیزهوران
بر خویش خواند آزموده سران
۱۰۳/فریدون/۱
برْ دل خویش بگماشتن: کنایه از دانستن و بروز ندادن
که من چشمْ خود همچنین داشتم
همی بر دل خویش بگماشتم
۳۶۵/فریدون/۱
بر راه شیران رفتن: با دم شیر بازی کردن
بدو گفت کز پیش ما باز شو
نهنگی تو بر راه شیران مرو
۲۳۳/فریدون/۱
بر سانِ سرو سهی بالیدن: مانند سرو قد کشیدن
ببالید بر سان سرو سهی
همیتافت زو فرّ شاهنشهی
۱۱۰/ضحّاک/۱
بر سان کَرْگ برآشفتن: مانند کرگدن عصبانی شدن، کنایه از بسیار خشمگین گشتن
برآشفت ضحاک بر سان کرگ
شنید آن سخن کارزو کرد مرگ
۴۰۸/ضحاک/۱
بر سانِ: به سانِ، همانندِ
که پروردۀ بتپرستان بدند
چن آسیمه بر سان مستان بدند
۳۳۱/ضحاک/۱
بر سانِ: همانندِ
ببالید بر سان سرو سهی
همیتافت زو فرّ شاهنشهی
۱۱۰/ضحّاک/۱
بر سر ( ِکسی) انجمن شدن: بالای سر کسی گردآمدن کسان
شده انجمن بر سرش بخردان
ستارهشناسان و هم موبدان
۱۱۶/ضحّاک/۱
بر سرِ انجمن: پیش مردم
چه گویم کیم بر سر انجمن
یکی دانشی داستانی بزن
۱۵۶/ضحّاک/۱
برْ کوه بودن: در کوه زندگی کردن
یکی مرد دینی بر آن کوه بود
که از کار گیتی بیاندوه بود
۱۴۲/ضحّاک/۱
بر گاه نخواستن (کسی را): کسی را به عنوان فرمانروا قبول نداشتن
نخواهیم بر گاه ضحاک را
مر آن اژدهاخیم ناپاک را
۴۳۰/ضحاک/۱
برْ: برای
سدیگر که کین پدر بازخواست
جهان ویژه بر خویشتن کرد راست
۴۹۴/ضحاک/۱
برآردن: برآوردن
به بالا شود چون یکی سرو برز
به گردن برآرد ز پولاد گرز
۹۶/ضحّاک/۱
برآشفتن: عصبانی شدن
چو این راز بشنید تور دلیر
برآشفت بر گاه چون تند شیر
۳۰۶/فریدون/۱
برآشفتن: عصبانی شدن
به روز چهارم برآشفت شاه
بر آن موبدان نمایندهراه
۸۱/ضحّاک/۱
برآمدن: بلند شدن
ز چندان گرانمایه گرد دلیر
خروشی برآمد چو آوای شیر
۳۴۵/فریدون/۱
برآمیختن: قاطی شدن
یکی لشکری خواهم انگیختن
ابا دیومردم برآمیختن
۱۹۲/ضحّاک/۱
|| مخلوط کردن
همه زرّ و گوهر برآمیختند
به تخت سپهبد فروریختند
۳۵/فریدون/۱
برآوردن: به پا کردن
برآورد سرما و باد دمان
بدان تا سرآید بریشان زمان
۱۹۳/فریدون/۱
برآورده: بلند ساختهشده
به درگاه شاه آفریدون رسید
برآوردهیی دید سرناپدید
۳۴۱/فریدون/۱
برآویختن: آویزان کردن (تأکیدآمیز)
بر آن بیبها چرم آهنگران
برآویختی نوبهنو گوهران
۲۴۱/ضحّاک/۱
|| به جنگ درآمدن
از اسپان جنگی فروریختند
بدان جای تنگی برآویختند
۴۲۱/ضحاک/۱
براز آمدن: به رازو نیاز پرداختن
چون آمد به کاخ گرانمایه باز
به پیش جهانداور آمد براز
۲۴۴/فریدون/۱
براز: به راز: پوشیده
شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نبودی سخن جز براز
۵/ضحّاک/۱
براندیشیدن: ترسیدن
نباشم بدین محضر اندر گوا
نه هرگز براندیشم از پادشا
۲۱۴/ضحّاک/۱
بربسته شیر و پلنگ: کنایه از مطیع بودن همۀ سرکشان و زورمندان
به یک دست بربسته شیر و پلنگ
به دست دگر زنده پیلان جنگ
۳۴۴/فریدون/۱
برتر ز کیوان: بالاتر از زحل که آسمان هفتم است
که ایوانْش برتر ز کیوان نمود
تو گفتی ستاره بخواهد پسود
۳۱۲/ضحاک/۱
برترین پایه: بالاترین درجه
همان گاو کهش نام برمایه بود
ز گاوان ورا برترین پایه بود
۱۱۴/ضحّاک/۱
برترین نام یزدان پاک: اسم اعظم
بدان برترین نام یزدان پاک
به رخشنده خورشید و ارمیده خاک
۳۷۳/فریدون/۱
برجستن: جَستن (تأکیدآمیز)
خروشید و برجست لرزان ز جای
بدرّید و بسپرد محضر به پای
۲۱۵/ضحّاک/۱
برخواندن: خواندن (تأکیدآمیز)
چو برخواند کاوه همه محضرش
سبک سوی پیران آن کشورش
۲۱۰/ضحّاک/۱
بُرزْ جای از مغاک برآردن: ساختمان بسیار بلندی ساختن
به یارانْش گفت آنک بر تیره خاک
برآرد چنین برز جای از مغاک
۳۱۵/ضحاک/۱
بُرز: بلند
به یارانْش گفت آنک بر تیره خاک
برآرد چنین برز جای از مغاک
۳۱۵/ضحاک/۱
بُرز: خوشهیکل
به بالا شود چون یکی سرو برز
به گردن برآرد ز پولاد گرز
۹۶/ضحّاک/۱
|| هیکل
به پیش جهانجوی بردند گرز
فروزان به کردار خورشید برز
۲۶۳/ضحّاک/۱
بُرزبالا: خوشقدوقامت
بدان برزبالا ز بیم نشیب
شد از آفریدون دلش پُرنهیب
۱۸۵/ضحّاک/۱
بَرَش: کنارش
به کوه اندرون به بود بند اوی
نیاید برش خویش و پیوند اوی
۴۴۷/ضحاک/۱
برفتن: کنایه از مردن
فراوان غم و شادمانی شمرد
برفت و جهان دیگری را سپرد
۸۹/ضحّاک/۱
برفرازیدن: بالا رفتن
طلسمی که ضحاک سازیده بود
سرش باسمان برفرازیده بود
۳۲۳/ضحاک/۱
برگشتن کار ( ِکسی): کار کسی بسیار خراب شدن، روگردان شدن بخت از کسی
بدو گفت کای شاه گردنکشان
به برگشتن کارت آمد نشان
۳۸۸/ضحاک/۱
برگشتهکار: کسی که کارش به خنس خورده باشد
فسرده به سرما و برگشتهکار
بمانده سه دختر بدو یادگار
۲۰۵/فریدون/۱
برگفتن: گفتن (تأکیدآمیز)
بدو گفت مهتر به روی دژم
که برگوی تا از که دیدی ستم
۲۰۰/ضحّاک/۱
برمنش: والامنش
شه برمنش را خوش آمد سخن
که آن سرو پروینرخ افگند بن
۶۹/ضحّاک/۱
برنا و پیر: کنایه از همگان
بدان محضر اژدها ناگزیر
گواهی نبشتند برنا و پیر
۱۹۷/ضحّاک/۱
برنشاندن: روی جایی نشاندن
پسآنگه جهاندیدگان را بخواند
به تخت گرانمایگی برنشاند
۲۴۶/فریدون/۱
برنشستن: روی چیزی نشستن
به تندی میان کیانی ببست
بر آن بارۀ شیردل برنشست
۳۰۲/ضحاک/۱
برومند بادن: پربار بادن (دعا)
که جاوید باد اینچنین شهریار
برومند باد این چنین روزگار
۳۹/فریدون/۱
برون آوریدن: بیرون آوردن
برون آورید از شبستان اوی
بتان سیهموی خورشیدروی
۳۲۸/ضحاک/۱
||کنایه از نجات دادن
مگر زین دو تن را که ریزند خون
یکی را توان آوریدن برون
۲۱/ضحّاک/۱
برون رفتن: خروج کردن، خیزش نمودن
برون رفت شادان به خردادروز
به نیک اختر و فال گیتیفروز
۲۶۸/ضحّاک/۱
برون شدن: بیرون رفتن
گرانمایه فرزند او پیش اوی
ز ایوان برون شد خروشان به کوی
۲۱۶/ضحّاک/۱
برین گونه: اینچنین
فریدون پیامم برین گونه داد
تو پاسخ گزار آنچ آیدت یاد
۹۵/فریدون/۱
برین: بر این
سراسر زمانه بود گشت باز
برآمد برین روزگاری دراز
۲/ضحّاک/۱
بزرگآمده ز خُرد: آن که بزرگتر از دیگران باشد
سه فرزند بودت خردمند و گرد
بزرگآمده نیز پیدا ز خرد
۳۲۹/فریدون/۱
بزمگاه ساختن: بزم گرفتن
به روز نخستین یکی بزمگاه
بسازد شما را دهد پیشگاه
۱۵۸/فریدون/۱
بِزی: زنده باشی
بَرو آفرین کرد کای شهریار
همیشه بزی تا بود روزگار
۳۷۴/ضحاک/۱
بسا روزگارا: چه روزگاران بسیاری
بسا روزگارا که بر کوه و دشت
گذشتهست و بسیار خواهد گذشت
۴۷۴/ضحاک/۱
بستُردن: محو کردن
به مردی نشیند به آرام تو
ز تاج و کمر بسترد نام تو
۳۹۹/ضحاک/۱
بسته: دربند (آدم)
که این بسته را تا دماوندکوه
ببر همچنین تازنان بیگروه
۴۷۸/ضحاک/۱
بسی سال پیمودن: سالهای بسیاری را پشت سر گذاشتن
وگرنه من ایدر همیبودمی
بسی با شما سال پیمودمی
۴۶۷/ضحاک/۱
بسیارمغز: باکلّه، باهوش و خردمند
که بیدار دل بود و بسیارمغز
زبان چرب و شایستۀ کار نغز
۵۹/فریدون/۱
بسیارهوش: بسیار باهوش
بفرمود کردن به در بر خروش
که ای نامداران بسیارهوش
۴۵۱/ضحاک/۱
بسیچ: آمادگی برای جنگ
نشاید درنگ اندرین کار هیچ
که خام آید آسایش اندر بسیچ
۳۱۴/فریدون/۱
بِفْریفْتن: فریب دادن
که ما را به گاه جوانی پدر
برین گونه بفریفت ای دادگر
۳۰۸/فریدون/۱
بگذاشتن: گذراندن
از او من نهانت همی داشتم
چه مایه به بد روز بگذاشتم
۱۶۳/ضحّاک/۱
بگویی: میخواهم بگویی
بگویی مرا تا که بودم پدر
کیم من به تخم از کدامین گهر
۱۵۵/ضحّاک/۱
بلند بودن: والامقام بودن
بگویش که گرچه تو هستی بلند
سه فرزند تو بر تو بر ارجمند
۱۲۷/فریدون/۱
بلندی (را) مغاک کردن: بسیار ویران کردن
وز ایوان ما تا به خورشید خاک
برآورد و کرد آن بلندی مغاک
۱۷۲/ضحّاک/۱
بُن ( ِچیزی) ناپدید بودن: کنایه از بسیار بزرگ بودن
به کوه اندرون جای تنگش گزید
نگه کرد غاری بنش ناپدید
۴۸۱/ضحاک/۱
بُن: ته
به کوه اندرون جای تنگش گزید
نگه کرد غاری بنش ناپدید
۴۸۱/ضحاک/۱
بند: قفل
کجا بندها را بداند کلید
گشاده به افسون کند ناپدید
۲۷۹/ضحّاک/۱
|| فریب:
بیامد به تخت کیی برنشست
همه بند و نیرنگ تو کرد پست
۳۹۴/ضحاک/۱
|| ریسمان:
ببستش به بندی دو دست و میان
که نگشاد آن ژندهپیل ژیان ۴۴۹/ضحاک/۱
|| زندان:
به بند اندر است آن که ناپاک بود
جهان را ز کردار او باک بود
۴۵۶/ضحاک/۱
بندگان با گوشوار: بندگان راستین
اگر شد فریدون جهانشهریار
نه ما بندگانیم با گوشوار
۱۱۸/فریدون/۱
بندها را کلید دانستن: کلید قفلها را دانستن، کنایه از راه انجام هر کاری را بلد بودن
کجا بندها را بداند کلید
گشاده به افسون کند ناپدید
۲۷۹/ضحّاک/۱
بنشانّدن: نشاندن
ستمدیده را پیش او خوانّدند
بر نامدارانْش بنشانّدند
۱۹۹/ضحّاک/۱
بنگریدن: توجه کردن
سپهبد به گفتار او بنگرید
شگفت آمدش کان سخنها شنید
۲۰۸/ضحّاک/۱
بنواختن: لطف کردن
فریدون فرزانه بنواختْشان
ز راه سزا پایگه ساختْشان
۴۶۰/ضحاک/۱
بودنیْ اندر نهان داشتن: آبستن حوادث بودن
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
۲۴۴/ضحّاک/۱
بودنی: مقدر
که گر بودنی بازگوییم راست
به جان است پیگار و جان بیبهاست
۷۸/ضحّاک/۱
|| حادثه:
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
۲۴۴/ضحّاک/۱
بوموبر: سرزمین
هر آن چیز کز راه بیداد بود
هر آن بوموبر کان نه آباد بود
۴۱/فریدون/۱
به (کسی) یادگار ماندن: برای کسی ماندنی بودن
فسرده به سرما و برگشتهکار
بمانده سه دختر بدو یادگار
۲۰۵/فریدون/۱
به آباد شهر: کنایه از در میان مردم
نگر تا نباشی به آباد شهر
ترا از جهان کوه و دشتست بهر
۳۲/ضحّاک/۱
به آیین: مطابق با آداب و رسوم
دل از داوریها بپرداختند
به آیین یکی جشن نو ساختند
۵/فریدون/۱
به ابرْ اندر افراختن: کسی را بالا بردن، جایگاه کسی را بسیار بالا دانستن
یکی را دم اژدها ساختی
یکی را به ابر اندر افراختی
۳۳۱/فریدون/۱
به ابرو چین اندرآوردن: چین بسیار به ابروی کسی افتادن، کنایه از بسیار درهم و آشفته شدن
دلش گشت پردرد و سر پر ز کین
به ابرو ز خشم اندرآورد چین
۱۷۴/ضحّاک/۱
به اَرمیده خاک: سوگند به خاک خوابیده
بدان برترین نام یزدان پاک
به رخشنده خورشید و ارمیده خاک
۳۷۳/فریدون/۱
به انبوه اندیشگان درنشستن: به اندیشههای فراوانی فرورفتن
بیامد در بار دادن ببست
به انبوه اندیشگان درنشست
۱۰۲/فریدون/۱
به باغ بهار گََرد اندرآوردن: کنایه از پیر شدن
فریدون فرزانه شد سالخورد
به باغ بهار اندرآورد گرد
۲۸۵/فریدون/۱
به بالا چو سرو: بالابلند، خوشقدوبالا
به بالا چو سرو و به رخ چون بهار
به هر چیز مانندۀ شهریار
۴۸/فریدون/۱
به بالا یکی بودن: همقد بودن
به بالا و دیدار هر سه یکی
که از مه ندانند باز اندکی
۱۶۱/فریدون/۱
به بالا: از نگاه قدوقامت
به بالا شود چون یکی سرو برز
به گردن برآرد ز پولاد گرز
۹۶/ضحّاک/۱
به بالای سرو: کنایه از بسیار خوشقدوبالا
ازین سه یکی مهتر اندر میان
به بالای سرو و به چهر کیان
۳۹۰/ضحاک/۱
چو یک لَخت کوه: بسیار بزرگ و سنگین
یکی گرز دارد چو یک لخت کوه
همیتابد اندر میان گروه
۳۹۲/ضحاک/۱
به بالین ( ِکسی): در کنار کسی، ور دل کسی
یکی تاج بر سر به بالین تو
بدو شاد گشته جهانبین تو
۳۳۲/فریدون/۱
به بالین شیر آمدن: کنایه از پذیرای خطر بزرگ شدن
که ایدون به بالین شیر آمدی
ستمگاره مردی دلیر آمدی
۳۳۵/ضحاک/۱
به بایستگی: از نگاه ضرورت، الزاماً
جهان را چو باران به بایستگی
روان را چو دانش به شایستگی
۱۱۲/ضحّاک/۱
به بختْ بهْ آمدن: از بخت بهتری برخوردار شدن
سه فرزند بودیم زیبای تخت
یکی کهتر از ما به آمد به بخت
۲۹۷/فریدون/۱
به بخت جهاندار: از شانس شاه
به بخت جهاندار هر سه پسر
سه فرّخنژاد ازدرِ تاج زر
۴۷ /فریدون/۱
به بد روز بگذاشتن: روزگار خود را بد سپری کردن
از او من نهانت همی داشتم
چه مایه به بد روز بگذاشتم
۱۶۳/ضحّاک/۱
به برْ برْ به ناز پروریدن: در آغوش خود بزرگ کردن، کنایه از بچه را با مهربانی بار آوردن
بدو دادمت روزگاری دراز
همی پروریدت به بر بر به ناز
۱۶۸/ضحّاک/۱
به بند کردن: با بند بستن
بیاورد ضحاک را چون نوند
به کوه دماوند کردش به بند
۴۷۹/ضحاک/۱
به پاسخ زبان گشادن: آغاز به پاسخ گفتن کردن
جهانآزموده دلاور سران
گشادند یکیک به پاسخ زبان
۱۱۶/فریدون/۱
به پای اندرآوردن: زیر پای کردن، ویران نمودن
به ایوان او آتش اندرفگند
به پای اندرآورد کاخ بلند
۱۵۲/ضحّاک/۱
به پایْ بارۀ آهنین بودن: بسیار پایدار بودن
اگر بارۀ آهنینی بپای
سپهرت بساید نمانی بجای
۹۰/ضحّاک/۱
به پای سپردن (جایی را): از جایی رفتن
خروشید و برجست لرزان ز جای
بدرّید و بسپرد محضر به پای
۲۱۵/ضحّاک/۱
به پرده درون داشتن: پنهان از چشم مردم نگه داشتن
به هر کشوری کز جهان مهتری
به پرده درون داشتی دختری
۶۱/فریدون/۱
به پردَهنْدرون: به پرده اندرون، کنایه از محجبه
کجا نامور دختری خوبروی
به پردهَندرون پاک بی گفتوگوی
۴۰/ضحّاک/۱
به پردَهندرون: در پشت پرده
نشسته به در برْ گرانسایگان
به پردهَندرون جای پرمایگان
۳۴۳/فریدون/۱
به پیش اندرون نشستن: بالا نشستن
نگهبان او پای کرده به کش
نشسته به پیش اندرون شاهفش
۱۶۷/ضحّاک/۱
به تختْ پایْ اندرآوردن: سر تخت شاهی نشستن
چو آمد دل تاجور باز جای
به تخت کیان اندرآورد پای
۱۰۵/ضحّاک/۱
به تخت و کلاه و به خورشید و ماه: سوگند به تخت و کلاه و خورشید و ماه
به تخت و کلاه و به خورشید و ماه
که من بد نکردم شما را نگاه
۳۷۴/فریدون/۱
به تخم: از نظر تبار
بگویی مرا تا که بودم پدر
کیم من به تخم از کدامین گهر
۱۵۵/ضحّاک/۱
به تنگی فراز کشیدن: در تنگنا افکندن
برآمد برین روزگاری دراز
کشید اژدها را به تنگی فراز
۱۰۸/ضحّاک/۱
به جانْ پیگار بودن: قصد کشتن داشتن
که گر بودنی بازگوییم راست
به جان است پیگار و جان بیبهاست
۷۸/ضحّاک/۱
به جای گیا سرو و گلبن کِشتن: کنایه از بنیاد زیبایی را گذاشتن
بیاراست گیتی به سان بهشت
به جای گیا سرو و گلبن بکشت
۴۳/فریدون/۱
به جایِ: به هنگامِ
به جای زبونی و جای فریب
نباید که یابد دلاور شکیب
۳۱۳/فریدون/۱
به جوش آمدن: با خشم از جای خود جنبیدن
جهاندار ضحاک از آن گفت اوی
به جوش آمد و زود بنهاد روی
۴۱۶/ضحاک/۱
به جوش برآمدن: جوش آوردن، سخت خشمگین شدن
فریدون بدو پهن بگشاد گوش
چو بشنید مغزش برآمد به جوش
۳۶۳/فریدون/۱
به جوش برآمدن: سراسیمه و داغ شدن
فریدون برآشفت و بگشاد گوش
ز گفتار مادر برآمد به جوش
۱۷۳/ضحّاک/۱
به چربی: با چربزبانی
همانگه بیامد خجسته سروش
به چربی یکی راز گفتش به گوش
۴۷۷/ضحاک/۱
به خاک اندرآوردن: سخت بر زمین زدن
کسی را بود زین سپس تخت تو
به خاک اندرآرد سر بخت تو
۹۱/ضحّاک/۱
به خنجرْ زمین را میستان کردن: خون بسیار بر زمین ریختن
به خنجر زمین را نیستان کنیم
به نیزه هوا را نیستان کنیم
۱۲۰/فریدون/۱
به خوبی: به خیر و خوشی
بدو بازدادند فرزند اوی
به خوبی بجستند پیوند اوی
۲۰۹/ضحّاک/۱
به خورشید بر سر بردن: کنایه از جایگاه بسیار بالایی یافتن
فریدون به خورشید بر برد سر
کمر تنگ بستش به کین پدر
۲۶۸/ضحّاک/۱
به داد اندرونْ کاستی نخواستن: کنایه از هیچ مخالفتی با عدل نداشتن
نگوید سخن جز همه راستی
نخواهد به داد اندرون کاستی
۱۹۵/ضحّاک/۱
به دلْ برْ یاد ( ِکسی) نامدن: به خاطر کسی نیامدن
کنون کرد از آن تخمه دارد نژاد
کز آباد ناید به دل برْش یاد
۳۷/ضحّاک/۱
دست (کسی) دراز شدن: توان و مجال انجام کاری را پیدا کردن
شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نبودی سخن جز براز
۵/ضحّاک/۱
به دل پر ز کین شدن: دل کسی پر از حس انتقامجویی شدن
به دل پر ز کین شد به رخ پر ز چین
فرسته فرستاد زی شاه چین
۲۹۱/فریدون/۱
به دل دشمن بودن: عداوت قلبی داشتن
بپویید کین مهتر آهرمنست
جهانآفرین را به دل دشمنست
۲۳۲/ضحّاک/۱
به دیدار: از نظر قیافه
به دیدار هر سه چو تابنده ماه
نشایست کردن بدیشان نگاه
۱۸۳/فریدون/۱
به راز: باراز، رازآمیز
بدید آن سیه نرگس شهرناز
پر از جادویی با فریدون به راز
۴۳۶/ضحاک/۱
به راه آمدن: راه افتادن
چون از باز گردیدن این سه شاه
شد آگه فریدون بیامد به راه
۲۲۱/فریدون/۱
به رخ پر ز چین شدن: چهرۀ کسی پر از چروک شدن، کنایه از بسیار اندوهگین گشتن
به دل پر ز کین شد به رخ پر ز چین
فرسته فرستاد زی شاه چین
۲۹۱/فریدون/۱
به رخ چون بهار: بسیار زیباروی
به بالا چو سرو و به رخ چون بهار
به هر چیز مانندۀ شهریار
۴۸/فریدون/۱
به رخشنده خورشید: سوگند به خورشید درخشنده
بدان برترین نام یزدان پاک
به رخشنده خورشید و ارمیده خاک
۳۷۳/فریدون/۱
به رنجْ ایچ چهر منمادن: هیچ نشانۀ رنجی بر رخسار خود پدیدار نکردن
اگر یادگارست ازو ماه و مهر
بکوش و به رنج ایچ منمای چهر
۱۰/فریدون/۱
به روی آمدن (کسی را ز کسی): بلا به سر کسی آمدن
شنید این سخن مردم راهجوی
که ضحاک را زو چه آمد به روی
۱۱۴/فریدون/۱
به روی دژم: با قیافۀ عصبانی
بدو گفت مهتر به روی دژم
که برگوی تا از که دیدی ستم
۲۰۰/ضحّاک/۱
به زنهار داشتن: به عنوان امانت نگه داشتن
بدو گفت کین کودک شیرخوار
ز من روزگاری به زنهار دار
۱۲۸/ضحّاک/۱
به زیر سر از مشک بالین کردن: کنایه از با ماهرویی همخوابی کردن
شب تیرهگون خود بتر زین کند
به زیر سر از مشک بالین کند
۴۰۶/ضحاک/۱
به زیر نیاوردن: مغلوب نساختن
ورا تور خوانیم شیر دلیر
کجا زندهپیلش نیارد به زیر
۲۴۵/فریدون/۱
به سالْ کهتر بودن: کمسنتر بودن
به سالست کهتر فرونیش بیش
از آن مهتران او نهد پایْ پیش
۳۹۱/ضحاک/۱
به سال: سناً، از نگاه سنی
بپرسد شما را کزین سه همال
کدامین شناسید مهتر به سال
۱۶۵/فریدون/۱
به سانِ پری: به زیبایی و شکوه
سوی مهتر آمد به سان پری
نهانی بیامختش افسونگری
۲۷۸/ضحّاک/۱
به سانِ درختی بارور شدن: کنایه از بزرگ شدن بچه
چنو زاید از مادر پرهنر
بسان درختی شود بارور
۹۴/ضحّاک/۱
به سانِ: همانندِ، به عنوانِ
چرا پیش تو کاوۀ خامگوی
به سان همالان کند سرخ روی
۲۱۹/ضحّاک/۱
به سرْ بر دادن: سرِ کسی آوردن
چن از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا به سر برْش یزدان چه راند
۴۴/ضحّاک/۱
به سرْ بَر: بالای سر ( ِآدمها)
چنان شد که بفسرد هامون و راغ
به سر بر نیاراست پرّید زاغ
۱۹۹/فریدون/۱
به سه دیده کس بودن: آدم سهچشمه هستی داشتن
به سه دیده اندر جهان گر کس است
سه فرزند ما را سه دیده بس است
۷۹/فریدون/۱
به شمشیر دست بردن: کنایه از اقدام به جنگ کردن
کنون کردنی کرد جادوپرست
مرا برد باید به شمشیر دست
۱۷۶/ضحّاک/۱
به فالْ بهتر بودن: خوششگونتر بودن
بدو گفت ضحاک چندین منال
که مهمان گستاخ بهتر به فال
۴۰۱/ضحاک/۱
به فرمان ( ِکسی) گام زدن: کنایه از به دستور کسی عمل کردن
اگر شاه را اینچنین است کام
نشاید زدن جز به فرمانْش گام
۱۳۲/فریدون/۱
به فرمان یزدانِ پاک بپوییدن: به خواست خدا عمل کردن
بپویم به فرمان یزدان پاک
برآرم از ایوان ضحّاک خاک
۱۷۷/ضحّاک/۱
به کار اندرون نگریدن: کنایه از در بارۀ موضوع اندیشیدن
فرستاده را زود جایی گزید
پس آنگه به کار اندرون بنگرید
۱۰۱/فریدون/۱
به کار نیامدن: تأثیر نکردن
بدانست کافسون نیاید به کار
نباید بدین برد خود روزگار
۲۰۸/فریدون/۱
به کردار باد: بسیار پرشتاب
ز بالا چو پی بر زمین برنهاد
بیامد فریدون به کردار باد
۴۴۳/ضحاک/۱
به کردار تابنده خورشید بودن: کنایه از بسیار تابنده بودن
جهانجوی با فرّ جمشید بود
به کردار تابنده خورشید بود
۱۱۱/ضحّاک/۱
به کردار کوه: کنایه از بسیار انبوه
سپاهی و شهری به کردار کوه
سراسر به جنگ اندرون همگروه
۴۳۱/ضحاک/۱
به کردارِ: مانندِ
به پیش جهانجوی بردند گرز
فروزان به کردار خورشید برز
۲۶۳/ضحّاک/۱
به کندی پیش بیداد گام زدن: کنایه از اندکی با ظلم کنار آمدن
ورا کُندْرو خواندندی به نام
به کندی زدی پیش بیداد گام
۳۶۹/ضحاک/۱
به گِردِ جهان بر: در همه جای گیتی
زمین کرده ضحّاک پر گفتوگوی
به گرد جهان بر همین جستوجوی
۱۱۸/ضحّاک/۱
به گِرد جهان گردیدن: دور دنیا گشتن
وز آن پس فریدون به گرد جهان
بگردید و دید آشکار و نهان
۴۰/فریدون/۱
به گردِ جهان: در همه جای گیتی
نشان فریدون به گرد جهان
همیبازجست آشکار و نهان
۱۰۶/ضحّاک/۱
به گردن ز پولادْ گرز برآردن: گردن کسی بسیار کلفت شدن
به بالا شود چون یکی سرو برز
به گردن برآرد ز پولاد گرز
۹۶/ضحّاک/۱
به گفت ( ِکسی) فرودآمدن: اطاعت کردن
نیاورد کشتی نگهبان رود
نیامد به گفتِ فریدون فرود
۲۹۸/ضحاک/۱
به گوش گفتن: در گوش کسی گفتن
همانگه بیامد خجسته سروش
به چربی یکی راز گفتش به گوش
۴۷۷/ضحاک/۱
به مام و پدر (ز کسی) کم نبودن: از همان پدرومادر بودن
نه ما زو به مام و پدر کمتریم
که بر تخت شاهی نه اندرخوریم
۳۳۳/فریدون/۱
به مردی رسیدن: مرد شدن، بزرگ شدن بچۀ نرینه
به مردی رسد برکشد سر به ماه
کمر جوید و تاج و تخت و کلاه
۹۵/ضحّاک/۱
به مردی: بیترس، دلاورانه
به مردی نشیند به آرام تو
ز تاج و کمر بسترد نام تو
۳۹۹/ضحاک/۱
به مغز ( ِکسی) رایْ نبودن: کنایه از بیبهرگی از اندیشه
بدین بخشش اندر مرا پای نیست
به مغز پدرْت اندرون رای نیست
۳۰۲/فریدون/۱
به مهر ( ِکسی) دلآگنده بودن: بسیار دوستدار کسی بودن
فرانک بدش نام و فرخنده بود
به مهر فریدون دلآگنده بود
۱۲۴/ضحّاک/۱
به نیزه هوا را نیستان کردن: نیزۀ بسیار زدن
به خنجر زمین را نیستان کنیم
به نیزه هوا را نیستان کنیم
۱۲۰/فریدون/۱
به نیکی گمان: با اندیشۀ نیک
همه دست برداشته بآسمان
همیخواندندش به نیکی گمان
۳۸/فریدون/۱
به هر انجمن نبودن: در میان هر جمعی یافت نشدن، کنایه از آدم ویژهای بودن
یکی ژرفبین است شاه یمن
که چون او نباشد به هر انجمن
۱۵۶/فریدون/۱
به هر دو سرای: هم در جهان و هم در آخرت
پسآنگه بگویش که ترس خدای
بباید که باشد به هر دو سرای
۳۳۴/فریدون/۱
به هر کار: در هر امری، در همۀ امور
کجا نام او جندل راهبر
به هر کار دلسوزه بر شاه بر
۵۳/فریدون/۱
به یک دست: به یک سو
به یک دست بربسته شیر و پلنگ
به دست دگر زنده پیلان جنگ
۳۴۴/فریدون/۱
به یکجایْ برْ نشستن: کنایه از فعالیت نکردن
منم کدخدای جهان سربسر
نشاید نشستن به یکجای بر
۴۶۶/ضحاک/۱
به: با
به اسپ اندرآمد به کاخ بزرگ
جهانناسپرده جوان سترگ
۳۲۲/ضحاک/۱
بها: ارزش
بدانست کان خانۀ اژدهاست
که جای بزرگی و جای بهاست
۳۱۴/ضحاک/۱
بهر بودن (کسی را): نصیب داشتن، بهرهمند بودن
همه بام و در مردم شهر بود
کسی کهش ز جنگاوری بهر بود
۴۲۲/ضحاک/۱
بهر بودن: بهرهمند بودن، نصیب داشتن
وزان پس همه نامدارن شهر
کسی کش بد از نام وز گنج بهر
۴۵۸/ضحاک/۱
بهر دیدن: نصیب شدن
کزان تخت هرگز نبینی تو بهر
مرا چون دهی کدخدایی شهر
۴۱۲/ضحاک/۱
بهم: به هم: با هم
چنان بد که بودند روزی بهم
سخن رفت هر گونه از بیش و کم
۱۶/ضحّاک/۱
بِهی: نیکی
که گردون نگردد بجز بر بهی
به ما بازگردد کلاه مهی
۲۵۶/ضحّاک/۱
بیاندوه بودن: غم چیزی را نخوردن
یکی مرد دینی بر آن کوه بود
که از کار گیتی بیاندوه بود
۱۴۲/ضحّاک/۱
بیاندوه گشتن: دغدغۀ خاطر نداشتن
زمانه بیاندوه گشت از بدی
گرفتند هر کس ره بخردی
۴/فریدون/۱
بیبها: بیارزش
به جای سرش زان سر بیبها
خورش ساختند از پی اژدها
۳۳/ضحّاک/۱
بیبهانه: بیهوده، بیدلیل
دلاور بدو گفت اگر بخردی
کسی بیبهانه نسازد بدی
۹۹/ضحّاک/۱
بیبهره: بینصیب
چو بیبهره باشی ز گاه مهی
مرا کارسازندگی چون دهی
۴۱۳/ضحاک/۱
بیپاره: بدون پول
و گر چاره بیپاره خواهیهمی
بترسی ازین پادشاهی همی
۱۲۲/فریدون/۱
بیچاره: چارهناپذیر، آنچه که چاره نداشته باشد
توانیم کردن مگر چارهیی
که بیچارهیی نیست پتیارهیی
۶۰/ضحّاک/۱
بیداد: بیدادگرانه
همیبنگرید این بدان آن بدین
ز کردار بیداد شاه زمین
۲۸/ضحّاک/۱
بیدادگر: ظالم
یکی پیشتر بند ضحاک بود
که بیدادگر بود و ناپاک بود
۴۹۲/ضحاک/۱
بیدادگر: ظالم
بپیچید ضحّاک بیدادگر
بدرّیدش از هول گفتی جگر
۵۱/ضحّاک/۱
بیدار: هشیار، متوجه
برفتند بیدار کارآگهان
بگفتند با شهریار جهان
۳۴۷/فریدون/۱
بیداربخت: کنایه از فریدون
بر آن گونه ضحاک را بسته سخت
سوی شیرخوان برد بیداربخت
۴۷۵/ضحاک/۱
بیداردل: آگاه بر امور
که بیداردل بود و بسیارمغز
زبان چرب و شایستۀ کار نغز
۵۹/فریدون/۱
بیراه: بیراهه
ز بیراه مر کاخ را بام و در
گرفت و به کین اندرآورد سر
۴۱۹/ضحاک/۱
بیزبان: زبانبسته (جانور)
بیامد بکشت آن گرانمایه را
چنان بیزبان مهربان دایه را
۱۷۱/ضحّاک/۱
بیزیان: بیآزار
یکی بیزیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم
۲۰۲/ضحّاک/۱
بیفگندن: ساقط نمودن
نشست از بر تخت زرین اوی
بیفگند ناخوب آیین اوی
۴۵۰/ضحاک/۱
بیکار: بیهوده
فریدون بدانست کان ایزدیست
نه از راه بیکار و دست بدیست
۲۸۰ /ضحاک/۱
بیگروه: بدون دیگران
که این بسته را تا دماوندکوه
ببر همچنین تازنان بیگروه
۴۷۸/ضحاک/۱
بیگفتوگوی: بیاماواگر بیاگرومگر
کجا نامور دختری خوبروی
به پردهَندرون پاک بی گفتوگوی
۴۰/ضحّاک/۱
بیمغز: بیکله
به چربی شنیده همه یاد کرد
سر تور بیمغز پرباد کرد
۳۰۵/فریدون/۱
بیهوده: چرند، بیمعنی (آدم)
بگوی آن دو ناباک بیهوده را
دو آهرمن مغزپالوده را
۳۶۶/فریدون/۱
پادشا: پادشاه
دو پاکیزه از کشور پادشا
دو مرد گرانمایۀ پارسا
۱۵/ضحّاک/۱
پادشاهی: قلمرو فرمانروایی
مرا پادشاهی آباد هست
همان گنج و مردان و بنیاد هست
۸۵/فریدون/۱
پارسا: پرهیزگار
ازیرا که پروردۀ پادشا
نباید که باشد مگر پارسا
۱۵۲/فریدون/۱
پاسخ آوردن: پاسخ دادن
کی نامور پاسخ آورد زود
که از من شگفتی بباید شنود
۲۲۱/ضحّاک/۱
پاسخ بازآوردن: پاسخ گفتن
فریدون چنین پاسخ آورد باز
که گر با بلا چرخ را نیست راز
۳۵۲/ضحاک/۱
پاسخ گزاردن: پاسخ دادن
فریدون پیامم برین گونه داد
تو پاسخ گزار آنچ آیدت یاد
۹۵/فریدون/۱
پاک: کاملاً
ببرّم پی اژدها را ز خاک
بشویم جهان را ز ناپاکْ پاک
۳۵۳/ضحاک/۱
|| پاکدامن:
سه خواهر ز یک مادر و یک پدر
پریچهره و پاک و خسروگهر
۵۵/فریدون/۱
پاکدین: درستباور
فرانک بدو گفت کای پاکدین
منم سوگواری از ایران زمین
۱۴۳/ضحّاک/۱
پاکمغز: پاکاندیش، خوشنیت
پرستندۀ بیشه و گاو نغز
چنین داد پاسخ بدان پاکمغز
۱۳۱/ضحّاک/۱
پاکیزه: دختر پاکدامن
دو پاکیزه از خانۀ جمّشید
برون آوردیدند لرزان چو بید
۶/ضحّاک/۱
پاکیزهمغز: پاکاندیش
چه گفت آن خردمند پاکیزه مغز
کجا داستان زد به پیوند نغز
۸۱/فریدون/۱
پالیز: باغ
به پالیز پیش گلافشان درخت
بخفت آن سه آزادۀ نیکبخت
۱۹۵/فریدون/۱
پایْ اندرآوردن: پای به جایی گذاشتن
به تخت کیان اندرآورد پای
همی خواندندیش خاورخدای
۲۷۴/فریدون/۱
پایْ به زین اندرآوردن: پا به زین نهادن، کنایه از سوار چارپا شدن
بدانسان به زین اندر آورد پای
که از باد آتش بجنبد ز جای
۳۴۰/فریدون/۱
پایْ پیش نهادن (از دیگران): پیشروتر بودن
به سالست کهتر فرونیش بیش
از آن مهتران او نهد پایْ پیش
۳۹۱/ضحاک/۱
پای نبودن (کسی را): تاب و طاقت نداشتن، بردباری نورزیدن
بدین بخشش اندر مرا پای نیست
به مغز پدرْت اندرون رای نیست
۳۰۲/فریدون/۱
پای نبودن: جای اتکا نداشتن، دست کسی به جایی بند نبودن
بدو گفت مادر که این رای نیست
ترا با جهان سربسر پای نیست
۱۷۸/ضحّاک/۱
پایگه ساختن (کسی/کسانی را): مقام دادن
فریدون فرزانه بنواختْشان
ز راه سزا پایگه ساختْشان
۴۶۰/ضحاک/۱
پایمرد: یاریکننده
خروشید کای پایمردان دیو
بریده دل از ترس گیهانخدیو
۲۱۲/ضحّاک/۱
پایمردانِ دیو: کنایه از یاریدهندۀ آدم تبهکار
خروشید کای پایمردان دیو
بریده دل از ترس گیهانخدیو
۲۱۲/ضحّاک/۱
پایه: درجه
همان گاو کهش نام برمایه بود
ز گاوان ورا برترین پایه بود
۱۱۴/ضحّاک/۱
پتْیاره: سختی، مصیبت
توانیم کردن مگر چارهیی
که بیچارهیی نیست پتیارهیی
۶۰/ضحّاک/۱
پدر برْ پدرْ بر: جداندرجد
ز طهمورت گرد بودش نژاد
پدر بر پدر بر همیداشت یاد
۱۶۰/ضحّاک/۱
پدروار: مانند پدر، کنایه از با مهر پدری
پدروارش از مادر اندرپذیر
و زین گاو نغزش بپرور به شیر
۱۲۹/ضحّاک/۱
پدید آمدن: ظاهر شدن
چنان دید در کاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
۴۴/ضحّاک/۱
پدید کردن: پدیدار ساختن، بروز دادن
همانگه کمر بست و اندرکشید
نکرد آن سخن را بریشان پدید
۲۹۲/ضحاک/۱
پذرفتن: پذیرفتن
چو آن خواسته دید شاه زمین
بپذرفت و بر مام کرد آفرین
۳۱/فریدون/۱
پر از بوی و رنگ و نگار: کنایه از بسیار آراسته و زیبا
سه خورشیدرخ را چو باغ بهار
بیارد پر از بوی و رنگ و نگار
۱۵۹/فریدون/۱
پر از جاودیی: کنایه از بسیار دلکش
بدید آن سیه نرگس شهرناز
پر از جادویی با فریدون به راز
۴۳۶/ضحاک/۱
پر از مُشک و می: بسیار پرشکوه و آراسته
همه یال اسپان پر از مشک و می
پراگنده دینار در زیر پی
۱۷۸/فریدون/۱
پراگنده شدن: متفرق شدن
نهان گشت کردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
۳/ضحّاک/۱
پراگنده: پراکنده، متفرق
نهان گشت کردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
۳/ضحّاک/۱
|| پخششده:
همه یال اسپان پر از مشک و می
پراگنده دینار در زیر پی
۱۷۸/فریدون/۱
پُراومید: پرامید
که اندر شب تیره چون شید بود
جهان را ازو دل پراومید بود
۲۴۳/ضحّاک/۱
پرخاشخَر: جنگجوی
که فرزند اوییم هر سه پسر
همه گرزداران پرخاشخر
۲۳۵/فریدون/۱
پُرخشم: بسیار خشمناک
پیامی درشت آوریده به شاه
فرستنده پرخشم و من بیگناه
۳۶۰/فریدون/۱
پُرخون بُدن: بسیار دلخون بودن
همه در هوای فریدون بدند
که از درد ضحاک پرخون بدند
۴۲۳/ضحاک/۱
پردازیدن: تهی ساختن
بگردان ز جانش نهیب بدان
بپرداز گیتی ز نابخردان
۲۵۱/ضحّاک/۱
پردَخت کردن: تهی ساختن
ز بیگانه پردخت کردند جای
سگالش گرفتند هر گونه رای
۳۱۹/فریدون/۱
پردَختن: پرداختن: تهی ساختن
و دیگر که گیتی ز نابربخردان
بپردخت و بستد ز دست بدان
۴۹۳/ضحاک/۱
پردَخته: پرداخته، تهی
بدو گفت پردخته کن سر ز باد
که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
۸۷/ضحّاک/۱
پرستندۀ بیشه: نگهبان بیشه
پرستندۀ بیشه و گاو نغز
چنین داد پاسخ بدان پاکمغز
۱۳۱/ضحّاک/۱
پُرفسون: کنایه از شگردشناس
ز پیش فریدون برون آمدند
پر از دانش و پرفسون آمدند
۱۷۰/فریدون/۱
پرمایگان: کنایه از سه پسر فریدون
چو دیدند پرمایگان روی شاه
پیاده دوان برگرفتند راه
۲۴۱/فریدون/۱
پُرمایه: پرارزش
ز دهقان پرمایه کس را ندید
که پیوستۀ آفریدون سزید
۶۳/فریدون/۱
پرنیان: پارچۀ ابریشم منقش
ز دیبای پرمایه و پرنیان
بر آن گونه گشت اختر کاویان
۲۴۲/ضحّاک/۱
پروراندن: بزرگ کردن بچه
پدروارش از مادر اندرپذیر
و زین گاو نغزش بپرور به شیر
۱۲۹/ضحّاک/۱
پروراندن: بزرگ کردن و پرورش دادن
جهانا چه بدمهر و بدگوهری
که خود پرورانی و خود بشکری
۴۹۵/ضحاک/۱
پرورده: تربیتشده
ازیرا که پروردۀ پادشا
نباید که باشد مگر پارسا
۱۵۲/فریدون/۱
پروینرخ: کنایه از زیباروی
شه برمنش را خوش آمد سخن
که آن سرو پروینرخ افگند بن
۶۹/ضحّاک/۱
پریچهره: زن زیباروی
به نام پریچهرگان عرب
کنون برگشایم به شادی دو لب
۲۶۱/فریدون/۱
پژوهیدن: دنبال گشتن
سبک سوی خان فریدون شتافت
فراوان پژوهید و کس را نیافت
۱۴۹/ضحّاک/۱
پس آنگه: سپس
فرستاده را زود جایی گزید
پس آنگه به کار اندرون بنگرید
۱۰۱/فریدون/۱
پسِ پشت: در پشت
بزرگان لشکر پس پشت اوی
جهان آمده پاک در مشت اوی
۲۴۰/فریدون/۱
پسآنگه: سپس
پسآنگه سه روشن جهانبین من
سپارم بدیشان به آیین من
۱۳۸/فریدون/۱
پست کردن: بر باد کردن
بیامد به تخت کیی برنشست
همه بند و نیرنگ تو کرد پست
۳۹۴/ضحاک/۱
پسند آمدن: پسند کردن
پسند آمدش کار پولادگر
ببخشیدشان جامه و سیم و زر
۲۶۴/ضحّاک/۱
پسودن: تماس پیدا کردن
که ایوانْش برتر ز کیوان نمود
تو گفتی ستاره بخواهد پسود
۳۱۲/ضحاک/۱
پسودن: تماس دادن، مالیدن
فرستاده چون دید سجده نمود
زمین را سراسر به بوسه پسود
۳۵۳/فریدون/۱
پشت راست کردن: کار خود را به سامان درآوردن
ز هر کشوری مهتران را بخواست
که در پادشاهی کند پشت راست
۱۸۷/ضحّاک/۱
پنجصد: پانصد
ورا بد جهان سالیان پنجصد
نیفگند یک روز بنیاد بد
۱۱/فریدون/۱
پند: کنایه از سخن نغز
که چون بنده بر پیش فرزند تو
بباشم پذیرندۀ پند تو
۱۳۲/ضحّاک/۱
پوشیده رازْ برهنه شدن: مسئلۀ نهفته عیان گشتن
فرستاده چون پاسخ آورد باز
برهنه شد از روی پوشیده راز
۳۱۵/فریدون/۱
پوشیدهرخ: دختری که رویش را به مردها نشان ندهد
سه پوشیدهرخ را سه دیهیمجوی
سزا را سزا کار بیگفتوگوی
۹۴/فریدون/۱
پوشیدهروی: دختری که روی خود را نشان ندهد
ز پوشیدهرویان یکی شهرناز
دگر پاکدامن به نام ارنواز
۸/ضحّاک/۱
پولاد: فولاد
به بالا شود چون یکی سرو برز
به گردن برآرد ز پولاد گرز
۹۶/ضحّاک/۱
پولادگر: آهنگری که با فولاد کار کند
پسند آمدش کار پولادگر
ببخشیدشان جامه و سیم و زر
۲۶۴/ضحّاک/۱
پویان: پرشتاب
دوان داغدل خستۀ روزگار
همیرفت پویان بدان مرغزار
۱۲۵/ضحّاک/۱
پهلوانی: زبان پهلوی
اگر پهلوانی ندانی زبان
به تازی تو اروند را دجله خوان
۲۹۴/ضحاک/۱
پهنْ گوش بگشادن: درست و بادقت گوش کردن
فریدون بدو پهن بگشاد گوش
چو بشنید مغزش برآمد به جوش
۳۶۳/فریدون/۱
پهنا: عرض
به ابر اندر آورده بالای اوی
زمین کوه تا کوه پهنای اوی
۳۲۴/فریدون/۱
پی ( ِکسی را) ز خاک بریدن: ریشۀ کسی را بر باد ساختن
ببرّم پی اژدها را ز خاک
بشویم جهان را ز ناپاکْ پاک
۳۵۳/ضحاک/۱
پی برّیدن (از جایی): از جایی کندن و برای همیشه رهسپار شدن
ببّرم پی از خاک جادوستان
شوم با پسر سوی هندوستان
۱۳۹/ضحّاک/۱
پی: پا
ز بالا چو پی بر زمین برنهاد
بیامد فریدون به کردار باد
۴۴۳/ضحاک/۱
|| جای پا
ببارید ژاله ز ابر سیاه
پیی را نبد بر زمین جایگاه
۴۲۵/ضحاک/۱
پیر و برنا: پیر و جوان، کنایه از همهکس
همه پیر و برناش فرمان بریم
یکایک ز گفتار او نگذریم
۴۲۹/ضحاک/۱
پیران: ریشسپیدان خردمند
چو برخواند کاوه همه محضرش
سبک سوی پیران آن کشورش
۲۱۰/ضحّاک/۱
پیرایه: زیور
کجا نامور گاو برمایه بود
که نابسته بر تنْش پیرایه بود
۱۲۶/ضحّاک/۱
پیرسر: پیر و دانا
که کس در جهان گاو چونان ندید
نه از پیرسر کاردانان شنید
۱۱۷/ضحّاک/۱
پیروزه: فیروزه
چنان بد که یک روز بر تخت عاج
نهاده به سر بر ز پیروزه تاج
۱۸۶/ضحّاک/۱
پیش ( ِکسی) خاک را بوس دادن: در برابر کسی فروتنی بسیار کردن
سروش ار بیابد چن ایشان عروس
دهد پیش هر یک مگر خاک بوس
۱۴۷/فریدون/۱
پیش ( ِکسی) دام گستردن: برای کسی دام پهن کردن
فریدون فرستاد زی ما پیام
بگسترد پیشم یکی خوب دام
۱۰۶/فریدون/۱
پیش آمدن ( ِچیزی): با چیزی روبرو شدن
همیدون شکسته ببندش چو سنگ
ببر تا دو کوه آیدت پیشْ تنگ
۴۴۶/ضحاک/۱
پیش اندرون رفتن: جلوداری کردن، پیشاپیش راه افتادن
همیرفت پیش اندرون مرد گرد
سپاهی برو انجمن شد نه خرد
۲۳۳/ضحّاک/۱
پیش پیلان گام نهادن: کنایه از بسیار بزرگ شدن بچه
پدر نوز ناکرده از ناز نام
همی پیش پیلان نهادند گام
۵۰/فریدون/۱
پیش رفتن: جلو رفتن
فریدونْش فرمود تا رفت پیش
بگفت آشکارا همه راز خویش
۳۷۷/ضحاک/۱
پیش شدن: نزد کسی رفتن
دلش تنگتر گشت و ناباک شد
گشادهزبان پیش ضحّاک شد
۸۶/ضحّاک/۱
پیش فرستادن: برای پیشواز فرستادن
فرستادشان لشکری گشن پیش
چه بیگانه فرزانگان و چه خویش
۱۷۵/فریدون/۱
پیش گام زدن (از کسی/ کسانی): جلوتر بودن، برتری داشتن
خردمند و بیدار و زیرک به نام
کزان موبدان او زدی پیش گام
۸۵/ضحّاک/۱
پیش نهادن: ارائه داشتن
ز پوییدن جندل و رای خویش
سخنها همه پاک بنهاد پیش
۱۴۴/فریدون/۱
پیشبین: پیشگو
کجا گفته بودش یکی پیشبین
که پردَخته کی گردد از تو زمین
۳۵۸/ضحاک/۱
پیشتر: قبلاً
مرا پیشتر قیرگون بود موی
چو سرو سهی قد و چون ماه روی
۳۷۰/فریدون/۱
پیشرو بودن: جلوتر از دیگران راه رفتن
از آن هر سه کهتر بود پیشرو
مهین بازپس در میان ماه نو
۱۶۲/فریدون/۱
پیشکار: خادم
چنین داد پاسخ ورا پیشکار
که مهمان که با گرزۀ گاوسار
۳۹۸/ضحاک/۱
|| کنایه از مرد دارایی که خبر فریدون را نزد ضحاک برد:
چنین داد پاسخ ورا پیشکار
که ایدون گمانم من ای شهریار
۴۱۱/ضحاک/۱
پیشگاه دادن: کنایه از بسیار ارج نهادن
به روز نخستین یکی بزمگاه
بسازد شما را دهد پیشگاه
۱۵۸/فریدون/۱
پیشگاه: صدر مجلس
نشسته بارام در پیشگاه
چو سرو بلند از برش گرد ماه
۳۷۱/ضحاک/۱
پیشهور: صنعتگر
سپاهی نباید که با پیشهور
به یک روی جویند هر دو هنر
۴۵۳/ضحاک/۱
پیکر: نقش
بیاراست آن را به دیبای روم
ز گوهر برو پیکر و زرّ بوم
۲۳۷/ضحّاک/۱
پیگار: پیکار
که گر بودنی بازگوییم راست
به جان است پیگار و جان بیبهاست
۷۸/ضحّاک/۱
پیل: فیل
بیامد از آن کینه چون پیل مست
مر آن گاو برمایه را کرد پست
۱۴۹/ضحّاک/۱
پیلان گردونکش: کنایه از فیلهای بسیار بزرگ و زورآور
به پیلان گردونکش و گاومیش
سپه را همی توشه بردند پیش
۲۷۱/ضحّاک/۱
پیوسته: پیوستن، پیوند پیدا کردن، در پی زناشویی خویشاوند شدن
ز دهقان پرمایه کس را ندید
که پیوستۀ آفریدون سزید
۶۳/فریدون/۱
پیوند آراستن: زناشویی کردن
که پیوند کس را نیاراستم
مگر کهش به از خویشتن خواستم
۸۲/فریدون/۱
پیوند: زناشویی
چه گفت آن خردمند پاکیزه مغز
کجا داستان زد به پیوند نغز
۸۱/فریدون/۱
|| وصلت:
به خوبی سزای سه فرزند من
چنانچون بشایند پیوند من
۵۶/فریدون/۱
تا به خورشید خاک برآوردن: بسیار ویرانکاری کردن
وز ایوان ما تا به خورشید خاک
برآورد و کرد آن بلندی مغاک
۱۷۲/ضحّاک/۱
تا مشک بوید: کنایه از همیشه
مرا گفت شاه یمن را بگوی
که بر گاه تا مشک بوید ببوی
۷۴/فریدون/۱
تاج سران: تاج شاهی ایران که ایرج از فریدون دریافت کرد
هم ایران و هم دشت نیزهوران
همان تخت شاهی و تاج سران
۲۸۰/فریدون/۱
تاج و تخت و کلاه و نگین: کنایه از بساط پادشاهی
ز یزدان همیخواستند آفرین
بر آن تخت و تاج و کلاه و نگین
۳۷/فریدون/۱
تاج و تخت و کمر: کنایه از پادشاهی
که بر من زمانه کی آید بسر
کرا باشد این تاج و تخت و کمر
۷۵/ضحّاک/۱
تاجور: کنایه از شاه
به کاخ اندر آمد دوان کندرو
در ایوان یکی تاجور دید نو
۳۷۰/ضحاک/۱
|| کنایه از ضحّاک
چو آمد دل تاجور باز جای
به تخت کیان اندرآورد پای
۱۰۵/ضحّاک/۱
تاجور شدن: شاه شدن
پس آگاهی آمد ز فرّخ پسر
به مادر که فرزند شد تاجور
۱۵/فریدون/۱
تاجوگاه: تاجوتخت
سه فرزند شایستۀ تاجوگاه
اگر داستان را بود گاه و ماه
۸۶/فریدون/۱
تاختن (برِکسی): پرشتاب سوی کسی رفتن
بزرگان لشکر چو بشناختند
بر شهریار جهان تاختند
۳۲/فریدون/۱
|| تند رفتن، هجوم بردن
زنان پیش خوالیگران تاختند
ز بالا بروی اندرانداختند
۲۶/ضحّاک/۱
تارَک: فرق سر
اگر تاج از آن تارک بیبها
شود دور یابد جهان زو رها
۳۳۵/فریدون/۱
تاره: تار، تیره
مرا روز روشن بود تاره شب
نباید گشادن به پاسخ دو لب
۹۸/فریدون/۱
تاری: تاریکی
شما را کنون گر دل از راه من
به کژّی و تاری کشید اهرمن
۳۸۱/فریدون/۱
تازنان: تازان، پرشتاب
که این بسته را تا دماوندکوه
ببر همچنین تازنان بیگروه
۴۷۸/ضحاک/۱
تازه: کنایه از خوشآبورنگ
ز مادر جدا شد چو طاوس نر
به هر موی بر تازه رنگی دگر
۱۱۵/ضحّاک/۱
تازی: اسب تازی، کنایه از اسب خوب
رسیدند بر تازیان نوند
به جایی که یزدانپرستان بدند
۲۷۴/ضحّاک/۱
تاسیدن: نفس نفس زدن
[سر سرکشان اندرآمد به خواب
ز تاسیدن بادپایان بر آب]
۳۰۶/ضحاک/۱
تافتن: تابیدن
ببالید بر سان سرو سهی
همیتافت زو فرّ شاهنشهی
۱۱۰/ضحّاک/۱
تبه گردیدن: ضایع شدن
تبه گردد آن هم به دست تو بر
بدین کین کشد گرزۀ گاوسر
۱۰۱/ضحّاک/۱
تخت: کنایه از پادشاهی
کسی را بود زین سپس تخت تو
به خاک اندرآرد سر بخت تو
۹۱/ضحّاک/۱
تخت شاهنشهی: تخت شاه یمن
نشاند بر آن تخت شاهنشهی
سه خورشیدرخ را چو سرو سهی
۱۶۰/فریدون/۱
تخت شاهی: تخت ایران که ایرج از فریدون دریافت داشت
هم ایران و هم دشت نیزهوران
همان تخت شاهی و تاج سران
۲۸۰/فریدون/۱
تخت عاج: کنایه ار تخت شاهی
چنان بد که یک روز بر تخت عاج
نهاده به سر بر ز پیروزه تاج
۱۸۶/ضحّاک/۱
تخت کیان: تخت شاهیِ بخش یکم جهان
به تخت کیان اندرآورد پای
همی خواندندیش خاورخدای
۲۷۴/فریدون/۱
تخت کیی: کنایه از تخت پادشاهی
بیامد به تخت کیی برنشست
همه بند و نیرنگ تو کرد پست
۳۹۴/ضحاک/۱
|| تخت شاهیِ کشور دوم:
بیامد به تخت کیی برنشست
کمر بر میان بست و بگشاد دست ۲۷۷
/فریدون/۱
تخت گرانمایگی: تخت پادشاهی
پسآنگه جهاندیدگان را بخواند
به تخت گرانمایگی برنشاند
۲۴۶/فریدون/۱
تخت مِهی: کنایه از تخت پادشاهی
جهاندار پیش از تو بسیار بود
که تخت مهی را سزاوار بود
۸۸/ضحّاک/۱
تخت و کلاه: کنایه از پادشاهی
از آن پس بدیشان نگه کرد شاه
که گشتند زیبای تخت و کلاه
۵۱/فریدون/۱
تخت و گنج و سرایْ داشتن: کنایه از بسیار دارا بودن
که او داشتی تاج و تخت و سرای
شگفتی به دلسوزگی کدخدای
۳۶۸/ضحاک/۱
تخم: نسل
نگه کن کجا آفریدون گُرد
که از تخم ضحاک شاهی ببرد
۴۹۶/ضحاک/۱
تخمه: تبار
چنان بد که هر شب دو مرد جوان
چه کهتر چه از تخمۀ پهلوان
۱۲/ضحّاک/۱
تَذَرو: مرغ صحرایی به شکل خروس
خرامان بیامد به نزدیک سرو
ز شادی چو پیش گل اندر تذرو
۶۶/فریدون/۱
ترا روز جز شاد و خرم مباد (دعا)
بدان مستی اندردهد سر به باد
ترا روز جز شاد و خرم مباد
۱۸۳/ضحّاک/۱
ترس داشتن: ترسیدن
ندارید شرم و نه ترس از خدای
شما را همانا جز اینست جای
۳۶۹/فریدون/۱
ترک و چین: بخش دوم جهان در بخشبندی فریدون
یکی روم و خاور دگر ترک و چین
سیم دشت گردان ایرانزمین
۲۷۱/فریدون/۱
تَرگ: تاج
بدان گرزۀ گاوسر دست برد
بزد بر سرش ترگ بشکست خرد
۴۴۹/ضحاک/۱
تنآسانی: تنبلی
پرستیدن مهرگان دین اوست
تنآسانی و خوردن آیین اوست
۹/فریدون/۱
تنبل: جادو
بدو گفت شاه آفریدون تویی
که ویران کنی تنبل و جادویی
۳۴۸/ضحاک/۱
تند: خشمگین
چو این راز بشنید تور دلیر
برآشفت بر گاه چون تند شیر
۳۰۶/فریدون/۱
تَنگ: نزدیک هم، کنار هم
همیدون شکسته ببندش چو سنگ
ببر تا دو کوه آیدت پیشْ تنگ
۴۴۶/ضحاک/۱
تنی چند: چند نفر
از آن روزبانان ناپاکمرد
تنی چند روزی بدو بازخَورد
۱۲۱/ضحّاک/۱
تورانخدای: شاه توران: تور
هیون فرستاده بگذارد پای
بیامد به نزدیک تورانخدای
۳۰۴/فریدون/۱
تورانزمین: بخش دوم جهان که از آن تور شد
دگر تور را داد تورانزمین
ورا کرد سالار ترکان و چین
۲۷۵/فریدون/۱
تورانشه: شاه توران: تور
بزرگان برو گوهر افشاندند
مهان پاک تورانشهش خواندند
۲۷۸/فریدون/۱
توشه: خوراک مختصر
به پیلان گردونکش و گاومیش
سپه را همی توشه بردند پیش
۲۷۱/ضحّاک/۱
تِهی: خالی
ز ضحاک شد تخت شاهی تِهی
سر آمد برو روزگار مهی
۱۴/فریدون/۱
تیرِ خدنگ: تیری که از چوب درخت خدنگ ساخته باشند
ز دیوارها خشت و از بام سنگ
به کوی اندرون تیغ و تیر خدنگ
۴۲۴/ضحاک/۱
تیرگی آمدن (به کار اندرون): رو به تباهی گذاشتن کار
چو آمد به کار اندرون تیرگی
گرفتند پرمایگان چیرگی
۲۸۷/فریدون/۱
تیره گَرد برآمدن: گردباد شدید شدن
از آن شهر روشن یکی تیره گرد
برآمد که خورشید شد لاژورد
۴۳۲/ضحاک/۱
تیز شتافتن: تند رفتن
ز کارآگهان آگهی یافتم
بدان آگهی تیز بشتافتم
۸۹/فریدون/۱
تیزتَک: تیزدو
بگفت و به گرز گران دست برد
عنان بارۀ تیزتک را سپرد
۳۱۸/ضحاک/۱
تیزویر: تیزهوش
گزیدند پس موبدی تیزویر
سخنگوی و بینادل و یادگیر
۳۱۸/فریدون/۱
تیزی نمودن: تندی کردن
میانه کز آغاز تیزی نمود
از آتش مرو را دلیری فزود
۲۵۸/فریدون/۱
نویسنده: آرش نورآقایی
برای شناخت بناهای مشهور به «زیگورات»، که به زعم اسطوره شناسان و باستانشناسان تداعیکنندهی کوه هستند، ابتدا میبایستی مفاهیم مربوط به تقدس کوه را بررسی کنیم و سپس از زیگورات و چگونگی بناهای آن سخن بگوییم.
کوه (بلندی) و تقدس آن
یکی از موضوعات نقاشی شده بر روی سفالینههای باقی مانده از دوران باستان، مربوط به شکلهایی است که کوه را تداعی میکنند. بنابراین میتوان حدس زد که کوه از دیرباز یک اندیشه مهم در تفکر بشر قلمداد میشده است. و شاید به همین جهت است که ارزشهای رمزی و نمادین کوه که هر یک به گونهای تقدس آن را بیان میکنند، بسیارند.
در تفکر بشری که در دوران باستان زندگی میکرد، کوه در مرکز عالم واقع بود و نقش قلهی بهشت را میپذیرفت. از لحاظ نمادگرایی، کوه مرتفعترین نقطه زمین و نقطه تلاقی آسمان و زمین است. کوه به عنوان نمادی محوری و مرکزی، به معنی گذر از یک مرحله به مرحله دیگر و مکان همنشینی با ایزدان مطرح میشد. همینطور به معنای حفاظتگاه و منزل ایزدان بود.
کوه در اسطورهی توفان نوح، نقش نجات دهندهی انسانها و جانوران را دارد، چرا که کشتی نوح بر قلهی کوه فرود میآید و عذابها و ترس از نابودی و مرگ به پایان میرسد. در قصص انبیا، خداوند همیشه در کوهها با پیامبران سخن گفته است.
از این رو عروج به کوهها و فضاهای مرتفع، انسان را از زمین دور کرده و به آسمان نزدیک میکند و در واقع او را متعالیتر میکند.
زیارت کوه مقدس، نماد آرزو، دوری از هوسهای دنیوی، دستیابی به قلمروهای عالی و صعود از منطقهای جزئی و محدود به منطقهای کلی و نامحدود است. به همین جهت نیز کوه همواره به عنوان مکانی برای عزلت نشینی و انجام کارهای روحی مطرح بوده است. کوه یک معبد طبیعی و شاید اولین معبد انسان باشد. بعدها هم معابد بر بالای کوهها یا شبیه به کوهها ساخته شدند.
کوه، تداعی کنندهی «بلندی» است و به زعم میرچا الیاده، «بلندی» مقولهای است که فینفسه دسترسی بدان وجود ندارد و متعلق به قوا و موجودات برتر از انسان است، تا جایی که بلندی معابد از همین مفهوم نقش میپذیرند. در واقع میتوان اذعان کرد کسی که با آداب و تشریفاتی خاص از پلههای معبدی بالا میرود، دیگر یک انسان معمولی نیست.
بناهای کوه مانند
معماری بناهای کوه مانند، از این اعتقاد ناشی میشده است که آدمیان قله کوه را نزدیکترین مکان به آسمان میدانستهاند و سعی میکردهاند که مسکنهای خود را بر بلندترین نقطه کوه کیهانی بسازند، تا رسیدن به آسمان شدنی باشد.
در واقع زیگوراتها، اهرام (مصری و سرخپوستی)، مقابر و بناهای برجی شکل، گنبدها و معابد چندین طبقه بلند، پاگوداها و استوپاها (معابد بودایی که به شکل گنبدی مدور بر پایهای مربع شکل قرار میگیرند)، در همه جا نمادی از کوه و تلاش برای رسیدن به آسمان و نهایتا خدا بودند. این موضوع در سرزمینهایی که به طور طبیعی فاقد کوه بودند بیشتر مشهود است، همانند: بینالنهرین، مصرسفلی، جنگلهای مکزیک و پرو. در واقع این شیوه معماری مذهبی نه تنها در آسیای غربی، که در جوامع اینکا در آمریکای مرکزی و جنوبی و در سایر نقاط دنیا هم رواج اشت.
به طور مثال سومریان و بابلیان چون کوه مهمی نداشتند، زیگوراتها و عبادتگاههای خود را کوهآسا میساختند و با این کار وجود کوه را تداعی میکردند. جالب اینکه واژه سومری «زیگورات» به معنای کوه است.
زیگورات
نمادگرایی زیگورات با نمادگرایی کوه کیهانی و نمادگرایی مرکز ارتباط دارد. میرچا الیاده میگوید زایر از طریق صعود از معبد یا زیگورات، خود را به مرکز دنیا نزدیک میکند و هنگامی که به آخرین طبقه میرسد از تمام طبقات دیگر دور میشود و از فضای پلشت و ناهمگون جدا و به سرزمینی پاک و همگون داخل میشود.
تشبیه معابد به کوههای کیهانی در فرهنگ بابلیان جایگاه خاصی دارد و این ویژگی را در قالب فرم زیگوراتهای آنان میتوان دید که صعود از آن را رسیدن به قلهی عالم میدانستند. گویی زیگوراتها موجودات زندهای بودند که از خاک برمیخواستند و با دقت و علاقه تلاش میکردند خود را به بالا برسانند.
زیگورات در بینالنهرین به سکوی پلهپلهای عظیمی اطلاق میشود که ابعاد طبقه بالایی نسبت به طبقه پایینتر کوچکتر باشد. بنابراین نمای هر طرف آن به شکل یک پلکان است. این زیگوراتها محل نگهداری مجسمه خدایان و انجام مراسم مذهبی بودهاند.
زیگوراتها از حدود ۲۲۰۰ تا ۵۵۰۰ قبل از میلاد در بسیاری از شهرهای جنوبی بینالنهرین ساخته شده و در شمال توسط آشوریها نسخه برداری شدند. در زیگوراتها اتاق یا فضای داخلی (مگر جهت زهکشی) وجود نداشت. در بالای آن یک یا دو زیارتگاه برای خدای اصلی شهر ساخته شده بود و گاهی در آنها تالارهای خواب مورد استفاده در مراسم ازدواج مقدس Hieros Gamos وجود داشت.
زیگوراتها درون یک حریم وسیع سربرافراشته بودند و چهار گوشهی آنها رو به چهار جهت اصلی بود. ساختمانهای فرعی بیشماری درون این حریم بنا شده بودند که محل استقرار کاهنان معبد بود. بر قلهی این کوه نمادین که از آجر و گل فشرده ساخته شده بود، کاخی قرار داشت که مخصوص خدای اصلی شهر مربوطه بود.
زیگوراتها از یک سو جایگاهی بودند برای خدایان، تا بدان طریق به شهرهای خود روی زمین فرود بیایند، و از سوی دیگر وسیلهای بودند برای ساکنان شهرها تا بدان طریق به خدایان خود نزدیک شده و به درگاه آنان عرض حال بدهند.
زیگوراتها ۳، ۵ یا ۷ طبقه بودند و گاهی به ارتفاع حدود ۱۰۰ متر هم نزدیک میشدند. هفت طبقهی زیگورات در ارتباط با هفت سیارهی آسمان بود و هر یک به رنگی مختلف، متناسب با سیاره مورد نظر رنگ شده بود. طبقهی پایین متعلق به زحل بود و با سیاه رنگ شده بود و طبقهی آخر با طلا روکش میشد و محل اقامت شمش، خدای خورشید بود. دومین طبقه از بالا؟ (به نظر نگارنده و بنا به شواهد احتمالا اشتباه شده و منظور دومین طبقه از پایین است) سفید و به رنگ مشتری بود، سومین طبقه قرمز آجری، رنگ عطارد بود، سپس آبی برای زهره و زرد برای مریخ، خاکستری یا نقرهای برای ماه بود.
تعبیر دیگر این است که هفت طبقهی زیگورات مظهر هفت آسمان و هفت سطح هستی و هفت فلز و هفت رنگ است: ۱- سیاه، زحل، سرب. ۲- قهوهای سرخ، مشتری، قلع. ۳- قرمز، مریخ، آهن. ۴- طلایی، خورشید، طلا. ۵- سفید، زهره، مس. ۶- آبی تیره، عطاردی، جیوه. ۷- نقرهای، ماه، نقره.
شواهدی مبنی بر وجود الگوهای زیگوراتها در دست است. این احتمال وجود دارد که در اواخر دورههای بابلی زیگوراتها به جای، یا علاوه بر عملکردشان به عنوان برجهای معابد، در نقش پستهای دیدهبانی اخترشناسی به کار میرفتهاند.
برج بابل به مثابهی زیگورات
ساختمان بینالنهرینی «برج بابل» با الهام از زیگورات ساخته شد. در کتاب مقدس این برج نماد افراط تمام انسانهایی است که میخواستند برابر با خدایان باشند و گمان داشتند میتوانند با وسایل کاملا مادی به آسمان صعود کنند.
برج بابل در واقع یک زیگورات بود که قرار بود از زمین به آسمان نزدیک شود، ولی به دلیل مغایرتی که با اصول مذهب توراتی داشت، سرکوب شد.
بر اساس سٍفر پیدایش، بابلیها میخواستند که شهر و برجی بسیار عظیم بسازند که “سر آن به آسمانها برسد”. تکمیل این نقشه، توسط یهوه که گفتار کارگران را تا جایی تغییر داد که دیگر قادر به فهم حرف همدیگر نبودند، متوقف شد. پس از آن مردم در سراسر جهان پراکنده شدند.
معرفی چند زیگورات
بزرگترین زیگورات باقیمانده در ال – اونتاش – ناپیریشه Al Untas Napirisa (چغازنبیل امروزی) واقع در عیلام باستان (در نزدیکی شهر شوش امروزی) است. بهترین نمونهی باقیمانده از زیگوراتها، زیگورات خدای ماه، نانا Nanna در اورUr است. زیگورات مردوخ Marduk در بابل به اٍتمن اَن کی E temen an ki (پی زمین و آسمان) شناخته میشد، ارتفاع این زیگورات ۹۱ متر بود و ۷ طبقه داشت. زیگورات «آنو» در «اوروک» است که «معبد سفید» بر فراز آن قرار دارد.
زیگورات «اینین» در «اوروک» واقع است. زیگورات «کوری گلزو» در «اور» قرار داشت. بقایای زیگوراتی در شهر باستانی نمرود (کلخو) دیده میشود. زیگورات «خورس آباد» Jorsabad در دوران امپراطوری آشور ساخته شد. زیگورات «نبو»Nabu در «بورسیپَ» در زمان کلدانیها در بابل ساخته شد. چند زیگورات دیگری که در بینالنهرین قرار دارند عبارتند از: زیگورات کاخ سارگون، زیگورات تل الریماح (کَرَنَ)، زیگورات عقرقوف، زیگورات «آشور» Ashur در شهر «آشور».
معنای زیگورات
ظاهرا معنای نام زیگورات، در زبان سومری به معنی کوه و بلندی است. برای مثال زیگوراتی که سومریها برای انلیل، خدای توفان بنا کرده بودند، «خانهی کوهستان»، «کوه توفان»، و «مرز میان بهشت و زمین» میخواندند. زیگورات «لارسا» به معنای «خانهی پیوند آسمان و زمین» بود.
کلمه زیگورات یا زیقورات از فعل آکدی “زقارو” (Zegharoo) به معنای بلند و برافراشته ساختن، گرفته شده است.
معبد بالای زیگورات را «شخورو» مینامیدند که به معنی «اتاق انتظار» با «اتاق گذرگاه» بود.
منابع:
- اساطیر مشرق زمین، نویسنده جوزف کمبل، مترجم علیاصغر بهرامی، تهران، جوانه رشد، ۱۳۸۳، ۵۴۴ص.
- فرهنگ نمادها: اساطیر، رویاها، رسوم و …، ژان شوالیه – آلن گربران، ترجمه و تحقیق سودابه فضائلی، ویراستار فنی علیرضا سید احمدیان، تهران، انتشارات جیحون، ۱۳۸۲
- فرهنگنامه خدایان، دیوان و نمادهای بینالنهرین باستان (مصور)، نوشته جرمی بلک، آنتونی گرین، تصویرگر تسا ریکاردز، ترجمه پیمان متین، تهران، امیرکبیر، ۱۳۸۳
- تاریخ و تمدن بینالنهرین، یوسف مجید زاده، ویراسته شهناز سلطانزاده – هایده عبدالحسین زاده، ویرایش زیر نظر احمد حب علی موجانی، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۷۶- ۱۳۸۰
- رساله در تاریخ ادیان، میرچاالیاده، ترجمه:جلال ستاری، تهران، سروش (انتشارات صدا و سیما)، ۱۳۷۶
- کالبد خدایان: مروری بر چگونگی تجسم امر قدسی در معماری تمدنها و فرهنگهای گوناگون، پژمان شقاقی، تهران، قصیده سرا، ۱۳۸۴
- فرهنگ نگارهای نمادها در هنر شرق و غرب، جیمز هال، مترجم: رقیه بهزادی، تهران، فرهنگ معاصر،۱۳۸۰
- فرهنگ مصور نمادهای سنتی، جی.سی. کوپر؛ ترجمه ملیحه کرباسیان، تهران، فرشاد، ۱۳۷۹/
بهمنگان فرخنده باد نسخه پی دی اف این شماره را از اینجا دریافت کنید
در این شماره می خوانید :
نقش امپراتوری روسیه در قطع ارتباطهای ایران و قفقاز
نماد شیر و قداست آن
واژههای فریبکار پارسی افغانستانی
رویدادنگاری تاریخ هیتی
کاروانسراهای ایران
Navigation
User login
Sources
Fravahar Info
- The Horse, the Wheel, and Language 14 hours 44 min old
Amordad
- اردیبهشت ۱۳۹۱ 1 week 4 days old
- تاریخ میتانی 1 week 4 days old
- فرهنگ سرگیر شاهنامه- بخش سوم 1 week 4 days old
