News
The Horse, the Wheel, and Language
In this book by David W. Anthony, which won the Society for American Archaeology's 2010 Book Award, the origins of Indo-European languages is explored in the context of the domestication of the horse and invention of the wheel. It tries to explain the dominance of Indo-European languages, which are spoken by three billion people.
In this study of language, archaeology and culture, Hartwick College anthropology professor Anthony hypothesizes that a proto-Indo-European culture emerged in the Ponto-Caspian steppes 4,000 years ago, speaking an ur-language ancestor to the Romance, German and Slavic family of languages, Sanskrit, Persian and modern English. Citing discoveries in the Ukraine, Russia and Kazakhstan made possible only after the fall of the Iron Curtain brought together Soviet and western scientists, Anthony combines evidence from radioactive dating, demographic analysis of migration patterns, linguistic analysis and the study of epics such as the Iliad and the Rig Veda to substantiate his contention. Central to his thesis is the role of the horse, originally domesticated for food and first ridden to manage herds; only later, with the development of the chariot, were they ridden during combat.
In the first quarter of the book, the author provides an account of the development of early Indo-European languages and their theorized source, Proto-Indo-European. The remainder is devoted to a detailed survey of current archaeological knowledge of the Neolithic and Bronze Ages in the Pontic-Caspian steppes and surrounding areas.
David W. Anthony
The Horse, the Wheel, and Language: How Bronze-Age Riders from the Eurasian Steppes Shaped the Modern World
Princeton University Press; Reprint edition (July 26, 2010)
ISBN-10: 069114818X
ISBN-13: 978-0691148182
اردیبهشت ۱۳۹۱
نسخه پی دی اف این شماره را از اینجا دریافت کنید
در این شماره می خوانید :
تاریخ میتانی فرهنگ سرگیر شاهنامه دمیده شدن روح رستم به جنگ افزارهای ایرانی هویت تاریخی یوسف عبرانی؛ یویای گمشده ایرانیان زیگورات؛ سکونتگاه خدایانتاریخ میتانی
نویسنده: یزدان صفایی
میتانی دولتی آریایی (هند و ایرانی) در شمال شرقی میانرودان بود که از ۱۵۰۰ تا ۱۳۶۰ پیش از میلاد (۱۴۰ سال) حکومت میکرد، پایتخت آن «واشوکاننی» Wassukanni رأسالعین امروزی، در نزدیکی سرچشمهٔ رود خابور قرار داشت. (رواسانی ۱۳۷۰: ۲۱۷.)
هیتیها و هوریها برای تسلط در سوریه با یکدیگر رقابت داشتند. شاهکهای هوری در میانرودان شمالی و آناتولی شرقی سرانجام با یکدیگر متحد شدند تا دولت میتانی را شکل دهند و بدین ترتیب، شاهکهای محلی مختلف به وفاداری به امپراتوری میتانی متعهد شدند. (Oller 1977: 202-203) چرا که هوریها مجبور به مخالفت با توسعهٔ هیتی بودند و در این کار، میبایست از تمام ابزارهای ممکن استفاده میکردند. (Adalı ۲۰۰۹:۱۱۲)
البته میتانیها تنها به شمال شرقی میانرودان محدود نماندند. بلکه با اتحاد با هوریها چشمانداز گستردهتری را برای حکومت خود در نظر داشتند چنانکه بعدتر این تمایل خود را به گسترش قلمرو نشان دادند.
در واقع میتانیها با هوریها ممزوج شده و پادشاهی میتانی را تشکیل دادند، و سلطنت خود را نه تنها در میانرودان شمالی توسعه دادند، بلکه آشور را محدود کردند و با الحاق درههای زاگرس شمالی – که مسکن قوم گوتی بود – به قلمرو خود، قدرت خویش را تثبیت نمودند. بهترین دوران این پادشاهی در حدود سال ۱۴۵۰ پیش از میلاد بود: مصر متحد او گردید، و مقتدرترین فراعنه با دختران پادشاهان میتانی ازدواج کردند.(گیرشمن ۱۳۵۵: ۵۰-۵۱)
ازدواجهای سیاسی که از عوامل شکلدهنده و همچنین نشاندهندهٔ قدرت میتانیها بود یک رسم سنتی آریایی بود چنانکه بعدتر این ازدواجهای سیاسی به استحکام دولت ماد و افزایش قدرت آن در منطقه انجامید. شاید هم مادها این استراتژی را از میتانیها آموخته و الگوگیری کرده باشند.
این رفت و آمدهای سیاسی-خانوادگی میان دولتها از خود اسنادی نیز به جای گذاشته است. میتانی در زمان خود، حکومتی بسیار قوی بود و حتی با مصر دیگر دولت بزرگ آن روزگار هماوردی میکرد. نامهٔ یکی از پادشاهان میتانی به نام توشرتَه در مصر دیده شده است. (گیرشمن ۱۳۵۵: ۹۲.) همین پادشاه است که، نینوا پایتخت آشوریها را گرفت و تا مدتی نگاه داشت. (ولز ۱۳۶۵: ۲۰۸.) از روی این دو سند میتوان دریافت که پادشاهی میتانی در زمان او از نفوذ و قدرت بالایی در منطقه برخوردار بوده است.
در پادشاهی میتانی، اشراف جنگی، ارابهرانان و سران نیروی نظامی، که دارای زمینهای بزرگ بودند، پایگاههای اجتماعی فرمانروایی به شمار میآمدند. دولت میتانی، دولتی نظامی بود که شاه در رأس آن قرار داشت.(رواسانی ۱۳۷۰: ۲۲۰.)
نخستین فرمانروی دودمان میتانی، شوتَّرنَه šuttarna (حدود ۱۵۵۰ پیش از میلاد) فرزند «کیرته» Kirta خود را بر تارک ملت هوری قرار داده و کشور میتانی را بنیاد مینهد. او و نوادگانش، میتانی را به نیروی سیاسی بزرگی در جهان باستان میرسانند. در این زمان، میتانیها با گشودن آشور و بخشهای بزرگی از آسیای کوچک از نظر سیاسی همتای مصر میگردند.(درخشانی ۱۳۸۲: ۵۶۲.)
پَرتَرنه Paratarna در ۱۵۴۰ پیش از میلاد شاه هوری و میتانی بود. پرترنه در متنهایی به نام شاه هوری و سرکردهٔ سپاه «ارین منده» و در جای دیگر به نام فرمانروای نوزی (شمال میانرودان-کرکوک)، آلالاخ (سوریه) و شاه دودمان میتانی آمده است. (درخشانی ۷۳۱:۱۳۸۲) از متنی آشکار میشود که پس از مرگ، جنازهاش سوزانده شده است.(Oppenheim 1944: 16; Wilhelm 1970:9:6)
پَرسَهشَتَر Parsašatar در ۱۵۱۰ پیش از میلاد: از او گزارشی در دست نیست و روشن نیست بر تخت شاهی نشسته باشد تنها میدانیم که پسرش، شاه میتانی بوده است.
سَئوشتّر Sauššatar در ۱۵۰۰ پیش از میلاد فرزند پرسهشتّر: در دوران فرمانروایی این شهریار، سرزمین میتانی از کشورهای نیرومند آن دوران میشود که از نوزی در شمال میانرودان، تا آلالاخ در سوریه گسترده و دولت آشور را دست نشانده و خراجگذار خود کرده بود و دولت آشور، دری از زر و سیم به پایتخت میتانی میفرستد.
ارتهتامه Artatāma در ۱۴۵۰ پیش از میلاد: در دوران شهریاری این شاه، دولت میتانی از ابرقدرتهای جهان به شمار میرود. از همین دوران، پیوندهای خانوادگی با دربار مصر آغاز میشود و سه نسل دوام میآورد. پس از هفت بار خواستگاری ارتهتامه، زناشویی دخترش با تحوت موسس چهارم را میپذیرد.
گویی در آن دوران، ازدواج والاتباران مصری با دختران آریایی، رواج مییابد. در بسیاری از سنگنگارههای آن دوران مصر به زنانی با ویژگی-های غیر مصری و بیشتر: آریایی برمیخوریم.
شوترنه دوم (۱۴۱۰ پیش از میلاد) پسر ارتاتامه: در دوران فرمانروایی وی نیز پیوندهای سیاسی و دوستانهٔ میتانی و مصر ادامه مییابد و شوترنه و دخترش: «گیلوخِپَه» Gilu-Ḥepa را به همسری آمنوفیس سوم میدهد. به این ترتیب روابط میتانی و مصر که در پی رقابت دو دولت برای نفوذ سیاسی در سوریه و فلسطین به سردی گراییده بود، بهبود مییابد.
اَرتَهشومره Artaššumara در ۱۴۰۰ پیش از میلاد پسر شوترنه دوم: پس از مرگ شوترنه، دربار میتانی دچار آشوب میگردد. ارته شومره، قربانی جنایت مردی جاهطلب میشود که توشرَته Tušratta برادر نابالغ شاه را بر تخت مینشاند، در حالیکه آشکارا عنصر دیگری از دربار به نام ارتهتامه دوم خود را وارث تخت شاهی میدانست. توشرته (۱۳۸۵ پیش از میلاد) برادر ارتهشومره پس از رسیدن به سن بلوغ، انتقام کشتن برادرش را میگیرد وی نیز برای پیوندهای خوب سیاسی با مصر میکوشد و از آمنوفیس سوم میخواهد تا همان پیوندهای دوستانهای که فرعون برای شوترنه قائل بود، به وی نیز ارزانی شود. آشکارا این آرزو برآورده میشود. توشرته در نامهای مینویسد که فرعون مصر «ده هزار بار بیشتر به وی مهر ورزیده تا به پدرش شوترنه» سپس توشرته که خواهرش گیلوخپه از سوی پدر به همسری آمنوفیس سوم درآمده بود، دخترش «تتوخپه» Tatu-Ḥepa را نیز به وی به زنی می-دهد. میان دو دربار، هدیههای ارزشمند پرشماری رد و بدل میشود. توشرته در نامهٔ درازی، هدیههایی را که به فرعون مصر داده، برمی-شمارد و از وی مقدار بسیاری زر درخواست میکند. با بیماری آمنوقیس سوم، توشرته، نگارهٔ ایشتر شفابخش را برای بهبودی وی به مصر می-فرستد که مؤثر نمیشود. پس از مرگ آمنوفیس سوم، آمنوفیس چهارم (۱۳۶۴-۱۳۴۷ پیش از میلاد) فرمانروای مصر میگردد. وی همان فرعونی است که ستایش خدای آتون را رواج میدهد و خود را اِخنآتون یا «پسندافتادهٔ آتون» مینامد. آمنوفیس چهارم توجه چندانی به سیاست خارجی نداشت، از این روی، روابط با میتانی نیز به سردی میگراید. از سویی خطر تازهای از سوی دولت هیتی، میتانی را تهدید میکند. شوپیلولیومه šuppiluliuma فرمانروای هیتی، شمال سوریه را از آنِ خود میکند و حتی تا نزدیکی شهر واشوگانی، پایتخت میتانی پیش میرود. در همین روزهای پرآشوب و نگرانکننده، توشرته قربانی توطئهٔ دربار میگردد. ارتهتامه دوم که پس از ارتهشومره خود را وارث تاج و تخت میدانست. ولی دیگر دوران سالخوردگی را میگذراند، پسرش شوترنه سوم را بر تخت مینشاند.
شوترنه سوم در۱۳۵۰ پیش از میلاد وارث دولت میتانی: بخشهایی از سرزمین خود را از دست میدهد. از جمله آشور، خودمختاری خود را به دست میآورد کوردیوزه Kurdiwazza پسر دیگر ارتهتامه، از بیم ستم برادر به شوپیلولیومه، فرمانروای هیتی پناه میبرد و با وی پیمانی میبندند تا در به دست آوردن تاج و تخت میتانی، پشتیباناش باشد.
کوردی وزه (۱۳۴۰ پیش از میلاد) برادر شوترنه سوم در پی پیمان صلحی با شوپیلولیومه که اکنون دیگر پدرزنش شده بود، تاج و تخت میتانی را به دست میآورد. به این ترتیب، میتانی، دستنشاندهٔ دولت هیتی میشود. در پیمان یاد شده، ایزدان آریایی میتره، ورونه، ایندره و ناسَتیاها به نام شاهدان پیمان نامیده میشوند.
شتوره šattuarra یکم در ۱۳۰۰ پیش از میلاد، وَسَهشته Wasašatta در ۱۲۸۰ پیش از میلاد و شتوره دوم در ۱۲۷۵ پیش از میلاد به ترتیب جانشینان کوردیوزه میشوند و فروپاشی دولت میتانی که اکنون دیگر «خانیگلبات» خوانده میشد، آغاز میگردد. سرانجام با پیروزی شلمانصر یکم، فرمانروای آشور، بر شتوره دوم، تاریخ دولت میتانی پایان میپذیرد.(درخشانی ۱۳۸۲: ۷۳۳-۷۳۱)
کتابنامه
درخشانی، جهانشاه ۱۳۸۲٫ دانشنامۀ کاشان، جلد ۳ و ۴٫ آریاییان، مردم کاشی، امرد، پارسی و دیگر ایرانیان. زیر نظر حسین محلوجی. تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، سازمان چاپ و انتشارات؛ بنیاد کاشان.
رواسانی، شاپور. ۱۳۷۰٫جامعه بزرگ شرق.تهران: شمع.
گیرشمن، رومن. ۱۳۵۵٫ایران از آغاز تا اسلام.ترجمۀ محمد معین، تهران: بنگاه ترجمه و نشر کتاب.
ولز، هربرت جرج. ۱۳۶۵٫ کلیات تاریخ. ترجمۀ مسعود رجب نیا. تهران: صدا و سیمای جمهوری اسلامی.
Adalı, S. F. (2009). Ummān-manda and its Significance in the First Millennium B.C., University of Sydney.
Oller, G. H. (1977). The Autobiography of Idrimi: A New Text Edition with Philological and Historical Commentary. Michigan, University Microfilms.
.Oppenheim, A. L. (1944). “Assyriological Gleanings II.” Bultin of the American Scool of Oriental Research 93: 14-17.
Wilhelm ,G. (1970). Untersuchungen zum Ḫurro-Akkadischen von Nuzi in Alter Orient und Altes Testament. kevelaer, Neukirchen-vlugn
فرهنگ سرگیر شاهنامه- بخش سوم
ا. ح. اکبری شالچی
ساز رفتن گرفتن: عزم راه کردن
فریدون سبک ساز رفتن گرفت
سخن را ز هر کس نهفتن گرفت
۲۵۲/ضحّاک/۱
ساز کردن: قصد کردن
دگر هفته مر بزم را ساز کرد
سر بدرههای درم باز کرد
۲۲/فریدون/۱
ساز: آهنگ، نیت، قصد
نباید که باشید با ساز جنگ
نه زین باره جویید کس نام و ننگ
۴۵۲/ضحاک/۱
سازیدن: ساختن
طلسمی که ضحاک سازیده بود
سرش باسمان برفرازیده بود
۳۲۳/ضحاک/۱
سال: سنّ
یکایک همین گرد کهتر به سال
ز سر تا به پایش کشیدی دوال
۴۸/ضحّاک/۱
سالار ترکان و چین: مقام پادشاهی بخش دوم جهان که از آن تور بود
دگر تور را داد تورانزمین
ورا کرد سالار ترکان و چین
۲۷۵/فریدون/۱
سالار نو: کنایه از فریدون
بیامد به دربار سالار نو
بدیدندش از دور و برخاست غو
۲۳۵/ضحّاک/۱
|| کنایه از فریدون در آغاز پادشاهی
چو شد بام گیتی دوان کندرو
برون آمد از پیش سالار نو
۳۸۵/ضحاک/۱
سالخَورد: سالخورده
فریدون فرزانه شد سالخورد
به باغ بهار اندرآورد گرد
۲۸۵/فریدون/۱
سالیان: سالها
چو ضحّاک بر تخت شد شهریار
برو سالیان انجمن شد هزار
۱/ضحّاک/۱
سبک: زود، پرشتاب
سبک سوی خان فریدون شتافت
فراوان پژوهید و کس را نیافت
۱۴۹/ضحّاک/۱
سپاردن: سپردن
پسآنگه سه روشن جهانبین من
سپارم بدیشان به آیین من
۱۳۸/فریدون/۱
سپاهی: نظامی (آدم)
سپاهی نباید که با پیشهور
به یک روی جویند هر دو هنر
۴۵۳/ضحاک/۱
سپردن (چیزی دیگری را): برای کسی دیگر بر جای گذاشتن
جهانِ جهان دیگری را سپرد
بجز درد و اندوه چیزی نبرد
۴۹۸/ضحاک/۱
سپه: سپاه
به پیلان گردونکش و گاومیش
سپه را همی توشه بردند پیش
۲۷۱/ضحّاک/۱
سپهبد: کنایه از ضحّاک
سپهبد گشاد آن نهان از نهفت
همه خواب یکیک بدیشان بگفت
۶۱/ضحّاک/۱
|| کنایه از فریدون:
همه زرّ و گوهر برآمیختند
به تخت سپهبد فروریختند
۳۵/فریدون/۱
|| کنایۀ ضحّاک از خودش:
یکی محضر اکنون بباید نبشت
که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
۱۹۴/ضحّاک/۱
|| کنایه از سرو:
سه دختر چنان چون فریدون بگفت
سپهبد برون آورید از نهفت
۱۸۲/فریدون/۱
سپهدار: کنایه از ضحّاک
سپهبد گشاد آن نهان از نهفت
همه خواب یک یک بدیشان بگفت
۶۱/ضحّاک/۱
سپهرْ (کسی را) ساییدن: با گذشت زمانه ناتوان شدن تن کسی
اگر بارۀ آهنینی بپای
سپهرت بساید نمانی بجای
۹۰/ضحّاک/۱
سپهرْ گَردان به جای بودن: هیچ آسیبی ندیدن آسمان و روزگار
سپهری که پشت مرا کرد کوز
نشد پستْ گردان بجایست نوز
۳۷۱/فریدون/۱
ستاره: کنایه از بسیار زیبا
ازین سه گرانمایه پرسید مه
کزین سه ستاره کدامست که
۱۸۵/فریدون/۱
ستدن: گرفتن
و دیگر که گیتی ز نابربخردان
بپردخت و بستد ز دست بدان
۴۹۳/ضحاک/۱
سُتُرگ: بزرگپیکر
به اسپ اندرآمد به کاخ بزرگ
جهان ناسپرده جوان سترگ
۳۲۲/ضحاک/۱
ستمگاره: بسیار ستمکار
که ایدون به بالین شیر آمدی
ستمگاره مردی دلیر آمدی
۳۳۵/ضحاک/۱
سخن آشکار کردن: موضوع را لو دادن
سه روز اندر آن کار شد روزگار
سخن کس نیارست کرد آشکار
۸۰/ضحّاک/۱
سخن برگشادن: سر صحبت را باز کردن
فریدون بدیشان سخن برگشاد
که خرم زیید ای دلیران و شاد
۲۵۵/ضحّاک/۱
سخن راندن: سخن گفتن
فرستادۀ شاه را پیش خواند
فراوان سخنها به چربی براند
۱۲۵/فریدون/۱
سخن: کنایه از مطلب
مرا در نهانی یکی دشمن است
که بر بخردان این سخن روشن است
۱۸۹/ضحّاک/۱
سخنگوی: خوش صحبت
سخنگوی و روشندل و پاکتن
سزای ستودن به هر انجمن
۱۵۳/فریدون/۱
سدیگر: سهدیگر، سوم این که
سدیگر که کین پدر بازخواست
جهان ویژه بر خویشتن کرد راست
۴۹۴/ضحاک/۱
سر ( ِخود را) پستْ برْ خاک نهادن: کنایه از سجده کردن
نهاد آن سرش پست بر خاک بر
همیخواند نفرین به ضحاک بر
۱۷/فریدون/۱
سر ( ِکسی را) از گَردْ پاک شستن: کنایه از به کسی رسیدن
که گر اژدها را کنم زیر خاک
بشویم شما را سر از گَرد پاک
۲۶۶/ضحّاک/۱
سر ( ِکسی را) پُرباد کردن: کسی را سر غرور بیجا آوردن
به چربی شنیده همه یاد کرد
سر تور بیمغز پرباد کرد
۳۰۵/فریدون/۱
سر ( ِکسی را) پست کردن: به سر کسی کوبیدن، به ویژه با گرز
سرانْشان به گرز گران کرد پست
نشست از بر گاه جادوپرست
۳۲۶/ضحاک/۱
سر ( ِکسی) برتر از ابر بارنده بودن: جایگاه بسیار بالایی داشتن
جهان هفت کشور ترا بنده باد
سرت برتر از ابر بارنده باد
۳۷۶/ضحاک/۱
سر ( ِکسی) پر از کینه گردیدن: سخت انتقامجو شدن
برآید به دست تو هوش پدرش
از آن درد گردد پر از کینه سرش
۱۰۰/ضحّاک/۱
سرِ ( ِکسی) را چو افسر بدن: بسیار از کسی سر تر بودن
که جمشید را هر دو خواهر بدند
سر بانوان را چو افسر بدند
۷/ضحّاک/۱
سر ( ِکسی) را نگون کردن: کنایه از کسی را کشتن
همیراند او را به کوه اندرون
همیخواست کردن سرش را نگون
۴۷۶/ضحاک/۱
سرِ (کسی چیزی را) تیز شدن: برانگیخته شدن کسی برای چیزی
سرش تیز شد کینه و جنگ را
به آب اندرافگند گلرنگ را
۳۰۳/ضحاک/۱
سر آمدن: به پایان رسیدن
ز ضحاک شد تخت شاهی تهی
سر آمد برو روزگار مهی
۱۴/فریدون/۱
سر از بار: یکباره، ناگهان
سر از بار یکسر فروریختْشان
همه مغز با خون برآمیختْشان
۳۹۶/ضحاک/۱
سر از بند کسی بیرون کردن: از قید کسی آزاد شدن
کسی کو هوای فریدون کند
سر از بند ضحّاک بیرون کند
۲۳۱/ضحّاک/۱
سرِ انجمن: بزرگتر از همگان
بدان کین گرانمایه فرزند من
همی بود خواهد سر انجمن
۱۴۴/ضحّاک/۱
سرِ انجمن: سالار همگان
چنین گفت کان شهریار یمن
سر انجمن سرو سایهفگن
۱۴۵/فریدون/۱
سر اندر نهفت داشتن: خود را نشان ندادن
یکی را به جان داد زنهار و گفت
نگر تا بداری سر اندر نهفت
۳۱/ضحّاک/۱
سرِ بخت ( ِکسی را) به خاک اندرآوردن: مایۀ بدبختی بزرگ کسی شدن
کسی را بود زین سپس تخت تو
به خاک اندرآرد سر بخت تو
۹۱/ضحّاک/۱
سرِ بدره بگشادن: مال بسیار صرف کردن
سه فرزند اگر بر تو هست ارجمند
سر بدره بگشای و لب را ببند
۱۲۱/فریدون/۱
سرِ بدرههای درم باز کردن: کنایه از گشادهدستی بسیار کردن
دگر هفته مر بزم را ساز کرد
سر بدرههای درم باز کرد
۲۲/فریدون/۱
سر به دریا نهادن: سوی رود رفتن
ببستند یارانْش یکسر کمر
همیدون به دریا نهادند سر
۳۰۴/ضحاک/۱
سر به کین اندرآوردن: قصد انتقام گرفتن کردن
ز بیراه مر کاخ را بام و در
گرفت و به کین اندرآورد سر
۴۱۹/ضحاک/۱
سر به ماه برکشیدن: بسیار رشد کردن و بزرگ شدن نوجوان
به مردی رسد برکشد سر به ماه
کمر جوید و تاج و تخت و کلاه
۹۵/ضحّاک/۱
سر پر از کینه بودن: بسیار احساس انتقام داشتن
پر از درد خوالیگران را جگر
پر از خون دو دیده پر از کینه سر
۲۷/ضحّاک/۱
سرِ تازیان: کنایه از شاه یمن: سرو
سر تازیان شاه افسونگران
یکی چاره اندیشه کرد اندر آن
۱۹۶/فریدون/۱
سرِ تخت ( ِکسی) را گرفتن: قصد تاجوتخت کسی را کردن
که آید که گیرد سر تخت تو
چگونه فروپژمرد بخت تو
۳۵۹/ضحاک/۱
سرْ ز باد پردَخته کردن: غرور را کاملاً کنار گذاشتن
بدو گفت پردخته کن سر ز باد
که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
۸۷/ضحّاک/۱
سرْ فروبردن: سرافکنده شدن
ندیدی هنر با یکی بیشتر
کجا دیگری زو فروبرد سر
۳۳۰/فریدون/۱
سرِ گاه ( ِکسی) به ابر اندرآمدن: کنایه از بسیار بسیار بالا رفتن جایگاه کسی
سپاه انجمن شد به درگاه اوی
به ابر اندرآمد سر گاه اوی
۲۷۰/ضحّاک/۱
سر( ِکسی را) کوبیدن: کسی را با گرز زدن
سرش را بدین گرزۀ گاوچهر
بکوبم نه بخشایش آرم نه مهر
۳۴۶/ضحاک/۱
سر: اول چیزی
به روز خجسته سر مهرماه
به سر برنهاد آن کیانی کلاه
۳/فریدون/۱
|| لب، لبه:
سبک بر سر آبگیر گلاب
بفرمودشان ساختن جای خواب
۱۹۴/فریدون/۱
سراپای: سر تا پا، همۀ وجود چیزی
یکی گاو دیدم چو باغ بهار
سراپای نیرنگ و رنگ و نگار
۱۶۶/ضحّاک/۱
سراسر: کاملاً
سپاهی و شهری به کردار کوه
سراسر به جنگ اندرون همگروه
۴۳۱/ضحاک/۱
سرای درنگ: کنایه از این جهان گذارا
چه سازی درنگ اندرین جای تنگ
شود تنگ بر تو سرای درنگ
۳۲۵/فریدون/۱
سراینده: خوشصحبت
سراینده باشید و بسیارهوش
به گفتار او برنهاده دو گوش
۱۵۰/فریدون/۱
سربسر: از سر تا ته، سرتاسر، کاملاً
سخن سربسر مهتران را بگوی
پژوهش کن و راستی بازجوی
۶۶/ضحّاک/۱
سردباد: کنایه از افسوس خوردن
هنوز آن سپهبد ز مادر نزاد
نیامد گه پرسش و سردباد
۹۳/ضحّاک/۱
سرْفگندهنگون: کنایه از شرمگین
همه موبدان سر فگنده نگون
پر از هول دل دیدگان پر ز خون
۸۳/ضحّاک/۱
سَرناپدید: آنگه گه چنان بلند باشد که سرش دیده نشود، کنایه از بسیار بلند
به درگاه شاه آفریدون رسید
برآوردهیی دید سرناپدید
۳۴۱/فریدون/۱
سرو پروینرخ: کنایه از ارنواز
شه برمنش را خوش آمد سخن
که آن سرو پروینرخ افگند بن
۶۹/ضحّاک/۱
سروِ سایهفگن: کنایه از شاه یمن
چنین گفت کان شهریار یمن
سر انجمن سرو سایهفگن
۱۴۵/فریدون/۱
سرو سهی: بسیار بلندبالا و زیبا
ز یک دست سرو سهی شهرناز
به دست دگر ماهرویْ ارنواز
۳۷۲/ضحاک/۱
سروش: فرشتۀ پیامآورنده
بیامد سروش خجسته دمان
مزن گفت کو را نیامد زمان
۴۴۵/ضحاک/۱||
|| فرشته:
سروش ار بیابد چن ایشان عروس
دهد پیش هر یک مگر خاک بوس
۱۴۷/فریدون/۱
سزیدن: سزاوار بودن
بیا انجمن کن بر تخت من
چنانچون سزد درخور بخت من
۳۸۱/ضحاک/۱
سگالِش گرفتن: به اندیشیدن آغاز کردن
ز بیگانه پردخت کردند جای
سگالش گرفتند هر گونه رای
۳۱۹/فریدون/۱
سنگ: اعتبار
مهین گفت با اژدها روی جنگ
نبیند خردیافتهمرد سنگ
۲۲۸/فریدون/۱
سوختن: سوزاندن
ندانست خود جز بد آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن
۱۱/ضحّاک/۱
سود نامدن: نفعی نداشتن
بدانست شاه گرانمایه زود
کز آمیختنْ رنگ نایدْش سود
۱۸۹/فریدون/۱
سوی (چیزی/ کاری) شدن: دنبال کاری/ چیزی رفتن
شما دیر مانید و خرّم بوید
به رامش سوی ورزش خود شوید
۴۵۷/ضحاک/۱
سوی دوزخ رویْ نهادن: راه دوزخ را در پیش گرفتن، کنایه از در راه گناهی بزرگ پای گذاشتن
همه سوی دوزخ نهادید روی
سپردید دلها به گفتار اوی
۲۰۸/ضحّاک/۱
سه آزاده: کنایه از سه پسر فریدون
سه آزاده را دید چون ماه نو
نشسته بر آن خسروی گاه نو
۲۰۷/فریدون/۱
سه آزادۀ نیکبخت: کنایه از سه پسر فریدون
به پالیز پیش گلافشان درخت
بخفت آن سه آزادۀ نیکبخت
۱۹۵/فریدون/۱
سه افسروَر: کنایه از سه پسر فریدون
سه افسرور از پیش سه تاجور
رخانْشان پر از خوی و شرم پدر
۱۹۱/فریدون/۱
سه پاکیزه: سه دختر شاه یمن
کجا از پس پرده پوشیدهروی
سه پاکیزه داری تو ای نامجوی
۹۰/فریدون/۱
سه پوشیدهروی: کنایه از سه دختر شاه یمن
سه پوشیدهرخ را سه دیهیمجوی
سزا را سزا کار بیگفتوگوی
۹۴/فریدون/۱
سه تاجوَر: کنایه از سه دختر سرو
سه افسرور از پیش سه تاجور
رخانْشان پر از خوی و شرم پدر
۱۹۱/فریدون/۱
سه خورشیدرخ: کنایه از سه دختر سرو
سه خورشیدرخ را چو باغ بهشت
که موبد چن ایشان صنوبر نکشت
۲۱۱/فریدون/۱
سه خورشیدرخ: کنایه از سه دختر شاه یمن
سه خورشیدرخ را چو باغ بهار
بیارد پر از بوی و رنگ و نگار
۱۵۹/فریدون/۱
سه داماد آزادمرد: کنایه از سه پسر فریدون
به نزد سه داماد آزادمرد
که بیند رخانْشان شده لاژورد
۲۰۴/فریدون/۱
سه دیدۀ نیکبخت: کنایه از سه پسر فریدون
مگر همچنان گفتم آباد تخت
سپارم به سه دیدۀ نیکبخت
۳۸۰/فریدون/۱
سه دیهیمجوی: کنایه از سه پسر فریدون
سه پوشیدهرخ را سه دیهیمجوی
سزا را سزا کار بیگفتوگوی
۹۴/فریدون/۱
سه روشن جهانبین ( ِشاه یمن): کنایه از سه دختر شاه یمن
پسآنگه سه روشن جهانبین من
سپارم بدیشان به آیین من
۱۳۸/فریدون/۱
سه ستاره: کنایه از سه دختر سرو
ازین سه گرانمایه پرسید مه
کزین سه ستاره کدامست که
۱۸۵/فریدون/۱
سه شاه گُرد: کنایه از سه پسر فریدون
بیاورد هر سه بدیشان سپرد
که سه ماه نو بود و سه شاه گرد
۲۱۴/فریدون/۱
سه فرخنژاد: کنایه از پسرهای فریدون
که ما نیز نام سه فرّخنژاد
چن اندرخور آید نکردیم یاد
۹۲/فریدون/۱
سه ماه جهانبین: کنایه از سه دختر شاه یمن
همی گفت اگر پیش بالین من
نبینم سه ماه جهانبین من
۹۷/فریدون/۱
سه ماهِ نو: کنایه از سه دختر سرو
بیاورد هر سه بدیشان سپرد
که سه ماه نو بود و سه شاه گرد
۲۱۴/فریدون/۱
سهیلْ رهی ( ِکسی) بودن: کنایه از بسیار زیباروی بودن
زن ایرج نیکپی را سهی
کجا بد به خوبی سهیلش رهی
۲۶۳/فریدون/۱
سیر نشدن (از کاری): دستبردار نشدن
نشد سیر ضحّاک از آن جستوجوی
شد از گاو گیتی پر از گفتوگوی
۱۳۵/ضحّاک/۱
سِیُم (بیتشدید): سوّم
یکی روم و خاور دگر ترک و چین
سیم دشت گردان ایرانزمین
۲۷۱/فریدون/۱
سیهموی: سیاهمو (سیهموی زیبا شمرده میشود)
برون آورید از شبستان اوی
بتان سیهموی خورشیدروی
۳۲۸/ضحاک/۱
شاخ: شاخه
چه اختر بُد این از تو ای نیکبخت
چه باری ز شاخ کدامین درخت
۳۳۴/ضحاک/۱
شاد زییدن: شادمان و خرم زندگی کردن (دعا)
فریدون بدیشان سخن برگشاد
که خرم زیید ای دلیران و شاد
۲۵۵/ضحّاک/۱
شاداندل: شاد
بپرسیدش از دو گرامی نخست
که هستند شاداندل و تندرست
۳۵۵/فریدون/۱
شادکام: شادان
یکی بود ازیشان کتایوش نام
دگر نام برمایۀ شادکام
۲۵۴/ضحّاک/۱
شاه: این واژه بارها و بارها به کنایه در بارۀ کسانی به کار رفته که شاه نبودهاند. برای نمونه کنایه از فریدون است حتی در دورۀ پیش از به دستگاه رسیدن او
بزد بر سر خویش چون گرد ماه
یکی فال فرخ پی افگند شاه
۲۳۸/ضحّاک/۱
|| یا کنایه از سه پسر فریدون در زمانی که هیچ کدام شاه نبودهاند:
چون از بازگردیدن این سه شاه
شد آگه فریدون بیامد به راه
۲۲۱/فریدون/۱
شاه آزادمرد: کنایه از فریدون
دگر منزل آن شاه آزادمرد
لب دجله و شهر بغداد کرد
۲۹۵/ضحاک/۱
شاه افسونگران: کنایه از شاه یمن سرو
سر تازیان شاه افسونگران
یکی چاره اندیشه کرد اندر آن
۱۹۶/فریدون/۱
شاه افسونگشای: کنایه از شاه یمن
سه فرزند آن شاه افسونگشای
بجستند از آن سختْ سرما ز جای
۲۰۰/فریدون/۱
شاه جهان: کنایه از ضحّاک
به شاه جهان گفت پس ارنواز
که بر ما بباید گشادنْت راز
۵۹/ضحّاک/۱
شاه دلاور: کنایه از فریدون
بفرمود شاه دلاور بدوی
که رو آلت تخت شاهی بشوی
۳۷۸/ضحاک/۱
شاه زمین: کنایه از ضحّاک
همیبنگرید این بدان آن بدین
ز کردار بیداد شاه زمین
۲۸/ضحّاک/۱
|| کنایه از فریدون:
چو آن خواسته دید شاه زمین
بپذرفت و بر مام کرد آفرین
۳۱/فریدون/۱
شاه گرانمایه: کنایه از سرو
بدانست شاه گرانمایه زود
کز آمیختنْ رنگ نایدْش سود
۱۸۹/فریدون/۱
شاه گردنکشان: کنایه از ضحاک
بدو گفت کای شاه گردنکشان
به برگشتن کارت آمد نشان
۳۸۸/ضحاک/۱
شاهفَش: شاهمانند
نگهبان او پای کرده به کش
نشسته به پیش اندرون شاهفش
۱۶۷/ضحّاک/۱
شاهوار: شاهانه، بسیار گرانبها
همان جامه و گوهر شاهوار
همان اسب تازی به زرّین فسار
۲۷/فریدون/۱
شاییدن: لیاقت داشتن
به خوبی سزای سه فرزند من
چنانچون بشایند پیوند من
۵۶/فریدون/۱
|| شایسته بودن:
اگر شاه را اینچنین است کام
نشاید زدن جز به فرمانْش گام
۱۳۲/فریدون/۱
شبْ تیرهتر گشتن: دیروقتتر شدن
چو شب تیرهتر گشت از آن جایگاه
خرامان بیامد یکی نیکخواه
۲۷۶/ضحّاک/۱
شب تیرهگون: شب تاریک، در تاریکی شب
شب تیرهگون خود بتر زین کند
به زیر سر از مشک بالین کند
۴۰۶/ضحاک/۱
شبْ روز شدن: روز شدن
فرود آورید اندر آن کاخشان
چو شب روز شد کرد گستاخشان
۱۸۱/فریدون/۱
شبی کردن: شبی را برگزار نمودن
فریدون چو می دید رامش گزید
شبی کرد و جشنی چنانْچون سزید
۳۸۴/ضحاک/۱
شتابِش: عجله
شتابش نباید به پاسخ کنون
مرا چند رازست با رهنمون
۹۹/فریدون/۱
شتافتن: تند رفتن
سبک سوی خان فریدون شتافت
فراوان پژوهید و کس را نیافت
۱۴۹/ضحّاک/۱
شدن: رفتن
ببّرم پی از خاک جادوستان
شوم با پسر سوی هندوستان
۱۳۹/ضحّاک/۱
|| کنایه از مردن:
ببد در جهان پنجصد سال شاه
به آخر بشد ماند ازو جایگاه
۴۹۷/ضحاک/۱
شِرزه: زورمند
خروشید و بار عروسان ببست
ابر پشت شرزه هیونان مست
۲۱۸/فریدون/۱
شکردن: شکار کردن
جهانا چه بدمهر و بدگوهری
که خود پرورانی و خود بشکری
۴۹۵/ضحاک/۱
شکنج: پیچوخم
ابا تاج و با گنج نادیدهرنج
مگر زلفشان دیده رنج شکنج
۲۱۲/فریدون/۱
شکیب یافتن: صبر کردن
به جای زبونی و جای فریب
نباید که یابد دلاور شکیب
۳۱۳/فریدون/۱
شگفت آمدن (کسی را): تعجب کردن
سپهبد به گفتار او بنگرید
شگفت آمدش کان سخنها شنید
۲۰۸/ضحّاک/۱
شگفت: شگفتی، تعجب
شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شگفت
۲۰۵/ضحّاک/۱
شگفتی: به گونهای تعجبانگیز
به دشنام زشت و به آوای سخت
شگفتی بشورید با شوربخت
۴۰۹/ضحاک/۱
شمار گرفتن: حساب کردن، کنایه از درست و منطقی به چیزی اندیشیدن
شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شگفت
۲۰۵/ضحّاک/۱
شمار: حساب، کنایه از اندیشۀ منطقی
مگر کز شمار تو آید پدید
که نوبت ز گیتی به من چون رسید
۲۰۶/ضحّاک/۱
شماردن: به حساب آوردن
نگه کن که هوش تو بر دست کیست
ز مردم شمار ار که دیو و پریست
۶۷/ضحّاک/۱
شَمَن: بتپرست
از ایران یکی کهترم چون شمن
پیامآوریده به شاه یمن
۷۱/فریدون/۱
شناختن: دانستن
تو بشناس کز مرز ایرانزمین
یکی مرد بد نام او آبتین
۱۵۸/ضحّاک/۱
|| تلقی کردن:
گرامیتر از دیده آن را شناس
که دیده به دیدنْش دارد سپاس
۸۰/فریدون/۱
شوربخت: بدبخت، فلکزده
به دشنام زشت و به آوای سخت
شگفتی بشورید با شوربخت
۴۰۹/ضحاک/۱
|| کنایه از تور:
چنین داد پاسخ که با شهریار
بگوی این سخن همچنین یاد دار
۳۰۷/فریدون/۱
شوریدن (با کسی): سر کسی قالمقال کردن
به دشنام زشت و به آوای سخت
شگفتی بشورید با شوربخت
۴۰۹/ضحاک/۱
شوی: شوهر
پدر بد ترا مر مرا نیک شوی
نبد روزْ روشن مرا جز بدوی
۱۶۱/ضحّاک/۱
شهر تاریک ( ِکسی) روشن شدن: تشریف آوردن کسی (دیگر) به شهر کسی
به شادی بیایند نزدیک من
شود روشن این شهر تاریک من
۱۳۵/فریدون/۱
شهر روشن: شهری که هوایش صاف و بیگردوغبار باشد
از آن شهر روشن یکی تیره گرد
برآمد که خورشید شد لاژورد
۴۳۲/ضحاک/۱
شهر: مملکت
ازین دو نیابت به ایرج رسید
مرو را پدر شهر ایران گزید
۲۷۹/فریدون/۱
شهریارِ جهان: کنایه از فریدون
بزرگان لشکر چو بشناختند
بر شهریار جهان تاختند
۳۲/فریدون/۱
شهریار زمین: کنایه از ضحّاک
مهان خوانّدند شاه را آفرین
که ای نامور شهریار زمین
۲۱۷/ضحّاک/۱
|| کنایه از فریدون:
کسی کو بود شهریار زمین
نه بازیست با او سگالید کین
۱۱۳/فریدون/۱
شهریار: کنایه از فریدون
همی جفتمان خواند و جفت مار
چگونه توان بود ای شهریار
۳۵۱/ضحاک/۱
شید: خورشید
که اندر شب تیره چون شید بود
جهان را ازو دل پراومید بود
۲۴۳/ضحّاک/۱
شیر: طالع تور
دگر طالع تور فرخنده شیر
خداوند بهرامِ بر خون دلیر
۲۶۷/فریدون/۱
شیرخوار: شیرخوره
بدو گفت کین کودک شیرخوار
ز من روزگاری به زنهار دار
۱۲۸/ضحّاک/۱
شیردل: دلاور
به تندی میان کیانی ببست
بر آن بارۀ شیردل برنشست
۳۰۲/ضحاک/۱
شیری نمودن: دلیری ورزیدن
بدان کو به آغاز شیری نمود
به گاه درشتی دلیری فزود
۲۶۰/فریدون/۱
شیرینْ روان: جان عزیز
همی کرد باید کزان چاره نیست
که فرزند و شیرین روانم یکیست
۱۳۷/ضحّاک/۱
شیرین: عزیز
که شیرینتر از جان و فرزند و چیز
همانا که چیزی نباشد بنیز
۷۷/فریدون/۱
صدهزار: کنایه از بسیار زیاد
چو خواهد ز هر کشوری صدهزار
کمربسته او را کند کارزار
۱۸۰/ضحّاک/۱
صف زدن: صف کشیدن
همان مهتران از همه کشورش
بدان فرّخی صفزده بر درش
۳۶/فریدون/۱
صنوبر: کنایه از آدم بلندبالا و خوشقامت
سه خورشیدرخ را چو باغ بهشت
که موبد چن ایشان صنوبر نکشت
۲۱۱/فریدون/۱
طاوسرنگ: طاووسمانند، کنایه از بسیار زیبا
ز پستان آن گاو طاوسرنگ
برافروختی چون دلاور پلنگ
۱۶۹/ضحّاک/۱
عروس یافتن: همسر پیدا کردن
سروش ار بیابد چن ایشان عروس
دهد پیش هر یک مگر خاک بوس
۱۴۷/فریدون/۱
عقیقین: از جنس عقیق، کنایه سرخرنگ دلنشین
به یک دست گیرد رخ شهرناز
به دیگر عقیقین لب ارنواز
۴۰۵/ضحاک/۱
عماری: کجاوه
ز گوهر یمن گشت افروخته
عماری یک اندر دگر دوخته
۲۱۸/فریدون/۱
عنان و سنان تافتن: کنایه از سرپیچی کردن و دست به پیکار زدن
سخن گفتن و بخشش آیین ماست
عنان و سنان تافتن دین ماست
۱۱۹/فریدون/۱
غرقه کردن: زیر آب بردن
بر آن بادپایان باآفرین
به آب اندرون غرقه کردند زین
۳۰۵/ضحاک/۱
غرقه گشتن ( ِدل کسی به چیزی): خاطر کسی مالامال احساس یا اندیشهای شدن
دلش گشت غرقه به آز اندرون
پراندیشه بنشست با رهنمون
۱۸۹/فریدون/۱
غُرم: گوسفند جنگی
بیاورد فرزند را چون نوند
چو غرم ژیان سوی کوه بلند
۱۴۱/ضحّاک/۱
غلغل: سروصدای بلند
بجستند خورشیدرویان ز جای
از آن غلغل نامور کدخدای
۵۳/ضحّاک/۱
غم و شادمانی شمردن: اندوهها و شادیهای بسیار دیدن
فراوان غم و شادمانی شمرد
برفت و جهان دیگری را سپرد
۸۹/ضحّاک/۱
غو برخاستن: سروصدا بلند شدن
بیامد به دربار سالار نو
بدیدندش از دور و برخاست غو
۲۳۵/ضحّاک/۱
فالْ نگون شدن: بر باد شدن فال، نادرست درآمدن پیشگویی که باید به وقوع میپیوسته
مگر کو سر و تن بشوید به خون
شود فال اخترشناسان نگون
۳۶۲/ضحاک/۱
فرّ ایزدی: تأیید خدایی
بدان ایزدی فرّ و فرزانگی
به افسون شاهان و مردانگی
۲۰۱/فریدون/۱
فرّ شاهنشهی (از کسی) تافتن: فر شاهنشهی از سروروی کسی بسیار هویدا بودن
ببالید بر سان سرو سهی
همیتافت زو فرّ شاهنشهی
۱۱۰/ضحّاک/۱
فرّ کیان: فر کیانی
دو مهتر یکی کهتر اندر میان
به بالای سرو و به فرّ کیان
۴۵/ضحّاک/۱
فراز آوردن: فراهم نمودن
فراز آورم لشکری صدهزار
از ایران و ایرج برآرم دمار
۳۳۸/فریدون/۱
فراز آوریدن: پیش آوردن
از آن پس همه گنج آراسته
فراز آوریدش نهان خواسته
۲۴/فریدون/۱
فرجام: آخرعاقبت
کنون ایرج اندرخورد نام اوی
در مهتری باد فرجام اوی
۲۵۹/فریدون/۱
فرخنده: خجسته
فرانک بدش نام و فرخنده بود
به مهر فریدون دلآگنده بود
۱۲۴/ضحّاک/۱
فرّخنژاد: خجستهتبار
به بخت جهاندار هر سه پسر
سه فرّخنژاد ازدرِ تاج زر
۴۷ /فریدون/۱
فرّخی: خجستگی
همان مهتران از همه کشورش
بدان فرّخی صفزده بر درش
۳۶/فریدون/۱
فرزانگی: خردمندی
بدان ایزدی فرّ و فرزانگی
به افسون شاهان و مردانگی
۲۰۱/فریدون/۱
فرزانه: خردمند
فریدون فرزانه بنواختْشان
ز راه سزا پایگه ساختْشان
۴۶۰/ضحاک/۱
فرزند پدید آمدن (کسی را): بچهدار شدن
ز سالش چو یک پنجه اندرکشید
سه فرزندش آمد گرامی پدید
۴۶/فریدون/۱
فرستاده برافگندن: فرستاده روان کردن
بگفت آنچش اندر دل اندیشه بود
فرستادهیی را برافگنده زود
۲۹۳/فریدون/۱
فرسته: فرستاده
به دل پر ز کین شد به رخ پر ز چین
فرسته فرستاد زی شاه چین
۲۹۱/فریدون/۱
فرشته نبودن: کنایه از انسان و جایزالخطا بودن
فریدون فرّخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
۴۸۹/ضحاک/۱
فرمان ( ِکسی را) میانبسته بودن: آمادۀ انجام فرمان کسی بودن
جهاندار ضحّاک با تاج و گاه
میانبسته فرمان او را سپاه
۱۷۹/ضحّاک/۱
فرماییدن: سفارش دادن
بیارید داننده آهنگران
یکی گرز فرمای ما را گران
۲۵۷/ضحّاک/۱
فرمودن: فرمان دادن
ره داور پاک بنمودشان
از آلودگی سر بپالودشان
۳۳۰/ضحاک/۱
فرود آمدن: پیاده شدن
چو آیی به کاخ فریدون فرود
نخستین ز هر دو پسر ده درود
۳۲۲/فریدون/۱
فرود آوریدن: پایین آوردن
فریدون ز بالا فرود آورید
که آن جز به نام جهاندار دید
۳۲۴/ضحاک/۱
فروریختن: پایین ریختن، ناگهانی و همه با هم پیاده شدن
از اسپان جنگی فروریختند
بدان جای تنگی برآویختند
۴۲۱/ضحاک/۱
فروزان: درخشنده
به پیش جهانجوی بردند گرز
فروزان به کردار خورشید برز
۲۶۳/ضحّاک/۱
فروزندۀ تاج و گاه: کنایه از مایۀ سرافرازی پادشاهی
کجا من ببینم سه شاه ترا
فروزندۀ تاج و گاه ترا
۱۳۴/فریدون/۱
فروگاشتن: فروگرداندن، فرو غلتاندن
وزان کوه غلتان فروگاشتند
مر آن خفته را کشته پنداشتند
۲۸۹/ضحاک/۱
فروهِشتن: فروآویختن
فروهشت ازو سرخ و زرد و بنفش
همیخوانّدش کاویانی درفش
۲۳۹/ضحّاک/۱
فرهنگ: دانش
هرآن را که بد هوش و فرهنگ و رای
مرو را همی خواند ایرانخدای
۲۸۳/فریدون/۱
فَرّهی: شکوه
خجسته نشسته تو با فرّهی
که هستی سزاوار شاهنشهی
۳۷۵/ضحاک/۱
فریاد خواندن: یاری خواستن
همی برخروشید و فریاد خواند
جهان را سراسر سوی داد خواند
۲۲۷/ضحّاک/۱
فزون: افزونتر
چنین روز روزت فزون باد بخت
بداندیشگان را نگون باد بخت
۳۴/فریدون/۱
فسار: افسار
همان جامه و گوهر شاهوار
همان اسب تازی به زرّین فسار
۲۷/فریدون/۱
فسردن: یخ زدن
چنان شد که بفسرد هامون و راغ
به سر بر نیاراست پرّید زاغ
۱۹۹/فریدون/۱
فسون: کنایه از شگرد
نباید که گیرد شما را زبون
به کار آورد مرد بینا فسون
۱۵۷/فریدون/۱
قیرگون: قیررنگ، کنایه از سیاه
مرا پیشتر قیرگون بود موی
چو سرو سهی قد و چون ماه روی
۳۷۰/فریدون/۱
کار ( ِکسانی) پیوسته شدن: کار کسانی درست شدن
شد آنگه که پیوسته شد کارشان
به هم درکشیدند بازارشان
۱۹۰/فریدون/۱
کار بستن: به کار بستن
[شما هرچ گویم ز من بشنوید
اگر کار بندید خرّم بوید]
۱۵۵/فریدون/۱
کار بودن: لازم بودن
مرا گفت اگر کارزارست کار
چه شیر دمنده چه جنگی سوار
۲۳۱/فریدون/۱
کار خویش برساختن: اوضاع خود را روبراه نمودن
چرا برنسازیهمی کار خویش
که هرگزْت نامد چنین کار پیش
۴۱۴/ضحاک/۱
کار گیتی: زندگی مادی
یکی مرد دینی بر آن کوه بود
که از کار گیتی بیاندوه بود
۱۴۲/ضحّاک/۱
کارآگه: آگاه
ز کارآگهان آگهی یافتم
بدان آگهی تیز بشتافتم
۸۹/فریدون/۱
کاردان: آگاه به موضوع
چو بشنید از آن کاردانان سخن
نه سر دید آن را به گیتی نه بن
۱۲۴/فریدون/۱
|| کنایه از دانا
که کس در جهان گاو چونان ندید
نه از پیرسر کاردانان شنید
۱۱۷/ضحّاک/۱
کارزار کردن: جنگ کردن
چو خواهد ز هر کشوری صدهزار
کمربسته او را کند کارزار
۱۸۰/ضحّاک/۱
کارزار: جنگ
چو خواهد ز هر کشوری صدهزار
کمربسته او را کند کارزار
۱۸۰/ضحّاک/۱
کارسازندگی دادن (کسی را): کسی را به جایگاه خوبی گماشتن
چو بیبهره باشی ز گاه مهی
مرا کارسازندگی چون دهی
۴۱۳/ضحاک/۱
کارورز: کارگر
یکی کارورز و یکی گرزدار
سزاوار هر کس بدیدست کار
۴۵۴/ضحاک/۱
کاری: که آری
چنین گفت کاری همینست زه
مهین را به مه داد و که را به که
۱۸۹/فریدون/۱
کاگَه: که آگه
ز دلشان همی خواست کاگه شود
ز بدها گمانیش کوته شود
۲۲۲/فریدون/۱
کام: خواست
نهان گشت کردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
۳/ضحّاک/۱
کان: که آن
سپهبد به گفتار او بنگرید
شگفت آمدش کان سخنها شنید
۲۰۸/ضحّاک/۱
کاندر: که اندر
وزان جادوان کاندر ایوان بدند
همه نامور نرّهدیوان بدند
۳۲۵/ضحاک/۱
کای: که ای
فرانک بدو گفت کای نامجوی
بگویم ترا هر چه گفتی بگوی
۱۵۷/ضحّاک/۱
کَبَست: گیاهی تلخ و سمی
درختیست این خود نشانده به دست
کجا آب او خون و بارش کبست
۳۰۹/فریدون/۱
کجا: که
کجا نامور دختری خوبروی
به پردهَندرون پاک بیگفتوگوی
۴۰/ضحّاک/۱
|| همانجایی که:
کجا نامور گاو برمایه بود
که نابسته بر تنْش پیرایه بود
۱۲۶/ضحّاک/۱
|| چون:
کجا گفته بودش یکی پیشبین
که پردَخته کی گردد از تو زمین
۳۵۸/ضحاک/۱
کدخدای جهان: کنایه از فریدون
منم کدخدای جهان سربسر
نشاید نشستن به یکجای بر
۴۶۶/ضحاک/۱
کُرد: آدم عامی
کنون کرد از آن تخمه دارد نژاد
کز آباد ناید به دل برْش یاد
۳۷/ضحّاک/۱
کردار ( ِچیزی): عمل کردن به چیزی
ازو آرزوهای پرمایه خواه
که کردار آن را نبینند راه
۱۲۳/فریدون/۱
کردار: عمل
چه مایه جهان گشت بر ما به بد
ز کردار این جادوی کمخرد
۳۳۶/ضحاک/۱
کردگار: خدا
همی آفرین خواند بر کردگار
بر آن شادمان گردش روزگار
۱۸/فریدون/۱
کَردنی کردن: کار ممکن و پیشبینیپذیر را به انجام رساندن
کنون کردنی کرد جادوپرست
مرا برد باید به شمشیر دست
۱۷۶/ضحّاک/۱
کَرْگ: کرگدن
برآشفت ضحاک بر سان کرگ
شنید آن سخن کارزو کرد مرگ
۴۰۸/ضحاک/۱
کزان: که از آن
همی کرد باید کزان چاره نیست
که فرزند و شیرین روانم یکیست
۱۳۷/ضحّاک/۱
کزو: که از او
بیامد به سان یکی اژدها
کزو شیر گفتی نیابد رها
۲۲۳/فریدون/۱
کزین سان: که بدین گونه، که اینچنین
سزد گر بمانیم هر دو دژم
کزین سان پدر کرد بر ما ستم
۳۰۳/فریدون/۱
کژّی: نادرستی
بپروردشان از ره جادویی
بیاموختْشان کژّی و بدخویی
۱۰/ضحّاک/۱
کسی: هرآنکسی
وزان پس همه نامداران شهر
کسی کش بد از نام وز گنج بهر
۴۵۸/ضحاک/۱
کش/ کهش: که او را
همان گاو کهش نام برمایه بود
ز گاوان ورا برترین پایه بود
۱۱۴/ضحّاک/۱
کش: کهاش، که او را
وزان پس همه نامداران شهر
کسی کش بد از نام وز گنج بهر
۴۵۸/ضحاک/۱
کشان: در حال کشیدن
از آن روزبانان مردمکشان
گرفته دو مرد جوان را کشان
۲۵/ضحّاک/۱
کشان: در حال کشیدن، کشانکشان
همیتاختی تا دماوند کوه
کشان و دوان از پس اندر گروه
۵/ضحّاک/۱
کشور لاژورد: کنایه از سرزمین تاریک، کشور زیر فرمانروایی ضحّاک
تو گفتی که بر کشور لاژورد
بگسترد خورشید یاقوت زرد
۷۱/ضحّاک/۱
کشور: هر کدام از بخشهای تشکیلدهندۀ قلمرو پادشاهی
ز هر کشوری مهتران را بخواست
که در پادشاهی کند پشت راست
۱۸۷/ضحّاک/۱
|| مملکت:
چو برخواند کاوه همه محضرش
سبک سوی پیران آن کشورش
۲۱۰/ضحّاک/۱
کفت: کتف
همان نیز زان مارها بر دو کفت
به رنج درازست مانده شگفت
۳۶۳/ضحاک/۱
کلاه مهی: کنایه از تاج پادشاهی
که گردون نگردد بجز بر بهی
به ما بازگردد کلاه مهی
۲۵۶/ضحّاک/۱
کلاه: کنایه از تاج
از آن پس هر آن کس که بگرفت گاه
به شاهی به سر بر نهادی کلاه ۲۴۰/ضحّاک/۱
کم: که مرا
همان گاو برمایه کم دایه بود
ز پیکر تنش همچو پیرایه بود
۳۴۳/ضحاک/۱
کمان: طالع سلم
به سلم اندرون جست از اختر نشان
ستاره زحل دید و طالع کمان
۲۶۶/فریدون/۱
کمخرد: کمعقل
چه مایه جهان گشت بر ما به بد
ز کردار این جادوی کمخرد
۳۳۶/ضحاک/۱
کمر بر میان: حاضرآماده
سوی مادر آمد کمر بر میان
به سر بر نهاده کلاه کیان
۲۴۶/ضحّاک/۱
کمرْ تنگ بستن: عزم جزم کردن
فریدون به خورشید بر برد سر
کمر تنگ بستش به کین پدر
۲۶۸/ضحّاک/۱
کمر و تاج و تخت و کلاه جوییدن: خواستار پادشاه گشتن خود شدن
به مردی رسد برکشد سر به ماه
کمر جوید و تاج و تخت و کلاه
۹۵/ضحّاک/۱
کمربسته: آماده به خدمت
چو خواهد ز هر کشوری صدهزار
کمربسته او را کند کارزار
۱۸۰/ضحّاک/۱
کمربند ( ِکسی) خاک را سپاردن: کنایه از شاه را سرنگون کردن
ببّرد سرو تاج ضحّاک را
سپارد کمربند او خاک را
۱۴۵/ضحّاک/۱
کوز: گوژ، خمیده
سپهری که پشت مرا کرد کوز
نشد پست گردان بجایست نوز
۳۷۱/فریدون/۱
کوز کردن: خماندن
سپهری که پشت مرا کرد کوز
نشد پست گردان بجایست نوز
۳۷۱/فریدون/۱
کوس: طبل:
مهان پیش او خاک دادند بوس
ز درگاه برخاست آوای کوس
۴۶۸/ضحاک/۱
کوه بلند: کنایه از کوه البرز
بیاورد فرزند را چون نوند
چو غرم ژیان سوی کوه بلند
۱۴۱/ضحّاک/۱
کوه رُستن: بالا آمدن کوه
میان من و او ز ایوان درست
یکی کوه گفتی ز آهن برست
۲۲۳/ضحّاک/۱
کوه و دشتْ بهر ( ِکسی) بودن: کنایه از قسمت کسی دور از مردم بودن
نگر تا نباشی به آباد شهر
ترا از جهان کوه و دشتست بهر
۳۲/ضحّاک/۱
که: آن که، آن کسی که
که جستی سلامت ز چنگ نهنگ
به گاه گریزش نکردی درنگ
۲۵۱/فریدون/۱
کِه: کوچک
ازین سه گرانمایه پرسید مه
کزین سه ستاره کدامست که
۱۸۵/فریدون/۱
که بی تو مبیناد کسْ پیشگاه (دعایی برای شاه)
فرستاده گفت ای گرانمایه شاه
که بی تو مبیناد کس پیشگاه
۳۵۷/فریدون/۱
کِه و مِه: بزرگ و کوچک، کنایه از همهکس
چنینیم یکسر که و مه همه
تو خواهی شبان باش و خواهی رمه
۴۹۹/ضحاک/۱
کِهتر به سال: کمسنتر
یکایک همین گرد کهتر به سال
ز سر تا به پایش کشیدی دوال
۴۸/ضحّاک/۱
کِهتر: آدم معمولی
چنان بد که هر شب دو مرد جوان
چه کهتر چه از تخمۀ پهلوان
۱۲/ضحّاک/۱
|| کوچکتر
دو مهتر یکی کهتر اندر میان
به بالای سرو و به فرّ کیان
۴۵/ضحّاک/۱
کِهتری: اظهار کوچکی خود در برابر کسی
زمین را ببوسید و چربی نمود
بر آن کهتری آفرین برفزود
۶۷/فریدون/۱
کهش/ کش: که او را
همان گاو کهش نام برمایه بود
ز گاوان ورا برترین پایه بود
۱۱۴/ضحّاک/۱
کِهین: کوچکترین
نشیند کهین نزد مهتر پسر
مهین ماه نزد کهین تاجور
۱۶۳/فریدون/۱
کهین تاجور: کنایه از کوچکترین پسر فریدون
نشیند کهین نزد مهتر پسر
مهین ماه نزد کهین تاجور
۱۶۳/فریدون/۱
کی: کنایه از فریدون
چن آن پوست بر نیزه بر دید کی
به نیکی یکی اختر افگند پی
۲۳۶/ضحّاک/۱
کیِ نامور: کنایه از ضحّاک
کی نامور پاسخ آورد زود
که از من شگفتی بباید شنود
۲۲۱/ضحّاک/۱
کیانیْ کلاه: کنایه از تاج شاهی
به روز خجسته سر مهرماه
به سر برنهاد آن کیانی کلاه
۳/فریدون/۱
کین ( ِکسی را) بازخواستن: انتقام کسی را گرفتن
سدیگر که کین پدر بازخواست
جهان ویژه بر خویشتن کرد راست
۴۹۴/ضحاک/۱
کین سگالیدن: به انتقام برانگیختن
کسی کو بود شهریار زمین
نه بازیست با او سگالید کین
۱۱۳/فریدون/۱
کین: انتقام
بدو گفت ضحّاک ناپاکدین
چرا بنددم چیست از منش کین
۹۸/ضحّاک/۱
|| که این:
ندیدیم کس کین چنین زهره داشت
نه زین پایگاه از هنر بهره داشت
۳۵۸/ضحاک/۱
کینهجوی: انتقامخواه
بکشتش به زاری و من کینهجوی
نهادم سوی تخت ضحاک روی
۳۴۲/ضحاک/۱
کیوان: زحل
که ایوانْش برتر ز کیوان نمود
تو گفتی ستاره بخواهد پسود
۳۱۲/ضحاک/۱
گاو نغز: کنایه از برمایه
پرستندۀ بیشه و گاو نغز
چنین داد پاسخ بدان پاکمغز
۱۳۱/ضحّاک/۱
گاوچهر: گرز فریدون
سرش را بدین گرزۀ گاوچهر
بکوبم نه بخشایش آرم نه مهر
۳۴۶/ضحاک/۱
گاوْرنگ: به شکل گاو
دمان پیش ضحّاک رفتی به جنگ
زدی بر سرش گرزۀ گاورنگ
۴۷/ضحّاک/۱
گاه ( ِچیزی) آمدن: زمان کاری فرارسیدن
بیامد کنون گاه بازآمدنْش
که جایی نباشد فراوان بُدنْش
۳۶۵/ضحاک/۱
گاه بگرفتن: بر تخت شاهی نشستن ا
ز آن پس هر آن کس که بگرفت گاه
به شاهی به سر بر نهادی کلاه
۲۴۰/ضحّاک/۱
گاه و تخت مهی: کنایه از تخت شاهی
به رسم کیان گاه و تخت مهی
بیاراست با تاج شاهنشهی
۲/فریدون/۱
گاهوماه: تخت شاهی و کرۀ ماه. کنایه از بسیار بالا و ارزشمند
سه فرزند شایستۀ تاجوگاه
اگر داستان را بود گاه و ماه
۸۶/فریدون/۱
گذاشتن: اجازۀ رفتوآمد دادن
که مگذار یک پشّه را تا نخست
جوازی نیابی به مهری درست
۳۰۰/ضحاک/۱
گذر کردن: عبور کردن
ز آمل گذر سوی تمّیشه کرد
نشست اندر آن نامور بیشه کرد
۴۴فریدون/۱
گر: یا
چه پیغام داری چه فرمان دهی
فرستادهیی گر گرامی مهی
۶۹/فریدون/۱
گُرازان: خرامان و جلوهکنان
بفرمود تا لشکری برگزید
گرازان سوی خاور اندرکشید
۲۷۳/فریدون/۱
گران: سنگین
بیارید داننده آهنگران
یکی گرز فرمای ما را گران
۲۵۷/ضحّاک/۱
گرانسایه: والامقام
نشسته به در برْ گرانسایگان
به پردهَندرون جای پرمایگان
۳۴۳/فریدون/۱
گرانمایه: کنایه از ضحّاک
گرانمایه از پیش تخت بلند
بتابید روی از نهیب گزند
۱۰۴/ضحّاک/۱
|| کنایه از برمایه:
بیامد بکشت آن گرانمایه را
چنان بیزبان مهربان دایه را
۱۷۱/ضحّاک/۱
|| این واژه برای بیجانها هم به کار برده شده:
چون آمد به کاخ گرانمایه باز
به پیش جهانداور آمد براز
۲۴۴/فریدون/۱
گراینده: مایل
گراینده هر سه به پیوند من
به سه رویپوشیده فرزند من
۱۰۹/فریدون/۱
گَرَت: اگر
ترا گرت نام شاه آفریدون به گوش
رسیدهست هرگز بدینسان مکوش
۲۳۴/فریدون/۱
گَرد برانگیختن: گردوخاک به راه انداختن
برانگیخت گرد و برآورد جوش
جهان شد از آواز او باخروش
۲۲۶/فریدون/۱
گَرد برخاستن: غلغله شدن، فریاد و خروش برآمدن
همان کاوه آن بر سر نیزه کرد
همانگه ز بازار برخاست گرد
۲۲۹/ضحّاک/۱
گِردِ جهانْ برگردیدن: دور دنیا را گشتن
بدو گفت برگرد گرد جهان
سه دختر گزین از نژاد مهان
۵۴/فریدون/۱
گِرد کردن: گرد آوردن
ز هر کشوری گرد کن مهتران
ز اخترشناسان و افسونگران
۶۵/ضحّاک/۱
گِرد ماه: کنایه از هالۀ شخص
نشسته بارام در پیشگاه
چو سرو بلند از برش گرد ماه
۳۷۱/ضحاک/۱
گُرد: پهلوان
سه فرزند بودت خردمند و گرد
بزرگآمده نیز پیدا ز خرد
۳۲۹/فریدون/۱
گردان سپهر به سر بر همیگشتن: گذشتن روزگار
به سر بر همیگشت گردان سپهر
شده رام با آفریدون به مهر
۱۱۳/ضحّاک/۱
گردان سپهرْ رامْ (با کسی) به مهر شده بودن: کنایه از سازگاری روزگار با کسی
به سر بر همیگشت گردان سپهر
شده رام با آفریدون به مهر
۱۱۳/ضحّاک/۱
گردش روزگار: تغییرات زمانه
همی آفرین خواند بر کردگار
بر آن شادمان گردش روزگار
۱۸/فریدون/۱
||وقایع جهان
نهانی سخن کردشان خواستار
ز نیک و بد و گردش روزگار
۷۴/ضحّاک/۱
گِردگَردان: گردنده
پس از اختر گردگردان سپهر
که اخترشناسان نمودند چهر
۲۶۴/فریدون/۱
گردنفراز: کنایه از فریدون به هنگام خیزش
گشاد آن نگار جگرخسته راز
نهاده بدو گوش گردنفراز
۳۶۶/ضحاک/۱
گردون جز بر بِهی نگشتن: کنایه از سرشت خوب داشتن طبیعت
که گردون نگردد بجز بر بهی
به ما بازگردد کلاه مهی
۲۵۶/ضحّاک/۱
گرزدار: کنایه از جنگجوی
یکی کارورز و یکی گرزدار
سزاوار هر کس بدیدست کار
۴۵۴/ضحاک/۱
||گرززن
که فرزند اوییم هر سه پسر
همه گرزداران پرخاشخر
۲۳۵/فریدون/۱
گُرزه: گرز
کمر بستن و رفتن شاهوار
به چنگ اندرون گرزۀ گاوسار
۴۶/ضحّاک/۱
گرزۀ گاورنگ: گرزی که نقش گاو داشته باشد
دمان پیش ضحّاک رفتی به جنگ
زدی بر سرش گرزۀ گاورنگ
۴۷/ضحّاک/۱
گرزۀ گاوْروی: گرزی که نقش گاو بر آن باشد
زند بر سرت گرزۀ گاوروی
ببنددْت و آرد از ایوان به کوی
۹۷/ضحّاک/۱
گُرزۀ گاوسار: گزری که بر آن نقش گاو باشد
کمر بستن و رفتن شاهوار
به چنگ اندرون گرزۀ گاوسار
۴۶/ضحّاک/۱
گرْش: اگر او را
کهش اندیشۀ گاه او آمدی
و گرش آرزو جاه او آمدی
۳۳۹/ضحاک/۱
گرفتن: تلقی کردن
نباید که گیرد شما را زبون
به کار آورد مرد بینا فسون
۱۵۷/فریدون/۱
گروه: جمعیت
همیتاختی تا دماوند کوه
کشان و دوان از پس اندر گروه
۵/ضحّاک/۱
گریزِش: گریز
که جستی سلامت ز چنگ نهنگ
به گاه گریزش نکردی درنگ
۲۵۱/فریدون/۱
گزره کشیدن: گرز کشیدن، با گرز به کارزار آمدن
تبه گردد آن هم به دست تو بر
بدین کین کشد گرزۀ گاوسر
۱۰۱/ضحّاک/۱
گُزیدن: اختیار کردن
ازین دو نیابت به ایرج رسید
مرو را پدر شهر ایران گزید
۲۷۹/فریدون/۱
گستردن: گسترانیدن
تو گفتی که بر کشور لاژورد
بگسترد خورشید یاقوت زرد
۷۱/ضحّاک/۱
گشادن گرفتن: آغاز به باز کردن نمودن
همان گنجها را گشادن گرفت
نهاده همه رای دادن گرفت
سر ( ِکسی را) بپالودن: اندیشۀ کسی را تصفیه کردن
ره داور پاک بنمودشان
از آلودگی سر بپالودشان
۳۳۰/ضحاک/۱
گشاده کردن (راز را): سخن پوشیده را با کسی در میان گذاشتن
بریشان گشاده کنم راز من
به هر کار هستند انباز من
۱۰۰/فریدون/۱
گشادهزبان: رُک
دلش تنگتر گشت و ناباک شد
گشادهزبان پیش ضحّاک شد
۸۶/ضحّاک/۱
گشایش: فتح
کجا هوش ضحاک بر دست تست
گشایش جهان را کمربست تست
۳۴۹/ضحاک/۱
گَشن: کلان
فرستادشان لشکری گشن پیش
چه بیگانه فرزانگان و چه خویش
۱۷۵/فریدون/۱
گفت: گفته، سخن
گرانمایه و پاک هر سه پسر
نهاده همه دل به گفت پدر
۱۶۹/فریدون/۱
گفتار: سخن
فریدون برآشفت و بگشاد گوش
ز گفتار مادر برآمد به جوش
۱۷۳/ضحّاک/۱
گفتی: انگار، مثل این که
میان من و او ز ایوان درست
یکی کوه گفتی ز آهن برست
۲۲۳/ضحّاک/۱
گلافشان: گلازخودفروریزنده
به پالیز پیش گلافشان درخت
بخفت آن سه آزادۀ نیکبخت
۱۹۵/فریدون/۱
گلبن: درخت و بوتۀ گل
بیاراست گیتی به سان بهشت
به جای گیا سرو و گلبن بکشت
۴۳/فریدون/۱
گل سرخ را نم دادن: کنایه از از شادی اندکی گریستن
پس آن خواهران جهاندار جم
به نرگس گل سرخ را داد نم
۳۳۲/ضحاک/۱
گلشن: باغ
برون آمد از گلشن خسروی
بیاراست آرایش جادوی
۱۹۷/فریدون/۱
گمانی: شک، دلواپسی
ز دلشان همی خواست کاگه شود
ز بدها گمانیش کوته شود
۲۲۲/فریدون/۱
گمانیدن: گمان کردن
چنین داد پاسخ ورا پیشکار
که ایدون گمانم من ای شهریار
۴۱۱/ضحاک/۱
گَنده: گندیده
پیامش چو بشنید شاه یمن
بپژمرد چون ز آب گنده سمن
۹۶/فریدون/۱
گوا: گواه، شاهد
بفرمود پس کاوه را پادشا
که باشد بدان محضر اندر گوا
۲۱۰/ضحّاک/۱
گوهر: ذات، سرشت کسی
انوشه که کردید گوهر پدید
درود از شما خود بدینسان سزید
۳۷۷/فریدون/۱
گَه: گاه، هنگام
هنوز آن سپهبد ز مادر نزاد
نیامد گه پرسش و سردباد
۹۳/ضحّاک/۱
گهر: اصل و نسب
بگویی مرا تا که بودم پدر
کیم من به تخم از کدامین گهر
۱۵۵/ضحّاک/۱
گیا: علف
بیاراست گیتی به سان بهشت
به جای گیا سرو و گلبن بکشت
۴۳/فریدون/۱
گیتی (از چیزی) پر از گفتوگوی شدن: آوازۀ چیزی همه جا را برداشتن
نشد سیر ضحّاک از آن جستوجوی
شد از گاو گیتی پر از گفتوگوی
۱۳۵/ضحّاک/۱
گیتی (را) به سان بهشت آراستن: جهان را مانند بهشت زیبا کردن
بیاراست گیتی به سان بهشت
به جای گیا سرو و گلبن بکشت
۴۳/فریدون/۱
گیتیْ بام شدن: بامداد شدن
چو شد بام گیتی دوان کندرو
برون آمد از پیش سالار نو
۳۸۵/ضحاک/۱
گیتی سوختن: جهان را نابود کردن
چنین گفت کای اژدهای دژم
کجا خواست گیتی بسوزد به دم
۲۴۷/فریدون/۱
لاژورد: لاجورد
از آن شهر روشن یکی تیره گرد
برآمد که خورشید شد لاژورد
۴۳۲/ضحاک/۱
لب را بستن: دیگر سخن نگفتن
سه فرزند اگر بر تو هست ارجمند
سر بدره بگشای و لب را ببند
۱۲۱/فریدون/۱
لب ( ِکسی) خشک بودن: ترسیده بودن
لب موبدان خشک و رخساره تر
زبان پر ز گفتار یک با دگر
۷۷/ضحّاک/۱
لبْ پُر آوای نرم: با سخنهای لطیف
سوی خانه رفتند با ناز و شرم
پر از رنگْ رخْ لب پر آوای نرم
۱۹۲/فریدون/۱
لب گشادن: گفتن، لب تر کردن
چو بگشاد لب هر دو بشناختند
به بازار آهنگران تاختند
۲۵۸/ضحّاک/۱
لرزان شدن: لرزیدن
بپیچید ضحّاک بیدادگر
بدرّیدش از هول گفتی جگر
۵۱/ضحّاک/۱
لرزان: در حال لرزش از خشم
خروشید و برجست لرزان ز جای
بدرّید و بسپرد محضر به پای
۲۱۵/ضحّاک/۱
لشکر آراستن: لشکر را آماده نمودن
چن از آمدنْشان شد آگاه سرو
بیاراست لشکر چو پرّ تذرو
۱۷۴/فریدون/۱
لشکر انگیختن: لشکر ساختن
یکی لشکری خواهم انگیختن
ابا دیومردم برآمیختن
۱۹۲/ضحّاک/۱
لشکر به راه کشیدن: لشگرکشی کردن
یکی لشکری نامزد کرد شاه
کشید آنگهی تور لشکر به راه
۲۷۶/فریدون/۱
لشکر: کنایه از اندازۀ بسیار زیادی آدم
فرستادشان لشکری گشن پیش
چه بیگانه فرزانگان و چه خویش
۱۷۵/فریدون/۱
مام: مادر
خردمند مام فریدون چو دید
که بر جفت او بر چنان بد رسید
۱۲۳/ضحّاک/۱
مام و پدر: والدین، پدرومادر
نه ما زو به مام و پدر کمتریم
که بر تخت شاهی نه اندرخوریم
۳۳۳/فریدون/۱
مانندۀ: مانندِ
به بالا چو سرو و به رخ چون بهار
به هر چیز مانندۀ شهریار
۴۸/فریدون/۱
ماه نو: زیباروی
بیاورد هر سه بدیشان سپرد
که سه ماه نو بود و سه شاه گرد
۲۱۴/فریدون/۱
|| کنایه از دختر وسطی شاه یمن:
از آن هر سه کهتر بود پیشرو
مهین بازپس در میان ماه نو
۱۶۲/فریدون/۱
ماه: کنایه از دختر بسیار زیباروی
نشیند کهین نزد مهتر پسر
مهین ماه نزد کهین تاجور
۱۶۳/فریدون/۱
ماهروی: زیباروی
ز یک دست سرو سهی شهرناز
به دست دگر ماهرویْ ارنواز
۳۷۲/ضحاک/۱
مایهور: دارا، ثروتمند
چو کشور ز ضحاک بودی تهی
یکی مایهور بد به سان رهی
۳۶۷/ضحاک/۱
محضر نبشتن: صورتجلسه کردن، پروتکل نوشتن
یکی محضر اکنون بباید نبشت
که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
۱۹۴/ضحّاک/۱
محضر: صورتجلسه، پروتکل
چو برخواند کاوه همه محضرش
سبک سوی پیران آن کشورش
۲۱۱/ضحّاک/۱
مرد دینی: آدم دیندار و احیاناً راهب
یکی مرد دینی بر آن کوه بود
که از کار گیتی بیاندوه بود
۱۴۲/ضحّاک/۱
مرد گُرد: کنایه از کاوه
همیرفت پیش اندرون مرد گرد
سپاهی برو انجمن شد نه خرد
۲۳۳/ضحّاک/۱
مرد ناپاکرای: کنایه از ضحاک
ز خون چنان بیزبان چارپای
چه آید بر آن مرد ناپاکرای
۳۴۴/ضحاک/۱
مرد و زن: کنایه از همه
شدند این سه پرمایه اندر یمن
برون آمدند از یمن مرد و زن
۱۷۶/فریدون/۱
مردانِ مرد: مردان دلاور
هر آن کس که بود اندر ایوان تو
ز مردان مرد و ز دیوان تو
۳۹۵/ضحاک/۱
مردان: پیشکاران
مرا پادشاهی آباد هست
همان گنج و مردان و بنیاد هست
۸۵/فریدون/۱
مردانگی: مردی
بدان ایزدی فرّ و فرزانگی
به افسون شاهان و مردانگی
۲۰۱/فریدون/۱
مردم: انسان، انسانها
زمین هفت کشور به فرمان تست
دد و دیو و مردم نگهبان تست
۵۶/ضحّاک/۱
مردمکش: آدمکش
از آن روزبانان مردمکشان
گرفته دو مرد جوان را کشان
۲۵/ضحّاک/۱
مرز: خطه
تو بشناس کز مرز ایرانزمین
یکی مرد بد نام او آبتین
۱۵۸/ضحّاک/۱
مرزبان: فرمانروا
نشستند هر سه به آرام شاد
چنان مرزبانان خسرونژاد
۲۸۲/فریدون/۱
مرغ: هر گونه پرنده
تو داری جهان زیر انگشتری
دد و مردم و دیو مرغ و پری
۶۴/ضحّاک/۱
مَرغزار: چمنزار
دوان داغدل خستۀ روزگار
همیرفت پویان بدان مرغزار
۱۲۵/ضحّاک/۱
مرگْ آرزو کردن: برای خود ننگ بزرگی دانستن
برآشفت ضحاک بر سان کرگ
شنید آن سخن کارزو کرد مرگ
۴۰۸/ضحاک/۱
مرو را: مر او را
که ای شاه پیروز یزدانشناس
ستایش مرو را و زویت سپاس
۳۳/فریدون/۱
مِسْمار: میخ آهنی
بیاورد مسمارهای گران
به جایی که مغزش نبود اندر آن
۴۸۲/ضحاک/۱
مُشگ: مشک
چو مشگ آن دو گیسوی دو ماه نو
که بودند همواره دلخواه تو
۴۰۷/ضحاک/۱
مُشک با می برآمیختن: کنایه از جشن گرفتن
همه گوهر و زعفران ریختند
همه مشک با می برآمیختند
۱۷۷/فریدون/۱
مغز ( ِکسی از چیزی) تَهی شدن: چیزی را کاملاً فراموش کردن
ز پند من ار مغزتان شد تهی
همان از خردتان نماند آگهی
۳۷۸/فریدون/۱
مغز ( ِکسی را) با خون برآمیختن: کسی را با گرز زدن
سر از بار یکسر فروریختْشان
همه مغز با خون برآمیختْشان
۳۹۶/ضحاک/۱
مغز: جان سخن
فریدون بدو پهن بگشاد گوش
چو بشنید مغزش برآمد به جوش
۳۶۳/فریدون/۱
مغزپالوده: تهیازمغز، کنایه از بیخرد
بگوی آن دو ناباک بیهوده را
دو آهرمن مغزپالوده را
۳۶۶/فریدون/۱
مگر: اما
بترسمهمی زآنک با او جهان
یکی راز دارد مگر در نهان
۳۱۶/ضحاک/۱
من: خود
پسآنگه سه روشن جهانبین من
سپارم بدیشان به آیین من
۱۳۸/فریدون/۱
منِش: طبع
ز پیلی ژیان کرده گوشی پسند
منش پست و بالا چو سرو بلند
۲۹۵/فریدون/۱
موبد: روحانی
برفتند و هر سه برآراستند
ابا خویشتن موبدان خواستند
۱۷۲/فریدون/۱
|| روحانی دورۀ ضحّاک
سپهبد هر آنجا که بد موبدی
سخندان و بیداردل بخردی
۷۲/ضحّاک/۱
مویِ گشته سپیدْ سیه نگشتن: کنایه از برگشتناپذیر بودن جوانی
جوان را بود روز پیری امید
نگردد سیه مویِ گشته سپید
۳۲۴/فریدون/۱
مِه: بزرگ
ازین سه گرانمایه پرسید مه
کزین سه ستاره کدامست که
۱۸۵/فریدون/۱
مِهان: بزرگان
مهان خوانّدند شاه را آفرین
که ای نامور شهریار زمین
۲۱۷/ضحّاک/۱
مِهتر به سال: از نگاه سنی بزرگتر
برادر دو بودش دو فرّخ همال
ازو هر دو آزاده مهتر به سال
۲۵۳/ضحّاک/۱
مِهتر: بزرگتر
دو مهتر یکی کهتر اندر میان
به بالای سرو و به فرّ کیان
۴۵/ضحّاک/۱
مِهتران: بزرگان، اشراف
ز هر کشوری گرد کن مهتران
ز اخترشناسان و افسونگران
۶۵/ضحّاک/۱
مهتری: بزرگی، اشرافیت
بسی کردشان نیز فرّخ امید
بسی دادشان مهتری را نوید
۲۶۵/ضحّاک/۱
مهر آردن: مهربانی کردن
سرش را بدین گرزۀ گاوچهر
بکوبم نه بخشایش آرم نه مهر
۳۴۶/ضحاک/۱
مِهین: بزرگترین
از آن هر سه کهتر بود پیشرو
مهین بازپس در میان ماه نو
۱۶۲/فریدون/۱
می بر خرد چیره شدن: مست کردن
بدانگه که می چیره شد بر خرد
کجا خواب و آسایش اندرخَورد
۱۹۳/فریدون/۱
میانبسته: آماده به خدمت
جهاندار ضحّاک با تاج و گاه
میانبسته فرمان او را سپاه
۱۷۹/ضحّاک/۱
میانه گزیدن: وسطی را انتخاب کردن
ز خاک و ز آتش میانه گزید
چنان کز ره هوشیاری سزید
۲۵۷/فریدون/۱
میانه: متوسط، وسطی
میانه کدامست و مهتر کدام
بباید برین گونهتان برد نام
۱۸۶/فریدون/۱
میانین: وسطی
میانین نشیند هم اندر میان
بدان کهت به دانش نیاید زیان
۱۶۴/فریدون/۱
میستان: میکده
به خنجر زمین را نیستان کنیم
به نیزه هوا را نیستان کنیم
۱۲۰/فریدون/۱
ناباک بیهوده: کلهشق
بگوی آن دو ناباک بیهوده را
دو آهرمن مغزپالوده را
۳۶۶/فریدون/۱
ناباک شدن: نترسیدن
دلش تنگتر گشت و ناباک شد
گشادهزبان پیش ضحّاک شد
۸۶/ضحّاک/۱
نابخرد: بیعقل
بگردان ز جانش نهیب بدان
بپرداز گیتی ز نابخردان
۲۵۱/ضحّاک/۱
ناپادشا: کنایه از ناچیره و نامسلط
منم بندهیی شاه را ناسزا
چنین بر تن خویش ناپادشا
۳۵۹/فریدون/۱
ناپاکدین: کنایه از کسی که اندیشههای خوبی در زندگی پیشه نکرده باشد
بدو گفت ضحّاک ناپاکدین
چرا بنددم چیست از منش کین
۹۸/ضحّاک/۱
ناپاکمرد: آدم ناپاک
از آن روزبانان ناپاکمرد
تنی چند روزی بدو بازخَورد
۱۲۱/ضحّاک/۱
ناپدید کردن: غیب کردن
کجا بندها را بداند کلید
گشاده به افسون کند ناپدید
۲۷۹/ضحّاک/۱
ناپدید: ناپیدا، دیدهنشدنی
به کوه اندرون جای تنگش گزید
نگه کرد غاری بنش ناپدید
۴۸۱/ضحاک/۱
ناخوب: بد
نشست از بر تخت زرین اوی
بیفگند ناخوب آیین اوی
۴۵۰/ضحاک/۱
نادیدهرنج: زحمتنکشیده
ابا تاج و با گنج نادیدهرنج
مگر زلفشان دیده رنج شکنج
۲۱۲/فریدون/۱
ناسپاس آوردن: ناسپاسی کردن
به آیین خویش آورد ناسپاس
چنین گر تو مهمان شناسی شناس
۴۰۰/ضحاک/۱
ناسزا: نالایق
منم بندهیی شاه را ناسزا
چنین بر تن خویش ناپادشا
۳۵۹/فریدون/۱
ناسزاوار: ناقابل
بدان بیبها ناسزاوار پوست
پدید آمد آوای دشمن ز دوست
۲۳۲/ضحّاک/۱
ناسفته: سوراخنشده
چو ناسفته گوهر سه دخترْش بود
نبودش پسر دختر افسرْش بود
۱۴۶/فریدون/۱
ناشکیبیدن: نشکیبیدن، صبوری نکردن
بباید بدین بود همداستان
که من ناشکیبم بدین داستان
۱۹۳/ضحّاک/۱
ناکرده: نکرده
پدر نوز ناکرده از ناز نام
همی پیش پیلان نهادند گام
۵۰/فریدون/۱
نام: نیکنامی
وزان پس همه نامداران شهر
کسی کش بد از نام وز گنج بهر
۴۵۸/ضحاک/۱
نام برنگفتن: کنایه از شتابزده دست به کاری زدن
همان تیز خنجر کشید از نیام
نه بگشاد راز و نه برگفت نام
۴۴۲/ضحاک/۱
نام ساختن: نامگذاری کردن
کنون نامتان ساختستیم نغز
چنانچون بباید سزاوار مغز
۲۵۰/فریدون/۱
نام کردن: نام گذاشتن
پدر نوز ناکرده از ناز نام
همی پیش پیلان نهادند گام
۵۰/فریدون/۱
نام و ننگ جُستن: در پی آوازه و خوشنامی بودن
نباید که باشید با ساز جنگ
نه زین باره جویید کس نام و ننگ
۴۵۲/ضحاک/۱
نام (کسی را) یاد آوردن: نام کسی را ذکر کردن
جهان را همه سوی داد آوریم
چن از نام دادار یاد آوریم
۲۶۷/ضحّاک/۱
نامجوی: کنایه از شاه یمن
کجا از پس پرده پوشیدهروی
سه پاکیزه داری تو ای نامجوی
۹۰/فریدون/۱
نامور: کنایه از ضحّاک
چنین گفت با نامورْ ماهروی
که مگذار تن را ره چاره جوی
۶۲/ضحّاک/۱
نامورْ شهریار زمین: کنایه از ضحّاک
مهان خوانّدند شاه را آفرین
که ای نامور شهریار زمین
۲۱۷/ضحّاک/۱
نامور کدخدای: کنایه از ضحّاک
بجستند خورشیدرویان ز جای
از آن غلغل نامور کدخدای
۵۳/ضحّاک/۱
ناهوشیار: ناهوشمند
بگویم چو فرمایدم شهریار
پیام جوانان ناهوشیار
۳۶۱/فریدون/۱
نبشتن: نوشتن
یکی محضر اکنون بباید نبشت
که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
۱۹۴/ضحّاک/۱
نبشته: نوشته، کتاب
نبشته بیاورد و بنهاد پیش
بدید اختر نامداران خویش
۲۶۵/فریدون/۱
نَبید: می
که هر کو نبید جوانی چشید
به گیتی جز از خویشتن را ندید
۱۸۲/ضحّاک/۱
نَبید جوانی: مستی و شور دورۀ جوانی
که هر کو نبید جوانی چشید
به گیتی جز از خویشتن را ندید
۱۸۲/ضحّاک/۱
نخستین: در وهلۀ نخست
فریدون ز کاری که کرد ایزدی
نخستین جهان را بشست از بدی
۴۹۱/ضحاک/۱
ندانستن (کسی کسی را از چیزی): چیزی را از کسی تشخیص ندادن
بدآهن سراسر بپوشید تن
بدان تا نداند کسش ز انجمن
۴۳۴/ضحاک/۱
نَرّاژدها: اژدهای نر، کنایه از ضحاک
چه مایه کشیدیم رنج و بلا
ازین اهرمنکیش نراژدها
۳۳۷/ضحاک/۱
نرگس: کنایه از چشم دلدار
بدید آن سیه نرگس شهرناز
پر از جادویی با فریدون به راز
۴۳۶/ضحاک/۱
نرّهدیو: دیو نر، کنایه از بسیار یل و تنومند
بیامد دمان با سپاهی گران
همه نرّهدیوان جنگاوران
۴۱۸/ضحاک/۱
نزدیک: نزد
ز کشور به نزدیک خویش آورید
بگفت آن جگرخسته خوابی که دید
۷۳/ضحّاک/۱
|| سوی
پس آمد بدان جای نیکان فرود
فرستاد نزدیک ایشان درود
۲۷۵/ضحّاک/۱
نژاد: تبار
ز طهمورت گرد بودش نژاد
پدر بر پدر بر همیداشت یاد
۱۶۰/ضحّاک/۱
نشان آمدن: علائم چیزی ظاهر شدن
بدو گفت کای شاه گردنکشان
به برگشتن کارت آمد نشان
۳۸۸/ضحاک/۱
نشان یافتن: سر نخ پیدا کردن
نشان یافت جندل مر او را درست
سه دختر چنان کآفریدون بجست
۶۵/فریدون/۱
نشاندن: کاشتن
درختیست این خود نشانده به دست
کجا آب او خون و بارش کبست
۳۰۹/فریدون/۱
نشستنگه ساختن: نشست و جلسه ترتیب دادن
نشستنگهی ساخت شاه یمن
همه نامداران شدند انجمن
۲۰۹/فریدون/۱
نشیب و فراز: ناهمواریها
دگر گفت کین زشت راه دراز
شدی رنجه اندر نشیب و فراز
۳۵۶/فریدون/۱
نشیب: سقوط
بدان برزبالا ز بیم نشیب
شد از آفریدون دلش پُرنهیب
۱۸۵/ضحّاک/۱
نغز: نیک، عالی
پدروارش از مادر اندرپذیر
و زین گاو نغزش بپرور به شیر
۱۲۹/ضحّاک/۱
نَغنَویدن: نخوابیدن، کنایه از آرام نداشتن
ازین کشور آید به دیگر شود
ز رنج دو مار سیه نغنود
۳۶۴/ضحاک/۱
نفرین خواندن: نفرین کردن
نهاد آن سرش پست بر خاک بر
همیخواند نفرین به ضحاک بر
۱۷/فریدون/۱
نگار: کنایه از زن زیباروی
گشاد آن نگار جگرخسته راز
نهاده بدو گوش گردنفراز
۳۶۶/ضحاک/۱
|| نقش
یکی گاو دیدم چو باغ بهار
سراپای نیرنگ و رنگ و نگار
۱۶۶/ضحّاک/۱
نگار نگاریدن: نقش زدن
نگاری نگارید بر خاک پیش
همیدون به سان سر گاومیش
۲۶۱/ضحّاک/۱
نگاه کردن (به چیزی): توجه کردن به چیزی
همی بآرزو خواستی رسم و راه
نکردی به فرمان یزدان نگاه
۳۲۷/فریدون/۱
نگر: متوجه باش
یکی را به جان داد زنهار و گفت
نگر تا بداری سر اندر نهفت
۳۱/ضحّاک/۱
نگریدن: نگریستن
فرستاده را زود جایی گزید
پس آنگه به کار اندرون بنگرید
۱۰۱/فریدون/۱
نگه کردن: دیدن
به کوه اندرون جای تنگش گزید
نگه کرد غاری بنش ناپدید
۴۸۱/ضحاک/۱
نگین زمانه سر تخت ( ِ کسی) بودن: پادشاه بسیار آسودهحالی بودن
نگین زمانه سر تخت تست
جهان روشن از نامور بخت تست
۶۳/ضحّاک/۱
نماز بردن: تعظیم کردن
نه آسیمه گشت و نه پرسید راز
نیایشکنان رفت و بردش نماز
۳۷۳/ضحاک/۱
نمایندهراه: ارشادکننده
به روز چهارم برآشفت شاه
بر آن موبدان نمایندهراه
۸۱/ضحّاک/۱
نمودن: برملا ساختن
که گر زندهتان دار باید بسود
و گر بودنیها بباید نمود
۸۲/ضحّاک/۱
|| به نظر آمدن
که ایوانْش برتر ز کیوان نمود
تو گفتی ستاره بخواهد پسود
۳۱۲/ضحاک/۱
نندیشیدن: نیندیشیدن: نترسیدن
دلاور که نندیشد از پیل و شیر
تو دیوانه خوانش مخوانش دلیر
۲۵۷/فریدون/۱
نوا کردن: به نوایی رساندن
نهانش نوا کرد و با کس نگفت
همی راز او داشت اندر نهفت
۲۰/فریدون/۱
نو باش: تازه باش: شاد باش
گشادند بر آفریدون سخن
که نو باش تا هست گیتی کهن
۳۳۳/ضحاک/۱
نوبنو: نوبهنو، تازهبهتازه، بارها
بر آن بیبها چرم آهنگران
برآویختی نوبهنو گوهران
۲۴۱/ضحّاک/۱
نوز: هنوز
پدر نوز ناکرده از ناز نام
همی پیش پیلان نهادند گام
۵۰/فریدون/۱
نوش خوردن: نوش جان کردن
چو شد نوش خورده شتاب آمدش
گران شد سرش رای خواب آمدش
۲۸۳/ضحاک/۱
نَوند: تندرو
رسیدند بر تازیان نوند
به جایی که یزدانپرستان بدند
۲۷۴/ضحّاک/۱
نه آرام و نه خواب و نه خورد بودن (کسی را): کنایه از کاملاً بیقرار بودن
نه آرام بودش نه خواب و نه خَورد
شده روز روشن برو بر لاژورد
۱۰۷/ضحّاک/۱
نه خُرد: بزرگ
همیرفت پیش اندرون مرد گرد
سپاهی برو انجمن شد نه خرد
۲۳۳/ضحّاک/۱
نه سر نه بن پیدا بودن: هیچ نشانی از چیزی نبودن
همه راستی خواستم زین سخن
ز کژّی نه سر بود پیدا نه بن
۳۷۷/فریدون/۱
نه نیکو بود بیسپه شهریار (ضربالمثل)
که خرّم به مردم بود روزگار
نه نیکو بود بیسپه شهریار
۸۴/فریدون/۱
نهاده: مالی که کنار گذاشته باشند
همان گنجها را گشادن گرفت
نهاده همه رای دادن گرفت
۲۵/فریدون/۱
نهان از گروه: مخفی از چشم دیگران
یکی سنگ بد از بر برز کوه
برادرْش هر دو نهان از گروه
۲۸۷/ضحاک/۱
نهان از نهفت گشادن: راز را گفتن
بر مادر آمد پژوهید و گفت
که بگشای بر من نهان از نهفت
۱۵۴/ضحّاک/۱
نهانْ خواسته: مال کنار گذاشتهشده
از آن پس همه گنج آراسته
فراز آوریدش نهان خواسته
۲۴/فریدون/۱
نهان داشتن: پنهان کردن
از او من نهانت همی داشتم
چه مایه به بد روز بگذاشتم
۱۶۳/ضحّاک/۱
|| ناپدید شدن
نهان گشت کردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
۳/ضحّاک/۱
نهانیْ سخن: کنایه از تعبیر خواب
نهانی سخن کردشان خواستار
ز نیک و بد و گردش روزگار
۷۴/ضحّاک/۱
نهانی: مخفیانه
سوی مهتر آمد به سان پری
نهانی بیامختش افسونگری
۲۷۸/ضحّاک/۱
نهفت از نهان گشادن: چیز پوشیده را برملا ساختن
سپهبد گشاد آن نهان از نهفت
همه خواب یکیک بدیشان بگفت
۶۱/ضحّاک/۱
نهفت: نهفته، پوشیده
به خورشیدرویان سپهدار گفت
که چونین شگفتی نماند نهفت
۶۷/ضحّاک/۱
نهفتن گرفتن: آغاز به پوشیده نگه داشتن چیزی کردن
فریدون سبک ساز رفتن گرفت
سخن را ز هر کس نهفتن گرفت
۲۵۲/ضحّاک/۱
نهفته: پنهانی
نهفته بجستی همه رازشان
شنیدی همه نام و آوازشان
۶۲/فریدون/۱
نهفته از نهان بیرون آوریدن: سخن ناگفته را گفتن
سه فرزند را خواست شاه جهان
نهفته برون آورید از نهان
۱۴۳/فریدون/۱
نهفته از نهان بیرون کشیدن: ناآشکار را آشکار کردن
نهفته چو بیرون کشید از نهان
به سه بخش کرد آفریدون جهان
۲۷۰/فریدون/۱
نهفته از نهفت برون آوریدن: کنایه از سخن پوشیدهنگهداشتهشده را آشکار کردن
نهفته برون آورید از نهفت
همه راز یکیک بدیشان بگفت
۱۰۴/فریدون۱
نهیب: ترس بسیار
گرانمایه از پیش تخت بلند
بتابید روی از نهیب گزند
۱۰۴/ضحّاک/۱
|| گزند
بگردان ز جانش نهیب بدان
بپرداز گیتی ز نابخردان
۲۵۱/ضحّاک/۱
نهیب بدان (را) ز جان ( ِکسی) گرداندن: کسی را از گزند آدمهای بد دور داشتن
بگردان ز جانش نهیب بدان
بپرداز گیتی ز نابخردان
۲۵۱/ضحّاک/۱
نیابت: نیابه، نوبت
ازین دو نیابت به ایرج رسید
مرو را پدر شهر ایران گزید
۲۷۹/فریدون/۱
نیاردن: نتوانستن
ز چرخ فلک بر سرت باد سرد
نیارد گذشتن به روز نبرد
۲۱۸/ضحّاک/۱
نیاز بودن (کسی را): مستمند بودن
از آن پس هر آن کس که بودش نیاز
همیداشت روز بدِ خویش راز
۱۹/فریدون/۱
نیایشکنان: دعاگویان، در حال دعا کردن کسی
نه آسیمه گشت و نه پرسید راز
نیایشکنان رفت و بردش نماز
۳۷۳/ضحاک/۱
نیرنگ: کنایه از شگفتانگیزی و فریبایی
یکی گاو دیدم چو باغ بهار
سراپای نیرنگ و رنگ و نگار
۱۶۶/ضحّاک/۱
نیروْ سست شدن: کم شدن توان
برین گونه گردد سراسر سخن
شود سست نیرو چو گردد کهن
۲۸۶/فریدون/۱
نیستان: نیزار
به خنجر زمین را نیستان کنیم
به نیزه هوا را نیستان کنیم
۱۲۰/فریدون/۱
نیک و بد: کنایه از همه چیز
نهانی سخن کردشان خواستار
ز نیک و بد و گردش روزگار
۷۴/ضحّاک/۱
نیکخواه: خوشنیت
چو شب تیرهتر گشت از آن جایگاه
خرامان بیامد یکی نیکخواه
۲۷۶/ضحاک/۱
نیکمرد: مرد خوب
پذیرفت فرزند او نیکمرد
نیاورد هرگز بدو باد سرد
۱۴۷/ضحّاک/۱
نیکیدهِش: نیکیدهنده، از نامهای خدا
چو بخشایش آورد نیکیدهش
به نیکی بباید سپردن رهش
۴۶۵/ضحاک/۱
نیکیسگال: نیکاندیش
خردیافته مرد نیکیسگال
همی دوستی را بجوید همال
۸۳/فریدون/۱
وارونهخوی: دارندۀ سرشت بدشگون
پس آیین ضحّاک وارونهخوی
چنان بد که چون می بدیش آرزوی
۳۸/ضحّاک/۱
ورا: وی را
همان گاو کهش نام برمایه بود
ز گاوان ورا برترین پایه بود
۱۱۴/ضحّاک/۱
ورزش: عمل، کنایه از کاروزندگی
شما دیر مانید و خرّم بوید
به رامش سوی ورزش خود شوید
۴۵۷/ضحاک/۱
وز: و از
وزان پس همه نامداران شهر
کسی کش بد از نام وز گنج بهر
۴۵۸/ضحاک/۱
ویژه: خصوصاً
سدیگر که کین پدر بازخواست
جهان ویژه بر خویشتن کرد راست
۴۹۴/ضحاک/۱
هامون: دشت
چنان شد که بفسرد هامون و راغ
به سر بر نیاراست پرّید زاغ
۱۹۹/فریدون/۱
هر باد را ز جای جنبیدن: کار نشدنی کردن، بسیار توانا بودن
که ما همگنان این نبینیم رای
که هر باد را تو بجنبی ز جای
۱۱۷/فریدون/۱
هر دو آزاده: کنایه از دو برادر فریدون
برادر دو بودش دو فرّخ همال
ازو هر دو آزاده مهتر به سال
۲۵۳/ضحّاک/۱
هر گونه رایْ سگالِش زدن: هر گونه صلاحمصلحتی کردن
ز بیگانه پردخت کردند جای
سگالش گرفتند هر گونه رای
۳۱۹/فریدون/۱
هر ماهیان: هرماه
از این گونه هر ماهیان سی جوان
از ایشان همییافتندی روان
۳۴/ضحّاک/۱
هراسان شدن: سخت ترسیدن
ببرّد سر بیگناهان هزار
هراسان شدهست از بد روزگار
۳۵۷/ضحاک/۱
هرچ: هرچه
[شما هرچ گویم ز من بشنوید
اگر کار بندید خرّم بوید]
۱۵۵/فریدون/۱
هزار: کنایه از زیاد
ببرّد سر بیگناهان هزار
هراسان شدهست از بد روزگار
۳۵۷/ضحاک/۱
هشیار زنهارگیر: کنایه از مردی که پرستاری فریدون را پذیرفته بود
سه سالش پدروار از آن گاو شیر
همیداد هشیار زنهارگیر
۱۳۴/ضحّاک/۱
هُشیوار: هوشیار
دلیر و جوان چون هشیوار بود
به گیتی جز او را نباید ستود
۲۵۸/فریدون/۱
هفت کشور: کنایه از همۀ جهان
زمین هفت کشور به فرمان تست
دد و دیو و مردم نگهبان تست
۵۶/ضحّاک/۱
هم (حرف تأکید)
که کشتی و زورق هم اندر شتاب
گذارید یکسر بدین روی آب
۲۹۶/ضحاک/۱
همال: همپایه، همدرجه
چرا پیش تو کاوۀ خامگوی
به سان همالان کند سرخ روی
۲۱۹/ضحّاک/۱
|| مانند:
بپرسد شما را کزین سه همال
کدامین شناسید مهتر به سال
۱۶۵/فریدون/۱
همان (حرف تأکید)
همان نیز زان مارها بر دو کفت
به رنج درازست مانده شگفت
۳۶۳/ضحاک/۱
همداستان گشتن: همراه هماراده شدن
ز بیم سپهبد همه راستان
بدان کار گشتند همداستان
۱۹۶/ضحّاک/۱
همگروه: کنایه از متحد
سپاهی و شهری به کردار کوه
سراسر به جنگ اندرون همگروه
۴۳۱/ضحاک/۱
همگنان: همه، همگی
که ما همگنان این نبینیم رای
که هر باد را تو بجنبی ز جای
۱۱۷/فریدون/۱
همی: کاربرد این واژه در برخی جاها بیمعناست و تنها تأکید را میرساند
همی زین فزون بایدم لشکری
هم از مردم و هم ز دیو و پری
۱۹۱/ضحّاک/۱
همیدون: همین گونه، همین جور همچنین
که گر بودنی بازگوییم راست
به جان است پیگار و جان بیبهاست
۷۸/ضحّاک/۱
همیشه بزی تا بود روزگار (دعا)
بَرو آفرین کرد کای شهریار
همیشه بزی تا بود روزگار
۳۷۴/ضحاک/۱
هنر: برتری
ندیدی هنر با یکی بیشتر
کجا دیگری زو فروبرد سر
۳۳۰/فریدون/۱
||کار پرارزش
هنر خود دلیریست بر جایگاه
که بددل نباشد سزاوار گاه
۲۵۵/فریدون/۱
|| کنایه از پیشه
سپاهی نباید که با پیشهور
به یک روی جویند هر دو هنر
۴۵۳/ضحاک/۱
هوا: میل و خواست
و گر پاره خواهی روانم تراست
گروگان کنم جان بدانکت هواست
۱۳۰/ضحّاک/۱
هوای کسی را کردن: هوادار کسی شدن
کسی کو هوای فریدون کند
سر از بند ضحّاک بیرون کند
۲۳۱/ضحّاک/۱
هوش ( ِکسی) برآمدن: مردن
برآید به دست تو هوش پدرش
از آن درد گردد پر از کینه سرش
۱۰۰/ضحّاک/۱
هوش رفتن (از کسی): بیهوش شدن، غش کردن
چو بشنید ضحّاک بگشاد گوش
ز تخت اندرافتاد و زو رفت هوش
۱۰۳/ضحّاک/۱
هوش: مرگ
برآید به دست تو هوش پدرش
از آن درد گردد پر از کینه سرش
۱۰۰/ضحّاک/۱
هوشیاری: هوشمندی، خردمندی
ز خاک و ز آتش میانه گزید
چنان کز ره هوشیاری سزید
۲۵۷/فریدون/۱
یاد آمدن: به خاطر رسیدن
فریدون پیامم برین گونه داد
تو پاسخ گزار آنچ آیدت یاد
۹۵/فریدون/۱
یاد داشتن: به یاد داشتن
چنین داد پاسخ که با شهریار
بگوی این سخن همچنین یاد دار
۳۰۷/فریدون/۱
یاد کردن: ذکر کردن
به چربی شنیده همه یاد کرد
سر تور بیمغز پرباد کرد
۳۰۵/فریدون/۱
یادگار بودن: کنایه از بر جای ماندن
نباشدهمی نیک و بد پایدار
همان به که نیکی بود یادگار
۴۸۶/ضحاک/۱
یادگار ماندن: بر جای ماندن
سخن ماند از تو همی یادگار
سخن را چنین خوارمایه مدار
۴۸۸/ضحاک/۱
یادگیر: یادگیرنده
گزیدند پس موبدی تیزویر
سخنگوی و بینادل و یادگیر
۳۱۸/فریدون/۱
یزدان پاک: خدا
بپویم به فرمان یزدان پاک
برآرم از ایوان ضحّاک خاک
۱۷۷/ضحّاک/۱
یزدانپرست: خداپرست
خروشان همیرفت نیزه به دست
که ای نامداران یزدانپرست
۲۳۰/ضحّاک/۱
یزدانشناس: خداشناس
که ای شاه پیروز یزدانشناس
ستایش مرو را و زویت سپاس
۳۳/فریدون/۱
یک با دگر: با یکدیگر
کنون این گرامی دو گونه گهر
بباید برآمیخت یک با دگر
۹۳/فریدون/۱
|| یکی با دیگری
لب موبدان خشک و رخساره تر
زبان پر ز گفتار یک با دگر
۷۷/ضحّاک/۱
یک پنجه اندرکشیدن: پنج سال گذشتن
ز سالش چو یک پنجه اندرکشید
سه فرزندش آمد گرامی پدید
۴۶/فریدون/۱
یک چند گه: چند زمانی
در گنجهای کهن کرد باز
گشاد آنک یک چند گه بود راز
۲۱۰/فریدون/۱
یک روزگار: یک وقتی، یک زمانی
خبر شد به ضحّاک یک روزگار
از آن گاو برمایه و مرغزار
۱۴۸/ضحّاک/۱
یکایک: ناگهان
همانگه یکایک ز درگاه شاه
برآمد خروشیدن دادخواه
۱۹۸/ضحّاک/۱
|| هیچکدام (در جملههی منفی):
همه پیر و برناش فرمان بریم
یکایک ز گفتار او نگذریم
۴۲۹/ضحاک/۱
یکسر: سرتاسر ، تماماً
چنینیم یکسر که و مه همه
تو خواهی شبان باش و خواهی رمه
۴۹۹/ضحاک/۱
یکسو شدن: به راه دیگری رفتن
گر از راه بیراه یکسو شوی
و گر برنهمْت افسر بدخوی
۲۳۶/فریدون/۱
یکی کوهْ ز آهن برُستن: فاصلۀ بزرگ افتادن
میان من و او ز ایوان درست
یکی کوه گفتی ز آهن برست
۲۲۳/ضحّاک/۱
یکیک: جزء به جزء، تکه به تکه
سپهبد گشاد آن نهان از نهفت
همه خواب یکیک بدیشان بگفت
۶۱/ضحّاک/۱
دمیده شدن روح رستم به جنگ افزارهای ایرانی
نویسنده: منوچهر مشتاق خراسانی
مترجم: حسامالدین شافعیان
نسلهای زیادی از ایرانیان با داستان کاوه آهنگر بزرگ شدند. کاوه با قیام علیه ضحاک ماردوش ستمگر مردم را از دست وی نجات داد. سالها بود که ضحاک با ارعاب بر مردم ایران حکومت میکرد و مغز فرزندانشان را خوراک مارهایی مینمود که بر دوشش روییده بودند. بسیاری از ایرانیان با این داستان آشنا هستند و میدانند چگونه کاوه آهنگر به فریدون کمک کرد تا سپاهی از ایرانیان ناراضی و جویای آزادی فراهم آورد. فریدون با یک گرز گاوسر به نبرد ضحاک رفت. با این حال بسیار نیستند ایرانیانی که بدانند نمونههای گرز گاوسر تا اواخر دوران قاجار نیز در ایران تولید میشدند و حتی امروزه نیز موبدان جوان زردشتی در مراسم مذهبی خود از آن استفاده میکنند
یک گرز گاو سر از دوران قاجار
اسطورههای ایرانی نظیر داستان آرش و اینکه چطور جان خود را برای ایران فدا کرد نیز بخشی از میراث جنگ افزارهای ایرانی هستند. آرش باید با پرتاب تیر مرز ایران و توران را تعیین میکرد. او کمان بزرگ خود را با تمام وجود کشید و تیر را به پرواز در آورد. مطابق اسطورهها آرش تمام توان و انرژی خود را در تیر نهاد و آن را به هزار فرسنگ دورتر فرستاد و بلافاصله پس از شلیک تیر جان سپرد. چند نفر از بچههای ایرانی که والدینشان این داستان را برایشان خواندند با شنیدن این داستان احساسی اشک به چشمانشان نشست؟ چند ایرانی تا کنون با شنیدن این داستان غمناک احساس افتخار و شادمانی بهشان دست داده است؟ کمانهای ایرانی مرکب بودند و ساخت این رزم افزارهای شگفت انگیز خود هنری بوده است. کمان مرکب از سه بخش تشکیل میشد: هسته چوبی، شاخ و تاندون حیوانات. سطح کمان لاک اندود بود. برخی از آنها نقش صحنهها و نوشتارهای زیبای مربوط شکار بر خود دارند. ساخت کمان مرکب یک صنعت دستی ماهرانه و خسته کننده بود که به ماهها تلاش مداوم نیاز داشت.
سرتیرهای مفرغی از مارلیک
الگوی سطح یک کمان ایرانی
بیشتر ایرانیان میدانند دین غالب ایرانیان باستان زردشتی بود. انها همچنین داستان پادشاهان هخامنشی، اشکانی و ساسانی را خواندهاند. با این وجود بیشترشان نمیدانند کتاب مقدس اوستا دربردارنده بسیاری از اصطلاحات مربوط به جنگ افزارهای ایرانی است که این نشانگر سنت دیرپای سلحشوری ایرانیان است. سنگ نگاری پلکانهای آپادانا مادها و پارسیان را مسلح به شمشیرهای کوتاه آکیناکه نشان میدهد. داریوش در فرمان خود که با خط میخی در نقش رستم حک شد اعلام میکند در تیراندازی و نیزه زنی مهارت دارد. او در بند نهم میگوید: «ورزیده هستم، چه با هر دو دست چه با هر دو پا، هنگام سواری خوب سواری هستم. هنگام کشیدن کمان، چه پیاده چه سواره، خوب کمان کشی هستم. هنگام نیزه زنی، چه پیاده و چه سواره، خوب نیزه زنی هستم.»(Sharp, 1964/1343:85).
یک شمشیر دولبه مفرغی با نوشتار “اهورامزدا” خط میخی
اهورامزدا
ایرانیان با داستان آریوبرزن بزرگ شدهاند که با سپاهیانش مقاومت جانانهای در برابر نیروهای مهاجم یونانی و مقدونی از خود به نمایش گذاشت. او در تنگه تکاب در شمالغربی بهبهان جنگید. آنها در مورد سرشت نیکو و قدرت رهبری آریوبرزن میخوانند و به دستاوردهای وی افتخار میکنند. اما تعداد کمتری از ایرانیان میدانند آریوبرزن عضو دسته نیزه داران بود. لازم است متذکر شویم نیزه داران جایگاه ویژهای در ارتش هخامنشیان داشتند. سلحشورانی که نیزههایی با ته نیزه به شکل سیب حمل میکردند «سیب-دار» خوانده میشدند.
سرنیزه هخامنشی که در تخت جمشید از دل خاک بیرون آمد
ایرانیان از کودکی با داستانهای شاهنامه همدم بودند و با آن رشد کردهاند. داستانهایی که در آن رستم برای تمامیت ارضی ایران و دفاع از شاهان ایرانی در برابر دشمنان میجنگید. پژوهشگران زیادی در مورد شخصیت رستم، پدرش زال و رابطه ویژهشان با پرنده افسانهای سیمرغ نگاشتهاند. برخی پژوهشگران رستم و زال را از اعضای دودمانهای ایرانی میشمارند و برخی دیگر بر آنند که این شخصیتها ارتباطی با دودمانهای ایرانی ندارند. ما با شنیدن داستانهای رزم رستم، گیو، سهراب و سایر پهلوانان ایرانی در میدان نبرد بزرگ شدهایم. ما شندیدهایم که آنها چگونه با کمان تیر شلیک میکردند. روایتها به ما میگفت چگونه از نیزه استفاده میکردند و یا نیزهها شکسته میشدند. در نبرد، قهرمانان از گرز و شمشیر نیز بهره میجستند. ما مبارزات آن قدر کشتی میگرفتند تا اینکه دشمن را با خنجر از پای در بیاورند. کیست که از مطالعه غمنامه رستم و سهراب متاثر نشود؟ همه ایرانیان میدانند سهراب به دست رستم و با ضربه خنجر وی که در پهلوی راست، زیر دندهاش فرود آمد کشته شد. خیلی از ایرانیان مینیاتورهای شاهنامه را دیدهاند که انواع خنجر را به تصویر میکشد. اما تنها عده کمی از آنها شکل یک خنجر را دیدهاند.
یک خنجر ایرانی با تیغه دولبه خمیده
نسلهای زیادی با داستان نبرد قهرمانانه و غم انگیز شاه اسماعیل صفوی در نبرد چالدران که ارتش نیرومند عثمانی را به چالش کشید آشنا هستند. خیلی از ایرانیان منش قهرمانانه شاه اسماعیل صفوی را تحسین میکنند که چگونه در راس سواره نظام خود به ینی چریها (واحد ویژه پیاده نظام) و سربازان توپخانه عثمانی حمله کرد. منابع تاریخی فراوانی به مهارت و دقت شاه اسماعیل صفوی در شمشیرزنی اشاره میکنند. ولی اشارات کمی به جنس شمشیر وی شده است که در واقع تیغ جوهر دار بود که در کل منطقه از شهرت برخوردار بود. عثمانیها، اعراب، هندیان و پس از اینها اروپائیان همگی زیبایی و کیفیت شمشیرهای ایرانی را تحسین میکردند.
نگارگری «عالم آرای شاه اسماعیل» که وی را در حال اجرای فن «تیغ بر سر زدن و تا ناف دریدن» نشان میدهد
در دوران صفویان تیغ جوهردار یک ماده مقدس به شمار میرفت و کسی اجازه نداشت با دستان خالی آن را لمس کند. در کتاب راهنمای فتوت نامه سلطانی اثر کاشفی سبزواری به روشنی شرح داده شده است که هر کس میخواست به تیغه شمشیر دست بزند باید قبلا وضو میگرفت. از نقطه نظر امروزی این قوانین موجه به نظر میرسند چرا که ماهیت اسیدی عرق بدن و روغن دست انسان موجب خوردگی الگوهای سطح تیغه جوهردار میشوند.
الگوی سطح یک شمشیر ایرانی از دوران صفوی
صفویان مذهب شیعه را خاکریز دفاعیشان در برابر تسلط عثمانیان سنی قرار دادند. از این رهگذر آنان همان راهبردی را در پیش گرفتند که دودمانهای ایرانی دیگر دنبال میکردند. به عنوان نمونه پیش از آنها بوییان (آل بویه) سیاست ترویج شیعه را در پیش گرفته بودند. شباهتهای مفهومی فراوانی بین شیعهگری و پادشاهی ایرانی وجود دارد و هر دو به انتقال قدرت از طریق موروثی – عمدتا از پدر به پسر- اعتقاد دارند. یکی از لقبهای شاه اسماعیل «مظهرالعجایب» بود. این لقب را به مناسبت قدرت فوق العاده شمشیرش در میدان نبرد به او داده بودند. نکته مهمی که باید گفته شود این است که این لقب نخست برای اشاره به علی (ع) در دعای «ناد علی» به کار میرفت و سپس در بست غلاف خیلی از شمشیرهای با کیفیت صفوی ظاهر شد.
نادِ عَلیاً مَظهَرَالعَجائِب/ خوان علی را که مظهر صفات عجیبه است
تَجِدهُ عَوَناً لَکَ فِی النَوّائِب/ تا یاری کننده تو باشد در سختیها
کُلَّ هَمٍ وَغَمًّ سَینجَلی/ ای رفع هر ناراحتی تو را میخوانم. تا مشکل حل و مسائل روشن گردد
بِوَلایتِکَ یاعَلِی یاعَلِی یاعَلِی/ قسم به ولایت تو ای علی ای علی ای علی
(برای ترجمه دعا Komaroff, 1992:123 را ببینید)
بخشی از دعای نادعلی که بر نیام یک شمشیر صفوی کنده شده است
در کتب تاریخی بسیاری آمده است که بنیادگذار دودمان افشاریان، نادرشاه افشار به تبرزین و تبر علاقه ویژهای داشت. یک مجسمه از نادر شاه در آرامگاهش، او را در حالی که تبرزین خود را بالا آورده نشان میدهد. روایتهای تاریخی فراوانی در مورد اینکه چطور نادرشاه افشار تبرزین را در میدان نبرد به کار میبرد در دست است.
مجسمه تبرزین به دست نادر در آرامگاه و موزه نادرشاه افشار واقع در شهر مشهد. تبرزین از جنگ افزارهای مورد علاقه نادر بود.
عده کمی از ایرانیان در مورد پیچیدگیهای چشم نواز این نوع رزم افزار آگاهی دارند و میدانند برخی از نقوش حک شده بر این تبرها و تبرزینها حقیقتا شاهکارهای هنری هستند
نقش و نگار سطح تبر ایرانی از دوران قاجار
شیوههای پیچیده تزیین نظیر زرنشان، تهنشان و طلاکوبی مکرر نیز برای حک کردن نام سازنده شمشیرها به کار میرفتند. از دیگر شیوههای تزیین میتوان میناکاری و مرصع کاری را نام برد.
دسته میناکاری شده یک کارد از دوران قاجار
ایران یک تاریخچه بسیار غنی ساخت جنگ افزارها و جوشنها دارد. خیلی از این قطعات شاهکارهای واقعی هنر و صنایع دستی هستند. اکنون وقت آن رسیده است که ایرانیان مانند نیاکانشان قدراین قطعات زیبا را بدانند. جنگ افزارها و جوشنهای ایرانی نه تنها شاهکارهای هنری هستند بلکه میراثهای راستین فرهنگ و هنرهای رزمی ایرانیان نیز محسوب میشوند. این صنایع دستی نمایشگر روح رستم هستند که کشور را علیرغم آشوبها و تحولاتی که در قرنهای متمادی با آن روبرو بود زنده نگاه داشت. این جنگ افزارها آثاری هنری در کالبد فلز و نشانگر آیین سلحشوران ایرانی و روحیه جوانمردی هستند. هموطنان عزیز من باید تاریخ فرهنگی در پیوند با این آثار هنری را به جایگاه راستین بالایشان برگردانند.
هویت تاریخی یوسف عبرانی؛ یویای گمشده ایرانیان
نویسنده: سورنا فیروزی
یوسف در تورات :
در کتاب پیدایش پیرامون زندگانی یوسف چنین آمده است :
«پس خدا راحیل – دخت لابان، لابان پسر ناحور یک چوپان ثروتمند در سرزمین بنی مشرق که چوپانی پدر را می کرد- (۱) را به یاد آورد…. رحم او را گشود. و آبستن شده، پسری بزاد…. و او را یوسف نامیده(۲) … چون یوسف هفده ساله بود، گله را با برادران خود چوپانی می کرد … و یوسف از بد سلوکی ایشان پدر را خبر می داد. و اسرائیل (یعقوب پدر یوسف که پس از به زمین زدن کمر یهوه، ملقب به این نام گشت) یوسف را از سایر پسران خود بیشتر دوست داشتی….. چون برادرانش دیدند که پدر ایشان، او را بیشتر از همه برادرانش دوست می دارد، از او کینه داشتند…. و یوسف خوابی دیده، آن را به برادران خود بازگفت….بدیشان گفت : … اینک ما در مزرعه بافه ها می بستیم، که ناگاه بافه من برپا شده بایستاد، و بافه های شما به بافه من سجده کردند….. از آن پس خوابی دیگر دید… گفت:…. ناگاه آفتاب و ماه و یازده ستاره مرا سجده کردند….پدر او را توبیخ کرده گفت: این چه خوابی است که دیده ای؟ آیا من و مادرت و برادرت حقیقتا خواهیم آمد و تو را بر زمین سجده خواهیم نمود؟… و برادرانش برای چوپانی … به شکیم رفتند و اسرائیل به یوسف گفت: .. بیا تا تو را نزد ایشان بفرستم…. پس یوسف از عقب برادران خود رفته … [برادران] او را از دور دیدند و قبل از آن که نزدیک ایشان بیاید، با هم توطئه دیدند که او را بکشند… به یکدیگر گفتند : اینک صاحب خواب ها می آید…. لیکن رؤبین …. گفت : او را نکشیم… خو ن مریزید، او را در این چاه که در صحرا است بیاندازید…… به مجرد رسیدن یسف نزد برادران خود، رختش را… از او کندند. و او را … در چاه انداختند… پس [ برادران] برای غذا خوردن نشستند.. دیدند که ناگاه قافله اسماعیلیان از جلعاد می رسد…و میروند… به مصر….آنگاه یهودا .. گفت: برادر خود را کشتن… چه سود دارد؟بیایید او را به این اسماعیلیان بفروشیم…. و چون تجار مدیانی در گذر بودند، [برادران] یوسف را از چاه کشیده، برآوردند… به بیست پاره نقره فروختند.(به دوران مصر باستان، هنوز ضرب سکه رایج نشده بود) پس یوسف را به مصر بردند…. اما مدیانیان یوسف را در مصر به فوطیفار (۳) که خواجه فرعون و سردار افواج خاصه بود، فروختند….. و خداوند با یوسف بود.. و آقایش دید که خداوند با وی می باشد و هر آنچه او می کند، خداوند در دستش راست می آورد. پس یوسف در نظر وی التیاف یافت… او را به خانه خود گماشت و تمام مایملک خویش را به دست وی سپرد….. و بعد از این امور واقع شد که زن آقایش بر یوسف نظر انداخته……اما او ابا کرده…و روزی …[یوسف] به خانه در آمد، تا به شغل خود بپردازد…. پس [زن آقایش] او را گرفته… اما او جامه خود را به دستش رها کرده، گریخت و رفت… و [زن آقایش] مردان خانه را صدا زد… گفت: بنگرید مرد عبرانی را نزد ما آورد تا ما را مسخر کند… آقایش به خانه آمد… پس چون آقایش سخن زن خود را شنید… او [یوسف] را گرفته در زندان … انداخت…. چون دو سال سپری شد… فرعون خوابی دید که اینک بر کنار نهر ایستاده است… ناگاه از نهر هفت گاو… فربه… برآمده.. .بر مرغزار می چریدند. و اینک هفت گاو … لاغر… از نهر برآمده… آن هفت گاو… فربه را فرو بردند….و دیگرباره خوابی دید که هفت سنبله پر و نیکو بر یک ساق بر می آید. و اینک هفت سنبله لاغر… میروید…آن هفت سنبله فربه.. را فرو بردند…فرعون بیدار شده…. جمیع حکیمان مصر را خواند…. اما کسی نبود که آن ها را… تعبیر کند… آنگاه رئیس ساقیان.. عرض کرده… جوانی عبرانی … خواب های ما را … تعبیر کرد. و به عینه موافق تعبیر…شد. آنگاه فرعون…یوسف را خواند….یوسف به فرعون گفت: همانا هفت سال فراوانی بسیار، درتمامی زمین مصر می آیدو بعد آن هفت سال قحط پدید آید و تمامی فراوانی در زمین مصر فراموش شود… زیرا به غایت سخت خواهد بود… پس اکنون فرعون می باید مردی بصیر و حکیم را پیدا نموده، او را بر زمین مصر بگمارد. فرعون چنین بکند … و در هفت سال فراوانی، خمس از زمین مصر بگیرد و … غله را زیر دست فرعون ذخیره نمایند و خوراک در شهرها نگاه دارند.تا خوراک… به جهت هفت سال قحطی….ذخیره شود، مبادا زمین از قحط تباه گردد.»(۴)
سپس ماجرای برآمدن یوسف از عهده مسئولیت نجات مردمان مصر و برخوردار شدن او از جایگاهی بالا نزد فرعون پیش می آیند. هر آنچه در تورات ادعا شده (مانند دستیابی یک عبری به یکی از بالاترین منصب های قدرت در مصر، پیشبنی یک خشکسالی در مصر، ماجرای تعبیر خواب آنچنانی و از پیش آگاه شدن حکومت مصر و اقدام جهت انباشتن آذوقه) هیچ یک نه دارای نشانه های تائیدی از سوی نوشته های مصری است و نه نشانه هایی همخوان با یافته های باستان شناختی پر حجم مصرشناسان. زمان ادعایی برای یوسف بنی اسرائیلی، دوران فرمانروایی دودمان هفدهم(۵) مصر یعنی هنگامه چیرگی «هیکسوس ها» (هوکسوس ها) (به مصری باستان هکا خاسوت و به مفهوم فرمانروایان سرزمین های بیگانه) یا بیگانگان دامپرور برآمده از منطقه سوریه و فنیقیه امروزین، می باشد. یعنی دوره ای که در سندهای تاریخی در ارتباط با تصرف «ممفیس» به دست یورشگران آسیایی که با عنوان هایی چون دوران حکومت فنیقیان و چوپانان بر نواحی دلتا و سرزمین های شمالی مصر (مصر پایین یا سفلی) یاد شده است.(۶) نام بسیاری ازاین فرمانروایان را می توان در سیاهه (فهرست) معروف به «تورین» مشاهده کرد. و یا در سندهای دیگر، مشابه این نام ها را که ریشه های غیر مصری و عمدتا سامی دارند را نگریست. مانند «خمودی» (۷) «سالیتیس» (۸)، «خَیان» (۹) و دیگر موارد که هیچ یک ریشه مصری ندارند.
تا به اینجا یکی از علل مصادره دوره یادشده برای پیشینه عبریان یافت گردید: مشابهت خاستگاهی اشغالگران آن دوران مصر با خاستگاه گروه بنی اسرائیل و همسانی پیشه اصلی این مردمان با پیشه یعقوب (پدر یوسف در تورات) و فرزندانش.
همچنین دراین دوران، هیچ اشاره ای یا نشانی از رخداد خشکسالی و قحطی سراسری در مصر دیده نمی شود، بلکه این رویداد در چند صد سال پیش از دوره یادشده و در زمانه اواخر سلطنت قدیم مصر (پیرامون ۲۲۰۰ تا ۲۰۴۰ پ.م) رخ داده بود. هنگامه ای که در آن، آب و هوای سرزمین نام برده، آغاز به دگرگونش یافت. از آب نیل به علت بارش کم در مناطق پدید آورنده سرچشمه اش ( کوه های مرکزی آفریقا) کاسته شد و بنابراین سیلاب ها و در پی آن، باروری کشتزارها دچار مشکل گردید. مشاهده نقاشی هایی از مردان استخوانی و بیش لاغر اندام که از فشار گرسنگی، سرگرم مکیدن انگشتان خود می باشند و یا تندیسکی از یک مرد گرسنه و لاغر که ویژگی های ظاهری او، نشان از رخداد خشکسالی مورد نظر را نمایان می سازد، گواهانی مستند و معتبر به شمار می آیند.(۱۰) با این اوصاف، مصریان به آن دوران، هرگز آذوقه ای را جهت مصرف در هنگامه خشکسالی پیش آمده (که برخلاف ادعای تورات، از پیش نیز بروز آن را نمی دانستند) انباشته نساخته بودند. دو سند دیرین که تایید گر این مسئله و نمایان گر شدت فاجعه و مصیبت یادشده می باشند، این رویداد را چنین گزارش می دهند:
«همه مردم در مصر بالا از گرسنگی، در حال مرگ هستند و هر کسی بچه هایش را می خورد.»(۱۱)
«دربانان می گویند: بگذارید غارت کنیم. مرد رختشور بارهایش را نمی برد… مردی به پسرش به چشم دشمن می نگرد. مردی … با پسرش زمین را می کاود ( برای دزدی)… مصیبت در میان سرزمین می گردد…کوچک و بزرگ می گویند: دوست داشتم می مردم!…. هیچ چیز سر جای خود نیست.»(۱۲)
براین اساس، این ادعای تورات با اسناد بومی مصر سر ناسازگاری دارد و مهمتر از آن، اینکه یافته های نوین نیز نادرستی محتوای تورات را نشان می دهد. درصورتی که در هنگامه هیکسوس ها، کشور مصر،همچنان نیروی فراهمش خوراک خود را داشته بود. به ویژه آن که اگر قحطی ویژه ای هم بروز می کرد، بیشینه دامنه آن در ارتباط با مناطق اشغال شده مصر بود، نه مناطق آزاد مصر ( مصر جنوبی یا بالا) که غذای ساکنان آن، همچنان به دست کشاورزان (که به سرچشمه نیل نزدیکتر و در نتیجه زودتر از اشغالگران به آب دسترسی داشته اند) و دامپروران بومی تولید می شد. بنابراین مسئله بروز خشکسالی هفت ساله سراسری در مصر به دوران مدعی (دودمان هفدهم) کاملا نادرست و ناهمخوان با اسناد معتبر می باشد.
اما در هر صورت، هر چیز و هر کس و هر افسانه ای، بدون یک الگوی تاریخی هرگز پدید نمی آید. ما در تاریخ یوسف عبرانی را نمی یابیم، اما ریشه پیدایش افسانه او را می توان دریافت. از این رو بایستی به جستجوی الگوی شخصیت یوسف عبرانی پرداخت. ردپای این خاستگاه را چنین می توان پیدا کرد:
جستار در یافته ها و اسناد نشان داده است که در هنگامه دودمان هجدهم مصر، شخصیتی به نام «یویا» می زیسته و در دربار از مرتبه ای بلندپایه برخوردار بوده است.(۱۳) زادگاه او شهر کوچکی به نام «خنت مین» (اخمیم امروزین) واقع در مصر بالا (علیا) یا جنوبی بوده که پس از رشد در خانواده ای اشرافی و رسیدن به بزرگسالی، به شهر «واست» یا همان «ثبس» پایتخت آن روزگار کشور مصر جابه جا می شود.(۱۴) او در این شهر با دختر یک بزرگزاده مصری ازدواج می کند و آینده دودمان هجدهم از پشت این دو پدید می آیند. نام این دختر «تجویو» (تویا یا ثویو ) بود که از نوادگان «اهموسه نفرتری» (همسر و خواهر فرعون اهموسه یکم که هیکسوس ها را از مصر بیرون راند) به شمار می آمد. (۱۵) از آمیزش این دو دختری به نام «تیه» زایش یافت که سپس ها همسر یکم و ملکه فرعون «آمنهتپ سوم» (آمنفیس در سند مانتهو از گزارش فلاویوس/آفریکانوس) گردید. تیه مادر همان فرعون «آمنهتپ چهارم» یا «اخناتون» مشهور است(۱۶) که با مطرح کردن اندیشه و فرزانش ویژه خود (یکتا پرستی آتونگرایی ) بر پایه پرستش نماد آفتاب (که خاستگاه مهری بودن اندیشه او را نمایان میسازد)، مصریان را دچار آشوب کرد و آشفتگی های سپسین را پدید آورد (در این نگاشته ما با این مسئله کاری نداریم و تنها پیرامون ماهیت یویا می پردازیم، هرچند ریشه های یکتاپرستی عبریان سپسین یا یهودیان در این مرحله کاملا روشن می گردد).
خوشبختانه آرامشگاه این دو همسر اشرافی به کوشش باستان شناسان راستین (مصرشناسان) – متفاوت با باستان شناسان خودی – یافت شده است. جایگاهی واقع در دره فراعنه در کوههای نزدیک به شهر واست که با شناسه KV46 توسط «جیمز کوئیبل» در سال ۱۹۰۵ کشف گردید و شناخته شد.(۱۷) این آرامشگاه علیرغم دستبردهای متعدد همچنان خبر از ثروتمند بودن و اشرافی بودن دارندگان آن می داد(۱۸) (دره فراعنه جایگاه قرارگیری جنازه های مومیایی شده فرعونهای مصر پس از انتقال پایتخت به واست و کنار گذاشته شدن سنت کوهواره (هرم) سازی به شمار می آمد که خود گویای اشرفی بودن دارندگان آرامشگاه مورد بحث می باشد).
درون این آرامشگاه دو مومیایی یافت شد که هویت یکی از آنان چنین ثبت شده بود: (۱۹)
«ی و ی آ»
معنای واژه بالا را نیز چنین کنکاش کردند: «مردی با دست برای دهان».(۲۰)
در توضیح این منظور، پژوهشگران بیان نمودند که مصریان باستان، این اصطلاح را برای کسانی به کار می بردند که زبان و دبیرش های (خط های) مصری را نمی شناختند و برای رساندن مقصود خود، از شگرد ایما و اشاره بهره میجستند. و این یعنی احتمال بیگانه و نامصری بودن خاستگاه تباری یویا. بنابراین دراین مرحله بایستی در پی خاستگاه نژادی و حتی ملی نیاکان و نیز خود یویا به کنکاش پرداخت. دامنه جستجوی ما نیز تنها می تواند در حیطه گروه های باستانی و کشورها و شهریگری های نزدیک به دوران مورد بحث باشد، یعنی بازه زمانی۱۷۰۰پ.م (آغاز یورش هیکسوس ها) تا ۱۳۰۰پ.م (پایان کار دودمان هجدهم). زیرا هرگونه جابجایی گروه های بیگانه به مصر- چه در غالب تهاجم، چه مهاجرت آرام و چه به صورت بردگی – جهت پاسداشت ویژگی های نخستین و بومی گروه و عدم حل شدن در فرهنگ مصری، بایستی در بازه یاد شده بررسی شود. ازاین رو شهری گری ها و گروه های قابل نظریه دوران مذکور عبارت اند از:
هیتیایی ها (مردمان ساکن در کشوری واقع در آناتولی امروزی که به زبان آریایی یا هند و ایرانی- اروپایی سخن می گفتند و نام های آریایی داشتند (۲۱) که خود می تواند دلالت بر آریایی تبار بودن آن ها به واسطه این دو ویژگی در آن مقطع زمانی که هنوز تقریبا زبان ها مختص گروه های هم ریشه خود بودند) باشد، کنعانی ها (نیاکان فنیقی ها در کنار مردمان عبرانی)، آشوری ها، کوشی ها (نیاکان سیاهان حبشی ساکن در سودان و اتیوپی امروزی)، لیبیایی ها و میتانیایی ها (ساکنان شمال میانرودان در مختصات بوم نگارانه کرکوک امروزی از خاور و شهر حلب از غرب که آن ها نیز بسان هیتیایی ها به زبان آریایی سخن می گفتند و دارای نام های آریایی(۲۲) و نیز از ویژگی های تباری گروه «آریاییِ ایرانی» برخوردار بودند(۲۳) و از این رو و در کنار مسئله آشنایی آن ها با مقوله اسب و گردونه که مختص آریایی های آن زمان بود(۲۴)، می توان به آریایی بودن تبار آنان و در نتیجه ایرانی بودنشان احتمال داد(۲۵)) .
جنازه یویا به ما امکان شناسایی آسوده این خاستگاه را می دهد. ویژگی های ظاهری یویا کاملا نامصری است. او دارای موهای روشن است. خصوصیتی که تبار باستانی مصریان و نیز عبریان فاقد آن بوده است و در برابر، جز ویژگی های بنیادین تبار آریایی به شمار می آمد.(۲۶) همچنین خصوصیات ریخت شناختی ( مورفولوژیک) این جسد، از دیدگاه کالبد شناسی( آناتومی) (مانند بلندی قامت (۲۷) که در نژاد مصری پیشینه نداشت و وارونه، در مردمان «هند و ایرانی- اروپایی»، یک ویژگی شاخص به شمار می آمد)، خود گویای نامصری بودن یویا است.
این مورد را در برابر انگاره میتانیایی بودن خاستگاه خانوادگی پنداشته شده برای یویا از سوی مصرشناسان قرار دهید. و نیز آن که او را برادر ملکه «موتِم ویَ» مادر آمنهتپ سوم (مادر بزرگ اخناتون) که ازخاندان فرمانروایان کشورمیتانی به شمار می آمد (و درگذر پیوندهای دوستی سیاسی مرسوم میان کشورها و حکومتهای آن زمان، به ازدواج فرعون مصر درآمده بود) نیز پنداشته اند. (۲۸)
در کنار موارد یادشده، القاب و عناوین درباری یویا که به یک باره در مصر پدید آمده بودند(۲۹) و در ارتباط با فرهنگ اسب محوری گروههای آریایی از دیرباز به شمار می آمدند (نام های اوستایی در پیش از این تاریخ و پارسی هخامنشی در پس آن هنگام، تایید گر ادعای ما می باشند)، می تواند کاملگر و نیرومند کننده تر انگاره میتانیایی ( آریایی=ایرانی) بودن خاستگاه تباری یویا تلقی گردد. القابی چون «سرور اسب»(۳۰) (سنجش با نام های ایرانی دارای پسوند اسب که در هیچ گروه نژادی و شهریگری دیگر دیده نشد) و«سرور گله ها»(۳۱) ( که ما را به یاد ایزد «درواسپَ» نگهبان رمه ها و گله ها دراندیشه کیش کهن آریایی ها می اندازد و مانند آن، در فرهنگ و کیش مصری دیده نمی شود) موارد مورد بحث ما می باشند که با توجه عدم وجود ریشه مصری و کنعانی برای آن ها و به طور وارونه، وجود آن درفرهنگ های آریایی منطقه (ایرانی)، می توان از آن ها به عنوان اسناد دیگری که دال بر میتانیایی (= ایرانی) بودن یویا می باشند، نام برد.
حال این مسئله را در کنار موارد دیگر چون احتمال زایشوری یویا و همسرش پیرامون «آی» (۳۲) که او نیز از شهر «خنت مین» (اخمیم ) امروزین) آمده بود (۳۳) – کاهن بزرگ زمانه اخناتون که احتمالا نقش مهمی را در پیدایش فرزانش آتونگرایی داشته است – قرار دهید تا ژرفای بدهی و وام گیری اندیشه های مصری آن زمان و سپس ها باورهای بنی اسرائیلی از ریشه های ایرانی مشخص گردد. یویا نماینده و رایزن والا (عالی) فرعون آمنهتپ سوم به شمار می آمد (۳۴)، آنچه سپس ها بنی اسرائیلیان آن را به نام شخصیت افسانه ای خود و در نتیجه به افتخار داشته های تاریخی قوم خود مصادره نمودند. باقی داستان های زندگانی یوسف بنی اسرائیلی مانند ماجرای او با زلیخا نیز، رونوشتی از رویداد تاریخی سودابه و سیاوش که دیرینه تر از یویا و یهودیت بوده (۳۵) بیش نیست. ماجرایی که یهودیان به هنگام نگارش آن بخش از کتاب پیدایش (که ماجرای یوسف در آن ثبت است) و پس از آشنایی با اندیشه ها و رویدادهای ایرانی، رونوشتی از آن را در میان افسانه خود گنجاندند.
افزون بر آن، وجود دو عنوان «پیامبرِ مین » (خدای باروری در نزد مصریان که برابر «پان» در فرهنگ یونانیان بود) و نیز «پدر خدا » (۳۶) (سنجش با فرهنگ مهری رابطه دیو یا خدا با مهر یا میترا که سپس ها پایه دو کیش «ایسیس» مصری و مسیحیت را بنا نمود) مسیر روشنی را درباره خاستگاه پیامبر پنداری عبریان ازشخصیت یوسف خود نشان می دهد. مسیری که پیرامون سایر ماجراهای آنان نیز گشایش پذیر است.
چپ: یویا و راست : تجویو همسرش
پی نوشت ها:
۱- کتاب مقدس، پیدایش، ۲۹
۲- همان، ۳۰،۲۴-۲۲
۳- Futifar
4- همان،۳۰،۳۷،۳۹،۴۱
۵- Eusebius, Chronicle, p14 ، ر.ک به
http://www.attalus.org/translate/eusebius.html
6- همان
۷- سیاهه تورین، ستون بخش ۱۰، ستون ۲۰
۸- Josephus, in Eusebius, Chronicle, P153
9- Manfred Bietak, MDAIK 37: p.63-71, pl.6.
Ryholt ,K.S.B., (1997). Political Situation in Egypt During the Second Intermediate Period c. 1800-1550 BC, Museum Tusculanum Press: P. 256.
10- اسمیت، براندا، مصر باستان (مصر فراعنه)، ترجمه آزیتا یاسائی، ۱۳۸۰، تهران، نشر ققنوس، چاپ اول، رویه های ۶۱ و ۶۲
۱۱- Malek, J. (1986). In the Shadow of the Pyramids: Egypt during the Old Kingdom University of Oklahoma Press..
12- Thomas, W. (1969). Africa, The ancient world. Boston Houghton Mifflin.
13- Rice, M. (1999). Who is Who in Ancient Egypt?, Routledge: p.207 & 222.
David, A., E. David, R. (1992). A Biographical Dictionary of Ancient Egypt. London, Seaby: p.167.
14- Cline, D. O. Celine, E.H. (1998). Amenhotep: Perspectives on his Reign, University of Michigan press: p.167.
15- Tyldesley, J. (2006). Chronicle of the Queens of Egypt: From Early Dynastic Times to the Death of Cleopatra, Thames & Hudson : p.116.
16- Rice, Michael (1999). op. cit : p.207.
17- Aldred, C. (1989). Akhenaten, King of Egypt, Thames & Hudson : p.96.
18- David, A., E. David, R. (1992). op. cit : p.167. Aldred C. (1989). op. cit : p.96.
19- Davis, T. M. (1907). The Tomb of Iouiya and Touiyou: with The Funeral Papyrus of Iouiya, Archibald Constable and Co: p. xiii-xiv.
20- همان
۲۱- Britannica 15th edition 22:593.
Britannica 15th edition 22:667, -The Tocharian problem.
Britannica 15th edition, 22 p. 586, 589, 593.
Mallory, J. and D.Q. Adams (eds.) (1997). Encyclopedia of Indo-European Culture. London : Fitzroy Dearborn.
Renfrew, C. (1999). “Time Depth, Convergence Theory, and Innovation in Proto-Indo-European: ‘Old-Eurpoe’ as a PIE Linguistics Area.” Journal of Indo-European Studies 27 (3 & 4): 257-294.
22- Mitann-Encyclopædia Britannica. 2008.
Drews, R. (1994). The Coming of the Greeks: Indo-European Conquests in the Aegean and the Near East, Princeton University Press: p.61.
Kammenhube, A. (1968). Die Arier im vorderen Orient, Heidelberg: Carl Winter Universistatverlag: p. 238.
23- Mayrhofer, M. (1974). Die Arier im Vorderen Orient – ein Mythos? . Vienna Sitzungsberichte der Oesterreichischen Akademie der Wissenschaften: p.243.
Mayrhofer, M. (1986-2000). Etymologisches Wörterbuch des Altindoarischen, Heidelberg, vol. IV.
24- وجود نام های در ارتباط با اسب و گزارش های تاریخی از کاربرد گردونه پیرامون زمانه زرتشت و پیش از آن و نیز دیرینگی این زمانه ها (ر.ک به پی نوشت شماره ۳۵)، نشان می دهند که پیش از گروه ها و شهری گری های هزاره های سوم، دوم و یکم پیش از میلاد، شناخت اسب و کاربرد گردونه برای ایرانیان، امری معمول بوده است. همچنین نوشته ای با عنوان آنیتا Anitta از هیتیایی ها، دیرینگی مسئله شناخت و کاربرد اسب و گردونه نزد این مردمان را پیش از آشنایی مصریان با این دو مقوله، نشان می دهد.
۲۵- بر اساس مطالعات تباری و تاریخی، در یک دوره تاریخی، تمامی هند و ایرانی- اروپایی های خاوری، در فلات ایران زندگی می کرده اند. ر.ک به پی نوشت ۲۶٫
۲۶- توضیحات مستند و علمی کامل این مورد، در نوشتار «تبارشناسی انسانی»، نشر آشیان، نوشته نگارنده ارائه می شوند.
۲۷- David, A., E. David, R. (1992). op. cit: p. 5.
28- David, A., E. David, R. (1992). op. cit: p.167.
29- همان.
۳۰- Rice, M. (1999). op. cit: p.222.
31- David, A., E. David, R. (1992). op. cit :p.167.
32- Rice, M. (1999). op. cit: p.222.
33 David, A., E. David, R. (1992). op. cit :p.167.
34- Rice, M. (1999). op. cit : p.222.
35- زمانه زادسال زندگانی زرتشت به دوران کی گشتاسپ (کوی وشیتاسپ) کیانی بر اساس دانش زیست شناسی، ستاره شناسی، اقلیم شناسی و اسناد تاریخی، ۶۱۸۳ پ.م بدست می آید. ماجرای سیاوش و سودابه به دوران فرمانروایی کاووس، پیش از هنگامه گشتاسپ رخ داده است؛ یعنی کهنتر از سال یادشده. هیچ یک از نوشته ها و شخصیت های افسانه ای و تاریخی بنی اسرائیل، چنین دیرینگی هایی را ندارند و از این رو، این داستان آنان است که بر آمده و اقتباس شده از ماجرای تاریخی ایرانی به شمار می آید و نه وارونه.
۳۶- David, A., E. David, R. (1992). op. cit :p.167.
زیگورات؛ سکونتگاه خدایان
نویسنده: آرش نورآقایی
برای شناخت بناهای مشهور به «زیگورات»، که به زعم اسطوره شناسان و باستانشناسان تداعیکنندهی کوه هستند، ابتدا میبایستی مفاهیم مربوط به تقدس کوه را بررسی کنیم و سپس از زیگورات و چگونگی بناهای آن سخن بگوییم.
کوه (بلندی) و تقدس آن
یکی از موضوعات نقاشی شده بر روی سفالینههای باقی مانده از دوران باستان، مربوط به شکلهایی است که کوه را تداعی میکنند. بنابراین میتوان حدس زد که کوه از دیرباز یک اندیشه مهم در تفکر بشر قلمداد میشده است. و شاید به همین جهت است که ارزشهای رمزی و نمادین کوه که هر یک به گونهای تقدس آن را بیان میکنند، بسیارند.
در تفکر بشری که در دوران باستان زندگی میکرد، کوه در مرکز عالم واقع بود و نقش قلهی بهشت را میپذیرفت. از لحاظ نمادگرایی، کوه مرتفعترین نقطه زمین و نقطه تلاقی آسمان و زمین است. کوه به عنوان نمادی محوری و مرکزی، به معنی گذر از یک مرحله به مرحله دیگر و مکان همنشینی با ایزدان مطرح میشد. همینطور به معنای حفاظتگاه و منزل ایزدان بود.
کوه در اسطورهی توفان نوح، نقش نجات دهندهی انسانها و جانوران را دارد، چرا که کشتی نوح بر قلهی کوه فرود میآید و عذابها و ترس از نابودی و مرگ به پایان میرسد. در قصص انبیا، خداوند همیشه در کوهها با پیامبران سخن گفته است.
از این رو عروج به کوهها و فضاهای مرتفع، انسان را از زمین دور کرده و به آسمان نزدیک میکند و در واقع او را متعالیتر میکند.
زیارت کوه مقدس، نماد آرزو، دوری از هوسهای دنیوی، دستیابی به قلمروهای عالی و صعود از منطقهای جزئی و محدود به منطقهای کلی و نامحدود است. به همین جهت نیز کوه همواره به عنوان مکانی برای عزلت نشینی و انجام کارهای روحی مطرح بوده است. کوه یک معبد طبیعی و شاید اولین معبد انسان باشد. بعدها هم معابد بر بالای کوهها یا شبیه به کوهها ساخته شدند.
کوه، تداعی کنندهی «بلندی» است و به زعم میرچا الیاده، «بلندی» مقولهای است که فینفسه دسترسی بدان وجود ندارد و متعلق به قوا و موجودات برتر از انسان است، تا جایی که بلندی معابد از همین مفهوم نقش میپذیرند. در واقع میتوان اذعان کرد کسی که با آداب و تشریفاتی خاص از پلههای معبدی بالا میرود، دیگر یک انسان معمولی نیست.
بناهای کوه مانند
معماری بناهای کوه مانند، از این اعتقاد ناشی میشده است که آدمیان قله کوه را نزدیکترین مکان به آسمان میدانستهاند و سعی میکردهاند که مسکنهای خود را بر بلندترین نقطه کوه کیهانی بسازند، تا رسیدن به آسمان شدنی باشد.
در واقع زیگوراتها، اهرام (مصری و سرخپوستی)، مقابر و بناهای برجی شکل، گنبدها و معابد چندین طبقه بلند، پاگوداها و استوپاها (معابد بودایی که به شکل گنبدی مدور بر پایهای مربع شکل قرار میگیرند)، در همه جا نمادی از کوه و تلاش برای رسیدن به آسمان و نهایتا خدا بودند. این موضوع در سرزمینهایی که به طور طبیعی فاقد کوه بودند بیشتر مشهود است، همانند: بینالنهرین، مصرسفلی، جنگلهای مکزیک و پرو. در واقع این شیوه معماری مذهبی نه تنها در آسیای غربی، که در جوامع اینکا در آمریکای مرکزی و جنوبی و در سایر نقاط دنیا هم رواج اشت.
به طور مثال سومریان و بابلیان چون کوه مهمی نداشتند، زیگوراتها و عبادتگاههای خود را کوهآسا میساختند و با این کار وجود کوه را تداعی میکردند. جالب اینکه واژه سومری «زیگورات» به معنای کوه است.
زیگورات
نمادگرایی زیگورات با نمادگرایی کوه کیهانی و نمادگرایی مرکز ارتباط دارد. میرچا الیاده میگوید زایر از طریق صعود از معبد یا زیگورات، خود را به مرکز دنیا نزدیک میکند و هنگامی که به آخرین طبقه میرسد از تمام طبقات دیگر دور میشود و از فضای پلشت و ناهمگون جدا و به سرزمینی پاک و همگون داخل میشود.
تشبیه معابد به کوههای کیهانی در فرهنگ بابلیان جایگاه خاصی دارد و این ویژگی را در قالب فرم زیگوراتهای آنان میتوان دید که صعود از آن را رسیدن به قلهی عالم میدانستند. گویی زیگوراتها موجودات زندهای بودند که از خاک برمیخواستند و با دقت و علاقه تلاش میکردند خود را به بالا برسانند.
زیگورات در بینالنهرین به سکوی پلهپلهای عظیمی اطلاق میشود که ابعاد طبقه بالایی نسبت به طبقه پایینتر کوچکتر باشد. بنابراین نمای هر طرف آن به شکل یک پلکان است. این زیگوراتها محل نگهداری مجسمه خدایان و انجام مراسم مذهبی بودهاند.
زیگوراتها از حدود ۲۲۰۰ تا ۵۵۰۰ قبل از میلاد در بسیاری از شهرهای جنوبی بینالنهرین ساخته شده و در شمال توسط آشوریها نسخه برداری شدند. در زیگوراتها اتاق یا فضای داخلی (مگر جهت زهکشی) وجود نداشت. در بالای آن یک یا دو زیارتگاه برای خدای اصلی شهر ساخته شده بود و گاهی در آنها تالارهای خواب مورد استفاده در مراسم ازدواج مقدس Hieros Gamos وجود داشت.
زیگوراتها درون یک حریم وسیع سربرافراشته بودند و چهار گوشهی آنها رو به چهار جهت اصلی بود. ساختمانهای فرعی بیشماری درون این حریم بنا شده بودند که محل استقرار کاهنان معبد بود. بر قلهی این کوه نمادین که از آجر و گل فشرده ساخته شده بود، کاخی قرار داشت که مخصوص خدای اصلی شهر مربوطه بود.
زیگوراتها از یک سو جایگاهی بودند برای خدایان، تا بدان طریق به شهرهای خود روی زمین فرود بیایند، و از سوی دیگر وسیلهای بودند برای ساکنان شهرها تا بدان طریق به خدایان خود نزدیک شده و به درگاه آنان عرض حال بدهند.
زیگوراتها ۳، ۵ یا ۷ طبقه بودند و گاهی به ارتفاع حدود ۱۰۰ متر هم نزدیک میشدند. هفت طبقهی زیگورات در ارتباط با هفت سیارهی آسمان بود و هر یک به رنگی مختلف، متناسب با سیاره مورد نظر رنگ شده بود. طبقهی پایین متعلق به زحل بود و با سیاه رنگ شده بود و طبقهی آخر با طلا روکش میشد و محل اقامت شمش، خدای خورشید بود. دومین طبقه از بالا؟ (به نظر نگارنده و بنا به شواهد احتمالا اشتباه شده و منظور دومین طبقه از پایین است) سفید و به رنگ مشتری بود، سومین طبقه قرمز آجری، رنگ عطارد بود، سپس آبی برای زهره و زرد برای مریخ، خاکستری یا نقرهای برای ماه بود.
تعبیر دیگر این است که هفت طبقهی زیگورات مظهر هفت آسمان و هفت سطح هستی و هفت فلز و هفت رنگ است: ۱- سیاه، زحل، سرب. ۲- قهوهای سرخ، مشتری، قلع. ۳- قرمز، مریخ، آهن. ۴- طلایی، خورشید، طلا. ۵- سفید، زهره، مس. ۶- آبی تیره، عطاردی، جیوه. ۷- نقرهای، ماه، نقره.
شواهدی مبنی بر وجود الگوهای زیگوراتها در دست است. این احتمال وجود دارد که در اواخر دورههای بابلی زیگوراتها به جای، یا علاوه بر عملکردشان به عنوان برجهای معابد، در نقش پستهای دیدهبانی اخترشناسی به کار میرفتهاند.
برج بابل به مثابهی زیگورات
ساختمان بینالنهرینی «برج بابل» با الهام از زیگورات ساخته شد. در کتاب مقدس این برج نماد افراط تمام انسانهایی است که میخواستند برابر با خدایان باشند و گمان داشتند میتوانند با وسایل کاملا مادی به آسمان صعود کنند.
برج بابل در واقع یک زیگورات بود که قرار بود از زمین به آسمان نزدیک شود، ولی به دلیل مغایرتی که با اصول مذهب توراتی داشت، سرکوب شد.
بر اساس سٍفر پیدایش، بابلیها میخواستند که شهر و برجی بسیار عظیم بسازند که “سر آن به آسمانها برسد”. تکمیل این نقشه، توسط یهوه که گفتار کارگران را تا جایی تغییر داد که دیگر قادر به فهم حرف همدیگر نبودند، متوقف شد. پس از آن مردم در سراسر جهان پراکنده شدند.
معرفی چند زیگورات
بزرگترین زیگورات باقیمانده در ال – اونتاش – ناپیریشه Al Untas Napirisa (چغازنبیل امروزی) واقع در عیلام باستان (در نزدیکی شهر شوش امروزی) است. بهترین نمونهی باقیمانده از زیگوراتها، زیگورات خدای ماه، نانا Nanna در اورUr است. زیگورات مردوخ Marduk در بابل به اٍتمن اَن کی E temen an ki (پی زمین و آسمان) شناخته میشد، ارتفاع این زیگورات ۹۱ متر بود و ۷ طبقه داشت. زیگورات «آنو» در «اوروک» است که «معبد سفید» بر فراز آن قرار دارد.
زیگورات «اینین» در «اوروک» واقع است. زیگورات «کوری گلزو» در «اور» قرار داشت. بقایای زیگوراتی در شهر باستانی نمرود (کلخو) دیده میشود. زیگورات «خورس آباد» Jorsabad در دوران امپراطوری آشور ساخته شد. زیگورات «نبو»Nabu در «بورسیپَ» در زمان کلدانیها در بابل ساخته شد. چند زیگورات دیگری که در بینالنهرین قرار دارند عبارتند از: زیگورات کاخ سارگون، زیگورات تل الریماح (کَرَنَ)، زیگورات عقرقوف، زیگورات «آشور» Ashur در شهر «آشور».
معنای زیگورات
ظاهرا معنای نام زیگورات، در زبان سومری به معنی کوه و بلندی است. برای مثال زیگوراتی که سومریها برای انلیل، خدای توفان بنا کرده بودند، «خانهی کوهستان»، «کوه توفان»، و «مرز میان بهشت و زمین» میخواندند. زیگورات «لارسا» به معنای «خانهی پیوند آسمان و زمین» بود.
کلمه زیگورات یا زیقورات از فعل آکدی “زقارو” (Zegharoo) به معنای بلند و برافراشته ساختن، گرفته شده است.
معبد بالای زیگورات را «شخورو» مینامیدند که به معنی «اتاق انتظار» با «اتاق گذرگاه» بود.
منابع:
- اساطیر مشرق زمین، نویسنده جوزف کمبل، مترجم علیاصغر بهرامی، تهران، جوانه رشد، ۱۳۸۳، ۵۴۴ص.
- فرهنگ نمادها: اساطیر، رویاها، رسوم و …، ژان شوالیه – آلن گربران، ترجمه و تحقیق سودابه فضائلی، ویراستار فنی علیرضا سید احمدیان، تهران، انتشارات جیحون، ۱۳۸۲
- فرهنگنامه خدایان، دیوان و نمادهای بینالنهرین باستان (مصور)، نوشته جرمی بلک، آنتونی گرین، تصویرگر تسا ریکاردز، ترجمه پیمان متین، تهران، امیرکبیر، ۱۳۸۳
- تاریخ و تمدن بینالنهرین، یوسف مجید زاده، ویراسته شهناز سلطانزاده – هایده عبدالحسین زاده، ویرایش زیر نظر احمد حب علی موجانی، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۷۶- ۱۳۸۰
- رساله در تاریخ ادیان، میرچاالیاده، ترجمه:جلال ستاری، تهران، سروش (انتشارات صدا و سیما)، ۱۳۷۶
- کالبد خدایان: مروری بر چگونگی تجسم امر قدسی در معماری تمدنها و فرهنگهای گوناگون، پژمان شقاقی، تهران، قصیده سرا، ۱۳۸۴
- فرهنگ نگارهای نمادها در هنر شرق و غرب، جیمز هال، مترجم: رقیه بهزادی، تهران، فرهنگ معاصر،۱۳۸۰
- فرهنگ مصور نمادهای سنتی، جی.سی. کوپر؛ ترجمه ملیحه کرباسیان، تهران، فرشاد، ۱۳۷۹/
فروردین ۱۳۹۱
نوروز بر یکایک نازنینان فرخنده باد
نسخه پی دی اف این شماره را از اینجا دریافت کنید
در این شماره می خوانید :
گارد جاویدان شاهنشاهی – شیوهی رزم، حمل سلاح، سوارکاری و آموختن تیراندازی
شاهان کاسی
نویسنده: یزدان صفایی
از نام سی و شش شاه کاسیها، یک لیست کلاسیک king list A وجود دارد که نام شاهان یکم تا ششم را دارد و پس از آن یک فضای خالی مربوط به پادشاهان بیست و چهارم تا سی و ششم، وجود دارد. برای پادشاهان یکم تا چهارم و بیست و دوم تا سی و ششم نیز، شمار سالهایی که حکومت کردهاند، باقی مانده است. نام شاهان شانزدهم تا بیست و سوم به صورت مطمئنی، از رویدادنامهها و منابع معاصر مانند نامههای العمارنه و مهمتر از همه، از کتیبههای معتبر خودِ شاهان، بازسازی شده است. برای مدتها محققان بر این باور بودند که نامهای شاهان هفتم تا سیزدهم را نیز به دست آوردهاند. لیستی آشوری Assyrian synchronistic list نام شاهان یکم تا سیزدهم را شامل میشود (Goetze 1964:97)
میان سالهای ۱۵۷۰ تا ۱۰۷۵ پیش از میلاد، تعداد شاهان کاسی زیاد نیست و بدین ترتیب روشن است که همهٔ نامهای موجود از این دوره، همراه با جزئیات نیستند. حتی اگر ما از سی و شش شاه تشکیل دهندهٔ سلسله، نام آنهایی را که به سامی حکاکی شدهاند، بکاهیم (Pinches 1917:106) پینچز Pinches نیز دربارهٔ نام شاهان کاسیها تحقیقی ارائه داده است.(pinches 1917:102-107)
هیچ لیست پیوستهای از سلسلهٔ کاسیها وجود ندارد. از حاکمان نخستین آن، لیستی وجود دارد که تنها نام شش تن از ایشان را آورده است اما بخش میانی آن از دست رفته است و لیست دیگری Synchronistic list که سیزده شاهِ نخستین را شامل میشود اما نام یازدهمین، نابود شده است و نام نهمین شاه آسیب دیده است. با این وجود آثارِ اصلی، قرائتی خوانا را در رونوشت گردآوری شده از خط، نشان میدهد که میتوان بخش آسیبدیدهٔ نام او را به صورت m [kak] – [ri] – [m-m] e بازسازی کرد که نوعی تلفظ از ka-ak-ri-me است که در واقع، کنیهٔ آگوم دوم Agum II است. این خوانش فضای خالی میان دنبالهٔ نام شاهان نخستین کاسی را پر میکند و موقعیت آگوم دوم را در رویدادنامه تأیید میکند.(Astour 1986:327-331)
این سیزده شاه نخستین بر اساس نظریات جورج کامرون باستانشناس(Cameron 1936)، میتوان به صورت زیر گزارش کرد:
۱-گانداش، Gandash بنیانگذار سلسلهٔ کاسیها در بابل
۲- سرآگوم یکم Ser – Agum
۳- کاشتی لیاش یکم Kashtiliash
۴- اوشی Ushi
۵- آبی راتاش Abiratash
۶- تازی گوروماش Tazi Gurumash
۷- آگوم دوم نامور به کاک ریمه یا آگوم بزرگ Agum – Kak – Rema
۸- هاربه –شیباک Harbe – Shipak
۹- تی پارک زی Ti – Park – Zi
۱۰- بورنا بوریاش Burna – Buryash
۱۱- پادشاهی ناشناخته
۱۲- کشتی لیاش دوم (۱۵۱۲-۱۵۳۰ پیش از میلاد) KashtiLiash
۱۳- اولام – بوریاش Ulam – Buryash
کاسیها با سیوشش پادشاه لیست شده در مدت ۵۷۶ سال و ۹ ماه، طولانیترین سلسله در بابل بودهاند. پایان لیست مربوط به سال ۱۱۵۰ پیش از میلاد است. اضافه کردن تعداد سالهای مربوط به پادشاهان در این لیست، تاریخ آغاز سلسلهٔ کاسیها را در سدهٔ هجدهم پیش از میلاد میرساند. یعنی زمانیکه حاکمانِ سلسلهٔ حمورابی هنوز کنترل بابل را در دست داشتهاند. در واقع تناقض تاریخی در اینباره وجود دارد، بنابراین ممکن است لیست شاهان، اجداد شاهان را نیز شامل میشده در صورتی که این اجداد، خودشان شاه نبودهاند. بورنابوریاش یکم Burnaburiaš I اولین فرد کاسی است که واقعاً در بابل حکومت کرده است که دهمین شاه لیست شاهان است. پیشنهاد شده است که جد او، آگومکاکریمه Agum-kakrime (Agum II) قبل از او، بابل را کنترل میکرده است (Fournet 2011:1)
کتاب نامه
Astour, M. C. (1986). “The Name of the Ninth Kassite Ruler.” the American Oriental Society 106(2): 327-331.
Cameron, G. (1936). History of Early Iran. Chicago The University of Chicago Press.
Fournet, A. (2011). “The Kassite Language In a Comparative Perspective with Hurrian and Urartean.” The Macro-Comparative Journal 2(1): 1-19.
Goetze, A. (1964). “The Kassites and near Eastern Chronology.” Cuneiform Studies 18(4).The American Schools of
Oriental Research
Pinches, T. G. (1917). “The Language of the Kassites.” the Royal Asiatic Society of Great Britain and Ireland 49(1): 101-114
پیشینه فن خط در ایران باستان
نویسنده: سورنا فیروزی
مورد نبود خط نزد ایرانیان پیش از داریوش یکم هخامنشی، یکی از ادعاهای پر هیاهوی معاصر است. اینکه خط «دین دبیره» اوستایی از خط پهلوی ساخته شده و خط پهلوی نیز، برگرفته شده از خط آرامی است، از نظرهای رایج کنونی است. استنادهای مطرح شده در این راستا عبارتاند از:
۱- افسانهای بودن دوران پیشدادی و کیانی برای استناد کردن به آنها
۲- یافت نشدن نوشتهای از دوران مادی به رسمیت شناخته شده (از دیااوکو به بعد)
۳- اشاره استورهای شاهنامه به آموزش خط به ایرانیان توسط بیگانگان (دیوان)
۴- جمله داریوش یکم در بیستون
موارد بالا به ظاهر دلایل قاطعی در تائید نظر مورد گفتگو به شمار میآیند؛ اما میبایست نگاهی تحلیلی به هر یک از آنها بیاندازیم تا ارزشمندی و درستی آنها را سنجش نماییم.
۱- اینکه چگونه ساسانیان میتوانستهاند از خطی که آواهای کمتری دارد، به یکباره، به خطی برسند که بسیار پرآواتر بوده است، پرسش نخستین است. در کنار چالش بالا، فرض بگیریم که بدون انجام حتی یک پروژه باستانشناختی، تمامی شخصیتهای سیاسی، رزمی و علمی دو دوره پیشدادی و کیانی افسانه و استوره هستند. اما دو دوره لهراسپ و گشتاسپ که به آن، زندگانی شخصیت استوار تاریخی «زرتشت سپیتمان» گره خورده است، قابل زدایش سلیقهای نیست. و میدانیم که سرودههای زرتشت به دوران کی گشتاسپ، به صورت نوشتاری و بر روی ۱۲۰۰۰ پوست گاو به خطی که این شخص زرتشت سپیتمان، آن را ابداع نمود، نوشته شد. در این باره و پیرامون پیشینه کاربرد خط در نزد ایرانیان، در اسناد کلاسیک چنین آمده:
«به قولی اول کسی که بفارسی نوشت بیوراسب پسر وندادسپ معروف به ضحاک صاحب اژدهاک است و گویند فریدون بن اثفیان وقتی که زمین را میان فرزندان خود سلم و طوج و ایرج تقسیم نمود، به هر یک ثلث قسمت آباد را بخشوده و این را در نامه نوشته و به آنان داد. اماد موبد بمن گفت: آن نبشته نزد پادشاه چین است که در روزگار یزدگرد با گنجینههای ایران نزد او فرستاده شده….
گویند اول کسی که خط بنوشت جمشید پسر اونجهان بود در اسان که یکی از کرانههای ششتر است اقامت داشت…. به خط ابوعبدالله محمد بن عبدوس جهشیاری در کتاب الوزراء تألیف خود او خواندم که: در زمان پادشاهی گشتاسب پسر لهراسب نامه نگاری بسیار کم بود، و مردم بر بسط کلام و بیان معانی به الفاظ فصیح توانایی نداشتهاند، و این گفتهها از جم الشید بن اونجهان است که در خاطرهها مانده و تدوین گردیده. [اشاره به شماری نامه نگاری از سوی جمشید، فریدون و کاووس]
هنگامی که بستاسب به پادشاهی رسید نوشتن توسعه یافت، و زرتشت پسر اسپیتمان آئین گذار مجوس ظاهر شد، و کتاب شگفت انگیز خود را که به همه زبانها بود، نشان داد و مردمی که خود را به آموختن خط و نوشتن حاضر کرده و مهارت پیدا کرده بودند بسیار شدند….
ابن مقفع گوید: ایرانیان را هفت نوع خط است که یکی از آنها به نوشتن دین اختصاص داشت و بآن دین دفیریه میگویند و الوستاق را با آن نویسند.» (۱)
«کتاب زرتشت بر پوست دوازده هزار گاو حک شده بدو به طلا منقش شده بود و بشتاسب آن را در استخر در جایی به نام دربیشت (دژنپشت) نهاد و هیربدان بر آن گماشت.» (۲)
«گشتاسب دبیران را بنشاند تا آنچه زردشت میگفت… مینبشتند به آب زر. و پوستهای گاو را پیراست و از آن قرطاس کرد و مصحفها ساخت. و این سخنان زردشت…. در آن مصحفها بفرمود تا ثبت کردند. و دوازده هزار گاو را پوست بیاهخته بود و پیراسته. و آن همه پوستها نبشته از سخنان او به آب زر…. و از آن سخن امروز بعضی به دست مغان اندر مانده است و بخوانند و بدانند. آنگاه گشتاسب این کتاب را اندر گنج خانه خویش بنهاد، خانهای از سنگ. و موکلان را بر آن گماشت.» (۳)
«اندر عهد گشتاسب، زردشت بیرون آمد… از آذربایگان به بلخ رفت… و کتاب بستاق که ایشان ایستا و دستا خوانند، بر گشتاسب عرضه کرد.» (۴)
به روزگار او (کی گشتاسب) زردشت بن پورشسپ بن فیداسپ بیرون آمد از مردمان آدربایجان،… و چون بیامد کتاب استا آورد…. وگشتاسب دین او بپذیرفت و بفرمود تا آن کتاب استا را بر پوستهای گاو پیراسته به زر نوشتند، و به حصار اصطخر بنهادند اندر خزینه ملوک عجم.» (۵)
«زرادشت کتاب معروف ابستا را آورد که چون معرب شد قافی بدان افزوده ابستاق گفتند. ابستا بیست و یک سوره داشت که هر سوره دویست ورق بود و شمار حروف و صداهای آن شصت حرف و صدا بود و هر حرف و صدایی صورتی جدا داشت. بعضی حروف مکرر بود و بعضی دیگر حروفی بود که ساقط میشد….
این خط را زرادشت پدید آورده بود و مجوسان آن را دین دبیره یعنی نوشته دین نامند. ابستا را به ویسله میلههای طلا به زبان فارسی قدیم بر دوازده هزار پوست گاو کنده بودند….
زرادشت خطی دیگر نیز پدید آورد که مجوسان آنرا کشن دبیره نامند، یعنی نوشته همگان که زبان اقوام دیگر و صدای حیوانات و طیور و غیره را بدان نویسند. شمار حروف و صداهای این زبان یکصد و شصت بود و هر حرف و صدایی صورت مفرد داشت. خط هیچ یک از ملل بیش از این دو خط حروف ندارد… ایرانیان به غیر از این دو خط که زرادشت پدید آورد، پنج خط دیگر دارند.» (۶)
چنان که روشن است، این رویداد مدتها پیش از داریوش و در میان ایرانیان رخ داده است. زرتشت سپیتمان، فرزانهای است که به دوران کی گشتاسپ کیانی پسر لهراسپ اندیشههای خود را در قالب سرودههایی با نام «گاتها» به تختگاه ایران (بلخ) آورد. این اندیشمند، به گزارش اسناد کلاسیک چون پلینی، ائوسبیوس، شاهنامه و غیره، هزاران سال پیش از عصر هخامنشیان میزیسته است.
جدای از نشانهها و سندهای بسیاری که نشان از مکتوب بودن گاتها در زمان زرتشت میدهند، از خود این سرودههای یادشده نیز سند ارزشمندی به دست میآید که گواه روشنی است بر مکتوب بودن آنها است، و نه شفاهی بودنشان. اما تاکنون اشارهای به این سند نشده است.
در یسنا «هات ۴۶»، از بند یک تا پایان بند ۱۳، اشو زرتشت گلهمند است و میگوید: «به کدام زمین روی آورم و به کجا بروم؟ این سخن، نشان از نومیدی و سرخوردگی او دارد. زرتشت هنوز از مخالفان خود خرده گیری میکند و از اینکه آنها به او اجازه نمیدهند تا آزادانه، به بیان باورهایش و آموزش دیگران بپردازد، غمگین است. اما یکباره از بند ۱۴ به بعد، از گروندگان و ایمان آورندگان تازه، همانند فرشوشتر و جاماسب، یاد میکند. او مخاطبهای نوینی پیدا کرده و توانسته دست به فراخوان تازهای بزند. در یک سخن، محیط و پیرامون او، به گونه کامل، تغییر کرده است. بدین روی، پیداست زرتشت شنوندگان (: مخاطبان) تازهای یافته است و اکنون زمان آن رسیده است که سرودههای دیگری به بندهای سیزده گانه پیشین بیافزاید. از این رو اگر بندهای پیشین شفاهی بودند، بیگمان در این بازه زمانی فراموش میشدند و از یاد میرفتند. اما چون مکتوب بودهاند، اشو زرتشت پس از یافتن ایمان آورندگان تازه، بندهای مکتوبی را که پیشتر نوشته بود، ادامه میدهد و سرودههای تازهای به «هات ۴۶» میافزاید. در زیر، متن این «هات» از سرودههای زرتشت را به صورت کامل میآمریم تا خواننده، گفته نگارنده را خود تجربه کند: (۷)
«۱-به کدامین مرز و بوم روی آورم؟ به کجا روم [و از که] پناه جویم؟
مرا از خویشاوندان و یارانم دور میدارند. همکاران و فرمانروایان دروند سرزمین نیز، خشنودم نمیکنند.
ای مزدا اهوره!
چگونه ترا خشنود توانم کرد؟
۲-ای مزدا!
من میدانم که چرا ناتوانم. از آن روی که خواستهام ناچیز است و کسانم اندک شمارند.
ای اهوره!
از این [ناکامی] نزد تو گله میگزارم. تو خود، نیک [در کار من] بنگر. من [از تو] خواهان آن یاری و رامشم که دلداری به دلدادهای میبخشد. در پرتو اشه، مرا از نیروی منش نیک بیاگاهان.
۳-ای مزدا!
کی سپیده دم آن روز فرا خواهد رسید که با آموزشهای فزایش بخش خردمندانه رهانندگان، اشه به نگهداری جهان بدرخشد؟
کیانند آنان که منش نیک به یاریشان خواهد آمد؟
ای اهوره! من [تنها] آموزش ترا بر میگزینم.
۴- دروند بدنام کردار تباهکار، یاران اشه را از پیشبرد زندگانی [مردمان] در روستا یا سرزمین باز میدارد.
ای مزدا!
آن کس که از دل و جان و با [همه] توانایی [خویش] با او میستیزد، جهانیان را به راه نیک آگاهی رهنمون میشود.
۵-ای مزدا اهوره!
هرگاه اَشَوَن نیک آگاه توانایی که خود به درستی زندگی م یکند، دروندی خواستار یاری را – خواه به فرمان ایزدی، خواه از سر خویشکاری دینی- به گرمی بپذیرد، میتواند با خردمندی خویش، او را بیاگاهاند و از گزند و تباهی برهاند.
۶- اما اگر آن مرد توانا او را نپذیرد، خود آشکارا به دروندان خواهد پیوست؛ زیرا از همان آغاز که اهوره، دین (وجدان) را آفرید، نیک خواه دروند، خود دروند است و اشون کسی است که دوست اشونان باشد.
۷-ای مزدا!
بدان هنگام که دروند آزردن مرا کمر میبندد، جز آذر و منش [نیک] تو- که اشه از کردارشان کارآمد میشود- چه کس مرا پناه خواهد بخشید؟
ای اهوره!
وجدان (دین) مرا از این آموزش بیاگاهان.
ای مزدا!
از کردار آن کس که سر آزار جهانیان را دارد، مرا رنجی نخواهد رسید.
[گزند] آن [کردارهای] دشمنانه، به خود او بازخواهد گشت؛ آنچنان که او خود را از نیک زیستی بیبهره خواهد کرد و بدان دشمنانگی، هیچ راهی [به رهایی] از دژزیستی ن [خواهد یافت].
۹- کیست آن رادی که نخستین بار مرا بیاموزد که چگونه تو سرور پاک اشون کردارها را بیش از همه شایسته ستایش بشناسیم!
ما هماره خواستاریم که با منش نیک و در پرتو اشه، آنچه را که تو آفریدگار جهان هستی درباره اشه گفتهای، [دریابیم].
۱۰-ای مزدا اهوره!
به درستی میگویم: هر کس- چه مرد، چه زن- که آنچه را تو در زندگی بهترین [کار] شناختهای بورزد، در پرتو منش نیک، از پاداش اشه [و] شهریاری مینوی [برخوردار خواهد شد].
من چنین کسانی را به نیایش تو رهنمون خواهم شد و همه آنان را از گذرگاه داوری خواهم گذراند.
۱۱- کَرَپان و کَویها با توانایی خویش و با وادار کردن مردمان به کردارهای بد، زندگانی [آنان] را به تباهی میکشانند؛ [اما] روان و دینشان هنگام نزدیک شدن به گذرگاه داوری، در هراس خواهد افتاد و آنان همواره باشندگان کنام دروج [خواهند بود].
۱۲- هنگامی که اشه به نوادگان و خویشان نامور فریان تورانی روی آورد، جهان با تخشایی آرمیتی پیشرفت خواهد کرد. پس آنگاه منش نیک، آنان را به هم خواهد پیوست و مزدا اهوره سرانجام بدیشان رامش و رستگاری خواهد بخشید.
۱۳- کیست در میان مردمان که سپیتمان زرتشت را در به سرانجام رساندن کار [خویش] خشنود کند؟
به راستی چنین کسی برازنده بلند آوازگی است. مزدا اهوره او را زندگی [جاوید] میبخشد و منش نیک، هستی او را میافزاید و ما به درستی او را دوست خوب اشه میشناسیم.
۱۴-ای زرتشت!
کیست دوست اشون تو؟
کیست آنکه به درستی خواستار بلند آوازگی مَگَ بزرگ است؟
براستی چنین کسی کی گشتاسپ دلیر است.
ای مزدا اهوره!
من کسانی را که تو در سرای یگانه خویش جای خواهی داد، با گفتار منش نیک فرا میخوانم.
۱۵-ای هچتسپیان!ای سپیتمانیان!
به شما خواهم گفت [همه آنچه را که شنیدنش برای شما بهترین است] تا دانا و نادان را از هم بازشناسید.
از این کردارهاست که شما اشه را – آنچنان که در نخستین داد اهوره آمده است- به خویشتن ارزانی میدارید.
۱۶-ای فرشوشتر هوگو!
با این رادان- که ما هر دو خواستار بهروزی آنانیم- بدان جا روی آور؛ بدان جا که اشه با آرمیتی پیوسته است؛ بدان جا که منش نیک و شهریاری مینوی فرمانروایند؛ بدان جا که سرای شکوهمند مزدا اهوره است.
۱۷-ای جاماسپ هوگوی فرزانه!
اینک سخنانی پیوسته به تو میآموزم، نه ناپیوسته تا تو آنها را به دل نیوشا و پرسیتار باشی.
مزدا اهوره در پرتو اشه نگاهبان نیرومند کسی شود که دانا را از نادان بازشناسد.
۱۸- آن کس که به [دین] من بپیوندد، من خود، او را بهترین [یاور] م و در پرتو منش نیک، بهترین چیزها را بدو نوید میدهد.
اما آن کس که با [آموزش] ما سر ستیز دارد، ستیز با او رواست.
ای مزدا!
در پرتو اشه خواست ترا [بر میآورم و ترا] خشنود میکنم. چنین است گزینش خرد و منش من.
۱۹- آن کس که در پرتو اشه، بهترین خواست زرتشت – ساختن جهانی نو- را به راستی برآورد، پاداش زندگی جاودانه سزاوار اوست و در این جهان زایای بارآور نیز هر آنچه را دلخواه اوست، به دست خواهد آورد.
ای مزدا!ای آگاهترین!
این همه را تو بر من آشکار کردهای.»
افزون بر مطالب بالا، چنانچه تاریخچه پیدایش خط را در جهان بنگریم و آن را با پدید آمدن خط در ایران بسنجیم، در مییابیم که پنداشت وجود خط در هزاره هفتم پیش از میلاد نزد زرتشت سپیتمان، به هیچ وجه غیر منطقی و بدون سندهای موازی نیست. کهنترین نشانهای که از خط چینی به دست آمده است به ۶۶۰۰ پیش از میلاد میرسد؛ (۸) یعنی زمانی پیش از تاریخی که اسناد کلاسیک برای پیدایش زرتشت برمی شمارند. یک نمونهٔ خط کهن دیگر در مجارستان با نام «تارتاریا» پیدا شده است و زمان آن به ۴۵۰۰ تا ۵۳۰۰ پیش از میلاد میرسد. (۹) در یونان نیز خطی از ۵۲۰۰ پیش از میلاد (۹۰۰ سال پس از زمان کلاسیک) به نام «دیسپیلیو» یافت شده است. (۱۰) در حوزه تمدنی درهٔ سند نیز در ۳ هزار سال پیش از میلاد خطی پدید آمد (۱۱) که همسانی بسیاری با خط یافته شده جیرفت (میانههای هزاره سوم پیش از میلاد) دارد.
۲-آنچه در شاهنامه آمده، صرفا آموزش خط دشمن از سوی تهمورس است و نه آموزش شیوه نگارش. نکته قابل اندیشه در اینجا، اینکه چگونه است که پیشتر، گزارشهای مربوط به عصر پیشدادی و کیانی در شاهنامه استوره شمرده میشود و مورد استناد پژوهشهای تاریخی قرار نمیگیرد، اما در این مورد خاص، به ناگاه مورد استناد واقع شده است؟!
۳- در ارتباط با دوران هخامنشی نیز، فریبکاران با جعلی خواندن نبشتههای پیش از داریوش یکم، در تلاشاند که ساخت خط میخی پارسی را به این فرمانروای پارسی نسبت دهند و به این گونه بیان دارند که ایرانیان تا به زمان شاه یادشده، بجز ادبیات شفاهی، هیچ قدرتی برای ثبت و ترابرش اندیشههای خود نداشتهاند. این در حالی است که این مدعیان هیچ دلیلی برای جعلی دانستن نبشتههای آریارمنَ (پدر پدربزرگ داریوش)، ارشام (پدربزرگ داریوش، و کورش در پاسارگاد ارائه نمیکنند.
در این باره، رلف نارمن شارپ مسئله را این گونه مطرح و حل میکند: (۱۲)
«بعضی از محققین در اصالت و اعتبار این دو لوحه تردید کرده تصور نمودهاند، که متعلق به زمان اردشیر دوم هخامشی (۳۵۹- ۴۰۷پ. م) است، و این پادشاه دستور داده تا این دو لوح را به نام پادشاهان سابق درست کنند، زیرا چنان که کورش کبیر ارشام را از سلطنت خلع کرده بود برادر کوچک اردشیر دوم، که نیز اسم کورش داشت، علیه برادر خود قیام کرده میخواست او را هم از مقام سلطنتی اخراج کند، پس گویا اردشیر برای تایید و تثبیت حق شاهانه ارشام و آریارمن، که از نیاکان او بودند، چنین لوحهایی بوجود آورد، ولی بدلائل زیرا باید این تصور را بیاساس دانست.
۱- این دو لوح فقط به زبان پارسی باستان نقر گردیده، در صورتی که لوحهای زرین و سیمین بنام داریوش کبیر، ترجمههایی به زبانهای ایلامی و بابلی هم دارند. زیرا در زمان او، سلطه پادشاهان پارس شامل آن سرزمینها شده بود پس باید انتظار کشید که لوحهای شهریاران پیش از داریوش فاقد چنین ترجمههایی باشد.
۲- این دو لوح از خوبی سرزمین پارس و مردمان و اسبان آن تعریف میکند و به غیر از داریوش کبیر که نوه ارشام و نبیره آریارمن بود، و واضحا عباراتی از کتیبههای نیاکان خود نقل مینماید، هیچ یک از سلاطین بعدی چنین تعریفی نکردهاند، زیرا سرزمین پارس با تمام محاسنش قسمت اندکی از آن سرزمینهای پهناوری بود که بعدا نصیب پادشاهان هخامنشی گردید، و هر قسمت آن امپراتوری بزرگ، شکوه و زیبایی مخصوص خود داشته.
۳- در هر دو لوح چون کلمه اورمزدا، را در حالت اضافه مینوشتند فقط هجای H (علامت ه) را علامت آن حالت دانستند، چنان که سراسر کتیبه بزرگ داریوش کبیر در بیستون همان روش معمول است، در صورتی که در اکثر کتیبههای بعدی، و مخصوصا در کتبیههای اردشیر دوم، چون میخواستند کلمه اورمزدا را در حالت اضافه بنویسند، ha (ها) را به عوض H (علامت ه) تنها به آن کلمه میچسباندند، و این خود دلیل قدمت این دو لوح است.
۴- نه در لوحه آریارمن و نه در لوحه ارشام، و نه در کتیبه بیستون هیچکدام این چهار علامت نموداری شاه، اورمزدا، کشور و زمین استعمال نشده است. در صورتی که در کتیبههای پادشاهان متاخر هخامنشی، مخصوصا اردشیر دوم چند مرتبه این چهار علامت در کتیبههایشان به کار برده شده است.»
آنچه نارمن شارپ بیان داشته، به میزان کافی گویا است، بنابراین، ادعای ساختگی بودن نبشتههای آریارمن، ارشام وکورش در پاسارگاد و ساخت دبیرش میخی پارسی به دوره داریوش بزرگ، بسان آن است، که با یک بیمنطقی مشابه، نبشتههای «آشوربنی پال» و «نبوکدنزر» را نیز به دور از ارائه هیچ گواه و برهانی، جعلیات جانشیان آنان بخوانند. فراموش نکنیم که شیوه نگارش به خط میخی پیشتر در میان هیتیاییها و میتانیاییها هم وجود داشته است. ضمن اینکه در صورت الگو گیربی این خط از دبیرشهای میانرودانی (چه به دوران داریوش چه به دوران نیاکان او) باز هم شیوه فنون نگارش آن کاملا ایرانی است. در دبیرش میخی پارسی، یک نشان کج به عنوان جداکننده واژگان از هم دیده میشود که در دیگر دبیرشهای میخی وجود ندارد. چنین ابتکاری که در پس هزار سال هرگز، توسط سومریان و بابلیان و آشوریان پدیدار نشد، نمیتوانسته یک شبه از ذهن داریوش و یا نیاکانش پدید آمده باشد. به دیگر سخن، این شیوه نیازمند یک پیشینه طولانی است. پیشینهای که به ظاهر ما آن را در نبشتههای هندسی جیرفت میبینیم. نبشتههایی که در آن، به نظر میآید یک خط عمودی، نقش جداکننده واژگان را بازی میکند. در کنار یک ویژگی چشمگیر و متمایز دوم نیز میان دبیرش پارسی هخامنشی و سامانه نوشتاری میانرودانی دیده میشود. در دبیرش پارسی، سطر تعریف شده است و بدین روی، وارونه نگاشتههای میانرودانی، نوشتهها در ردیفهای مشخص شدهای نگاشته شدهاند. آنچه تنها در لوحهای جیرفت دیده میشود و دربرابر، در هیچ کدام از خطهای میانرودانی، نمیتوان یافت که نشان از ایرانی بودن ریشه این سنت است. این دو دلیل، از دیگر مدارک خاوری بودن خاستگاه سامانه نوشتاری پارسیان به شمار میآیند و نشان میدهند که خط جیرفت، الگویی برای خط پارسیان بوده است.
۵- داریوش در بیستون به روشنی نوشته است: (۱۳)
«بخواست اورمزدا این نبشته من است که من کردم. به علاوه به زبان آریایی بود، هم روی لوح هم رو ی چرم تصنیف شد.»
گفتار داریوش بیان میدارد که او متنهایی ایرانی را در کنار متن ایرانی بیستون، بر روی چرم و لوح نوشته و به نقاط دیگر امپراتوری خود فرستاده است، نه آنکه دبیرش ایرانی را ابداع کرده باشد!
پی نوشتها:
۱- ابن ندیم، محمد بن اسحاق، الفهرست، ترجمه محمدرضا تجدد، ۱۳۸۱، تهران، نشر اساتیر، چاپ اول، رویههای ۲۰- ۲۲
۲- تبری، محمد بن جریر، تاریخ تبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ۱۳۶۲، تهران، نشر اساتیر، چاپ دوم، ج ۲، رویه ۴۷۷.
۳- بلعمی، ابوعلی، تاریخ بلعمی، تصحیح ملک شعرای بهار و محمد پروین گنابادی، ۱۳۸۶، تهران، نشر هرمس، رویه ۶۰۰
۴- مجمل التواریخ و القصص، ترجمه ملک الشعرای بهار، ۱۳۸۳، تهران، نشر دنیای کتاب، چاپ اول، رویه ۹۲
۵- گردیزی، ابوسعید عبدالحیّ ابن ضحاک ابن محمود، تاریخ، ۱۳۶۳، نشر دنیای کتاب، چاپ اول، رویههای ۵۰ و ۵۱
۶- مسعودی، ابوالحسن، التنبیه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ۱۳۸۶، تهران، نشر علمی و فرهنگی، چاپ سوم، رویههای ۸۶ و ۸۷
۷- اوستا، کهنترین سرودههای ایرانیان، ترجمه جلیل دوستخواه، ۱۳۷۹، تهران، نشر مروارید، چاپ پنجم، ج۱، گاتها، هات ۴۶
مورد نبود خط نزد ایرانیان پیش از داریوش یکم هخامنشی، یکی از ادعاهای پر هیاهوی معاصر است. اینکه خط «دین دبیره» اوستایی از خط پهلوی ساخته شده و خط پهلوی نیز، برگرفته شده از خط آرامی است، از نظرهای رایج کنونی است. استنادهای مطرح شده در این راستا عبارتاند از:
۱- افسانهای بودن دوران پیشدادی و کیانی برای استناد کردن به آنها
۲- یافت نشدن نوشتهای از دوران مادی به رسمیت شناخته شده (از دیااوکو به بعد)
۳- اشاره استورهای شاهنامه به آموزش خط به ایرانیان توسط بیگانگان (دیوان)
۴- جمله داریوش یکم در بیستون
موارد بالا به ظاهر دلایل قاطعی در تائید نظر مورد گفتگو به شمار میآیند؛ اما میبایست نگاهی تحلیلی به هر یک از آنها بیاندازیم تا ارزشمندی و درستی آنها را سنجش نماییم.
۱- اینکه چگونه ساسانیان میتوانستهاند از خطی که آواهای کمتری دارد، به یکباره، به خطی برسند که بسیار پرآواتر بوده است، پرسش نخستین است. در کنار چالش بالا، فرض بگیریم که بدون انجام حتی یک پروژه باستانشناختی، تمامی شخصیتهای سیاسی، رزمی و علمی دو دوره پیشدادی و کیانی افسانه و استوره هستند. اما دو دوره لهراسپ و گشتاسپ که به آن، زندگانی شخصیت استوار تاریخی «زرتشت سپیتمان» گره خورده است، قابل زدایش سلیقهای نیست. و میدانیم که سرودههای زرتشت به دوران کی گشتاسپ، به صورت نوشتاری و بر روی ۱۲۰۰۰ پوست گاو به خطی که این شخص زرتشت سپیتمان، آن را ابداع نمود، نوشته شد. در این باره و پیرامون پیشینه کاربرد خط در نزد ایرانیان، در اسناد کلاسیک چنین آمده:
«به قولی اول کسی که بفارسی نوشت بیوراسب پسر وندادسپ معروف به ضحاک صاحب اژدهاک است و گویند فریدون بن اثفیان وقتی که زمین را میان فرزندان خود سلم و طوج و ایرج تقسیم نمود، به هر یک ثلث قسمت آباد را بخشوده و این را در نامه نوشته و به آنان داد. اماد موبد بمن گفت: آن نبشته نزد پادشاه چین است که در روزگار یزدگرد با گنجینههای ایران نزد او فرستاده شده….
گویند اول کسی که خط بنوشت جمشید پسر اونجهان بود در اسان که یکی از کرانههای ششتر است اقامت داشت…. به خط ابوعبدالله محمد بن عبدوس جهشیاری در کتاب الوزراء تألیف خود او خواندم که: در زمان پادشاهی گشتاسب پسر لهراسب نامه نگاری بسیار کم بود، و مردم بر بسط کلام و بیان معانی به الفاظ فصیح توانایی نداشتهاند، و این گفتهها از جم الشید بن اونجهان است که در خاطرهها مانده و تدوین گردیده. [اشاره به شماری نامه نگاری از سوی جمشید، فریدون و کاووس]
هنگامی که بستاسب به پادشاهی رسید نوشتن توسعه یافت، و زرتشت پسر اسپیتمان آئین گذار مجوس ظاهر شد، و کتاب شگفت انگیز خود را که به همه زبانها بود، نشان داد و مردمی که خود را به آموختن خط و نوشتن حاضر کرده و مهارت پیدا کرده بودند بسیار شدند….
ابن مقفع گوید: ایرانیان را هفت نوع خط است که یکی از آنها به نوشتن دین اختصاص داشت و بآن دین دفیریه میگویند و الوستاق را با آن نویسند.» (۱)
«کتاب زرتشت بر پوست دوازده هزار گاو حک شده بدو به طلا منقش شده بود و بشتاسب آن را در استخر در جایی به نام دربیشت (دژنپشت) نهاد و هیربدان بر آن گماشت.» (۲)
«گشتاسب دبیران را بنشاند تا آنچه زردشت میگفت… مینبشتند به آب زر. و پوستهای گاو را پیراست و از آن قرطاس کرد و مصحفها ساخت. و این سخنان زردشت…. در آن مصحفها بفرمود تا ثبت کردند. و دوازده هزار گاو را پوست بیاهخته بود و پیراسته. و آن همه پوستها نبشته از سخنان او به آب زر…. و از آن سخن امروز بعضی به دست مغان اندر مانده است و بخوانند و بدانند. آنگاه گشتاسب این کتاب را اندر گنج خانه خویش بنهاد، خانهای از سنگ. و موکلان را بر آن گماشت.» (۳)
«اندر عهد گشتاسب، زردشت بیرون آمد… از آذربایگان به بلخ رفت… و کتاب بستاق که ایشان ایستا و دستا خوانند، بر گشتاسب عرضه کرد.» (۴)
به روزگار او (کی گشتاسب) زردشت بن پورشسپ بن فیداسپ بیرون آمد از مردمان آدربایجان،… و چون بیامد کتاب استا آورد…. وگشتاسب دین او بپذیرفت و بفرمود تا آن کتاب استا را بر پوستهای گاو پیراسته به زر نوشتند، و به حصار اصطخر بنهادند اندر خزینه ملوک عجم.» (۵)
«زرادشت کتاب معروف ابستا را آورد که چون معرب شد قافی بدان افزوده ابستاق گفتند. ابستا بیست و یک سوره داشت که هر سوره دویست ورق بود و شمار حروف و صداهای آن شصت حرف و صدا بود و هر حرف و صدایی صورتی جدا داشت. بعضی حروف مکرر بود و بعضی دیگر حروفی بود که ساقط میشد….
این خط را زرادشت پدید آورده بود و مجوسان آن را دین دبیره یعنی نوشته دین نامند. ابستا را به ویسله میلههای طلا به زبان فارسی قدیم بر دوازده هزار پوست گاو کنده بودند….
زرادشت خطی دیگر نیز پدید آورد که مجوسان آنرا کشن دبیره نامند، یعنی نوشته همگان که زبان اقوام دیگر و صدای حیوانات و طیور و غیره را بدان نویسند. شمار حروف و صداهای این زبان یکصد و شصت بود و هر حرف و صدایی صورت مفرد داشت. خط هیچ یک از ملل بیش از این دو خط حروف ندارد… ایرانیان به غیر از این دو خط که زرادشت پدید آورد، پنج خط دیگر دارند.» (۶)
چنان که روشن است، این رویداد مدتها پیش از داریوش و در میان ایرانیان رخ داده است. زرتشت سپیتمان، فرزانهای است که به دوران کی گشتاسپ کیانی پسر لهراسپ اندیشههای خود را در قالب سرودههایی با نام «گاتها» به تختگاه ایران (بلخ) آورد. این اندیشمند، به گزارش اسناد کلاسیک چون پلینی، ائوسبیوس، شاهنامه و غیره، هزاران سال پیش از عصر هخامنشیان میزیسته است.
جدای از نشانهها و سندهای بسیاری که نشان از مکتوب بودن گاتها در زمان زرتشت میدهند، از خود این سرودههای یادشده نیز سند ارزشمندی به دست میآید که گواه روشنی است بر مکتوب بودن آنها است، و نه شفاهی بودنشان. اما تاکنون اشارهای به این سند نشده است.
در یسنا «هات ۴۶»، از بند یک تا پایان بند ۱۳، اشو زرتشت گلهمند است و میگوید:» به کدام زمین روی آورم و به کجا بروم؟ این سخن، نشان از نومیدی و سرخوردگی او دارد. زرتشت هنوز از مخالفان خود خرده گیری میکند و از اینکه آنها به او اجازه نمیدهند تا آزادانه، به بیان باورهایش و آموزش دیگران بپردازد، غمگین است. اما یکباره از بند ۱۴ به بعد، از گروندگان و ایمان آورندگان تازه، همانند فرشوشتر و جاماسب، یاد میکند. او مخاطبهای نوینی پیدا کرده و توانسته دست به فراخوان تازهای بزند. در یک سخن، محیط و پیرامون او، به گونه کامل، تغییر کرده است. بدین روی، پیداست زرتشت شنوندگان (: مخاطبان) تازهای یافته است و اکنون زمان آن رسیده است که سرودههای دیگری به بندهای سیزده گانه پیشین بیافزاید. از این رو اگر بندهای پیشین شفاهی بودند، بیگمان در این بازه زمانی فراموش میشدند و از یاد میرفتند. اما چون مکتوب بودهاند، اشو زرتشت پس از یافتن ایمان آورندگان تازه، بندهای مکتوبی را که پیشتر نوشته بود، ادامه میدهد و سرودههای تازهای به «هات ۴۶» میافزاید. در زیر، متن این «هات» از سرودههای زرتشت را به صورت کامل میآمریم تا خواننده، گفته نگارنده را خود تجربه کند: (۷)
«۱-به کدامین مرز و بوم روی آورم؟ به کجا روم [و از که] پناه جویم؟
مرا از خویشاوندان و یارانم دور میدارند. همکاران و فرمانروایان دروند سرزمین نیز، خشنودم نمیکنند.
ای مزدا اهوره!
چگونه ترا خشنود توانم کرد؟
۲-ای مزدا!
من میدانم که چرا ناتوانم. از آن روی که خواستهام ناچیز است و کسانم اندک شمارند.
ای اهوره!
از این [ناکامی] نزد تو گله میگزارم. تو خود، نیک [در کار من] بنگر. من [از تو] خواهان آن یاری و رامشم که دلداری به دلدادهای میبخشد. در پرتو اشه، مرا از نیروی منش نیک بیاگاهان.
۳-ای مزدا!
کی سپیده دم آن روز فرا خواهد رسید که با آموزشهای فزایش بخش خردمندانه رهانندگان، اشه به نگهداری جهان بدرخشد؟
کیانند آنان که منش نیک به یاریشان خواهد آمد؟
ای اهوره! من [تنها] آموزش ترا بر میگزینم.
۴- دروند بدنام کردار تباهکار، یاران اشه را از پیشبرد زندگانی [مردمان] در روستا یا سرزمین باز میدارد.
ای مزدا!
آن کس که از دل و جان و با [همه] توانایی [خویش] با او میستیزد، جهانیان را به راه نیک آگاهی رهنمون میشود.
۵-ای مزدا اهوره!
هرگاه اَشَوَن نیک آگاه توانایی که خود به درستی زندگی م یکند، دروندی خواستار یاری را – خواه به فرمان ایزدی، خواه از سر خویشکاری دینی- به گرمی بپذیرد، میتواند با خردمندی خویش، او را بیاگاهاند و از گزند و تباهی برهاند.
۶- اما اگر آن مرد توانا او را نپذیرد، خود آشکارا به دروندان خواهد پیوست؛ زیرا از همان آغاز که اهوره، دین (وجدان) را آفرید، نیک خواه دروند، خود دروند است و اشون کسی است که دوست اشونان باشد.
۷-ای مزدا!
بدان هنگام که دروند آزردن مرا کمر میبندد، جز آذر و منش [نیک] تو- که اشه از کردارشان کارآمد میشود- چه کس مرا پناه خواهد بخشید؟
ای اهوره!
وجدان (دین) مرا از این آموزش بیاگاهان.
ای مزدا!
از کردار آن کس که سر آزار جهانیان را دارد، مرا رنجی نخواهد رسید.
[گزند] آن [کردارهای] دشمنانه، به خود او بازخواهد گشت؛ آنچنان که او خود را از نیک زیستی بیبهره خواهد کرد و بدان دشمنانگی، هیچ راهی [به رهایی] از دژزیستی ن [خواهد یافت].
۹- کیست آن رادی که نخستین بار مرا بیاموزد که چگونه تو سرور پاک اشون کردارها را بیش از همه شایسته ستایش بشناسیم!
ما هماره خواستاریم که با منش نیک و در پرتو اشه، آنچه را که تو آفریدگار جهان هستی درباره اشه گفتهای، [دریابیم].
۱۰-ای مزدا اهوره!
به درستی میگویم: هر کس- چه مرد، چه زن- که آنچه را تو در زندگی بهترین [کار] شناختهای بورزد، در پرتو منش نیک، از پاداش اشه [و] شهریاری مینوی [برخوردار خواهد شد].
من چنین کسانی را به نیایش تو رهنمون خواهم شد و همه آنان را از گذرگاه داوری خواهم گذراند.
۱۱- کَرَپان و کَویها با توانایی خویش و با وادار کردن مردمان به کردارهای بد، زندگانی [آنان] را به تباهی میکشانند؛ [اما] روان و دینشان هنگام نزدیک شدن به گذرگاه داوری، در هراس خواهد افتاد و آنان همواره باشندگان کنام دروج [خواهند بود].
۱۲- هنگامی که اشه به نوادگان و خویشان نامور فریان تورانی روی آورد، جهان با تخشایی آرمیتی پیشرفت خواهد کرد. پس آنگاه منش نیک، آنان را به هم خواهد پیوست و مزدا اهوره سرانجام بدیشان رامش و رستگاری خواهد بخشید.
۱۳- کیست در میان مردمان که سپیتمان زرتشت را در به سرانجام رساندن کار [خویش] خشنود کند؟
به راستی چنین کسی برازنده بلند آوازگی است. مزدا اهوره او را زندگی [جاوید] میبخشد و منش نیک، هستی او را میافزاید و ما به درستی او را دوست خوب اشه میشناسیم.
۱۴-ای زرتشت!
کیست دوست اشون تو؟
کیست آنکه به درستی خواستار بلند آوازگی مَگَ بزرگ است؟
براستی چنین کسی کی گشتاسپ دلیر است.
ای مزدا اهوره!
من کسانی را که تو در سرای یگانه خویش جای خواهی داد، با گفتار منش نیک فرا میخوانم.
۱۵-ای هچتسپیان!ای سپیتمانیان!
به شما خواهم گفت [همه آنچه را که شنیدنش برای شما بهترین است] تا دانا و نادان را از هم بازشناسید.
از این کردارهاست که شما اشه را – آنچنان که در نخستین داد اهوره آمده است- به خویشتن ارزانی میدارید.
۱۶-ای فرشوشتر هوگو!
با این رادان- که ما هر دو خواستار بهروزی آنانیم- بدان جا روی آور؛ بدان جا که اشه با آرمیتی پیوسته است؛ بدان جا که منش نیک و شهریاری مینوی فرمانروایند؛ بدان جا که سرای شکوهمند مزدا اهوره است.
۱۷-ای جاماسپ هوگوی فرزانه!
اینک سخنانی پیوسته به تو میآموزم، نه ناپیوسته تا تو آنها را به دل نیوشا و پرسیتار باشی.
مزدا اهوره در پرتو اشه نگاهبان نیرومند کسی شود که دانا را از نادان بازشناسد.
۱۸- آن کس که به [دین] من بپیوندد، من خود، او را بهترین [یاور] م و در پرتو منش نیک، بهترین چیزها را بدو نوید میدهد.
اما آن کس که با [آموزش] ما سر ستیز دارد، ستیز با او رواست.
ای مزدا!
در پرتو اشه خواست ترا [بر میآورم و ترا] خشنود میکنم. چنین است گزینش خرد و منش من.
۱۹- آن کس که در پرتو اشه، بهترین خواست زرتشت – ساختن جهانی نو- را به راستی برآورد، پاداش زندگی جاودانه سزاوار اوست و در این جهان زایای بارآور نیز هر آنچه را دلخواه اوست، به دست خواهد آورد.
ای مزدا!ای آگاهترین!
این همه را تو بر من آشکار کردهای.»
افزون بر مطالب بالا، چنانچه تاریخچه پیدایش خط را در جهان بنگریم و آن را با پدید آمدن خط در ایران بسنجیم، در مییابیم که پنداشت وجود خط در هزاره هفتم پیش از میلاد نزد زرتشت سپیتمان، به هیچ وجه غیر منطقی و بدون سندهای موازی نیست. کهنترین نشانهای که از خط چینی به دست آمده است به ۶۶۰۰ پیش از میلاد میرسد؛ (۸) یعنی زمانی پیش از تاریخی که اسناد کلاسیک برای پیدایش زرتشت برمی شمارند. یک نمونهٔ خط کهن دیگر در مجارستان با نام «تارتاریا» پیدا شده است و زمان آن به ۴۵۰۰ تا ۵۳۰۰ پیش از میلاد میرسد. (۹) در یونان نیز خطی از ۵۲۰۰ پیش از میلاد (۹۰۰ سال پس از زمان کلاسیک) به نام «دیسپیلیو» یافت شده است. (۱۰) در حوزه تمدنی درهٔ سند نیز در ۳ هزار سال پیش از میلاد خطی پدید آمد (۱۱) که همسانی بسیاری با خط یافته شده جیرفت (میانههای هزاره سوم پیش از میلاد) دارد.
۲-آنچه در شاهنامه آمده، صرفا آموزش خط دشمن از سوی تهمورس است و نه آموزش شیوه نگارش. نکته قابل اندیشه در اینجا، اینکه چگونه است که پیشتر، گزارشهای مربوط به عصر پیشدادی و کیانی در شاهنامه استوره شمرده میشود و مورد استناد پژوهشهای تاریخی قرار نمیگیرد، اما در این مورد خاص، به ناگاه مورد استناد واقع شده است؟!
۳- در ارتباط با دوران هخامنشی نیز، فریبکاران با جعلی خواندن نبشتههای پیش از داریوش یکم، در تلاشاند که ساخت خط میخی پارسی را به این فرمانروای پارسی نسبت دهند و به این گونه بیان دارند که ایرانیان تا به زمان شاه یادشده، بجز ادبیات شفاهی، هیچ قدرتی برای ثبت و ترابرش اندیشههای خود نداشتهاند. این در حالی است که این مدعیان هیچ دلیلی برای جعلی دانستن نبشتههای آریارمنَ (پدر پدربزرگ داریوش)، ارشام (پدربزرگ داریوش، و کورش در پاسارگاد ارائه نمیکنند.
در این باره، رلف نارمن شارپ مسئله را این گونه مطرح و حل میکند: (۱۲)
«بعضی از محققین در اصالت و اعتبار این دو لوحه تردید کرده تصور نمودهاند، که متعلق به زمان اردشیر دوم هخامشی (۳۵۹- ۴۰۷پ. م) است، و این پادشاه دستور داده تا این دو لوح را به نام پادشاهان سابق درست کنند، زیرا چنان که کورش کبیر ارشام را از سلطنت خلع کرده بود برادر کوچک اردشیر دوم، که نیز اسم کورش داشت، علیه برادر خود قیام کرده میخواست او را هم از مقام سلطنتی اخراج کند، پس گویا اردشیر برای تایید و تثبیت حق شاهانه ارشام و آریارمن، که از نیاکان او بودند، چنین لوحهایی بوجود آورد، ولی بدلائل زیرا باید این تصور را بیاساس دانست.
۱- این دو لوح فقط به زبان پارسی باستان نقر گردیده، در صورتی که لوحهای زرین و سیمین بنام داریوش کبیر، ترجمههایی به زبانهای ایلامی و بابلی هم دارند. زیرا در زمان او، سلطه پادشاهان پارس شامل آن سرزمینها شده بود پس باید انتظار کشید که لوحهای شهریاران پیش از داریوش فاقد چنین ترجمههایی باشد.
۲- این دو لوح از خوبی سرزمین پارس و مردمان و اسبان آن تعریف میکند و به غیر از داریوش کبیر که نوه ارشام و نبیره آریارمن بود، و واضحا عباراتی از کتیبههای نیاکان خود نقل مینماید، هیچ یک از سلاطین بعدی چنین تعریفی نکردهاند، زیرا سرزمین پارس با تمام محاسنش قسمت اندکی از آن سرزمینهای پهناوری بود که بعدا نصیب پادشاهان هخامنشی گردید، و هر قسمت آن امپراتوری بزرگ، شکوه و زیبایی مخصوص خود داشته.
۳- در هر دو لوح چون کلمه اورمزدا، را در حالت اضافه مینوشتند فقط هجای H (علامت ه) را علامت آن حالت دانستند، چنان که سراسر کتیبه بزرگ داریوش کبیر در بیستون همان روش معمول است، در صورتی که در اکثر کتیبههای بعدی، و مخصوصا در کتبیههای اردشیر دوم، چون میخواستند کلمه اورمزدا را در حالت اضافه بنویسند، ha (ها) را به عوض H (علامت ه) تنها به آن کلمه میچسباندند، و این خود دلیل قدمت این دو لوح است.
۴- نه در لوحه آریارمن و نه در لوحه ارشام، و نه در کتیبه بیستون هیچکدام این چهار علامت نموداری شاه، اورمزدا، کشور و زمین استعمال نشده است. در صورتی که در کتیبههای پادشاهان متاخر هخامنشی، مخصوصا اردشیر دوم چند مرتبه این چهار علامت در کتیبههایشان به کار برده شده است.»
آنچه نارمن شارپ بیان داشته، به میزان کافی گویا است، بنابراین، ادعای ساختگی بودن نبشتههای آریارمن، ارشام وکورش در پاسارگاد و ساخت دبیرش میخی پارسی به دوره داریوش بزرگ، بسان آن است، که با یک بیمنطقی مشابه، نبشتههای «آشوربنی پال» و «نبوکدنزر» را نیز به دور از ارائه هیچ گواه و برهانی، جعلیات جانشیان آنان بخوانند. فراموش نکنیم که شیوه نگارش به خط میخی پیشتر در میان هیتیاییها و میتانیاییها هم وجود داشته است. ضمن اینکه در صورت الگو گیربی این خط از دبیرشهای میانرودانی (چه به دوران داریوش چه به دوران نیاکان او) باز هم شیوه فنون نگارش آن کاملا ایرانی است. در دبیرش میخی پارسی، یک نشان کج به عنوان جداکننده واژگان از هم دیده میشود که در دیگر دبیرشهای میخی وجود ندارد. چنین ابتکاری که در پس هزار سال هرگز، توسط سومریان و بابلیان و آشوریان پدیدار نشد، نمیتوانسته یک شبه از ذهن داریوش و یا نیاکانش پدید آمده باشد. به دیگر سخن، این شیوه نیازمند یک پیشینه طولانی است. پیشینهای که به ظاهر ما آن را در نبشتههای هندسی جیرفت میبینیم. نبشتههایی که در آن، به نظر میآید یک خط عمودی، نقش جداکننده واژگان را بازی میکند. در کنار یک ویژگی چشمگیر و متمایز دوم نیز میان دبیرش پارسی هخامنشی و سامانه نوشتاری میانرودانی دیده میشود. در دبیرش پارسی، سطر تعریف شده است و بدین روی، وارونه نگاشتههای میانرودانی، نوشتهها در ردیفهای مشخص شدهای نگاشته شدهاند. آنچه تنها در لوحهای جیرفت دیده میشود و دربرابر، در هیچ کدام از خطهای میانرودانی، نمیتوان یافت که نشان از ایرانی بودن ریشه این سنت است. این دو دلیل، از دیگر مدارک خاوری بودن خاستگاه سامانه نوشتاری پارسیان به شمار میآیند و نشان میدهند که خط جیرفت، الگویی برای خط پارسیان بوده است.
۵-داریوش در بیستون به روشنی نوشته است: (۱۳)
«بخواست اورمزدا این نبشته من است که من کردم. به علاوه به زبان آریایی بود، هم روی لوح هم رو ی چرم تصنیف شد.»
گفتار داریوش بیان میدارد که او متنهایی ایرانی را در کنار متن ایرانی بیستون، بر روی چرم و لوح نوشته و به نقاط دیگر امپراتوری خود فرستاده است، نه آنکه دبیرش ایرانی را ابداع کرده باشد!
پی نوشتها:
۱-ابن ندیم، محمد بن اسحاق، الفهرست، ترجمه محمدرضا تجدد، ۱۳۸۱، تهران، نشر اساتیر، چاپ اول، رویههای ۲۰- ۲۲
۲-تبری، محمد بن جریر، تاریخ تبری، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ۱۳۶۲، تهران، نشر اساتیر، چاپ دوم، ج ۲، رویه ۴۷۷.
۳-بلعمی، ابوعلی، تاریخ بلعمی، تصحیح ملک شعرای بهار و محمد پروین گنابادی، ۱۳۸۶، تهران، نشر هرمس، رویه ۶۰۰
۴-مجمل التواریخ و القصص، ترجمه ملک الشعرای بهار، ۱۳۸۳، تهران، نشر دنیای کتاب، چاپ اول، رویه ۹۲
۵-گردیزی، ابوسعید عبدالحیّ ابن ضحاک ابن محمود، تاریخ، ۱۳۶۳، نشر دنیای کتاب، چاپ اول، رویههای ۵۰ و ۵۱
۶-مسعودی، ابوالحسن، التنبیه و الاشراف، ترجمه ابوالقاسم پاینده، ۱۳۸۶، تهران، نشر علمی و فرهنگی، چاپ سوم، رویههای ۸۶ و ۸۷
۷-اوستا، کهنترین سرودههای ایرانیان، ترجمه جلیل دوستخواه، ۱۳۷۹، تهران، نشر مروارید، چاپ پنجم، ج۱، گاتها، هات ۴۶
۸- Stephen D. Houston, )2004(,” The First Writing: Script Invention as History and Process”, Cambridge University Press, pp. 245–۶٫
Archaeologists Rewrite History, China Daily. 12 June 2003.
9- Haarmann, Harald, )2002),”Geschichte der Schrift”, C.H. Beck, p. 20.
Carl J. Becker, (2004) “A Modern Theory Of Language Evolution”, p. 346. iUniverse,.
http://news.bbc.co.uk/2/hi/science/nature/2956925.stm.
10- Whitley, James, (2003-2004) “Archaeology in Greece. Archaeological Reports, ,No. 50, pp. 1-92, p. 43.
G. H. Hourmouziadis, (2002) ed., Dispilio, 7500 Years After. Thessaloniki.
11- Whitehouse, David (1999) ‘Earliest writing’ found BBC.
Write signs for Indus script?” (in en). Nature India. 2009-05-31. Retrieved 2009-06-01.
۱۲-نارمن شارپ، رلف، فرمانهای شاهنشاهان هخامنشی، ۱۳۸۴، تهران، نشر پازینه، چاپ دوم، رویههای ۲۱ و ۲۲
۱۳-همان، رویه ۷۳
نمونه پارسی هخامنشی، به نشان میخ کج که جداکننده واژگان از یکدیگر است، دقت کنید.
jiroft2
نمونههای جیرفتی، به خط عمودی که به نظر میآید جداکننده واژگان باشد، دقت کنید.
نمونه میتانیایی
نمونه هیتایی
خط دیسپیلیو در یونان با قدمت ۵۲۰۰ پ.م
خط جیاهو Jiahu در چین با قدمت ۶۶۰۰ پ.م
خط تارتاریا در رومانی با قدمت حدود ۵۳۰۰ پ.م
خط تمدن دره سند با قدمت ۳۰۰۰ پ.م
فرهنگ سرگیر شاهنامه- بخش دوم
ا. ح. اکبری شالچی
جادو: جادوگر
وزان جادوان کاندر ایوان بدند
همه نامور نرّه دیوان بدند
۳۲۵/ضحاک/۱
جادوپرست: از نامها و صفتهای ضحّاک
چنان بد که ضحّاک جادوپرست
ز ایران به جان تو یازید دست ۱۶۲/ضحّاک/۱
|| کنایه از ضحّاک:
کنون کردنی کرد جادوپرست
مرا برد باید به شمشیر دست
۱۷۶/ضحّاک/۱
جادوسْتان: سرزمین پر از جادو
ببّرم پی از خاک جادوستان
شوم با پسر سوی هندوستان
۱۳۹/ضحّاک/۱
جادوسْتان کردن (جایی را): جادو را بر جایی چیره نمودن
بگفتند کو سوی هندوستان
بشد تا کند هند جادوستان
۳۵۶/ضحاک/۱
جام پیماییدن: جام می را پر کردن
نبید آر و رامشگران را بخوان
بپیمای جام و بیاری خوان
۳۷۹/ضحاک/۱
جامه و سیم و زر بخشیدن: کنایه از دارایی بسیار بخشیدن
پسند آمدش کار پولادگر
ببخشیدشان جامه و سیم و زر
۲۶۴/ضحّاک/۱
جان ( ِخود را) گروگان کردن: سر خود را دادن
و گر پاره خواهی روانم تراست
گروگان کنم جان بدانکت هواست
۱۳۰/ضحّاک/۱
جاودیی: جادو
هنر خوار شد جادویی ارجمند
نهان راستی آشکارا گزند
۴/ضحّاک/۱
جاوید زی: همیشه زنده بمانی (دعا)
فرستاد نزد برادر پیام
که جاوید زی خرّم و شادکام
۲۹۲/فریدون/۱
جایْ پرداختن: جایی را از چیزی خالی کردن
جز آن هر چه دید اندر او چارپای
بیفگند و زیشان بپرداخت جای
۱۵۰/ضحّاک/۱
جای خواب ساختن: رخت خواب انداختن، کنایه از خوابیدن
سبک بر سر آبگیر گلاب
بفرمودشان ساختن جای خواب
۱۹۴/فریدون/۱
جایگاه بودن (چیزی را در جایی): در جایی بودن
ببارید ژاله ز ابر سیاه
پیی را نبد بر زمین جایگاه
۴۲۵/ضحاک/۱
جز از: بجز
نجستی جز از کژّی و راستی
نکردی به بخش اندرون راستی
۳۲۸/فریدون/۱
جز از خویشتن را ندیدن: بسیار خودپسند شدن
که هر کو نبید جوانی چشید
به گیتی جز از خویشتن را ندید
۱۸۲/ضحّاک/۱
جز تخم نیکی نکشتن: تنها مصدر خوبیها شدن، هیچ کاری بدی از کسی سرنزدن
یکی محضر اکنون بباید نبشت
که جز تخم نیکی سپهبد نکشت
۱۹۴/ضحّاک/۱
جشن ساختن: جشن گرفتن
دل از داوریها بپرداختند
به آیین یکی جشن نو ساختند
۵/فریدون/۱
جشن کردن: جشن را برگزار کردن
فریدون چو می دید رامش گزید
شبی کرد و جشنی چنانْچون سزید
۳۸۴/ضحاک/۱
جفت: زوجه
همی جفتمان خواند و جفت مار
چگونه توان بود ای شهریار
۳۵۱/ضحاک/۱
جگر ( ِکسی) پر از درد بودن: جگر کسی خود بودن
پر از درد خوالیگران را جگر
پر از خون دو دیده پر از کینه سر
۲۷/ضحّاک/۱
جگر ( ِکسی) دریّدن: بسیار ترسیدن
بپیچید ضحّاک بیدادگر
بدرّیدش از هول گفتی جگر
۵۱/ضحّاک/۱
جگرخسته: کنایه از بسیار اندوهگین
گشاد آن نگار جگرخسته راز
نهاده بدو گوش گردنفراز
۳۶۶/ضحاک/۱
|| کنایه از ضحّاک
ز کشور به نزدیک خویش آورید
بگفت آن جگرخسته خوابی که دید
۷۳/ضحّاک/۱
جنبیدن: جنباندن
که ما همگنان این نبینیم رای
که هر باد را تو بجنبی ز جای
۱۱۷/فریدون/۱
جنگجوی: جویندۀ جنگ
کمربستهام لاجرم جنگجوی
از ایران به کین اندرآورده روی
۳۴۵/ضحاک/۱
جنگی: جنگاور
چنان دید در کاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
۴۴/ضحّاک/۱
جوش برآوردن: خشم بسیار گرفتن
برانگیخت گرد و برآورد جوش
جهان شد از آواز او باخروش
۲۲۶/فریدون/۱
جوشان: خشمگین
خروشان و جوشان به جوش اندرون
همی از دهانْش آتش آمد برون
۲۲۴/فریدون/۱
جویندهکین: انتقامجو
وگرنه سواران ترکان و چین
هم از روم گردان جویندهکین
۳۳۷/فریدون/۱
جهان: کنایه از همۀ مردم جهان
شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شگفت
۲۰۵/ضحّاک/۱
جهان (را پیش کسی) وارونه دیدن: کنایه از بدشگونی بسیاری در زندگی کسی دیدن
فریدون چو گیتی بر آن گونه دید
جهان پیش ضحّاک وارونه دید
۲۴۸/ضحّاک/۱
جهان از شب تیره چون پرّ زاغ بودن: شب بسیار تاریک بودن
جهان از شب تیره چون پرّ زاغ
همانگه سر از کوه برزد چراغ
۷۰/ضحّاک/۱
جهانْ باخروش شدن: به فریاد درآمدن همۀ جهان
برانگیخت گرد و برآورد جوش
جهان شد از آواز او باخروش
۲۲۶/فریدون/۱
جهان بر (کسانی) به بد گشتن: روزگار برای کسانی بد بودن
چه مایه جهان گشت بر ما به بد
ز کردار این جادوی کمخرد
۳۳۶/ضحاک/۱
جهان بر (کسی) بر نماندن: زندگی جاوید نداشتن
جهان چون برو بر نماند ای پسر
تو نیز آز مپرست و انده مخَور
۱۲/فریدون/۱
جهانِ جهان: کنایه از جهان ناپایدار
جهانِ جهان دیگری را سپرد
بجز درد و اندوه چیزی نبرد
۴۹۸/ضحاک/۱
جهان در مشت ( ِکسی) آمدن: کنایه از به اوج زورمندی رسیدن
بزرگان لشکر پس پشت اوی
جهان آمده پاک در مشت اوی
۲۴۰/فریدون/۱
جهانْ دیگری را سپردن: کنایه از مردن
فراوان غم و شادمانی شمرد
برفت و جهان دیگری را سپرد
۸۹/ضحّاک/۱
جهان را از بدی شستن: بدیها را زدودن
فریدون ز کاری که کرد ایزدی
نخستین جهان را بشست از بدی
۴۹۱/ضحاک/۱
جهان را به بد نسپردن: در زندگی بد نکردن
بیا تا جهان را به بد نسپریم
به کوشش همه دست نیکی بریم
۴۸۵/ضحاک/۱
جهان را به چشم جوانی دیدن: کار دنیا را خام و بیتجربه نگریستن
جز این است آیین و پیوند کین
جهان را به چشم جوانی مبین
۱۸۱/ضحّاک/۱
جهان را پیر خواندن: کنایه از کار گیتی را خردمندانه دانستن
همیراند زینگونه تا شیرخوان
جهان را چن این بشنوی پیر خوان
۴۷۳/ضحاک/۱
جهان را ز ناپاکْ پاکْ شستن: ریشۀ ناپاکی را کندن
ببرّم پی اژدها را ز خاک
بشویم جهان را ز ناپاکْ پاک
۳۵۳/ضحاک/۱
جهان را یکی دیگر نهاد آمدن: کار گیتی بسیار دگرگون شدن
خجسته فریدون ز مادر بزاد
جهان را یکی دیگر آمد نهاد
۱۰۹/ضحّاک/۱
جهانْ روشن از بخت ( ِکسی) بودن: همۀ جهان از بخت کسی برخوردار بودن
نگین زمانه سر تخت تست
جهان روشن از نامور بخت تست
۶۳/ضحّاک/۱
جهانْ زیر انگشتری داشتن: فرمانروای همۀ جهان بودن
تو داری جهان زیر انگشتری
دد و مردم و دیو مرغ و پری
۶۴/ضحّاک/۱
جهان گشتن: ادامه پیدا کردن هستی
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
۲۴۴/ضحّاک/۱
جهانْ هفت کشور: کنایه از سرتاسر گیتی
جهان هفت کشور ترا بنده
باد سرت برتر از ابر بارنده باد
۳۷۶/ضحاک/۱
جهانآزموده: بسیار پرتجربه
جهانآزموده دلاور سران
گشادند یکیک به پاسخ دهان
۱۱۶/فریدون/۱
جهانآفرین را بخواندن: یاد خدا کردن
کس از روزبانان به در بر نماند
فریدون جهانآفرین را بخواند
۳۲۱/ضحاک/۱
جهانآفرین: آفریدگار جهان
همی پندشان داد و کرد آفرین
همیکرد یاد از جهان آفرین
۴۶۱/ضحاک/۱
جهانبین ( ِکسی به کسی) شاد گشتن: کنایه از از کسی خوشنود بودن کسی
یکی تاج بر سر به بالین تو
بدو شاد گشته جهانبین تو
۳۳۲/فریدون/۱
جهانجوی: کنایه از فریدون پیش از خیزش در برابر ضحّاک
یکی گاو برمایه خواهد بدن
جهانجوی را دایه خواهد بدن
۱۰۱/ضحّاک/۱
|| کنایه از فریدون در زمان خیزش:
جهانجوی پرگار بگرفت زود
وزان گرز پیکر بدیشان نمود
۲۶۰/ضحّاک/۱
جهاندار: کنایه از شاه بزرگ
جهاندار پیش از تو بسیار بود
که تخت مهی را سزاوار بود
۸۸/ضحّاک/۱
|| کنایه از ضحّاک:
جهاندار ضحّاک با تاج و گاه
میانبسته فرمان او را سپاه
۱۷۹/ضحّاک/۱
|| کنایه از خدا:
به یزدان همیگفت زنهار من
سپردم ترا ای جهاندار من
۲۵۰/ضحّاک/۱
|| کنایه از جمشید:
پس آن خواهران جهاندار جم
به نرگس گل سرخ را داد نم
۳۳۲/ضحاک/۱
جهانداور: کنایه از خدا
نیایشکنان شد سر و تن بشست
به پیش جهانداور آمد نخست
۱۶/فریدون/۱
جهاندیده: پیر خردمند
پسآنگه جهاندیدگان را بخواند
به تخت گرانمایگی برنشاند
۲۴۶/فریدون/۱
جهانشهریار: فریدون
اگر شد فریدون جهانشهریار
نه ما بندگانیم با گوشوار
۱۱۸/فریدون/۱
جهانناسپرده: با تندرستی
به اسپ اندرآمد به کاخ بزرگ
جهانناسپرده جوان سترگ
۳۲۲/ضحاک/۱
چارپای: چارپا، دام
ز خون چنان بیزبان چارپای
چه آید بر آن مرد ناپاکرای
۳۴۴/ضحاک/۱
چاره اندیشه کردن: چاره جستن
سر تازیان شاه افسونگران
یکی چاره اندیشه کرد اندر آن
۱۹۶/فریدون/۱
چاره ساختن: چاره اندیشیدن
وز آن پس یکی چارهای ساختن
ز هر گونه اندیشه انداختن
۲۰/ضحّاک/۱
چاره گرفتن: چارهای کردن
ز تاج بزرگی چو موی از خمیر
برون آمدی مهترا چاره گیر
۴۱۵/ضحاک/۱
چارهجوی شدن: چاره جستن
پس از رشک ضحاک شد چارهجوی
ز لشکر سوی کاخ بنهاد روی
۴۳۳/ضحاک/۱
چراغْ از کوه برزدن: خورشید طلوع کردن
جهان از شب تیره چون پرّ زاغ
همانگه سر از کوه برزد چراغ
۷۰/ضحّاک/۱
چراغ: کنایه از خورشید
جهان از شب تیره چون پرّ زاغ
همانگه سر از کوه برزد چراغ
۷۰/ضحّاک/۱
چربی نمودن: زبان ریختن، چربزبانی کردن
زمین را ببوسید و چربی نمود
بر آن کهتری آفرین برفزود
۶۷/فریدون/۱
چشم نیرنگ بردوختن: کنایه از نیرنگ کسی را بیتأثیر کردن
بگفتند از آن گونه کاموختند
سبک چشم نیرنگ بردوختند
۱۸۷/فریدون/۱
چشم: توقع
که من چشمْ خود همچنین داشتم
همی بر دل خویش بگماشتم
۳۶۵/فریدون/۱
چِم: چهام
که من شهریار ترا کهترم
به هر چم بفرمود فرمانبرم
۱۲۶/فریدون/۱
چُن: چون، هنگامی که
چن از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا به سر برْش یزدان چه داد
۴۴/ضحّاک/۱
چنانچون: مانند آن که
به اروندرود اندرآورد روی
چنانچون بود شاه دیهیمجوی ۲۹۳/ضحاک/۱
|| همانگونه که:
سراینده جندل چو پاسخ شنید
ببوسید تختش چنانچون سزید
۱۴۰/فریدون/۱
چندان: آن همه
ز چندان گرانمایه گرد دلیر
خروشی برآمد چو آوای شیر
۳۴۵/فریدون/۱
چندین: بسیار، این همه
بدو گفت ضحاک چندین منال
که مهمان گستاخ بهتر به فال
۴۰۱/ضحاک/۱
چنو: چون او
چنو زاید از مادر پرهنر
بسان درختی شود بارور
۹۴/ضحّاک/۱
چنین: چنین کسی، چنین کسی را
به آیین خویش آورد ناسپاس
چنین گر تو مهمان شناسی شناس
۴۰۰/ضحاک/۱
چو افسر: بسیار ممتاز
که جمشید را هر دو خواهر بدند
سر بانوان را چو افسر بدند
۷/ضحّاک/۱
چو باد: بسیار تند و پرشتاب
همیرفت منزل به منزل چو باد
سری پر ز کینه دلی پر ز داد
۲۷۳/ضحّاک/۱
چو باغ بهار: بسیار آراسته و زیبا
سه خورشیدرخ را چو باغ بهار
بیارد پر از بوی و رنگ و نگار
۱۵۹/فریدون/۱
چو بید: بسیار لرزان
دو پاکیزه از خانۀ جمّشید
برون آوردیدند لرزان چو بید
۶/ضحّاک/۱
چو پرِّ تَذَرو: بسیار زیبا
چن از آمدنْشان شد آگاه سرو
بیاراست لشکر چو پرّ تذرو
۱۷۴/فریدون/۱
چو پیش گل اندر تذرو آمدن: با شادی رفتن
خرامان بیامد به نزدیک سرو
ز شادی چو پیش گل اندر تذرو
۶۶/فریدون/۱
چو تابنده ماه: کنایه از بسیار زیبا
به دیدار هر سه چو تابنده ماه
نشایست کردن بدیشان نگاه
۱۸۳/فریدون/۱
چو خورشیدْ روی: بسیار زیباروی
به بالا چو سرو و چو خورشید روی
چو کافور گِرد گل سرخ موی
۳۵۱/فریدون/۱
چو دیده داشتن: مانند چشم خود از چیزی مواظبت کردن
بدان تا چو دیده بدارندْشان
چو جان پیش دل برگمارندْشان
۲۱۶/فریدون/۱
چو سرو بلند: بسیار بالابلند و زیبا
نشسته بارام در پیشگاه
چو سرو بلند از برش گرد ماه
۳۷۱/ضحاک/۱
چو سرو سهی: بسیار خوشبالا
نشاند بر آن تخت شاهنشهی
سه خورشیدرخ را چو سرو سهی
۱۶۰/فریدون/۱
چو سنگ: استوار و محکم
همیدون شکسته ببندش چو سنگ
ببر تا دو کوه آیدت پیشْ تنگ
۴۴۶/ضحاک/۱
چو سنگ: کنایه از بسیار محکم
بدان زه دو دستش ببستی چو سنگ
نهادی به گردن برش پالهنگ
۴۹/ضحّاک/۱
چو طاوس نر: به زیبایی بسیار
ز مادر جدا شد چو طاوس نر
به هر موی بر تازه رنگی دگر
۱۱۵/ضحّاک/۱
چو غُرمِ ژیان: کنایه از پرشتاب
بیاورد فرزند را چون نوند
چو غرم ژیان سوی کوه بلند
۱۴۱/ضحّاک/۱
چو کافور گِردِگل سرخْ موی: کنایه از سپیدی مو و سرخی چهره به گونهای که به هم بیایند
به بالا چو سرو و چو خورشید روی
چو کافور گِرد گل سرخ موی
۳۵۱/فریدون/۱
چو موی از خمیر برون آمدن: بسیار روشن و واضح بودن
ز تاج بزرگی چو موی از خمیر
برون آمدی مهترا چاره گیر
۴۱۵/ضحاک/۱
چو ناسفته گوهر: دوشیزۀ دستنخورده
چو ناسفته گوهر سه دخترْش بود
نبودش پسر دختر افسرْش بود
۱۴۶/فریدون/۱
چون بنده بر پیش کسی بودن: خدمتگزار مخلص کسی بودن
که چون بنده بر پیش فرزند تو
بباشم پذیرندۀ پند تو
۱۳۲/ضحّاک/۱
چون بوستان آراستن (جای را): بسیار خوب آراستن
بیاراست چون بوستان خان خویش
مهان را همه کرد مهمان خویش
۲۳/فریدون/۱
چون بهشت: بسیار زیبا و پرشکوه
یکی کاخ آراسته چون بهشت
همه سیم و زر اندرافگنده خشت
۱۷۹/فریدون/۱
چون پرّ زاغ: بسیار سیاه
جهان از شب تیره چون پرّ زاغ
همانگه سر از کوه برزد چراغ
۷۰/ضحّاک/۱
چون پیل مست آمدن: سخت کینهجو شدن
بیامد از آن کینه چون پیل مست
مر آن گاو برمایه را کرد پست
۱۴۹/ضحّاک/۱
چون سپهر: کنایه از بسیار بزرگ
کشیدند با لشکری چون سپهر
همه نامداران خورشیدچهر
۱۷۳/فریدون/۱
چون سمن ز آب گنده پژمردن: کنایه از سخت در اندوه فرورفتن
پیامش چو بشنید شاه یمن
بپژمرد چون ز آب گنده سمن
۹۶/فریدون/۱
چون شَمَن: نه از بزرگان و بزرگزادگان
از ایران یکی کهترم چون شمن
پیام آوریده به شاه یمن
۷۱/فریدون/۱
چون مشتری: فروزنده
فروزنده چون مشتری بر سپهر
همه جای شادی و آرام و مهر
۳۱۳/ضحاک/۱
چون نَوند: مانند اسب تندرو، کنایه از پرشتاب
بیاورد ضحاک را چون نوند
به کوه دماوند کردش به بند
۴۷۹/ضحاک/۱
چون: چگونه
کزان تخت هرگز نبینی تو بهر
مرا چون دهی کدخدایی شهر
۴۱۲/ضحاک/۱
چونان: چنان
که کس در جهان گاو چونان ندید
نه از پیرسر کاردانان شنید
۱۱۷/ضحّاک/۱
چونین: چنین
به خورشیدرویان سپهدار گفت
که چونین شگفتی نماند نهفت
۶۷/ضحّاک/۱
چه براز بودن: چه سرّی در کار بودن
چنین گفت ضحّاک را ارنواز
که شاها نگویی چه بودت براز
۵۴/ضحّاک/۱
چه مایه: چه اندازه، کنایه از بسیار زیاد
از او من نهانت همی داشتم
چه مایه به بد روز بگذاشتم
۱۶۳/ضحّاک/۱
چهر نمودن: نشان دادن
پس از اختر گردگردان سپهر
که اخترشناسان نمودند چهر
۲۶۴/فریدون/۱
چیرگی گرفتن: چیره شدن
چو آمد به کار اندرون تیرگی
گرفتند پرمایگان چیرگی
۲۸۷/فریدون/۱
چیز بخشیدن: مال و دارایی بخشیدن
یکی هفته زین گونه بخشید چیز
چنان شد که درویش نشناخت نیز
۲۱/فریدون/۱
حَمَل: طالع ایرج
چو کرد اختر فرّخ ایرج نگاه
حمل دید طالع خداوند ماه
۲۶۸/فریدون/۱
خاکْ بوس دادن (پیش کسی): خاک پای کسی را بوسه زدن
مهان پیش او خاک دادند بوس
ز درگاه برخاست آوای کوس
۴۶۸/ضحاک/۱
خام آمدن: خامی بودن
نشاید درنگ اندرین کار هیچ
که خام آید آسایش اندر بسیچ
۳۱۴/فریدون/۱
خامگوی: گویندۀ سخن ناپخته و نسنجیده
چرا پیش تو کاوۀ خامگوی
به سان همالان کند سرخ روی
۲۱۹/ضحّاک/۱
خان: خانه
که خفته بارام در خان خویش
بدینسان بترسیدی از جان خویش
۵۵/ضحّاک/۱
خانه: خانواده
دو پاکیزه از خانۀ جمّشید
برون آوردیدند لرزان چو بید
۶/ضحّاک/۱
خاورخدای: شاه خاور: سلم
به تخت کیان اندرآورد پای
همی خواندندیش خاورخدای
۲۷۴/فریدون/۱
خبر شدن به (کسی): خبر به کسی رسیدن
خبر شد به ضحّاک یک روزگار
از آن گاو برمایه و مرغزار
۱۴۸/ضحّاک/۱
خرامان آمدن: با گامها و حرکات دلنشین آمدن
چو شب تیرهتر گشت از آن جایگاه
خرامان بیامد یکی نیکخواه
۲۷۶/ضحّاک/۱
خُرد شکستن: شکستن و خرد کردن
بدان گرزۀ گاوسر دست برد
بزد بر سرش ترگ بشکست خرد
۴۴۹/ضحاک/۱
خردادروز: روز ششم از برج در گاهشماری دورۀ ساسانی
برون رفت شادان به خردادروز
به نیک اختر و فال گیتیفروز
۲۶۸/ضحّاک/۱
خردیافته مرد: مرد فهمیده
خردیافته مرد نیکیسگال
همی دوستی را بجوید همال
۸۳/فریدون/۱
خرّم بُدی: شاد بودن (دعا)
بدو گفت جندل که خرّم بدی
همیشه ز تو دور دست بدی
۶۸/فریدون/۱
خرم بودن: شاد و خورسند بودن (دعا)
شما دیر مانید و خرّم بوید
به رامش سوی ورزش خود شوید
۴۵۷/ضحاک/۱
خرّم زییدن: شاد زندگی کردن (دعا)
فریدون بدیشان سخن برگشاد
که خرم زیید ای دلیران و شاد
۲۵۵/ضحّاک/۱
خرّمی: شادی و خورسندی
پدر بد که جست از شما مردمی
چو بشناخت برگشت با خرّمی
۲۴۸/فریدون/۱
خروش برآمدن: فریاد بلند شدن
خروشی برآمد از آتشکده
که بر تخت اگر شاه باشد دده
۴۲۸/ضحاک/۱
خروش کردن: فریاد زدن، جار زدن
بفرمود کردن به در بر خروش
که ای نامداران بسیارهوش
۴۵۱/ضحاک/۱
خروشان و جوشان: فریادکنان و خشمگین
خروشان و جوشان به جوش اندرون
همی از دهانْش آتش آمد برون
۲۲۴/فریدون/۱
خروشان: فریادکنان
گرانمایه فرزند او پیش اوی
ز ایوان برون شد خروشان به کوی
۲۱۶/ضحّاک/۱
خروشیدن: فریاد زدن
به پیش نگهبان آن مرغزار
خروشید و بارید خون بر کنار
۱۲۷/ضحّاک/۱
|| کنایه از سروصدای بسیار:
به فرمان یزدان سر خفته مرد
خروشیدن سنگ بیدار کرد
۲۹۰/ضحاک/۱
خستۀ روزگار: دلآزرده از زمانه
دوان داغدل خستۀ روزگار
همیرفت پویان بدان مرغزار
۱۲۵/ضحّاک/۱
خسرو: کنایه از فریدون
چو بشنید جندل ز خسرو سخن
یکی رای پاکیزه افگند بن
۵۸/فریدون/۱
خسروگهر: از نژاد شاهان
سه خواهر ز یک مادر و یک پدر
پریچهره و پاک و خسروگهر
۵۵/فریدون/۱
خسرونژاد: از تبار شاه
نشستند هر سه به آرام شاد
چنان مرزبانان خسرونژاد
۲۸۲/فریدون/۱
خسروی: شاهانه، مال شاه
برون آمد از گلشن خسروی
بیاراست آرایش جادوی
۱۹۷/فریدون/۱
خشتْ سیم و زر اندرافگنده بودن: کاخ بسیار پرشکوهی ساخته بودن
یکی کاخ آراسته چون بهشت
همه سیم و زر اندرافگنده خشت
۱۷۹/فریدون/۱
خشت: آجر
ز دیوارها خشت و از بام سنگ
به کوی اندرون تیغ و تیر خدنگ
۴۲۴/ضحاک/۱
خمانیدن (کسی را): پشت کسی را خم کردن، پیر و فرتوت ساختن
خماند شما را همان روزگار
نماند خمانیده هم پایدار
۳۷۲/فریدون/۱
خمانیده: خمدادهشده
خماند شما را همان روزگار
نماند خمانیده هم پایدار
۳۷۲/فریدون/۱
خوار داشتن: کسی را دستکم گرفتن
ندارمهمی دشمن خرد خوار
بترسمهمی از بد روزگار
۱۹۰/ضحّاک/۱
خوارتر: کمتر
مرا خوارتر از سه فرزند خویش
نبینم به هنگام بایست پیش
۱۳۱/فریدون/۱
خوارمایه داشتن (چیزی را): کمارزش شمردن
سخن ماند از تو همی یادگار
سخن را چنین خوارمایه مدار
۴۸۸/ضحاک/۱
خواستار کردن: خواستار شدن، درخواستن
نهانی سخن کردشان خواستار
ز نیک و بد و گردش روزگار
۷۴/ضحّاک/۱
خواستن: خواستگاری کردن
ز بهر شما از پدر خواستم
سخنهای بایسته آراستم
۱۴۸/فریدون/۱
خواسته: کنایه از منظور
سخن راستی را برآراسته
خرد ساخته کرده بر خواسته
۱۵۴/فریدون/۱
|| مال، دارایی
برفتند با رامش و خواسته
همه دل به فرمانش آراسته
۴۵۹/ضحاک/۱
خوالیگری: آشپزی
یکی گفت ما را به خوالیگری
بباید بر شاه رفت آوری
۱۹/ضحّاک/۱
خوالیگری ساختن: آشپزی کردن
برفتند و خوالیگری ساختند
خورش خود بیاندازه بشناختند
۲۲/ضحّاک/۱
خوان آراییدن: سفره انداختن
نبید آر و رامشگران را بخوان
بپیمای جام و بیاری خوان
۳۷۹/ضحاک/۱
خوانّدن: خواندن
ستمدیده را پیش او خوانّدند
بر نامدارانْش بنشانّدند
۱۹۹/ضحّاک/۱
|| نامیدن، به نام یاد کردن
اگر پهلوانی ندانی زبان
به تازی تو اروند را دجله خوان
۲۹۴/ضحاک/۱
خوبچهر: زیباروی
ازین سه دو پاکیزه از شهرناز
یکی کهتر از خوبچهر ارنواز
۴۹/فریدون/۱
خوبرخ: کنایه از فریدون در زمان کودکیاش
شوم ناپدید از میان گروه
برم خوبرخ را به البرز کوه
۱۴۰/ضحّاک/۱
خوبروی: زیباروی
کجا نامور دختری خوبروی
به پردهَندرون پاک بی گفتوگوی
۴۰/ضحّاک/۱
خوبی: زیبارویی
زن ایرج نیکپی را سهی
کجا بد به خوبی سهیلش رهی
۲۶۳/فریدون/۱
خورِش آراستن: غذا پختن
خورشها بیاراست خوالیگرش
پاک خوان ازدرِ مهترش
۲۸۲/ضحاک/۱
خورش ساختن: خوردن
بکشتی و مغزش بپرداختی
مر آن اژدها را خورش ساختی
۱۴/ضحّاک/۱
خورِش: غذا
بکشتی و مغزش بپرداختی
مر آن اژدها را خورش ساختی
۱۴/ضحّاک/۱
خورِشخانه: آشپزخانهی بزرگ
خورشخانۀ پادشاه جهان
گرفت این دو بیدار خرّم نهان
۲۳/ضحّاک/۱
خورِشگر: آشپز
خورشگر ببردی به ایوان اوی
همیساختی راه درمان اوی
۱۳/ضحّاک/۱
خورشیدْ سر از کوه برزدن: طلوع کردن خورشید
چو خورشید برزد سر از تیره کوه
بیامد سبک مرد افسونپژوه
۲۰۳/فریدون/۱
خورشیدْ لاژورد شدن: کنایه از گردوخاک بسیار جلوی خورشید را گرفتن
از آن شهر روشن یکی تیره گرد
برآمد که خورشید شد لاژورد
۴۳۲/ضحاک/۱
خورشیدْ یاقوت زرد گستردن: طلوع کردن خورشید
تو گفتی که بر کشور لاژورد
بگسترد خورشید یاقوت زرد
۷۱/ضحّاک/۱
خورشیدچهر: کنایه از زیباروی
کشیدند با لشکری چون سپهر
همه نامداران خورشیدچهر
۱۷۳/فریدون/۱
خورشیدرخ: کنایه از بسیار زیباروی
سه خورشیدرخ را چو باغ بهار
بیارد پر از بوی و رنگ و نگار
۱۵۹/فریدون/۱
خورشیدروی: کنایه از بسیار زیباروی
بجستند خورشیدرویان ز جای
از آن غلغل نامور کدخدای
۵۳/ضحّاک/۱
خون بر کنار باریدن: بسیار زاری کردن
به پیش نگهبان آن مرغزار
خروشید و بارید خون بر کنار
۱۲۷/ضحّاک/۱
خوی: عرق
سه افسرور از پیش سه تاجور
رخانْشان پر از خوی و شرم پدر
۱۹۱/فریدون/۱
خویش و پیوند: فک و فامیل
به کوه اندرون به بود بند اوی
نیاید برش خویش و پیوند اوی
۴۴۷/ضحاک/۱
داد و دهِش کردن: کرم ورزیدن
به داد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن فریدون تویی
۴۹۰/ضحاک/۱
داد و دهِش: کرم
به داد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن فریدون تویی
۴۹۰/ضحاک/۱
داد: دادند
پس آن خواهران جهاندار جم
به نرگس گل سرخ را داد نم
۳۳۲/ضحاک/۱
دادار: خدا
جهان را همه سوی داد آوریم
چن از نام دادار یاد آوریم
۲۶۷/ضحّاک/۱
دادخواه: شاکی
خروشید و زد دست بر سر ز شاه
که شاها منم کاوۀ دادخواه
۲۰۱/ضحّاک/۱
دادگرْ شهریار زمین: کنایه از فریدون
ابا دادگر شهریار زمین
برین داد هرگز مباد آفرین
۳۳۴/فریدون/۱
دادگر: سلم
که ما را به گاه جوانی پدر
برین گونه بفریفت ای دادگر
۳۰۸/فریدون/۱
دار بسودن: دار زدن
که گر زندهتان دار باید بسود
و گر بودنیها بباید نمود
۸۲/ضحّاک/۱
داستان زدن: مثل زدن، ضربالمثل گفتن
چه گفت آن خردمند پاکیزه مغز
کجا داستان زد به پیوند نغز
۸۱/فریدون/۱
داستان: ماجرا، جریان
که این داستان گر ز من بشنوید
شودْتان دل از جان من ناامید
۵۸/ضحّاک/۱
|| موضوع و مسئله
به بیدار دل بنگر این داستان
کزین گونه نشنیدی از باستان
۲۹۶/فریدون/۱
داغدل: کنایه از بسیار دلخون
دوان داغدل خستۀ روزگار
همیرفت پویان بدان مرغزار
۱۲۵/ضحّاک/۱
دام و دد و مرد و زن: کنایه از همۀ جانداران
همی خون دام و دد و مرد و زن
بریزد کند در یکی آبزن
۳۶۱/ضحاک/۱
دانستن: فهمیدن
بدانست شاه گرانمایه زود
کز آمیختنْ رنگ نایدْش سود
۱۸۹/فریدون/۱
دانش: دانستن
میانین نشیند هم اندر میان
بدان کهت به دانش نیاید زیان
۱۶۴/فریدون/۱
دانشی: خردپسندانه
چه گویم کیم بر سر انجمن
یکی دانشی داستانی بزن
۱۵۶/ضحّاک/۱
دانشیْ داستانی زدن: کنایه از سخن خردپذیری گفتن
چه گویم کیم بر سر انجمن
یکی دانشی داستانی بزن
۱۵۶/ضحّاک/۱
داور: کنایه از خدا
فرو ریخت آب از مژه مادرش
همی آفرین خواند بر داورش
۲۴۹/ضحّاک/۱
داورِ پاک: خدا
ره داور پاک بنمودشان
از آلودگی سر بپالودشان
۳۳۰/ضحاک/۱
دد: جانور
زمین هفت کشور به فرمان تست
دد و دیو و مردم نگهبان تست
۵۶/ضحّاک/۱
دد و دیو و مردم: همۀ جانداران
زمین هفت کشور به فرمان تست
دد و دیو و مردم نگهبان تست
۵۶/ضحّاک/۱
دد و دیو و مردم نگهبان ( ِکسی) بودن: کنایه از در امان کامل بودن
زمین هفت کشور به فرمان تست
دد و دیو و مردم نگهبان تست
۵۶/ضحّاک/۱
دد و مردم و دیو و مرغ و پری: کنایه از همۀ کائنات، همۀ موجودات
تو داری جهان زیر انگشتری
دد و مردم و دیو مرغ و پری
۶۴/ضحّاک/۱
دده: دد، جانور درنده
خروشی برآمد از آتشکده
که بر تخت اگر شاه باشد دده
۴۲۸/ضحاک/۱
در: درگاه، بارگاه
همان مهتران از همه کشورش
بدان فرّخی صفزده بر درش
۳۶/فریدون/۱
در بار دادن بستن: کنایه از دیگر بار ندادن
بیامد در بار دادن ببست
به انبوه اندیشگان درنشست
۱۰۲/فریدون/۱
در نهانی: پنهان
مرا در نهانی یکی دشمن است
که بر بخردان این سخن روشن است
۱۸۹/ضحّاک/۱
در هوا (ی کسی) بودن: هوادار کسی بودن
همه در هوای فریدون بدند
که از درد ضحاک پرخون بدند
۴۲۳/ضحاک/۱
دراز ماندن: برای زمانی طولانی ماندن
فروبرد و بستش بدان کوه باز
بدان تا بماند به سختی دراز
۴۸۳/ضحاک/۱
درخوردن: شایسته بودن
اگر گویم آری و دل زان تهی
دروغ ایچ کی درخورد با مهی
۱۱۰/فریدون/۱
درست شنودن: شنیدن و درست دانستن
و گر نشنود بودنیها درست
بباید همیدون ز جان دست شست
۷۸/ضحّاک/۱
درشت: خشن
چو بشنید موبد پیام درشت
زمین را ببوسید و بنمود پشت
۳۳۹/فریدون/۱
درفش: پرچم
فروهشت ازو سرخ و زرد و بنفش
همیخوانّدش کاویانی درفش
۲۳۹/ضحّاک/۱
درگاه: دربار
همانگه یکایک ز درگاه شاه
برآمد خروشیدن دادخواه
۱۹۸/ضحّاک/۱
درگه: درگاه: در بزرگ و اصلی
که چون کاوه آمد ز درگه پدید
دو گوش من آواز او را شنید
۲۲۲/ضحّاک/۱
درنشستن: داخل چیزی نشستن
بیامد در بار دادن ببست
به انبوه اندیشگان درنشست
۱۰۲/فریدون/۱
درنگ اندرین جای تنگ ساختن: کنایه از خواستار ماندگاری در جهان کوچک بودن
چه سازی درنگ اندرین جای تنگ
شود تنگ بر تو سرای درنگ
۳۲۵/فریدون/۱
درنگ کردن: تأخیر نمودن
که جستی سلامت ز چنگ نهنگ
به گاه گریزش نکردی درنگ
۲۵۱/فریدون/۱
درنگ: تأخیر
همان به که ما را بدین جای جنگ
شتابیدن آید به جای درنگ
۳۱۷/ضحاک/۱
درود دادن: سلام رساندن
چو آیی به کاخ فریدون فرود
نخستین ز هر دو پسر ده درود
۳۲۲/فریدون/۱
درود فرستادن: از دور سلام کردن
چو آمد به نزدیک اروندرود
فرستاد زی رودبانان درود
۲۹۶/ضحاک/۱
درویش نشناختن: میان دارا و نادار فرق نگذاشتن
یکی هفته زین گونه بخشید چیز
چنان شد که درویش نشناخت نیز
۲۱/فریدون/۱
درویش: مستمند
یکی هفته زین گونه بخشید چیز
چنان شد که درویش نشناخت نیز
۲۱/فریدون/۱
دریا: رود
فریدون چو بشنید شد خشمناک
از آن ژرف دریا نیامدْش باک
۳۰۱/ضحاک/۱
درّیدن: جر دادن
خروشید و برجست لرزان ز جای
بدرّید و بسپرد محضر به پای
۲۱۵/ضحّاک/۱
|| پاره شدن:
بپیچید ضحّاک بیدادگر
بدرّیدش از هول گفتی جگر
۵۱/ضحّاک/۱
دژم: خشمگین
چنین گفت کای اژدهای دژم
کجا خواست گیتی بسوزد به دم
۲۴۷/فریدون/۱
دژم: عصبانی
بدو گفت مهتر به روی دژم
که برگوی تا از که دیدی ستم
۲۰۰/ضحّاک/۱
دست: طرف، سو
ز یک دست سرو سهی شهرناز
به دست دگر ماهرویْ ارنواز
۳۷۲/ضحاک/۱
دست ( ِچیزی از کسی) دور بودن: از گزند چیزی در امان بودن
بدو گفت جندل که خرّم بدی
همیشه ز تو دور دست بدی
۶۸/فریدون/۱
دست ( ِکسی به چیزی) دراز بودن: چیزی را در دسترس داشتن، کنایه از برخوردار بودن از چیزی
ز هر کام و هر خواسته بینیاز
به هر آرزو دست ایشان دراز
۸۷/فریدون/۱
دستْ بآسمان برداشتن: چیزی را از خدا خواستن
همه دست برداشته بآسمان
همیخواندندش به نیکی گمان
۳۸/فریدون/۱
دستِ بدْ فروبستن (از چیزی): راه زیان و تباهی را بر چیزی بستن
به نیکی فروبست ازو دست بد
چنان کز ره پادشاهان سزد
۴۲/فریدون/۱
دست بر سر زدن: اظهار فلاکت بسیار کردن
خروشید و زد دست بر سر ز شاه
که شاها منم کاوۀ دادخواه
۲۰۱/ضحّاک/۱
دست بگشادن: گشادهدستی کردن
بیامد به تخت کیی برنشست
کمر بر میان بست و بگشاد دست
۲۷۷/فریدون/۱
دست به دست گرفتن: دست دادن
ببینم کهشان دل پر از داد هست
به زنهارشان دست گیرم به دست
۱۳۷/فریدون/۱
دست نیکی بردن: اقدام به نکویی کردن
بیا تا جهان را به بد نسپریم
به کوشش همه دست نیکی بریم
۴۸۵/ضحاک/۱
دست یازیدن (به جان کسی): قصد جان کسی را کردن
چنان بد که ضحّاک جادوپرست
ز ایران به جان تو یازید دست
۱۶۲/ضحّاک/۱
دشت: کنایه از سرزمین بزرگ
سپارد ترا دشت ترکان و چین
که از ما سپهدار ایرانزمین
۳۰۱/فریدون/۱
دشتِ گُردان: پهلوانان بسیار زیاد
که گر پادشا دیده خواهد ز من
و گر دشت گردان و تخت یمن
۱۳۰/فریدون/۱
|| کنایه از ایرانزمین
یکی روم و خاور دگر ترک و چین
سیم دشت گردان ایرانزمین
۲۷۱/فریدون/۱
دل ( ِکسی) از جان ( ِکسی) ناامید شدن: از زنده ماندن کسی ناامید شدن
که این داستان گر ز من بشنوید
شودْتان دل از جان من ناامید
۵۸/ضحّاک/۱
دل ( ِکسی) از کسی پرنهیب شدن: بسیار از کسی ترسیدن
بدان برزبالا ز بیم نشیب
شد از آفریدون دلش پُرنهیب
۱۸۵/ضحّاک/۱
دل ( ِکسی) باز جایْ آمدن: حال کسی جا آمدن، از بیهوشی برخاستن
چو آمد دل تاجور باز جای
به تخت کیان اندرآورد پای
۱۰۵/ضحّاک/۱
دل ( ِکسی) پر ز کین شدن: سخت در صدد انتقام برآمدن
دلش گشت پردرد و سر پر ز کین
به ابرو ز خشم اندرآورد چین
۱۷۴/ضحّاک/۱
دل ( ِِکسی) پُرآتش بودن: بسیار خشمگین بودن
دلش زان زدهفال پرآتش است
همه زندگانی برو ناخَوش است
۳۶۰/ضحاک/۱
دل ( ِکسی) پرآتش شدن: بسیار خشمگین شدن کسی
و گر آرزو را رسانم بدوی
شود دل پرآتش پر از آب اوی
۱۱۱/فریدون/۱
دل ( ِکسی) پُردرد گشتن: دل کسی بسیار به درد آمدن
دلش گشت پردرد و سر پر ز کین
به ابرو ز خشم اندرآورد چین
۱۷۴/ضحّاک/۱
دل ( ِکسی) ز جای جنبیدن: احساس و باطن کسی تغییر کردن
بجنبید مر سلم را دل ز جای
دگرگونهتر شد به آیین و رای
۲۸۸/فریدون/۱
دل ( ِکسی) هراسان شدن: سخت ترسیدن
و گر سربپیچم ز گفتار اوی
هراسان شود دل از آزار اوی
۱۱۲/فریدون/۱
دل (به چیزی) آراستن: کنایه از در خاطر خود چیز خوبی را داشتن
برفتند با رامش و خواسته
همه دل به فرمانش آراسته
۴۵۹/ضحاک/۱
دل از ترس گیهانخدیو بریدن: از خدا نترسیدن، کنایه از بیپروا گناه کردن
خروشید کای پایمردان دیو
بریده دل از ترس گیهانخدیو
۲۱۱/ضحّاک/۱
دل به ( ِچیزی) نهادن: به چیزی توجه کردن
گرانمایه و پاک هر سه پسر
نهاده همه دل به گفت پدر
۱۶۹/فریدون/۱
دل به دیدار ( ِکسی) شادمان کردن: از ملاقات کسی شاد شدن
کنم شادمان دل به دیدارشان
ببینم روانهای بیدارشان
۱۳۶/فریدون/۱
دل به گفتار ( ِکسی) سپردن: به حرف کسی کردن
همه سوی دوزخ نهادید روی
سپردید دلها به گفتار اوی
۲۰۸/ضحّاک/۱
دلِ پاکْ سوی جهاندار کردن: با نیت پاک رو به درگاه خدا کردن
همه خواسته بر شتر بار کرد
دل پاک سوی جهاندار کرد
۲۹/فریدون/۱
دل پر از هول بودن: بسیار ترسیده بودن
همه موبدان سر فگنده نگون
پر از هول دل دیدگان پر ز خون
۸۳/ضحّاک/۱
دلاور: کنایه از موبدی که آگاهی کشته شدن ضحّاک را دلاورانه به او داد
دلاور بدو گفت اگر بخردی
کسی بیبهانه نسازد بدی
۹۹/ضحّاک/۱
دلسوزگی: دلسوز بودن
که او داشتی تاج و تخت و سرای
شگفتی به دلسوزگی کدخدای
۳۶۸/ضحاک/۱
دلسوزه: دلسوز
کجا نام او جندل راهبر
به هر کار دلسوزه بر شاه بر
۵۳/فریدون/۱
دمِ اژدها ساختن: کنایه از کوچک شمردن
یکی را دم اژدها ساختی
یکی را به ابر اندر افراختی
۳۳۱/فریدون/۱
دَم: فوت
چنین گفت کای اژدهای دژم
کجا خواست گیتی بسوزد به دم
۲۴۷/فریدون/۱
دمار برآردن: دمار از روزگار کسی درآوردن
فراز آورم لشکری صدهزار
از ایران و ایرج برآرم دمار
۳۳۸/فریدون/۱
دمان: در حال تاختن
دمان پیش ضحّاک رفتی به جنگ
زدی بر سرش گرزۀ گاورنگ
۴۷/ضحّاک/۱
دَمان: کنایه از پرشتاب
بیامد سروش خجسته دمان
مزن گفت کو را نیامد زمان
۴۴۵/ضحاک/۱
دمنده: خروشنده
مرا گفت اگر کارزارست کار
چه شیر دمنده چه جنگی سوار
۲۳۱/فریدون/۱
دو دیده پر از خون بودن: خون گریستن، کنایه از بسیار اندوهگین بودن
پر از درد خوالیگران را جگر
پر از خون دو دیده پر از کینه سر
۲۷/ضحّاک/۱
دو رخ پر ز شرم: کنایه از پر از شرم بودن همۀ چهرۀ کسی
دو لب پر ز خنده دو رخ پر ز شرم
کیانی زبان پر ز گفتار نرم
۳۵۷/فریدون/۱
دو رخساره روز بودن: کنایه از بسیار نورانی بودن چهرۀ کسی
دو رخساره روز و دو زلفینْش شب
گشاده به نفرین ضحاک لب
۴۳۷/ضحاک/۱
دو رخساره: دو سوی چهره
دو رخساره روز و دو زلفینْش شب
گشاده به نفرین ضحاک لب
۴۳۷/ضحاک/۱
دو فرّخ همال:
برادر دو بودش دو فرّخ همال
ازو هر دو آزاده مهتر به سال
۲۵۳/ضحّاک/۱
دو گوشْ به گفتار ( ِکسی) برنهادن: با دقت فراوان به سخن کسی گوش کردن
سراینده باشید و بسیارهوش
به گفتار او برنهاده دو گوش
۱۵۰/فریدون/۱
دو لب گشادن: کنایه از سخن گفتن
مرا روز روشن بود تاره شب
نباید گشادن به پاسخ دو لب
۹۸/فریدون/۱
دو ماه نو: کنایه از ارنواز و شهرناز
چو مشگ آن دو گیسوی دو ماه نو
که بودند همواره دلخواه تو
۴۰۷/ضحاک/۱
دو هشت بر کسی گذشتن : شانزده ساله شدن
چو بگذشت بر آفریدون دو هشت
ز البرز کوه اندرآمد به دشت
۱۵۳/ضحّاک/۱
دوان: درحال دویدن، دواندوان
همیتاختی تا دماوند کوه
کشان و دوان از پس اندر گروه ۵/ضحّاک/۱
|| کنایه از شتابزده:
سه مرد سرافراز با لشکری
بیامد دوان از در کشوری
۳۸۹/ضحاک/۱
دولتْ جوان بودن: از بخت خوبی برخوردار بودن
شد از شادمانی رخش ارغوان
که تن را جوان دید و دولت جوان
۲۸۱/ضحاک/۱
دِهیدن: دادن
چه پیغام داری چه فرمان دهی
فرستادهیی گر گرامی مهی
۶۹/فریدون/۱
دیبا: پارچۀ حریر رنگی
بیاراست آن را به دیبای روم
ز گوهر برو پیکر و زرّ بوم
۲۳۷/ضحّاک/۱
دیبای روم: کنایه از گونۀ مرغوب پارچۀ ابریشمی رنگی
بیاراست آن را به دیبای روم
ز گوهر برو پیکر و زرّ بوم
۲۳۷/ضحّاک/۱
دیدار: چهره
به بالا و دیدار هر سه یکی
که از مه ندانند باز اندکی
۱۶۱/فریدون/۱
دیدگانْ پر ز خون بودن: بسیار اندوهگین بودن
همه موبدان سر فگنده نگون
پر از هول دل دیدگان پر ز خون
۸۳/ضحّاک/۱
دیدگان را شستن: بیشرمی کردن
سخن سلم پیوند کرد از نخست
ز شرم پدر دیدگان را بشست
۳۲۰/فریدون/۱
دیده: چشم
گرامیتر از دیده آن را شناس
که دیده به دیدنْش دارد سپاس
۸۰/فریدون/۱
دیده (از کسی) خواستن: کنایه از چیز بسیار بزرگی از کسی خواستن
که گر پادشا دیده خواهد ز من
و گر دشت گردان و تخت یمن
۱۳۰/فریدون/۱
دیده (به جایی) بر: چشم به جایی دوخته بودن
همه شهر دیده به درگاه بر
خروشان بر آن روز کوتاه بر
۴۷۸/ضحاک/۱
دیده به دیدنش سپاس داشتن: چشم از دیدن او شکرگذار بودن، کنایه از بسیار عزیز بودن
گرامیتر از دیده آن را شناس
که دیده به دیدنْش دارد سپاس
۸۰/فریدون/۱
دیده و دل پُر از (کسی) دیدن: احساس مهر بسیار به کسی کردن
چو چشمش به روی فریدون رسید
همه دیده و دل پر از شاه دید
۳۵۰/فریدون/۱
دیر ماندن: عمر دراز داشتن (دعا)
شما دیر مانید و خرّم بوید
به رامش سوی ورزش خود شوید
۴۵۷/ضحاک/۱
دیر ناسودن: دیر نیاسودن، کنایه از درنگ نورزیدن
فریدون چو بشنید ناسود دیر
کمندی بیاراست از چرم شیر
۴۴۸/ضحاک/۱
دیریاز: طولانی
در ایوان شاهی شبی دیریاز
به خواب اندرون بود با ارنواز
۴۳/ضحّاک/۱
دینار: کنایه از سکه
همه یال اسپان پر از مشک و می
پراگنده دینار در زیر پی
۱۷۸/فریدون/۱
دیو و پری: کنایه از غیرآدمیزاد
نگه کن که هوش تو بر دست کیست
ز مردم شمار ار که دیو و پریست
۶۷/ضحّاک/۱
|| کنایه از موجودات غیبی
همی زین فزون بایدم لشکری
هم از مردم و هم ز دیو و پری
۱۹۱/ضحّاک/۱
دیومردم: آدم دیومانند
یکی لشکری خواهم انگیختن
ابا دیومردم برآمیختن
۱۹۲/ضحّاک/۱
دیهیمجوی: تاججوی
به اروندرود اندرآورد روی
چنانچون بود شاه دیهیمجوی
۲۹۳/ضحاک/۱
را: برای
بدو گفت پردخته کن سر ز باد
که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
۸۷/ضحّاک/۱
راز: مخفیانه
رسیدند پس یک به دیگر فراز
سخن رانّدند آشکارا و راز
۳۱۷/فریدون/۱
راز ( ِکسی را) اندر نهفت داشتن: آبروی کسی را نبردن
نهانش نوا کرد و با کس نگفت
همی راز او داشت اندر نهفت
۲۰/فریدون/۱
راز (با کسانی) زدن: سرّ را پیش کسانی برملا ساختن
همی کرد خواهد ز چشمم جدا
یکی راز خواهم زدن با شما
۱۰۷/فریدون/۱
راز بر دل ( ِکسی) گشاده شدن: راز را دریافتن
سخن را چو بشنید ازو ارنواز
گشاده شدش بر دل پاک راز
۳۴۷/ضحاک/۱
راز پرسیدن: جریان را جویا شدن
نه آسیمه گشت و نه پرسید راز
نیایشکنان رفت و بردش نماز
۳۷۳/ضحاک/۱
راز داشتن: پنهان کردن
از آن پس هر آن کس که بودش نیاز
همیداشت روز بدِ خویش راز
۱۹/فریدون/۱
راز سپهری: راز آسمانی
ندانم چه شاید بدن زین سپس
که راز سپهری ندانست کس
۲۲۵/ضحّاک/۱
راز گشادن: چیز پوشیده را معلوم کردن
به شاه جهان گفت پس ارنواز
که بر ما بباید گشادنْت راز
۵۹/ضحّاک/۱
راست رفتن: مستقیماً رفتن
بدانست خود کافریدون کجاست
سر اندرکشید و همیرفت راست
۲۳۴/ضحّاک/۱
راستان: درستکاران، درستاندیشان
ز بیم سپهبد همه راستان
بدان کار گشتند همداستان
۱۹۶/ضحّاک/۱
راستی بازجستن: جویای واقعیت شدن
سخن سربسر مهتران را بگوی
پژوهش کن و راستی بازجوی
۶۶/ضحّاک/۱
راستی نکردن: درستی نورزیدن
نجستی جز از کژّی و راستی
نکردی به بخش اندرون راستی
۳۲۸/فریدون/۱
راستی: درستی
همه راستی خواستم زین سخن
ز کژّی نه سر بود پیدا نه بن
۳۷۷/فریدون/۱
راغ: سبزهزار
چنان شد که بفسرد هامون و راغ
به سر بر نیاراست پرّید زاغ
۱۹۹/فریدون/۱
رامش گزیدن: شاد شدن
فریدون چو می دید رامش گزید
شبی کرد و جشنی چنانْچون سزید
۳۸۴/ضحاک/۱
رامش: شادی، آسودگی خاطر
برفتند با رامش و خواسته
همه دل به فرمانش آراسته
۴۵۹/ضحاک/۱
|| سرود و ترانه:
کسی کو به رامش سزای من است
به دانش همان دلزدای من است
۳۸۰/ضحاک/۱
رامِشگر: نوازنده
نبید آر و رامشگران را بخوان
بپیمای جام و بیاری خوان
۳۷۹/ضحاک/۱
راه برگرفتن: راه افتادن
چو دیدند پرمایگان روی شاه
پیاده دوان برگرفتند راه
۲۴۱/فریدون/۱
راه بستن: بیتأثیر کردن
بر آن بندجادو ببستند راه
نکرد ایچ سرما بدیشان نگاه
۲۰۲/فریدون/۱
راهِ بیراه: راه منحرف
گر از راه بیراه یکسو شوی
و گر برنهمْت افسر بدخوی
۲۳۶/فریدون/۱
راهِ بیره: بیراهه
سپاه فریدون چو آگه شدند
همه سوی آن راه بیره شدند
۴۲۰/ضحاک/۱
راهجوی: چارهجوی
شنید این سخن مردم راهجوی
که ضحاک را زو چه آمد به روی
۱۱۴/فریدون/۱
راه درمان (کسی) ساختن: از راهی درمان کسی را کردن
خورشگر ببردی به ایوان اوی
همیساختی راه درمان اوی
۱۳/ضحّاک/۱
راه دیدن: مصلحت دانستن
ازو آرزوهای پرمایه خواه
که کردار آن را نبینند راه
۱۲۳/فریدون/۱
راهجوی: تیزدو (اسب)
نشست از بر بارۀ راهجوی
سوی شاه ضحاک بنهاد روی
۳۸۶/ضحاک/۱
رایْ دیدن: مصلحت دیدن
که ما همگنان این نبینیم رای
که هر باد را تو بجنبی ز جای
۱۱۷/فریدون/۱
رایِ فرّخ زدن: کنایه از خوب گفتگو کردن
کنونْتان بباید بر او شدن
به هر بیش و کم رای فرّخ زدن
۱۴۹/فریدون/۱
رای فرّخ نهیدن: خوب گفتگو کردن
کنونْتان بباید بر او شدن
به هر بیش و کم رای فرّخ زدن
۱۴۹/فریدون/۱
رای نبودن: مصلحت نبودن
بدو گفت مادر که این رای نیست
ترا با جهان سربسر پای نیست
۱۷۸/ضحّاک/۱
رای: اندیشه
بجز رای و دانش چه اندرخورد
پسر را که چونان پدر پرورد ۱۷۱/فریدون/۱
|| را:
همان گنجها را گشادن گرفت
نهاده همه رای دادن گرفت
۲۵/فریدون/۱
|| رَی، میل و رغبت
چو شد نوش خورده شتاب آمدش
گران شد سرش رای خواب آمدش
۲۸۳/ضحاک/۱
رخ ( ِکسی) از شادمانی ارغوان شدن: گل از گل کسی شکفتن
شد از شادمانی رخش ارغوان
که تن را جوان دید و دولت جوان
۲۸۱/ضحاک/۱
رخ ( ِکسی) لاژورد شده بودن: کنایه از مرده بودن
به نزد سه داماد آزادمرد
که بیند رخانْشان شده لاژورد
۲۰۴/فریدون/۱
رخْ پر از خوی: بسیار شرمگین
سه افسرور از پیش سه تاجور
رخانْشان پر از خوی و شرم پدر
۱۹۱/فریدون/۱
رخْ پُر از رنگ بودن: خجالت بسیار کشیدن
سوی خانه رفتند با ناز و شرم
پر از رنگْ رخْ لب پر آوای نرم
۱۹۲/فریدون/۱
رخسار (ۀ کسی) تر بودن: شرم داشتن
لب موبدان خشک و رخساره تر
زبان پر ز گفتار یک با دگر
۷۷/ضحّاک/۱
رسم کیی: آیین شهریاری
پرستنده کریش در پیش خویش
نه رسم کیی بد نه آیین کیش
۴۱/ضحّاک/۱
رفتنی بودن: در حال رفتن بودن
که من رفتنیام سوی کارزار
ترا جز نیایش مباد ایچ کار
۲۴۷/ضحّاک/۱
رنجه شدن: رنجیدن
دگر گفت کین زشت راه دراز
شدی رنجه اندر نشیب و فراز
۳۵۶/فریدون/۱
رنگ آمیختن: نیرنگ زدن
بدانست شاه گرانمایه زود
کز آمیختنْ رنگ نایدْش سود
۱۸۹/فریدون/۱
روان ( ِکسی را) پاره خواستن: کنایه از چیز بسیار بزرگی از کسی خواستن
و گر پاره خواهی روانم تراست
گروگان کنم جان بدانکت هواست
۱۳۰/ضحّاک/۱
روان: جان
همی کرد باید کزان چاره نیست
که فرزند و شیرین روانم یکیست
۱۳۷/ضحّاک/۱
رودبان: نگهبان رود
چو آمد به نزدیک اروندرود
فرستاد زی رودبانان درود
۲۹۶/ضحاک/۱
روز (کسی) جز به کسی روشن نبودن: همۀ خوشیهای زندگی کسی از کسی بودن
پدر بد ترا مر مرا نیک شوی
نبد روزْ روشن مرا جز بدوی
۱۶۱/ضحّاک/۱
روزِ بد: هنگام تنگدستی
از آن پس هر آن کس که بودش نیاز
همیداشت روز بدِ خویش راز
۱۹/فریدون/۱
روز روشن (بر کسی) لاژورد شدن: روز روشن کسی شب تار گشتن
نه آرام بودش نه خواب و نه خَورد
شده روز روشن برو بر لاژورد
۱۰۷/ضحّاک/۱
روز و شب به نام ( ِکسی) لب گشادن: کنایه از همواره به یاد کسی بودن
چنان بد که ضحّاک را روز و شب
به نام فریدون گشادی دو لب
۱۸۴/ضحّاک/۱
روزبان: دژخیم
از آن روزبانان مردمکشان
گرفته دو مرد جوان را کشان
۲۵/ضحّاک/۱
روزگار بردن (به چیزی): وقت تلف کردن، فرصت را از دست دادن
بدانست کافسون نیاید به کار
نباید بدین برد خود روزگار
۲۰۸/فریدون/۱
روزگار به مردمْ خرّم بودن: آدم از آدم خوش بودن
که خرّم به مردم بود روزگار
نه نیکو بود بیسپه شهریار
۸۴/فریدون/۱
روزگار بهی: زمان خوبی و خوشی
ز ضحاک شد تخت شاهی تهی
سر آمد برو روزگار مهی
۱۴/فریدون/۱
روزگار: زمان، وقت در دست
سه روز اندر آن کار شد روزگار
سخن کس نیارست کرد آشکار ۸۰/ضحّاک/۱
|| زمانی زیاد:
بدو گفت کین کودک شیرخوار
ز من روزگاری به زنهار دار
۱۲۸/ضحّاک/۱
روزگار: کنایه از جهان و زمان
بَرو آفرین کرد کای شهریار
همیشه بزی تا بود روزگار
۳۷۴/ضحاک/۱
روزگاری دراز برآمدن: زمان بسیاری سپری شدن
برآمد برین روزگاری دراز
کشید اژدها را به تنگی فراز
۱۰۸/ضحّاک/۱
روشن بودن: واضح بودن
مرا در نهانی یکی دشمن است
که بر بخردان این سخن روشن است
۱۸۹/ضحّاک/۱
روشنْ جهانبین: کنایه از نورچشم و بسیار عزیز
پسآنگه سه روشن جهانبین من
سپارم بدیشان به آیین من
۱۳۸/فریدون/۱
روشنْ روان: جان برخوردار از نور اشراق
پدرْت آن گرانمایه مرد جوان
فدا کرد پیش تو روشن روان
۱۶۴/ضحّاک/۱
روشندل و پاکتن: کسی که هم روانش پاک باشد و هم تنش
سخنگوی و روشندل و پاکتن
سزای ستودن به هر انجمن ۱۵۳/فریدون/۱
روشندل: روشنضمیر
سخنگوی و روشندل و پاکتن
سزای ستودن به هر انجمن ۱۵۳/فریدون/۱
|| روشنضمیرانه:
خردمند و روشندل و پاکتن
بیامد برِ سرو شاه یمن
۶۴/فریدون/۱
روم و خاور: بخش نخست جهان چنان که فریدون بخش کرده بود
یکی روم و خاور دگر ترک و چین
سیم دشت گردان ایرانزمین
۲۷۱/فریدون/۱
روی آب: یکی از دو طرف رود
که کشتی و زورق هم اندر شتاب
گذارید یکسر بدین روی آب
۲۹۶/ضحاک/۱
روی اندرآوردن: روی کردن، روی نهادن
به اروندرود اندرآورد روی
چنانچون بود شاه دیهیمجوی
۲۹۳/ضحاک/۱
رویْ تابیدن: روی برگرداندن
گرانمایه از پیش تخت بلند
بتابید روی از نهیب گزند
۱۰۴/ضحّاک/۱
رویْ سرخ کردن: کنایه از خشم گرفتن
چرا پیش تو کاوۀ خامگوی
به سان همالان کند سرخ روی
۲۱۹/ضحّاک/۱
روی نهادن: روی کردن، سوی کسی گراییدن
هر آن کس کزان پیشه بد نامجوی
به سوی فریدون نهادند روی
۲۵۹/ضحّاک/۱
|| قصد عزیمت کردن:
جهاندار ضحاک از آن گفت اوی
به جوش آمد و زود بنهاد روی
۴۱۶/ضحاک/۱
رویپوشیده: کسی که رویش را نامحرم ندیده باشد
گراینده هر سه به پیوند من
به سه رویپوشیده فرزند من
۱۰۹/فریدون/۱
ره نوردیدن: راه پیمودن
فرستاده را گفت ره برنورد
نباید که یابد ترا باد و گرد
۳۲۱/فریدون/۱
رها آمدن: نجات یافتن
بدان تا جهان از بد اژدها
به فرمان گرز من آید رها
۴۶۴/ضحاک/۱
رها یابیدن: نجات یافتن
بیامد به سان یکی اژدها
کزو شیر گفتی نیابد رها
۲۲۳/فریدون/۱
رَهِش سپردن: راه سپردن، راه پیمودن
چو بخشایش آورد نیکیدهش
به نیکی بباید سپردن رهش
۴۶۵/ضحاک/۱
رَهِش: راه
چو بخشایش آورد نیکیدهش
به نیکی بباید سپردن رهش
۴۶۵/ضحاک/۱
رهنمای کردن: راهنمایی کردن
سخن را چو بشنید ازو کدخدای
بکرد آنچ گفتش بدو رهنمای
۳۸۲/ضحاک/۱
رهنمون: دلیل
دلش گشت غرقه به آز اندرون
پراندیشه بنشست با رهنمون
۱۸۹/فریدون/۱
رهی: چاکر
زن ایرج نیکپی را سهی
کجا بد به خوبی سهیلش رهی
۲۶۳/فریدون/۱
ز (جایی) سر اندرکشیدن: کنایه از ز جایی رفتن
یکایک ز ایران سر اندرکشید
پژوهید و هر گونه گفت و شنید
۶۰/فریدون/۱
ز (کسی) آتش بر سر کسی آمدن: از دست کسی بسیار مصیبت کشیدن
یکی بیزیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم
۲۰۲/ضحّاک/۱
ز بالا پیْ برْ زمین برنهادن: پیاده شدن
ز بالا چو پی بر زمین برنهاد
بیامد فریدون به کردار باد
۴۴۳/ضحاک/۱
ز پیش ( ِکسی) برون آمدن: از نزد کسی رفتن
ز پیش فریدون برون آمدند
پر از دانش و پرفسون آمدند
۱۷۰/فریدون/۱
ز پیلی ژیانْ گوشیْ پسند کردن: کنایه از چیز اندکی را از چیز کلانی برگزیدن
ز پیلی ژیان کرده گوشی پسند
منش پست و بالا چو سرو بلند
۲۹۵/فریدون/۱
ز تابنده خورشید تا تیره خاک: کنایه از همه چیز
جهان مر ترا داد یزدان پاک
ز تابنده خورشید تا تیره خاک
۳۲۶/فریدون/۱
ز تاج و کمرْ نام (کسی را) بستردن: کنایه از پادشاهی کسی را به هیچ انگاشتن
به مردی نشیند به آرام تو
ز تاج و کمر بسترد نام تو
۳۹۹/ضحاک/۱
ز جان دست شستن: تن به مرگ سپردن
و گر نشنود بودنیها درست
بباید همیدون ز جان دست شست
۷۸/ضحّاک/۱
ز جای جستن: بسیار ترسیدن
بجستند خورشیدرویان ز جای
از آن غلغل نامور کدخدای
۵۳/ضحّاک/۱
ز دربند ( ِکسی) برون آمدن: از قید کسی رها شدن
به فرمان شاه این سه فرزند من
برون آنگه آید ز دربند من
۱۳۳/فریدون/۱
ز درگه پدید آمدن: داخل بنا شدن
کی نامور پاسخ آورد زود
که از من شگفتی بباید شنود
۲۲۱/ضحّاک/۱
ز دل ( ِکسی) آگه شدن: از احساس کسی خبردار گشتن
ز دلشان همی خواست کاگه شود
ز بدها گمانیش کوته شود
۲۲۲/فریدون/۱
ز راه سزا: همان گونه که سزاوار است
فریدون فرزانه بنواختْشان
ز راه سزا پایگه ساختْشان
۴۶۰/ضحاک/۱
ز فرمان پیچیدن: نافرمانی کردن
همی محضر ما به پیمان تو
بدرّد بپیچد ز فرمان تو
۲۲۰/ضحّاک/۱
ز گفتار ( ِکسی) نگذشتن: بیشک به فرمان کسی کردن
همه پیر و برناش فرمان بریم
یکایک ز گفتار او نگذریم
۴۲۹/ضحاک/۱
ز مادر جدا شدن: زاییده شدن
ز مادر جدا شد چو طاوس نر
به هر موی بر تازه رنگی دگر
۱۱۵/ضحّاک/۱
ز مادر نزادن: زاییده نشده بودن
هنوز آن سپهبد ز مادر نزاد
نیامد گه پرسش و سردباد
۹۳/ضحّاک/۱
ز مردم شماردن: آدم به حساب آوردن
نگه کن که هوش تو بر دست کیست
ز مردم شمار ار که دیو و پریست
۶۷/ضحّاک/۱
ز مشک و ز عنبر سرشته نبودن: کنایه از خلقت ویژهای نداشتن
فریدون فرّخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبود
۴۸۹/ضحاک/۱
ز نزدیک (کسی) بیرون شدن: کنایه از کسی را تنها گذاشتن
سوی لشکر آفریدون شدند
ز نزدیک ضحاک بیرون شدند
۴۲۷/ضحاک/۱
ز هر کام و هر خواسته بینیاز: برآورده شده بودن همۀ آرزوها
ز هر کام و هر خواسته بینیاز
به هر آرزو دست ایشان دراز
۸۷/فریدون/۱
ز یک دست: در یک طرف
ز یک دست سرو سهی شهرناز
به دست دگر ماهرویْ ارنواز
۳۷۲/ضحاک/۱
زبانآور: خوشصحبت
زبانآوری چربگوی از میان
فرستاد نزدیک شاه جهان
۳۱۲/فریدون/۱
زبان ( ِکسی) پر ز گفتار بودن: سخن بسیاری برای گفتن داشتن
لب موبدان خشک و رخساره تر
زبان پر ز گفتار یک با دگر
۷۷/ضحّاک/۱
زبان ( ِکسی) راستی را برآراستن: سخن راست گفتن
سخن راستی را برآراسته
خرد ساخته کرده بر خواسته
۱۵۴/فریدون/۱
زبان برگشادن: آغاز به سخن گفتن کردن
بفرمود پس تا زبان برگشاد
شنیده سخن سربسر کرد یاد
۳۶۲/فریدون/۱
زدهفال: فال گرفتهشده
دلش زان زدهفال پرآتش است
همه زندگانی برو ناخَوش است
۳۶۰/ضحاک/۱
زمانْ سرآمدن: مردن
برآورد سرما و باد دمان
بدان تا سرآید بریشان زمان
۱۹۳/فریدون/۱
زمان نیامدن: زمان مرگ کسی فرا نرسیده بودن
بیامد سروش خجسته دمان
مزن گفت کو را نیامد زمان
۴۴۵/ضحاک/۱
زمانه (به کسی) بازآمدن: بخت به کسی برگشتن
سراسر زمانه بود گشت باز
برآمد برین روزگاری دراز
۲/ضحّاک/۱
زمانه بر ( ِکسی) بسر آمدن: مردن
که بر من زمانه کی آید بسر
کرا باشد این تاج و تخت و کمر
۷۵/ضحّاک/۱
زمین (بر کسی) تنگ شدن: از روزگار بسیار به تنگ آمدن
فریدون که بودش پدر آبتین
شده تنگ بر آبتین بر زمین
۱۱۹/ضحّاک/۱
زمین از کسی پردَخته گشتن: مردن
کجا گفته بودش یکی پیشبین
که پردَخته کی گردد از تو زمین
۳۵۸/ضحاک/۱
زمین پر گفتوگوی کردن: همه کس را دچار دشواریها نمودن
زمین کرده ضحّاک پر گفتوگوی
به گرد جهان بر همین جستوجوی
۱۱۸/ضحّاک/۱
زمینْ پرآشوب گشتن: همه جا بسیار آشفته شدن
چو این کار آن جوید آن کار این
سراسر پرآشوب گردد زمین
۴۵۵/ضحاک/۱
زمین را بوسیدن: سجده کردن
زمین را ببوسید و چربی نمود
بر آن کهتری آفرین برفزود
۶۷/فریدون/۱
زمین را به بوسه پسودن: لب خود را به خاک پای کسی مالیدن
فرستاده چون دید سجده نمود
زمین را سراسر به بوسه پسود
۳۵۳/فریدون/۱
زمین را سپهرِ همایون بودن: سرور بسیار بزرگ و خوششگونی بودن
کجا نام او آفریدون بود
زمین را سپهر همایون بود
۹۲/ضحّاک/۱
زمینْ هفت کشور: کنایه از سرتاسر جهان
زمین هفت کشور به فرمان تست
دد و دیو و مردم نگهبان تست
۵۶/ضحّاک/۱
زندگانی (بر کسی) ناخَوش بودن: زندگی به کام کسی تلخ بودن
دلش زان زدهفال پرآتش است
همه زندگانی برو ناخَوش است
۳۶۰/ضحاک/۱
زنده: کلان
ابا کوس و با زنده پیلان مست
همان گرزۀ گاوپیکر به دست
۲۳۹/فریدون/۱
زندهپیل ژیان: کنایه از دلاور خشمگین
ببستش به بندی دو دست و میان
که نگشاد آن زندهپیل ژیان ۴۴۹/ضحاک/۱
|| کنایه از ضحاک:
ببستش به بندی دو دست و میان
که نگشاد آن زندهپیل ژیان
۴۴۹/ضحاک/۱
زندهپیل: فیل بزرگ
ورا تور خوانیم شیر دلیر
کجا زندهپیلش نیارد به زیر
۲۴۵/فریدون/۱
زنهار سپردن: امانت دادن
به یزدان همیگفت زنهار من
سپردم ترا ای جهاندار من
۲۵۰/ضحّاک/۱
زنهار: امانت
بدو گفت کین کودک شیرخوار
ز من روزگاری به زنهار دار
۱۲۸/ضحّاک/۱
|| پیمان
ببینم کهشان دل پر از داد هست
به زنهارشان دست گیرم به دست
۱۳۷/فریدون/۱
زنهارگیر: به امانت گیرنده
سه سالش پدروار از آن گاو شیر
همیداد هشیار زنهارگیر
۱۳۳/ضحّاک/۱
زو: از او
چو بشنید ضحّاک بگشاد گوش
ز تخت اندرافتاد و زو رفت هوش
۱۰۳/ضحّاک/۱
زِه: آفرین
چنین گفت کاری همینست زه
مهین را به مه داد و که را به که
۱۸۹/فریدون/۱
زی: سویِ
چو آمد به نزدیک اروندرود
فرستاد زی رودبانان درود
۲۹۶/ضحاک/۱
زیان آمدن: زیان رسیدن
میانین نشیند هم اندر میان
بدان کهت به دانش نیاید زیان
۱۶۴/فریدون/۱
زیبا (ی چیزی): شایستۀ چیزی
از آن پس بدیشان نگه کرد شاه
که گشتند زیبای تخت و کلاه
۵۱/فریدون/۱
زیبا بودن: شایسته بودن
پسر خود گرامی بود شاه را
به ویژه که زیبا بود گاه را
۱۲۸/فریدون/۱
زیر خاک کردن (کسی را): کسی را کشتن و بر باد ساختن
که گر اژدها را کنم زیر خاک
بشویم شما را سر از گَرد پاک
۲۶۶/ضحّاک/۱
زین سپس: من بعد
ندانم چه شاید بدن زین سپس
که راز سپهری ندانست کس
۲۲۵/ضحّاک/۱
زین: از این
شب تیرهگون خود بتر زین کند
به زیر سر از مشک بالین کند
۴۰۶/ضحاک/۱
زینگونه: به همین نحو
همیراند زینگونه تا شیرخوان
جهان را چن این بشنوی پیر خوان
۴۷۳/ضحاک/۱
زییدن: زندگی کردن
فریدون بدیشان سخن برگشاد
که خرّم زیید ای دلیران و شاد
۲۵۵/ضحّاک/۱
ژرفبین: ژرفاندیش
یکی ژرفبین است شاه یمن
که چون او نباشد به هر انجمن
۱۵۶/فریدون/۱
گارد جاویدان شاهنشاهی – شیوهی رزم، حمل سلاح، سوارکاری و آموختن تیراندازی
نویسنده: نبیل راستانی*
مترجم: حسامالدین شافعیان
گارد جاویدان (انوشه) نیروهای خبره دست چینی بودند که از زمان کودکی به عنوان گارد سلطنتی شاهان هخامنشی تربیت میشدند. بنا به هرودوت از آن روی آنها را جاویدان میخواندند که هیچگاه از شمار ده هزار نفر آنها کم نمیشد و اگر فردی کشته و یا مریض میشد، جای خالی او را با کسی دیگر پر میکردند. به همین ترتیب به تعداد آنها اضافه هم نمیکردند. آجرهای لعاب داده شده رنگی و نقش برجستههای کنده شده بازمانده از دوران هخامنشیان آنها را در رداهایی که استادانه دوخته شدهاند و جواهرآلات طلایی نشان میدهد اما احتمالا از این پوشاک و لوازم تنها به مناسبت جشنها استفاده میکردند.
تاسیس و شکلگیری گارد جاویدان
کوروش کبیر که به راستی «شاه چهار گوشه جهان» بود، فرمانروای قدرتمندترین امپراتوری روی زمین بود. آشوریها، بابلیها، مادها، کردها، لیدیاییها، پارتها، تورکها، ارمنیان و ایونیها همگی زیر تسلط ایرانیان پارسی بودند. این امپراتوری از رود سند تا تنگه داردانل (هلنسپُنتُس) در مرز با اروپا گسترش داشت. در طول نبردهای کوروش، ده هزار تن از بهترین سربازانش گردهم آمدند تا یک هنگ جدید به وجود آورند یعنی گارد جاویدان که همگی ایرانیانی بودند که تا پای مرگ وفادارانه به پادشاه خدمت میکردند.
سوارهنظام ماد در دوران هخامنشیان
مرگ کوروش به صورت یک راز باقی مانده است. هرودوت تاریخدان یونانی میگوید او علیه ارتش ماساگتها (سکاهای خاوری) کشته شده و سر قطع شدهاش غرق در خون شده بود. کتزیاس (پزشک دربار هخامنشی) ادعا کرد که او در حالی که قصد داشت شورشی از جانب کمانداران و سوارکاران سکاها و هندیها و فیلهای جنگیشان را سرکوب کند در عین اینکه شمار سپاهش بسیار از آنها بیشتر بود کشته شد. اما گزنفون در کوروشنامه خود مینویسد کوروش در آرامش در پایتخت خود، پاسارگاد درگذشت.
سلاحها و شیوههای تمرین
تنها ایرانیان میتوانستند به گارد جاویدان ملحق شوند. بنا به گفته استرابو آنها از دوران کودکی تمرینات سختی را متحمل میشدند و باید قادر به تحمل سختیهای شدیدی باشند و یاد بگیرند چطور به کمک میوههای وحشی چون پسته، بلوط، انار و گلابی زنده بمانند. پسران جوان باید میتوانستند یک اسب وحشی را رم کنند. آنها شیوه رزم، حمل سلاح، اسب سواری و هنر تیر اندازی را یاد میگرفتند. هرودوت اظهار میکند که افراد گارد جاویدان در نوجوانی در سن پانزده سالگی وارد گارد شده و در پنجاه سالگی بازنشسته میشدند و به آنها مقرری بازنشستگی پرداخت میشد. جاویدانها زره سنگین پرز دار «شبیه به پولک ماهی» میپوشیدند و سپری چرمین و ضخیم حمل میکردند که جوش داده شده بودند. آنها کلاههایی نمدین داشتند که میشد آن را روی صورتشان بکشند و بدین ترتیب خود را از گزند باد و گرد و غبار در دشتهای بیآب و علف ایران دور بدارند. همچنین ممکن است که در حین نبرد از کلاهخودهای برنزی استفاده میکردند. سپرهای «مشهور ویولن مانند» گارد جاویدان از چوب و تَرکه ساخته شده بود. این سپرها را هم برای دفاع و هم برای حمله به حریف به کار میبردند.
سه سلاح حمله پیاده نظام گارد جاویدان عبارت بودند از: اول شمشیر تیزی که از چوب درخت زبان گنجشک ساخته میشود و کاربرد آن فرو بردن در بدن حریف بود، دومی نیزه میان بردی بود که دو و نیم متر طول داشت و سومی یک کمان بلند دوربرد بودو در دست افرادی که طرز کار با آن را بلد بودند به سلاحی بسیار قوی وکشنده تبدیل میشد. افراد گارد جاویدان میتوانستند دشمن را حتی در حال حرکت کردن هدف قرار دهند. ممکن است که برای تاثیر گذاری بیشتر بر روی دشمنان، تیرها را به سم مار کبرای هندی آغشته میکردند با این حال هیچ مدرک استواری در این مورد در دست نیست.
سلاح نبرد تن به تن شمشیر دولبه بود. این شمشیر تیز ۱. ۲۵ متری به شکلی تشریفاتی زینت یافته و نقش سر شیر طلایی بر آن قلم زنی شده بود. کاربرد آن سوراخ کردن و ایجاد برش بود. با این حال از این شمشیر به ندرت و تنها در دوئل با جنگجویان رده بالای دیگر استفاده میشد. دیگر سلاح مورد استفاده، ساگاریس (تبرزین) افسانهای مشهور بود که در حقیقت یک سلاح شبیه به تبر بود که با آن میشد دشمنان را از اسب به زیر کشید و زرههای سنگین را خرد کرد. از مهمترین کاربردهای این جنگ افزار، استفاده از آن علیه سربازان پیاده مسلح یونانی و سوارکاران سکایی بود. زرههای مدور هوپلون یونانی که از چوب بلوطی به ضخامت دو اینچ ساخته شده بود را میشد به وسیله تبرزین تکه تکه کرد.
به نظر میرسد که در انتهای نیزه گارد جاویدان بسته به رتبهشان یک انار نقرهای یا طلایی نصب شده بود و به این ترتیب نیزهشان در دستان سربازان گارد متعادل باقی میماند. مطابق برخی مورخین و دانشمندان آنها زنجیرها و دستبندهای طلایی نیز داشتند که شاید به رده بالای نظامی آنها و ثروتشان در میان ارتش هخامنشیان اشاره داشته باشد.
شمشیر آکیناکه هخامنشی- به نشانهای شیر و قوچ که هر دو از نمادهای ایران باستان بودند توجه کنید (برگرفته از Manouchehr Moshtagh Khorasani, Arms & Armor from Iran: The Bronze Age to the End of the Qajar Period , ۲۰۰۶).
سازماندهی گارد جاویدان
گارد جاویدان بر حسب کیفیت سربازان و وضعیت اجتماعیشان به هنگهای مختلفی تقسیم میشدند. بلند مرتبهترین سربازان گارد عضو «هنگ ارغوانی» بودند که نیروهای ویژه گارد جاویدان محسوب شده و محافظان مطمئن پادشاه بودند. رنگ ارغوانی مورد استفاده آنها موسوم به «ارغوانی صوری» که از نوعی حلزون دریایی به دست میآمد بسیار گران قیمت بود. این بخش هزار نفره از گارد جاویدان در انتهای نیزه خود انار طلایی داشتند در حالی که بر نیزه نه هزار نفر دیگر انار نقرهای مرصع به چشم میخورد. هنگهای دیگر گارد جاویدان زرد، قرمز و آبی بودند. در پی هنگهای گارد جاویدان کاروانی از آذوقه آنها در کنار معشوقهها و خدمهشان بر روی شترها و قاطرها حمل میشدند. این آذوقههایی تنها جهت مصرف آنها تدارک دیده شده بود. برخی از افسران رده بالای گارد شاهنشاهی باید برای اثبات شجاعت و مهارت خود در یک نبرد، شیر، یوزپلنگ یا پلنگ میکشتند- مشابه آنچه در مورد شاهان امپراتوری هخامنشی رواج داشت. این افسرها آنگاه پوست آن حیوانی که توانستند بکشند را میپوشیدند.
سرباز اتیوپیایی نیروی دریایی هخامنشی (چپ)، جنگجوی ایرانی (میانه) و نیزهدار ایرانی (راست) (نیکولاس ویکتور سکوندا، کتاب ارتش هخامنشیان)
حضور در جنگها
گارد جاویدان بیش از هر چیز به خاطر جنگ در برابر یونانیان شهرت دارند، احتمالا برخوردهای بیشتری بین یونانیان و گارد جاویدان صورت گرفته است، اما هیچ کدام از آنها به اندازه نبرد ترموپیل (۴۸۰ قبل از میلاد) شهرت ندارد. این نبرد که به خوبی در بین مورخان شناخته شده است را رسانهها به شدت اغراق میکنند. خشایارشا و ارتش بزرگ او قصد داشتند آتن و سایر دولتهای پیرامون آن را تصرف کنند. یونانیها تصمیم گرفتند با اتحاد بین خود علیه مهاجمین ایرانی بجنگند. دولت یاغی اسپارت فرماندهی ارتش را بر عهده داشت. شاه اسپارت «لئونیداس اول» تصمیم گرفت که در «ترموپیل/دروازههای داغ» که معبر تنگی در شمال یونان راه را بر ارتش ایران ببندد چرا که در آن فضای کافی برای مانور وجود نداشت و آنچه اهمیت مییافت کیفیت یک سرباز بود، نه شمار آن. یونانیان با ۷۰۰۰ سرباز (۳۰۰ اسپاتران) در تابستان ۴۷۰ قبل از میلاد به آن تنگه پای گذاشتند. ارتش ایران که به گفته منابع یونانی میلیونها نفر (واضح است که مبالغه آمیز است) بودند در اواخر آگوست یا اوایل سپتامبر به آن محل رسیدند. با وجود اینکه ایرانیها بسیار پرجمعیتتر از حریف خود بودند اما یونانیها توانستند در یکی از مشهورترین پایداریهای تاریخ، ارتش ایران را به مدت هفت روز (شامل سه روز جنگ) متوقف کنند و بالاخره تا آخرین نفر جان سپردند.
در روز اول خشایارشا از اینکه یونانیها با آن جمعیت اندک خود جرات مقاومت در برابر نیروی او را داشتند شوکه شد. آرایش یونانیان «فالانژ» خوانده میشد. پیاده نظامهای یونانی در این آرایش مستطیل شکل سپرها را به یکدیگر قفل کرده، افراد ردیفهای جلویی نیزهها را برکشیده و از کنار سپرهای ردیف نخست آنها را رو به سوی دشمن میگرفتند. از این طریق فالانژها یک دیوار از سپر و جنگلی از نیزههایی که دشمن را نشانه گرفته بودند تشکیل میدادند و از این روی حمله به آنها از مقابل بسیار دشوار میشد. مزیت دیگر این آرایش نظامی این بود که در هر زمان تعداد بیشتری از سربازان (غیر از ردیف جلو) درگیر جنگ میشدند. خشایارشا به لئونیداس پیشنهاد تسلیم شدن داد تا در عوض او و یارانش زنده و آزاد بمانند. اما لئونیداس در پاسخ به درخواست تحویل سلاحش جمله معروف «بیا و خودت آن را بگیر» را گفت.
نبرد آغاز شد، خشایارشا ابتدا سربازان ماد خود را که زره چرمی پوشیده بودند و نیزه و سپر داشتند به نبرد فرستاد. هزاران نفر از این مردان قتل عام شدند. خشایارشا که تصور میکرد یونانیانِ «کم تعداد اکنون زخمی شده و توان مقاومت کردن ندارند» گارد جاویدان خود را روانه نبرد کرد.
ظاهر افسران هخامنشیان در حمله خشایارشا به یونان
گارد جاویدان در سپیده دم روز دومِ نبرد پیشروی کردند. دو سپاه نیرومند در تنگهای که تنها چند متر پهنا داشت رو در روی هم قرار گرفتند. فرمانده گارد جاویدان، هیدارنه (به فارسی باستان «ویدارنه» یعنی شکافنده) حملهای را رهبری کرد که این موجب شد که در صفوف یونانیان تزلزل ایجاد شود اما لئونیداس آنها را دوباره بسیج کرد و وقتی گارد جاویدان خود را به نیزههای یونانیان زدند تنها خود را به سیخ میکشیدند و راه نفوذی نمییافتند. علت این شکست در کیفیت بالاتر سربازان یونانی و اسپارت و همچنین مجهز بودن آنها به سینه پوش برنزی و کلاه خود کورینتوسی بود. تمرینات برتر یونانیها به خصوص اسپارتانها در نتیجه مبارزه روز دوم بسیار موثر بود. سلاحهای گارد جاویدان هرچند در برابر سایر ارتشهای آسیا کاملا مناسب بود اما نتوانستند خطر چندانی متوجه یونانیها کند چون زرههای یونانیها در برابر آنها بسیار مقاوم بودند و گارد جاویدان نمیتوانستند به راحتی راهی در میانشان بگشایند. به علاوه، نیزههای دُوی یونانیان در برابر گارد جاویدان بسیار کشنده و موثر ظاهر شد. حتی سپرهای ایرانیان در صورتی که نیرویی با زاویه و سرعت درست وارد میشد میتوانست به چند تکه تقسیم شود.
در اواخر روز دوم که شاه ایرانی در فکر تدبیری برای پس از این بود کمکی غیر منتظره به او رسید. یک خائن در میان یونانیان به نام افیالیس به او راه عبور ارتش ایران از ترموپیل را نشان داد. افیالیس این کار را به امید دریافت پاداش انجام داد حال آنکه خود را برای همیشه بدنام کرد و حتی نام او در زبان یونانی معنای «کابوس» گرفت و به برای همیشه در فرهنگ یونان به صورت نماد خیانت در آمد.
خواجه درباری (چپ) خشایارشا (وسط) نیزهدار سلطنتی (راست) (نیکولاس ویکتور سکوندا، کتاب ارتش هخامنشیان)
هردوت گزارش میکند که خشایارشا غروب آن روز هیدارنه فرمانده گارد جاویدان را با مردانی تحت فرماندهیاش فرستاد تا از طریق آن مسیر یونانیها را محاصره کنند. اما هردوت اشارهای نمیکند که این مردان تحت فرماندهی وی چه کسانی بودند. گارد جاویدان در روز دوم متحمل تلفات سنگینی شده بودند و احتمالا این افراد متشکل از باقیمانده گارد جاویدان و نیروهای تقویتی بودند، در واقع دیودوروس افراد هایدرنه در این ماموریت را ۲۰۰۰۰ تن گزارش کرد. مسیر یاد شده از غرب اردوگاه ایران در امتداد کوه آنوپائیا و در قفای صخرههایی بود که در دوجانب مسیر واقع بودند. یک شاخه به مسیر یه فوسیس و دیگری به خلیج مالیان در آلپنوس اولین شهر منطقه لوسریس میرفت.
روز آخر نابودی ارتش یونانی از جمله ۳۰۰ اسپاتران معروف را در پی داشت که تا پای مرگ جنگیدند. پس از پیروزی، خشایارشا دستور داد تا اجساد اینها را دفن کنند تا به روحیه مردانش لطمهای وارد نشود. خشایارشا که بسیار خشمگین بود دستور داد که سر لئونیداس را از تن جدا کرده و بر دیرکی بیاویزند.
نمونه دیگری از جنگهایی که گارد جاویدان در آن شرکت داشت نبرد ماراتون (۴۵۰ قبل از میلاد)، نبرد سلامیس (۴۸۰ قبل از میلاد) در قبرس، نبرد ایسوس (۳۳۳ قبل از میلاد)، نبرد گوگمل (۳۳۱ قبل از میلاد) و احتمالا نبرد دروازه پارس (۳۳۰ قبل از میلاد) بود که در این دو نبرد آخر اسکندر کبیر به امپراتوری هخامنشی حمله کرده و موجب فروپاشی آن شد.
جاویدانها در رسانهها و فرهنگ عامه
جاویدانها در رسانهها نیز هر از گاهی ظاهر میشدند. در فیلم ۳۰۰ که بر مبنای کتاب فرانک میلر ساخته شده بود، تصویری بسیار تخیلی و دور از واقعیت از «گارد جاویدان» ترسیم شده بود. اینجاویدانها نقابهایی فلزی مشابه مِنپوهای ژاپنی بر صورت و یک جفت شمشیر به سبک واکیزاشیهای ژاپنی با خود داشتند. در فیلم «سیصد اسپاتران» سال ۱۹۶۲ گارد جاویدان بسیار به حقیقت نزدیکتر تصویر شده بودند و مطابق با واقعیت نیزه و سپر چوبی حمل میکردند. با این حال برخلاف تصاویر تاریخی جامههای سیاه و دیگر رنگهای تاریک پوشیده بودند. در مستندهای تاریخی از جمله «آخرین ایستادگی ۳۰۰″ کلاهخودی که گاردجاویدان میپوشید به شکل یک نقاب سیاه به تصویر کشیده شد که تمام صورت را میپوشانید ولی آنقدر شفافیت داشت که بشود از پشت آن دید. برنامه تلویزیونی «مرگبارترین جنگجویان» یک جنگ خیالی بین سلتهای گاول (فرانسه) قرن ششم و گارد جاویدان ترتیب داد که گارد جاویدان پیروز شد. این شبیه سازی بر مبنای تاکتیکهای کار با سلاح و آموزشهای جنگاوران بود.
فرتوری یونانی از داریوش بزرگ (نشسته بر تخت در میانه ردیف بالا) که با مشاورانش در مورد احتمال حمله به یونان در ۴۹۰ قبل از میلاد به گفتگو مینشیند. شاهزاده خشایارشا در همان ردیف نفر دوم از سمت راست دیده میشود.
جاویدانها همچنین در چند بازی کامپیوتری از جمله Rome: Total War: Alexander به عنوان نیروهای زبده شاهان هخامنشی حضور دارند. در این بازی علیرغم ایراداتی چون نداشتن زره و انضباط به صورت کلی دقیق ترسیم شدهاند. در بازی Civilization III آنها به صورت واحدهای پیاده نظام ایرانی و در قسمت دنباله این بازی به اشتباه به صورت واحد سواره تعبیه شدند.
میراث گارد جاویدان
عنوان «گارد جاویدان» در ارتش ساسانیان احیا شد. مشهورترین واحد اسواران ساسانی «ژایدان/جاویدان» خوانده میشدند که ۱۰۰۰۰ نفر عضو آن بودند یعنی درست مانند پیشینیان هخامنشی خود با این تفاوت که اینها سواره نظام بودند. وظیفه جاویدانها معمولا تامین امنیت پیشرویها و ورود به نبردها در مواقع حساس بود.
یک جیانسپار/جانسپار که به سبک ساسانیان شمشیر را به جلو اشاره میکند. این سبک در غرب به عنوان «چنگ ایتالیایی» معروف میباشد. این جنگجویان در جنگ بر علیه سربازان رومی در حمله امپراتور جولیان در ۳۶۳ میلادی که با شکست او مواجه شد شرکت داشتند (اسواران ساسانی، نگارش کاوه فرخ و نقاشی از مرحوم آنگوس مک براید، ۱۳۸۶).
عنوان «جاویدان»ها دوباره تحت حکومت میخائیل هفتم، امپراتور بیزانس/روم شرقی (قدرت: ۱۰۸۱-۱۰۷۱ میلادی) زنده شد. ژنرال او نیکهفوروس پس از شکست فاجعه بار در نبرد ملازگرد در برابر ترکان به سال ۱۰۷۱ ارتش مرکزی «تاگماتا» امپراتوری بیزانس را دوباره سازماندهی کرد. او به کمک باقی مانده نیروهای استانی خود گاردی سلطنتی موسوم به جاویدان احداث کرد که بنا به گزارشهای متعدد تعدادشان هم ۱۰۰۰۰ نفر بود.
شوالیههای سنگین پشتیگبان/پشتیبان گارد سلطنتی به صفهای سربازان رومی طی حمله ناموفق امپراتور جولیان به ساسانیان ایران در ۳۶۳ میلادی یورش میبرد (اسواران ساسانی، نگارش کاوه فرخ و نقاشی از مرحوم آنگوس مک براید، ۱۳۸۶).
قرنهای بعد در طول جنگهای ناپلئونی، سربازان فرانسوی از گاردهای سلطنتی ناپلئون با عنوان گارد جاویدان یاد میکردند. در ارتش مدرن ایران در دوره آخرین شاه ایران نیز افرادی با عنوان گارد جاویدان خدمت میکردند که این عنوان را از همان گارد جاویدان باستانی ایران اقتباس کرده بودند. جاویدانها در پادگان لویزان تهران استقرار داشتند. در سال ۱۹۷۸ این نیروهای زبده شامل یک تیپ ۴۰۰۰-۵۰۰۰ نفری و یک گردان از تانکهای چیفتین بودند. در پی سرنگونی رژیم پهلوی به سال ۱۹۷۹ گارد جاویدان نیز منحل شد.
منابع
از دکتر کاوه فرخ بابت تحقیقات ایشان در زمینه امپراتوری هخامنشیان و نیروهای نظامی آنها و نگارش کتاب Shadows in the Desert: Ancient Persia at War (سایههایی در کویر: ایران باستان در جنگ) و همچنین از پی یر بریان بابت نگارش کتاب «تاریخ امپراتوری هخامنشیان (از کوروش تا اسکندر)» بسیار سپاسگزارم.
Histoire de l’empire perse: De Cyrus à Alexandre, Paris, 1996. Gh. Gnoli, “Antico-persiano anušya- [sic] e gli immortali di Erodoto,” in J. Duchesne-Guillemin and P. Lecoq, eds., Monumentum Georg Morgenstierne I, Acta Iranica 21, Leiden, 1981, pp. 266-80. C. Hignett, Xerxes’ Invasion of Greece, Oxford, 1963. A. T. Olmstead, History of the Persian Empire, Chicago, 1948. A. Pagliaro, “Fortuna di parole iraniche in occidente,” Asiatica 9, 1943, pp. 36-42. Idem, “Riflessi di etimologie iraniche nella tradizione storiografica greca,” Rendiconti dell’Accademia Nazionale dei Lincei. Classe di Scienze morali, storiche e filologiche, 8th series, vol. 9, 1954, pp. 133-53. N. Sekunda, The Persian Army 560-330 BC, London, 1992. Wikipedia Alexander the Great and Cyrus the Great.*این مقاله از نبیل راستانی در تاریخ ۷ اکتبر ۲۰۱۰ در وب سایت Iranian.com درج شده است. در ترجمه تعدادی تصویر اضافه شده اند
قنات، رودخانه پنهان زیرزمین
نویسنده: آرش نورآقایی
مقدمه
ادوارد دوبونو، صاحب نظر سرشناس بین المللی در زمینه تفکر خلاق و مشاور شرکت های بزرگی همچون آی بی ام و خطوط هوایی بریتانیا می گوید: “در سال ۱۹۷۰، در گردهمایی مدیران نفت، پیشنهاد کردم که آنها باید به حفر چاه های نفت به صورت افقی بیشتر توجه کنند تا به صورت عمودی. در آن زمان این ایده جنون آمیز به نظر می رسید ولی امروزه متداول ترین روش برای حفر چاه نفت با بازده بالاست.”
جالب این است که این تفکر، هزاران سال پیش در ایران منشا حفر چاه های افقی به جای عمودی، برای بهره برداری از آب های زیرزمینی شد که نشان از خلاقیت مردم آن زمان می دهد.
این تفکر و در پی آن ابتکار قنات چنان مهم بود که بسیاری از کارشناسان یکی از دلایل گسترش امپراطوری نوظهور هخامنشی را در ارتباط با آن می دانند.
قنات یا کاریز چنان در دنیای آن روز و حتی بعدها اثر گذاشت که تا امروز شاهد اثراتش هستیم. تا جایی که در مقام تحلیل تاریخی، ناگزیر از استفاده از واژه “تمدن کاریزی” می شویم.
معانی کاریز و قنات
تا آن جا که مشخص است، واژه قنات، ریشه ایرانی ندارد. عموما از سوی علمای فرهنگ و زبان سامی و در پی آن از سوی همگان پذیرفته شده که ریشه کلمه قنات ماخوذ از کلمه “کانو” آکادی به معنای “نی” است که در عبری به “کانا” و درآرامی به “کاینا” تبدیل شده و در سیر تحول خود به شکل واژه “کانال” در زبان لاتین وارد شده و در آن جا به معنای “مجرا” از آن یاد شده است.
واژه فارسی قنات، کاریز است که به اعتقاد برخی مرکب از کن (کندن) + ریز (ریختن و خالی کردن) می باشد.
در لغت نامه دهخدا در ذیل کلمه کاریز آمده است: آب باشد که در زیرزمین چاه به چاه برند و در تازی به آن قنات گویند. همچنین آمده است: راه آب روان در زیرزمین که به عربی قنات گویند و در اصل کاه ریز بوده که برای امتحان جریان آب کاه می ریخته اند تا معلوم شود.
رابطه فرهنگ و کاریز
آن چه مسلم است این است که تکنیک قنات در ایران زاده شده، در ایران توسعه یافته و از این سرزمین به بقیه سرزمین ها راه یافته است و تا جایی که اطلاع داریم سابقه تاریخی قنات در ایران به صورت مستند، در کتیبه های سارگون دوم، پادشاه آشور (۷۰۵-۷۲۲ ق.م.) ذکر شده است.
با این سابقه تاریخی و همچنین نقش تاریخی قنات و با در نظر گرفتن مسئله آب و آبیاری در سرزمین خشک و کویری ایران و وابستگی مردم به آن می توان حدس زد که میان فرهنگ و کاریز ارتباطی تنگاتنگ وجود دارد. این ارتباط تا آن جاست که یکی از معانی متعدد فرهنگ، کاریز آب است. همچنین واژه “دهن فرهنگ” به جایی اطلاق می شده که از کاریز، آب به روی زمین جاری می شده است.
پیدایش قنات
طبق فرضیه هانری گوبلو در گستره فرهنگی ایران، قنات به وسیله معدن کاران آکادی ابداع شده است. این معدن کاران به دنبال سنگ معدنی مس، کوه های زاگرس را کاوش می کرده اند که با برخورد به سفره های آب زیرزمینی دچار مشکل شده اند. آنها این مشکل را با ایجاد زهکش در کف معدن حل کرده و به طور تصادفی به تکنیک قنات دست یافته اند. بر مبنای اکتشافات فعلی ایجاد این قنات های تصادفی حداکثر به اوایل هزاره اول پیش از میلاد باز می گردد. طبق این نظریه استفاده گسترده از آب قنات به منظور کشاورزی چند صد سال بعد رایج می شود و بر اساس همین فرضیه، گوبلو تعریف صحیح قنات را به صورت زیر بیان می دارد: قنات تکنیکی است دارای ویژگی های استخراجی معادن و عبارت است از بهره برداری از سفره آب های زیرزمینی به کمک دهلیزهای زهکشی آب.
تکنیک قنات
در نقاطی که هوای گرم و خشک دارند و آب های سطحی آنها کم است، قنات ها بهترین وسیله برای بدست آوردن آب جهت مشروب ساختن اراضی بودند. قنات در واقع قدیمی ترین روش هیدروتکنیک است. این روش از کانال و یا مجاری زیرزمینی تشکیل می شود که سرچشمه این مجاری درکوه پایه ها و مظهر آنها درکشتزارهاست.
جهت احداث قنات در ابتدا چاه های عمیقی به عمق متوسط ۱۵۰ تا ۲۰۰ متر به نام “مادرچاه” در کوه پایه ها و یا در دامنه های با شیب مناسب و با قطر ۱ الی ۲ متر حفر می کنند. سپس در مسیری که به سوی کشتزارها و اراضی می رود، چاه های متوالی در امتداد هم و به فاصله های چندین متری مساوی با هم تا محل مورد نظر حفر می کنند. در مرحله بعدی این چاه ها را به وسیله کانال یا مجرای زیرزمینی و با شیب ملایم به هم مربوط می سازند. طول این مجرا که قنات یا کاریز نامیده می شود، بسته به موقعیت محل متفاوت است. هر گاه سطح آب نزدیک به زمین و شیب آن کافی باشد طول قنات از چند کیلومتر تجاوز نمی کند. ولی در جایی که زمین مسطح بوده و شیب کم باشد طول مجرای زیرزمینی گاهی تا چند ده کیلومتر هم می رسد.
حفر چاه به دو منظور صورت می گیرد. یکی جهت خارج کردن خاک و سنگ بستر مجرا در موقع حفاری و دیگر برای تهویه و لای روبی قنات در مواقع گرفتگی مجرا. پس از آن که مجرا احداث شد آب در آن جریان یافته در مظهر قنات از مجرا خارج می شود و به مصارف آبیاری می رسد. خاک هایی را که از چاه ها و مجاری قنات در موقع حفر آن بیرون می آورند، عموما در اطراف دهانه چاه ها می ریزند که به این ترتیب برآمدگی هایی در اطراف دهانه چاه ها به وجود می آید که شبیه به دهانه آتشفشان کوچکی می شوند.
احداث قنات به صورت ظاهر امری ساده است ولی در حقیقت کاری است مشکل. این کار احتیاج به محاسبه دقیق از نظر شیب آب های تحت الارضی دارد و این محاسبه باید طوری به دقت انجام گیرد که آب پس از طی متجاوز از ده ها کیلومتر در نقطه ای که محاسبه معین کرده روی زمین جاری شود.
جالب است بدانیم که وسایل حفر قنات از هزاران سال پیش تا عصر حاضر کوچکترین تغییری نکرده اند و عبارت اند از: چرخ چاه که توسط آن، هم مقنی به پایین می رود و هم خاک ها را تخلیه می کنند؛ طناب؛ دلو چرمی؛ چراغ؛ یک کلنگ دسته کوتاه و بیل.
برای حفر قنات، مقنیان ابتدا با حفر چاه های گمانه در قسمت هایی از زمین ابتدا از وجود آب اطمینان حاصل می کردند. پس از آن با وسایل مساحی به تعیین شیب زمین و فاصله چاه ها تا محل مظهر قنات می پرداختند و سپس اقدام به حفر می نمودند.
گسترش جغرافیایی قنات
طبق نظر گوبلو خاستگاه قنات در شمال غربی ایران فعلی و در حدود سال ۸۰۰ ق.م. است. در حدود سال ۵۲۵ ق.م. قنات به حاشیه جنوبی خلیج فارس و در سال ۵۰۰ ق.م. به مصر و در سال ۷۵۰ ق. م. به مادرید و در سال ۸۵۰ ق.م. به جنوب الجزایر و در ۱۵۲۰ م. به لوس آنجلس و در ۱۵۴۰ م. به شیلی هم می رسد. از طرفی از ۱۲۰ ق.م. تا ۱۴۷۵ م. در چین و در قرن هفتم و هشتم میلادی در ژاپن گسترش می یابند.
چنان که دیدیم قنات نه تنها در همه پهنه سرزمین ایران وجود دارد بلکه به دیگر سرزمین ها هم گسترش یافته، اما هر چه به حوزه مرکزی ایران نزدیک تر می شویم، قنات ها فناوری پیچیده تر و عظمت و شکوه بیشتری پیدا می کنند. در این محدوده قنات از نظر فنی و تکنولوژیکی، از نظر تعداد و تراکم، طول، عمق مادر چاه، میزان آبدهی و تعداد و میزان زمین های کشاورزی وابسته به آن در سطح جهان بی نظیر است.
قنات های ایران
آمار رسمی سال ۱۳۷۷ نشان می دهد که در سراسر پهنه ایران، تعداد ۳۲۱۶۴ قنات وجود دارد که در حدود ۷/۷۷ درصد این قنات ها در مناطق شرقی ایران حفر شده اند. بنا به محاسبات جواد صفی نژاد در مقاله شگفتی های قنات های ایران، طول متوسط هر قنات را می توان ۶ کیلومتر در نظر گرفت. طول کل حفاری های انجام شده برای قنات های ایران تقریبا برابر است با ۸۲ درصد فاصله زمین تا ماه و ۷۷/۷ برابر طول خط استوا.
قنات گناباد عمیق ترین و طولانی ترین قنات ایران و در شمار کهن ترین قنات های جهان به حساب می آید.
قنات در باور مردم
از آن جا که آب دغدغه مردم این سرزمین بوده، قنات هم به عنوان یکی از مظاهر تولید آب، برایشان جنبه تقدس پیدا کرده و از این رو با فرهنگ مردم عجین شده است.
در باور مردم قنات ها یا نر هستند یا ماده و با توجه به این عقیده هنگامی که آب آنها کاستی می گیرد، آنها را زن یا شوهر می دهند و این مراسم گاهی با انجام یک مراسم کامل زفاف همراه است. این مراسم در کنار قنات انجام می گیرد و در انجام مراسم کوزه ای از آب قنات را سر سفره عقد می گذارند و زن قنات که غالبا زن بیوه ای است که شوی نمی کند و مخارج خود را از اهالی روستا دریافت می کند و شوی قنات که غالبا جوان بلند بالایی است از مردم هدایایی دریافت می کند و این دو هر از چند گاهی یک بار در آب قنات تن می شویند. برخی از قنات هایی که از چنین مراسمی برای آنان یاد شده عبارتند از: قنات لق دمبه در یزد در روستای کلهدست از توابع شوراب؛ قنات بن در منطقه لار؛ قنات لاغ داغ در سامان شهر کرد؛ قنات حسینچه در نزدیکی نجف آباد؛ قنات کناره پر تفرش و ….
منابع
- لغت نامه دهخدا؛ علی اکبر دهخدا
- جغرافیای مفصل ایران؛ دکتر ربیع بدیعی؛ انتشارات اقبال
- قنات های تفت؛ دکتر محمد حسین پاپلی یزدی و مهندس مجید لباف خانیکی؛ ناشر معاونت پژوهشی سازمان میراث فرهنگی کشور، پژوهشکده مردم شناسی
- شناخت اساطیر ایران؛ جان راسل هینلز؛ ترجمه و تالیف باجلان فرخی؛ انتشارات اساطیر
- قنات، فنی برای دستیابی به آب؛ هانری گوبلو؛ ناشر معاونت فرهنگی آستان مقدس رضوی
- قنات و تاثیر آن در تمدن و فرهنگ؛ فیروز منصوری
اسفند ۱۳۹۰
درود
اسفندگان فرخنده باد
نسخه پی دی اف این شماره در اینجا بیابید
وضعیت زن میان سکاها و سرمتها
وضعیت زن میان سکاها و سرمتها
وضعیت زن میان سکاها و سرمتها
نویسنده: یزدان صفایی
سکاها (نک به صفایی ۱۳۸۹ آ: ۸-۱۴) و سرمتها (نک به صفایی ۱۳۸۹ ب: ۱۲-۱۵) دو دوسته از اقوام ایرانیزبان شمالی بودهاند که بررسی وضعیت اجتماعی زنان در جامعهی اینان هدف نگارشِ این مقاله بوده است.
شیوهی زندگی و اقتصاد سرمتها شبیه سکاها بود (سولیمیریسکی ۱۳۷۴: ۲۵-۲۷.) قرابت میان سکاها و سرمتها، یا توجه به جنبههای مشترک، از حیث لباس، سلاح و سازمانهای اجتماعی و سیاسی آنها معلوم میگردد. آنچه بیشتر جلب توجه میکند، اختلافات میان این دو گروه است که نشان میدهد، سرمتها روابط منظمی با سکاها نداشتند و سرمتها به طور مستقل از سکاها، در جایی در آسیای مرکزی تکامل یافتند و سپس به عنوان فاتح به جنوب روسیه آمدند و آداب و عادات مشخصی با خود آوردند. (سولیمیریسکی ۱۳۷۴: ۶۹.)
زنان سرمتی نسبت به زنان سکایی در وضعیت اجتماعی بهتری به سر میبردند و دوش به دوش مردان خود میجنگیدند. تبار از نَسَب مادر در میان سرمتها وجود داشت ولی در میان سکاها اینگونه نبود. (گروسه ۱۳۸۷: ۴۸)
موقعیت زنان در میان طوایف سرمتی بسیار جالب توجه است. به ویژه در میان طوایف سوروماتها که هرودوت آنها را توصیف کرده است. زنان سوار بر اسب به شکار میرفتند، و در حالی که جامهی مردان بر تن داشتند، با شوهرانشان در جنگ شرکت میجستند. شمار نسبتاً فراوان گورهای زنان مسلّح، به ویژه گورهای سوروماتها معمولاً دلیلی به شمار می-رود که نظام اجتماعی باستانی پیش از سوروماتها متکی بر نظام مادرسالاری بوده است.
هیپوکراتس بر این باور است که زنان سرمتی نه تنها جنگجو، بلکه کاهنه بودند. مذبحهای پایهدار سنگی یا بشقابهای مسطح مدور سنگی با لبههای برجسته، معمولاً در کالاهای داخل گورهای زنان در گورستانهای گروه اورال جنوبی در دورهی سوروماتها یافت شده، همچنین از این گونه مذبحها در گورهای مشابهی اندکی دورتر در قزاقستان مرکزی به دست آمده است. این اشیاء که غالباً آنها را با سبک جانوری سکایی آراستهاند به عنوان یکی از نشانههای زنان کاهنه به شمار میرود. (سولیمیریسکی ۱۳۷۴: ۳۴)
سرمتها هنگامی که به جنوب شرقی اروپا نفوذ کردند، سوارکاران ماهری شده بودند، آنان روش زندگی بدوی را پیش گرفتند و اوقات خود را صرف شکار و چوپانی کردند. مدارک موجود نشان میدهد بعضی از آنها، به نوعی کشاورزی ابتدایی، اشتغال ورزیدند ولی تاکنون تعداد کمی از اقامتگاههای سرمتها مورد بررسی قرار گرفته است. به تدریج به همان نسبت که طبقهی مرفه به وجود آمد، این طایفه وارد یک مرحلهی انتقالی شد و طی آن، رؤسای طوایف جای زنان را به عنوان فرمانروا گرفتند و سرانجام پادشاهانی بر امور مسلط شدند. (بهزادی ۱۳۸۶: ۷۰)
یونانیان اگر چه قصههای مربوط به آمازونها را وابسته به سکاها میدانستند ولی بیشتر احتمال دارد که مقصود آنها سرمتیها بوده باشد. در این مورد، کشف تصادفی گوری متعلق به زنگی جنگاور در «زموآوچالا» Zemoavchala در حدود سیزده فرسنگی تفلیس، توسط گروهی از کارگران کشاورز، بسیار جالب توجه است. این زن را در وضعی خمیده به خاک سپرده و سلاحهایش را در کنارش قرار داده بودند. تاکنون گورهای مشابهی با ویژگی سکایی در روسیه یافت نشده است و «نیکورادزه» Nikoradze مطالبی دربارهی این گور به چاپ رساند و قدمت آن گور را به قرن سوم پیش از میلاد میرساند، ولی اگر چه او، آن گور را مربوط به هیچ طایفهی ویژهای نمیداند، بیشتر احتمال دارد که این گور غیر عادی به یک زن جنگندهی سرمتی تعلق داشته باشد. شاید این زن در مبارزه با سکاها کشته شده باشد. (رایس ۱۳۸۸: ۴۶-۴۷)
از ویژگیهای گورهای زنان سرمتی باید از دستاسهایی نام برد که آنها را به زین میآویختند و همچنین باید از لوازم آرایش و زینتآلات شخصی یاد کنیم: مانند دستبندهای مفرغین و گاهی زرین، زینتآلات برای معابد و گوشوارهها، صفحات کوچک تزیینی به صورت جانور، که آن را به لباس میدوختند، یا آویز و تعویذ. (سولیمیریسکی ۱۳۷۴: ۴۷)
با مقایسهزندگی اجتماعی سکاها با سرمتها، به نکتهای برمیخوریم و آن، سکون و عدمِ جنگاوری زنان سکایی در برابر زنان سرمتی است. شاید که زنان سرمتی، بیشتر به امور تزیینی علاقه داشتهاند و در واقع، تجملگراتر از همتایان سکایی خود بوده باشند.
جامههای زنان پازیریک مزینتر از جامههای مردان بود. از پازیریک قبای بزرگی به دست آمده که مخروطی شکل و بدون آستین است، ولی جاهایی برای بیرون آمدن دست در آن تعبیه شده است. این لباس را از نمد درست کردهاند و در حاشیهی آن خز گذاشته و در سراسر سطح آن عملاً طرحهایی تو در تو و پیچیدهای با تکهدوزی نهادهاند. جامههایی که همراه این قبا میپوشیدند بلند و تنگ بود با آستینهای دراز و سینهبندی چسبیده. هیچ پوشش سری برای زنان در پازیریک به دست نیامده، جز نقابی دراز و کلاهی پشمی با گیسی بافتهی متصل به آن. (بهزادی ۱۳۸۶: ۱۰۸.)
کتابنامه
بهزادی، رقیه. ۱۳۸۶. قومهای کهن در آسیای مرکزی و فلات ایران. تهران: طهوری.
رایس، تامارا تالبوت. ۱۳۸۸. سکاها. ترجمهی رقیه بهزادی. تهران: طهوری.
سولیمیریسکی، تادئوتس. ۱۳۷۴. سارماتها. ترجمهی رقیه بهزادی. تهران: نشر میترا.
صفایی، یزدان. ۱۳۸۹ آ. «سکاها»، ماهنامهی الکترونیکی امردادنامه. سال دوم، شمارهی پیاپی ۱۶، آبان ۱۳۸۹. رویههای ۸ تا ۱۴.
صفایی، یزدان. ۱۳۸۹ ب. «سرمتها»، ماهنامهی الکترونیکی امردادنامه. سال دوم، شمارهی پیاپی ۱۸، دی ۱۳۸۹. رویههای ۱۲ تا ۱۵.
گروسه، رومن. ۱۳۸۷. امپراطوری صحرانوردان. ترجمهی عبدالحسین میکده، تهران: علمی و فرهنگی.
نمادها در رقص سماع
نمادها در رقص سماع
نویسنده: آرش نورآقایی
نام این مراسم سماع و برکسی حلال است که نفس او مرده و دلش زنده باشد. اینجا همه به فرمان نی و رباب و دف و تنبور و کمانچه و تار میچرخند.
سماع داستان تعالی روح است. سماع دنیایی متفاوت است. حتی اگر مولانا را نشناسیم و با تفکراتش آشنا نباشیم، دیدار از این مراسم تاثیرگذار خواهد بود.
مولانا در کنار اشعارش که بیانگر تفکراتش هستند، امروز با مراسم سماع نیز آشنای جهانیان است. در مراسم سماع، در آن حال چرخش و تسلیم محض، شوری نهفته است که هم چرخنده و هم بیننده را به وجد میآورد.
سماع بروز تفکرات مولانا است. او شعر و موسیقی و رقص را برای توصیف آن چه غیرقابل توصیف است، انتخاب کرد. دیدهاند مولانا را که در کوچه و بازار با اصحاب به رقص در میآمد و گفتهاند جنازه صلاحالدین زرکوب را نیز به اشارت مولانا با رقص و دف به قبرستان بردهاند.
معنی سماع: سماع به فتح سین، به معنی شنوایی و هر آوازی است که شنیدن آن خوشایند است. سماع در اصطلاح صوفیه حالت جذبه و اشراق و از خویشتن جدا شدن و فنا به امری غیر ارادی است که اختیار عارف تأثیری در ظهور آن ندارد. صوفیه میگویند سماع حالتی در قلب و دل ایجاد میکند که “وجد” نامیده میشود و این وجد حرکات بدنی چندی بهوجود میآورد که اگر این حرکات غیرموزون باشد “اضطراب” و اگر حرکات موزون باشد، کفزدن و رقص است.
مراسم سماع: امروزه مراسم سماع در شهرهایی همچون قونیه، قاهره و حلب به صورت باشکوهی برگزار میشود. این مراسم با مدح حضرت محمد(ص) شروع میشود و با دعا به پایان میرسد. مراسم شامل موسیقی و رقص و چرخش و حرکات نمادین است که به آنها میپردازیم:
مکان (دایرهای که در آن میچرخند): دایرهای که دراویش در آن میچرخند بیارتباط به چرخش دایرهوار سیارات به دور خورشید نیست. دایره نماد کمال و یکپارچگی است. بدون آغاز و انجام است و برای همین نماد زمان است. دایره با الوهیت در ارتباط است. در دایره تمام شعاعها به نحوی هماهنگ کنار یکدیگر در مرکز جمع میشوند و فاصله همه نقاط روی دایره از مرکز به یک اندازه است. دایره نماد خدا هم هست، در متنی کهن آمده که خداوند همچون دایرهای است که مرکزش همه جا و محیطش هیچ جا نیست. دایره سادهترین منحنی و در واقع کثیرالاضلاعی است که دارای بینهایت ضلع است (آمیختگی سادگی و بیانتهایی). دایره چون آغاز و انجامی ندارد دلالت بر ابدیت دارد. دایره مقدس است زیرا نه بالایی دارد و نه پایینی و گردی دایره طبیعیترین شکل محسوب میشود.
مدح پیامبر: مدح پیامبر در ابتدای مراسم سماع در واقع همان مدح خدا و در واقع مدح روح الهی است که از جهان مجرد به جهان مادی فرود آمده است.
نی: نی نماد هماهنگی در طبیعت است. نماد و نشانه روحی است که از وطن واقعی خود دور افتاده و با صدای نافذ و محزونش به خداوند شکایت میبرد و میخواهد به نیستانی که از آن جدا شده، بازگردد. مراحل طی شده تا ورود به قالب انسان، پس از ترک محضر خدا شبیه مراحل طی شده از بریدن نی از نیستان تا تبدیل شدن به ساز نی است. خداوند از تک سلولیها تا پیچیدهترین موجودات را از وجود خود آفرید، اما از روح خود فقط در وجود انسان دمید. نفس دمیده شده در نی نیز بیانگر همین مطلب است. دورن نی خالی است و صدا در اثر نفسی که در آن دمیده میشود، به وجود میآید. در حالیکه یک انتهای نی باز است، انتهای دیگر آن در دهان نوازنده است. پس اگر انسان شخص کاملی باشد صدایی که از درون نی به گوش میرسد، صدای خدا خواهد بود. انسان نیز مانند نی است، وقتی کامل میشود و با خلاصی از خویشتن، از خود خالی میشود و صدای خدا میشود، آیینه خدا میشود و به تعالی میرسد، با خدای خود یکی شده و به کمال میرسد.
دف: ضرباهنگ دف در مراسم سماع بیانگر فرمان “باش” است که خداوند در زمان خلقت جهان آن را صادر کرد. و به دنبال آن نوای نی، نماد دم قدسی است که با این فرمان بعد از هبوط نور خداوند از بالا به پایین، به جسدهای بیجان، جان بخشید.
در مراسم سماع، پس از نوای نی، شیخ و تمام درویشان به عنوان جسمهایی که با این دم قدسی جان گرفتهاند، با دستهایشان زمین را لمس میکنند. این عمل نشانه اراده آنان برای تبدیل شدن به انسان کامل است و تکمیل فرمان “باش” به عنوان انسانهایی است که قدم در راه کشف حقیقت گذاشتهاند.
سماع ولد: مراسم سماع ولد در واقع نماد نیاز به هدایت و همراهی پیر و مرشد در طی طریق است. به این معنی که بهترین طریق، قدم گذاشتن در جای پای شیخ کاملی است که قبلا آن راه را طی کرده است. در این مراسم درویشان به آرامی و طمانینه قدم بر میدارند و از نقاطی گذر میکنند که شیخ از آنجا گام برداشته است. در این مراسم شیخ و درویشان در جلوی جایگاه رسمی شیخ، درست هنگامی که از مقابل آن عبور میکنند، به یکدیگر تعظیم میکنند. این جایگاه نماد مولاناست و او خود نماد جوهر الهی است و نقطه مقابل آن نماد جوهر انسان است. جایگاهی که نماد جوهر الهی و جوهر انسانی است با خطی فرضی به هم متصل است که کوتاهترین مسیر برای رسیدن به خداست.هنگامی که شیخ و درویشان در دو انتهای این خط فرضی تعظیم میکنند، در واقع به منزله تعظیم آنان در هنگام عبور از یک دنیا به دنیای دیگری است. بر اساس تفکرات مولانا، این جهان در مقایسه با دنیای دیگر به مانند حبابی در مقابل دریاست. مراسم سماع ولد دقیقا سه سفر را نشان میدهد و این نشانگر سه وجه و روش دریافت معرفت است. درویش در سماع سه دور به دنبال شیخ میچرخد و تمام این مسیرها را به امید رسیدن به مرحله یقین به خدا طی میکند. مراسم سماع ولد با عبور شیخ از جلوی جایگاه به پایان میرسد.
سلام درویشان: درویشان در هنگام مراسم سماع ولد به یکدیگر سلام میکنند. این سلام که با نگاه کردن به صورت و چشمهای همدیگر انجام میشود به مفهوم تکریم تجلی الهی موجود در هر انسان است.
چرخش در سماع: همه چیز از اتم تا کهکشان در حال چرخش است. به عقیده مولانا عشق دلیل این کار است.
ردای درویشان: ردای سیاه درویشان نشانگر دنیا و تعلقات دنیوی است. در بخشی از مراسم سماع، دراویش ردای خود را بر روی زمین میاندازند. به معنی اینکه انسان دنیا را با پشت دست کنار میزند و ذات شخصیت خود را از پیرایهها میزداید.
کلاه درویشان: سماع با بوسیدن دست شیخ توسط درویشان و بوسیدن کلاه نمدی درویشان توسط شیخ همراه است. کلاه نمدی نشانه عضویت در گروه درویشان مولوی است. آنچه شیخ میبوسد در واقع ذات و هویت درویش است.
نماد الف و یک: الف اولین حرف و در واقع آغاز الفبای فارسی و عربی است. در بخشی از مراسم سماع، درویشان دستها را به صورت ضربدر بر روی سینه قرار میدهند و به شکل حرف الف یا عدد یک در میآیند.
وقتی میگوییم “یک”، موضوعاتی برایمان تداعی میشود؛ شروع و وحدت. “یک” اولین است و بهترین و تمام و کمال. واحد بودن را به یادمان میاندازد و در پی آن خدا را. در تعابیر اسلامی، خدا در معنی وحدت، هستی مطلق و بینیازی را تداعی میکند. “یک” از تمام اعداد مجزّاست و منبع تمام آنها نیز هست و از این لحاظ میتواند نماد خدا باشد. عدد “یک” از آنجا که خدا را تداعی میکند به سمت بالا کشیده شده است. تا جایی که این کشیدگی به سمت بالا حتی در لفظ خدا هم دیده میشود. الله، خدا، برهما، شیوا، کریشنا، God و … یک جور کشیدگی حرف «آ» را دارند که در برخی از زبانها شبیه به همان عدد «۱» هم هست. ”یک” به شکل خاص، نماد انسانی در وضعیت ایستاده است. زیرا انسان یگانه موجودی است که از این ویژگی برخوردار است. حتی از نظر برخی از علمای آنتروپلوژی عمودی بودن انسان نسبت به ویژگی اندیشه و تعقل، امتیاز مهمتری است که او را از دیگر موجودات و جانوران متمایز میکند. همچنین “یک” شکل، حجم و جهت دارد و نمادی است برای مبدأ و خود مظهری ندارد. از طرفی “یک” مثل درخت و ستون است و درخت و ستون واسطههای بین زمین و آسمان هستند.
رقص: رقص در سماع نمادین است. درویش در سماع قبل از مردن جسم، نفس خود را میمیراند. او دستهایش را باز میکند و شروع به چرخیدن میکند. او با زبان بیزبانی میگوید که در حال پایکوبی است و نفس خود را به زیر پایش انداخته است. در هنگام سماع دست راست بالاست، چنانکه گویی در حال نیایش است. دست چپ به پایین متمایل است. درویشان واسطه میان خدا و مردم و واسطه میان آسمان و زمینند. آنها از خدا میگیرند و به آدمیان میبخشند و چیزی را برای خود نگه نمیدارند.
در حروف ابجد عبری، عدد “یک” که همانطور که گفته شد نماد انسان است، با حرف N تطابق دارد که نماد مردی است که یک دستش را به آسمان بلند کرده و دست دیگرش به زمین اشاره دارد که تمثیلی از وحدت در هستی است. (شبیه رقص سماع!)
در رقص سماع، درویش پای چپ خود را بر روی زمین ثابت نگه میدارد و با پای راستش به دور آن میچرخد. او با هر چرخش و در سکوت، ذکر الله را تکرار میکند و او را میخواند. درویش باید بدون برخورد با دراویش دیگر و بدون برهم زدن هماهنگی، همچون سیارههای منظومه شمسی به دور خورشید، به چرخیدن ادامه دهد.
وظیفه سنگینی بر عهده سرگروه دراویش در هنگام سماع قرار دارد. او با قدم زدن در میان دراویش مکانهایی را که آنها باید در آن سماع کنند را نشان میدهد. و مانع بیش از حد نزدیک شدن آنها به هم میشود و آنها را در یک نقطه خاص دور هم جمع میکند.
سلام: مراسم سماع از چهار سلام تشکیل میشود که بیانگر چهار مرحلهای است (شریعت، طریقت، حقیقت، معرفت) که باید از آنها گذر کرد. در پایان هر سلام دراویش به دستههای دو و سه و چهار نفری تقسیم میشوند. و با تکیه بر یکدیگر به نقطه مرکزی که نماد مولاناست، تعظیم میکنند. این تقسیم نماد اتحاد و یکپارچگی است. در طول سه سلام اول، دراویش هم به دور خود میچرخند و هم به دور مکانی که در آن میرقصند. در سلام چهارم آنها در همان جایی که هستند، میمانند و فقط به دور شیخ میچرخند. این حرکت به معنای پافشاری بر نقطه یگانگی و توحید است.
در بخشی از مراسم سماع، آیهای با این مضمون قرائت میشود: “مشرق و مغرب ار آن خداست، پس به هر طرف رو کنی رو به سوی خداست. بیگمان خداوند گشایشگر داناست.”
سماع با دعا به پایان میرسد و تمام دراویش و نوازندگان به دنبال شیخ و پس از تعظیم در مقابل جایگاه، مکان سماع را ترک میکنند.
بررسی نماد گاو در میانرودان و ایران
نویسنده: سورنا فیروزی
پیش از پرداختن به الگوهای گاو به کار رفته در میانرودان و ایران که بارزترین نمونههای باستانشناختی از این دو نقطه به دست آمدهاند، به مختصری از تاریخچه مفهومی این نماد میپردازیم.
هند: گاو در سرودههای ریگ وداها (چون۲. ۹۵. ۷، ۱۸ . ۲۱. ۸ و ۱. ۳۳. ۳ cd)، به عنوان نمادی از دارایی و ثروت است وگاه به صورت ماده، نماد خدایان زن رودها (۱) وگاه، به صورت ورزا، نشانی از از خدای «ایندرا» است. (۲) همچنین گاهی در وداها، گاو به صورت نمادی از روشنایی و پرتو برداشت میشود. (۳)
در «آثراوا وداها»، شمایل برخی خدایان در آمیزش با ظواهر گاو است. (۴) همچنین در «هاریوامشا» خدای «کریشنا» در شمایل یک گاوچران ظاهر میشود. او نگاهبان گاوها است. (۵) در «پوراناس»، خدای زمین «پریثوی»، با نمای یک گاو توصیف شده است. (۶)
مصر باستان: در مصر باستان، گاو، نمادی از خدای زن «هاتهرُ» است. این خدا، که سری با ظاهر گاو دارد، نگهبان زنان، موکل عشق و زایمان و مادری است. او همسر خدای آفتاب، «رَع» میباشد که این، پیوند فرزانشی میان نماد روز یا مردانگی و نماد زنانگی را میرساند. (۷)
در فرهنگ ایرانی: گاو، نماد ایزد «ماونگهَ» یا «ماه» است. در متنی کهن با نام «ماه یشت» پیرامون هویت این ایزد، چنین آمده است: (۸)
«خشنودی ماه دردارنده تخمه گاو را و گاو یگانه آفریده را و چارپایان گوناگون را…..
۱- درود بر اهوره مزدا. درود بر امشاسپندان. درود بر ماه دربردارنده تخمه گاو….
۴- هنگامی که فوغ ماه بتابد، همیشه در بهاران گیاه سبز از زمین میروید.»
در نقش برجستههای تخت جمشید، نماد گاو، توسط نماد شیر در حال شکست خوردن است. با توجه به تفسیرهای مربوط به شیر، این نقشها را، نشان آمدن فصل گرما یا روز و رفتن فصل سرما یا شب دانستهاند. وجود سر ستونهایی با سر گاو در مجموعه تخت جمشید، بایستی معنایی مجزا از نقشهای گاو داشته باشند.
در ظرفی که از دوره ساسانی به دست آمده است، جلوهای از استوره ایزد ماه که ارابههایش توسط چهارگاو کشانیده میشود، را میبینیم. گفتنی است که دو مفهوم یادشده در فرهنگهای هند ی (نماد ثروت) و مصری (نماد زایش)، بسیار با مفهوم زایشمندی و آفرینشی گاو در فرهنگ مهری ایرانی و نیز استوره گاوه یکتا آفریده فرهنگ زروانی، نزدیکی دارند.
در میانرودان: یک نظر بر این است که در زمان پیش رخداد سیلاب بزرگ، نماد خدای توفان بوده است. (۹) سپسها در دوران چیرگی کاسیها بر جنوب میانرودان، با حالت ترکیبی با سر انسان و به مفهوم نماد دیو محافظ درآمد. (۱۰) در زمان «شاروکین» آشوری یا «سارگنُ» دوم، دو نمونه بزرگ از این نماد در سردر درونشگاه کاخ سلطنتی «دور- شاروکین» کار گزارده شد. بعدها خشایارشا نیز از این طرح در سردر درونشگاه تخت جمشید بهره برد. تفاوت نمونه آشوری با پارسی در پنج پا بودن گاو- انسان میانرودانی بود که علت آن را، دیده شدن هم از روبرو و هم از کنار از سوی رهگذر دانستهاند. (۱۱) آشوریان به این نماد، «اَلَدلمّو» یا «لَمَسّو» میگفتند. (۱۲)
نکته اندیشه برانگیز که از تفاوت ظاهری دو طرح آشوری و پارسی به دست میآید، فرزانش و ریشه این دو نماد در دو فرهنگ یادشده است. پنداشت این مسئله که گاو- انسان بالدار در فرهنگ پارسی نیز دیو پاس دارنده است، با ارزشهای این جامعه همخوانی ندارد، چه دیوان، گروههای زدوده شده از اندیشه پارسی بودهاند. از این رو بایستی ریشهای منطقی برای توجیه حضور چنین نقشی در معماری پارسی جستوجو کرد. پاسخ، در استوره «گوپد شاه» یافت میشود که از شخصیت تاریخی «گَوَ»، که در یک جا، اغریرث، برادر افراسیاب، و در جای دیگر فرزند اغریرث و برادرزاده (۱۳) فرمانروای توران در زمان «کی خسرو» کیانی، فرمانروای ایران پیش از زندگانی «زرتشت سپیتمان» است. در این استوره، پیرامون حالت افسانهای شده گَوَ، در مینوی خرد (که خود از کتاب نهم دینکرد سرچشمه گرفته) میخوانیم که: (۱۴)
«۳۱- گوپَد شاه در ایرانویج در کشور خنیرَه است. ۳۲- و از پای تا نیمه تن، گاو و از نیمه تن به بالا، انسان است. ۳۳- و همواره در ساحل دریا مینشیند. ۳۴- و پرستش ایزدان میکند و زوهر به دریا میریزد. ۳۵- و به علت آن زوهر ریختن او حیوانات موذی بیشماری در دریا میمیرند. ۳۶- چه اگر خدای ناکرده، آن یزش را نکند و آن زوهر را به دریا نریزد تا آن حیوانات موذی بیشمار نابود شوند، پس هنگامی که باران ببارد، حیوانات موذی مانند باران فرو بارند.»
بدین گونه، خشایارشا، از یک باور استورهای ایرانی، دست به ساخت نمادهای دروازه ملل خود زده است. افزون بر آن، نوع معماری به کار رفته در کاخ سارگن دوم، که آن را الگوی دروازه ملل دانستهاند، از کاخ مردمان هند و ایرانی هیتیایی در هتوسا بوده و تنها تفاوت این دو، این است که در الگوی هیتیایی، دو شیر به کار رفته است. از این رو، خشایارشا، در گزینش نوع معماری دروازه خود نیز، از یک سنت ایرانی بهره برده است. در کنار موارد بالا، بایسته به گفتن است که پیشینه به کار بردن نماد گاو بالدار، پیش از آشور، در فلات ایران دیده شده که اسناد باستانشناختی آن را در میان جامهای به دست آمده از فلات یادشده، به روشنی میبینیم.
پی نوشت ها:
۱- RV 4.41.5, 10.75.3-4.
2- K. D. Sethna(1992), The Problem of Aryan Origins , p. 42.
3- (RV 1.92.4; 4.52.5; 7.79.2), Aurobindo (1992): The Secret of the Veda; Sethna.
4- Atharvaveda 9.7.
5- Achaya, K. T. (2002), A Historical Dictionary of Indian Food, Oxford University Press. P. 55.
6- http://texts.00.gs/milking_the_Earth-cow.html.
7- Manuelian P.D, (2005). The ancient Egyptian pyramid texts, translated by James P. Allen BRILL,. p 432.
Shafer B.E, John Baines, Lesko L.H., Silverman D P. (1991). Religion in ancient Egypt: gods, myths, and personal practice, Fordham University, Taylor & Francis, p24.
هارت، جورج، درباره سخمت و هویت او، ر. ک به جهان استورهها، ۱۳۸۴، تهران، نشر مرکز، ج۱، ترجمه عباس مخبر، بخش مصر و درونشگاه (مدخل) هاتُهر و رع.
۸- اوستا، کهنترین سرودهای ایرانیان، ترجمه دوستخواه، جلیل، ۱۳۷۹، تهران، نشر مروارید، چاپ پنجم، ج۱، ماه یشت.
۹- بلک، جرمی، گرین، آنتونی، فرهنگنامه خدایان، دیوان و نمادای بین النهرین باستان، ترجمه پیمان متین، ۱۳۸۳، تهران، نشر امیرکبیر، چاپ اول، رویه ۸۴.
۱۰- همان، رویه ۸۶.
۱۱-همان، رویه ۸۸.
۱۲-رویه ۹۰.
۱۳-دادگی، فرنبغ، بندهش، ترجمه مهرداد بهار، ۱۳۸۰، تهران، نشر توس، چاپ دوم، رویهای ۱۲۷ و ۱۵۰.
۱۴-مینوی خرد، ترجمه احمد تفضلی، ۱۳۸۰، تهران، نشر توس، چاپ سوم، رویه ۷۰.
نمونه گاو- انسان بالدار پارسی هخامنشی
نمونه گاو- انسان بالدار آشوری
تندیسی از خدای مصری هاتهُر
نمای ایزد ایرانی موکل بر ماه که گردونه وی را چهارگاو میکشند
دروازه شیرها، هتوسا، تختگاه هیتی
جامی از فلات ایران (تپه مارلیک گیلان)، مربوط به هزاره یکم پیش از میلاد که بر روی آن، گاوهای بالدار به چشم میخورند
فرهنگ سرگیر شاهنامه
فرهنگ سرگیر شاهنامه
ا. ح. اکبری شالچی
در گویش گنابادی و برخی دیگر از گویشهای خراسانی، هنگامی که تخمی پیش از بیرون آمدن از خاک، با چیزی برخورد کند و نتواند سر از خاک بیرون بیاورد، میگویند سرگیر شده. داستان این فرهنگ نیر همان است.
سالها میاندیشیدم که واژهها و بهویژه کنایههای شاهنامه، بسیار نیمبند گردآوری شده، بهگونهای که اگر کسی بخواهد تنها همهی کنایههای بهکاررفته در شاهنامه را گرد آورد و برای هر کدام تنها یک بیت را گواه بیاورد، فرهنگی دستکم دهبرابر «واژهنامه»ی شادروان نوشین پدید خواهد آمد. اما هنگامی که میخواستم خود به این کار گسترده دست یازم، میدیدم که هنوز متن شایستهای از شاهنامه در دست نیست که بتوان بر پایهی آن به کاری چنین گسترده دست یاخت. پس از بیرون آمدن شاهنامهی استاد خالقی، دیگر دل خود را استوار کردم و بر آن شدم که فرهنگی بزرگ از شاهنامه را بر پایهی گزارهی تازه بنویسم. کار را آغاز کردم و داستان فریدون و بخشی از داستان ضحاک پژوهش شد، اما ناگهان دیدم که گنجایش واژههای گردآمده، از آنچه که میپنداشتم نیز بسیار بیشتر است و بیگمان در روزگار ما هیچ ناشری فرهنگی چنان بزرگ را که دستکم پنج برابر خود شاهنامه خواهد شد، بیرون نخواهد داد و برای آن سرمایه نخواهد گمارد. ازاینروی دست از کار کشیدم و این فرهنگ، سرگیر شد و سر از خاک بیرون نیاورد.
چندی گذشت و فرهنگی دوپوشینهای از شاهنامه که کار دکتر رواقی بود، بیرون آمد. از سوی دیگر، گفته شد که وی چندین همکار دیگر را نیز گرد آورده و سرگرم به سرانجام رساندن فرهنگ بزرگی دیگر از شاهنامه است. دیگر، روشن بود که من باید دست از کار میشستم. چون اگر هم کارم بیرون می آمد، فرهنگ همانند آنها می توانست از فروش فرهنگ من بکاهد. پس من هم نیروی خود را برای کارهای دیگر گماردم، کارهایی که می دانم برخورد با کارهای دیگران ندارد.
بههرروی «فرهنگ سرگیر شاهنامه» میتواند رهگشای دوستداران پارسی سره و شاهنامه باشد. اینک آن را بیرون میدهم، هرچند که بخت چاپ با آن یار نشد.
برای هر واژه یا کنایه، تنها یک نمونه از شاهنامه آمده تا کار بیشازاندازه به درازا نکشد. پس از هر گواه، نشانی آن داده شده؛ شمارهی نخست از چپ، شمارهی پوشینهی شاهنامه است؛ نامی که در میان آمده، نام داستانی است که نمونه یا گواه از آن بیرون کشیده شده؛ شمارهای که در راست است، شمارهی بیت را میرساند؛ و همهی اینها بر پایهی گزارهی استاد خالقی از شاهنامه میباشد.
آب از مژه ریختن: گریستن
فرو ریخت آب از مژه مادرش
همی آفرین خواند بر داورش
۲۴۹/ضحّاک/۱
آبْزن: آبدانی
همی خون دام و دد و مرد و زن
بریزد کند در یکی آبزن
۳۶۱/ضحاک/۱
آبگون: کنایه از بسیار تیز و برنده
به چنگ اندرش آبگون دشنه بود
به خون پریچهرگان تشنه بود
۴۴۱/ضحاک/۱
آبگیر: استخر
سبک بر سر آبگیر گلاب
بفرمودشان ساختن جای خواب
۱۹۴/فریدون/۱
آتش از باد ز جایْ جنبیدن: کنایه از شتابزده کاری را کردن
بدانسان به زین اندر آورد پای
که از باد آتش بجنبد ز جای
۳۴۰/فریدون/۱
آتش اندرفگندن (به): به کام آتش سپردن
به ایوان او آتش اندرفگند
به پای اندرآورد کاخ بلند
۱۵۲/ضحّاک/۱
آتش ( ِچیزی) به مغزْ اندر ( ِکسی) خاستن: کنایه از سخت شدت برداشتن چیزی در روان کسی
به مغز اندرش آتش رشک خاست
به ایوان کمند اندرافگند راست
۴۳۹/ضحاک/۱
آراستن: تهیه کردن
فریدون چو بشنید ناسود دیر
کمندی بیاراست از چرم شیر
۴۴۸/ضحاک/۱
آرام: جا، جایگاه
به مردی نشیند به آرام تو
ز تاج و کمر بسترد نام تو
۳۹۹/ضحاک/۱
آرایشِ جادوی آراستن: جادو کردن
برون آمد از گلشن خسروی
بیاراست آرایش جادوی
۱۹۷/فریدون/۱
آرزوی: خواست، میل
پس آیین ضحّاک وارونهخوی
چنان بد که چون می بدیش آرزوی
۳۸/ضحّاک/۱
آرَستن: توانستن
سه روز اندر آن کار شد روزگار
سخن کس نیارست کرد آشکار
۸۰/ضحّاک/۱
آزادخوی: آزادهمنش
زن سلم را کرد نام آرزوی
زن تور را ماه آزادهخوی
۲۶۲/فریدون/۱
آز پرستیدن: طمع بسیار ورزیدن
جهان چون برو برْ نماند ای پسر
تو نیز آز مپرست و انده مخَور
۱۲/فریدون/۱
آزموده: پرتجربه، آبدیده
فراوان کس از دشت نیزهوران
بر خویش خواند آزموده سران
۱۰۳/فریدون/۱
آسیمه: سرآسیمه، سرگشته
که پروردۀ بتپرستان بدند
چن آسیمه بر سان مستان بدند
۳۳۱/ضحاک/۱
آسیمه گشتن: سراسیمه شدن، هول کردن
نه آسیمه گشت و نه پرسید راز
نیایشکنان رفت و بردش نماز
۳۷۳/ضحاک/۱
آشکار و نهان: کنایه از همه چیز
وز آن پس فریدون به گرد جهان
بگردید و دید آشکار و نهان
۴۰/فریدون/۱
آفرین: دعا
ز یزدان همیخواستند آفرین
بر آن تخت و تاج و کلاه و نگین
۳۷/فریدون/۱
آفرین خوانّدن: ستودن
مهان خوانّدند شاه را آفرین
که ای نامور شهریار زمین
۲۱۷/ضحّاک/۱
|| نیایش کردن
همی آفرین خواند بر کردگار
بر آن شادمان گردش روزگار
۱۸/فریدون/۱
آفرین کردن: ستایش نمودن
برو آفرین کرد کای شهریار
همیشه بزی تا بود روزگار
۳۷۴/ضحاک/۱
آگاهی آمدن: خبر رسیدن
پس آگاهی آمد ز فرّخ پسر
به مادر که فرزند شد تاجور
۱۵/فریدون/۱
آگهی یافتن: خبردار شدن
ز کارآگهان آگهی یافتم
بدان آگهی تیز بشتافتم
۸۹/فریدون/۱
آمُختن: آموزاندن
سوی مهتر آمد به سان پری
نهانی بیامختش افسونگری
۲۷۸/ضحّاک/۱
آمدن: رفتن
خرامان بیامد به نزدیک سرو
ز شادی چو پیش گل اندر تذرو
۶۶/فریدون/۱
آموختن: آموزاندن
ندانست خود جز بد آموختن
جز از کشتن و غارت و سوختن
۱۱/ضحّاک/۱
آنچ: آنچه
سخن را چو بشنید ازو کدخدای
بکرد آنچ گفتش بدو رهنمای
۳۸۲/ضحاک/۱
آواز: آوازه، شهرت
نهفته بجستی همه رازشان
شنیدی همه نام و آوازشان
۶۲/فریدون/۱
|| صدا
برانگیخت گرد و برآورد جوش
جهان شد از آواز او باخروش
۲۲۶/فریدون/۱
آوای سخت: فریاد خشن و بلند
به دشنام زشت و به آوای سخت
شگفتی بشورید با شوربخت
۴۰۹/ضحاک/۱
آوریدن: آوردن
دو پاکیزه از خانۀ جمّشید
برون آوردیدند لرزان چو بید
۶/ضحّاک/۱
آهرمن: اهریمن
بگوی آن دو ناباک بیهوده را
دو آهرمن مغزپالوده را
۳۶۶/فریدون/۱
آیین کیش: راه و رسم دینداری
کجا نامور دختری خوبروی
به پردهَندرون پاک بی گفتوگوی ۴۱/ضحّاک/۱
آیین: آداب و رسوم
پسآنگه سه روشن جهانبین من
سپارم بدیشان به آیین من
۱۳۸/فریدون/۱
اَبا: با
یکی لشکری خواهم انگیختن
ابا دیومردم برآمیختن
۱۹۲/ضحّاک/۱
اَبَر: بر، رویِ
خروشید و بار عروسان ببست
ابر پشت شرزه هیونان مست
۲۱۸/فریدون/۱
اختر: علم، رایت
چن آن پوست بر نیزه بر دید کی
به نیکی یکی اختر افگند پی
۲۳۶/ضحّاک/۱
|| طالع:
برون رفت شادان به خردادروز
به نیک اختر و فال گیتیفروز
۲۶۸/ضحّاک/۱
اخترِ بوم ( ِکسانی) روشن بودن: از بخت خوبی برخوردار بودن سرزمین کسانی
همیگفت کین جایگاه من است
ز فال اختر بومتان روشن است
۴۶۲/ضحاک/۱
اخترشناس: ستارهشناس، طالعبین
ز هر کشوری گرد کن مهتران
ز اخترشناسان و افسونگران
۶۵/ضحّاک/۱
اختر کاویان: درفش کاویانی
ز دیبای پرمایه و پرنیان
بر آن گونه گشت اختر کاویان
۲۴۲/ضحّاک/۱
ار: اگر
نگه کن که هوش تو بر دست کیست
ز مردم شمار ار که دیو و پریست
۶۷/ضحّاک/۱
ارجمند: ارزشمند
سه فرزند اگر بر تو هست ارجمند
سر بدره بگشای و لب را ببند
۱۲۱/فریدون/۱
اَرمیده: آرمیده، خوابیده
بدان برترین نام یزدان پاک
به رخشنده خورشید و ارمیده خاک
۳۷۳/فریدون/۱
از آتشْ مر (کسی را) دلیری فزودن: کنایه از بسیار دلیر بودن
میانه کز آغاز تیزی نمود
از آتش مرو را دلیری فزود
۲۵۸/فریدون/۱
از آن پس: بعدش، بعداً
از آن پس همه گنج آراسته
فراز آوریدش نهان خواسته
۲۴/فریدون/۱
از آنگونه: همانگونه
بگفتند از آن گونه کاموختند
سبک چشم نیرنگ بردوختند
۱۸۷/فریدون/۱
از اخترْ بیزیان بودن: کنایه از با گذشت زمانه آسیب ندیدن
بدان ای سرِ مایۀ تازیان
کز اختر بدی جاودان بیزیان
۷۶/فریدون/۱
از اخترْ نشان جستن: دنبال طالع ستارهبینانۀ کسی گشتن
به سلم اندرون جست از اختر نشان
ستاره زحل دید و طالع کمان
۲۶۶/فریدون/۱
از این در: در این باره
ازین در سخن هر چتان هست یاد
سراسر به من بر بباید گشاد
۱۱۵/فریدون/۱
از ایوان به کویْ آردن: کنایه از شاه را از تخت پایین کشیدن و بر باد ساختن
زند بر سرت گرزۀ گاوروی
ببنددْت و آرد از ایوان به کوی
۹۷/ضحّاک/۱
از ایوان ( ِکسی) خاک برآوردن: شاهی را نیست و برباد ساختن
بپویم به فرمان یزدان پاک
برآرم از ایوان ضحّاک خاک
۱۷۷/ضحّاک/۱
از برِ: رویِ
نهاد از بر تخت ضحاک پای
به پیروزی و رای بگرفت جای
۳۲۷/ضحاک/۱
از برِ باره نشستن: سوار اسب شدن
نشست از بر بارۀ راهجوی
سوی شاه ضحاک بنهاد روی
۳۸۶/ضحاک/۱
از بر ( ِچیزی) نشستن: روی چیزی نشستن
سرانْشان به گرز گران کرد پست
نشست از بر گاه جادوپرست
۳۲۶/ضحاک/۱
از پیل و شیر نندیشیدن: کنایه از دلاوری احمقانه ورزیدن
دلاور که نندیشد از پیل و شیر
تو دیوانه خوانش مخوانش دلیر
۲۵۲/فریدون/۱
از جان خویش ترسیدن: از مرگ خویش ترسیدن
که خفته بارام در خان خویش
بدینسان بترسیدی از جان خویش
۵۵/ضحّاک/۱
از خویشتن سیر گشتن: از جان خود سیر شدن
گریزان و ز خویشتن گشته سیر
برآویخت ناگاه در دام شیر
۱۲۰/ضحّاک/۱
اَزدَرِ: شایستۀ
خورشها بیاراست خوالیگرش
یکی پاک خوان ازدرِ مهترش
۲۸۲/ضحاک/۱
از رهِ بخردی: از طریق عقل
که اندیشهیی در دلم ایزدی
فراز آمدهست از ره بخردی
۱۳۶/ضحّاک/۱
از کار گیتی بیاندوه بودن: غم دنیای مادی را نخوردن
یکی مرد دینی بر آن کوه بود
که از کار گیتی بیاندوه بود
۱۴۲/ضحّاک/۱
از میان گروه: از میان همه، از بین دیگران
که یزدان پاک از میان گروه
برانگیخت ما را ز البرز کوه
۴۶۳/ضحاک/۱
از میان گروه ناپدید شدن: خود را از جمع مردم پنهان کردن
شوم ناپدید از میان گروه
برم خوبرخ را به البرز کوه
۱۴۰/ضحّاک/۱
از نخست: در اول، در آغاز
سخن سلم پیوند کرد از نخست
ز شرم پدر دیدگان را بشست
۳۲۰/فریدون/۱
از نهانْ آگاه نبودن: از امر مخفی و پنهان بیاطلاع بودن
فرانک نه آگاه بد زین نهان
که فرزند او شاه شد بر جهان
۱۳/فریدون/۱
از نهفت برون آوریدن: از نشاننداده را نشان دادن
سه دختر چنان چون فریدون بگفت
سپهبد برون آورید از نهفت
۱۸۲/فریدون/۱
ازو: از او
سخن را چو بشنید ازو ارنواز
گشاده شدش بر دل پاک راز
۳۴۷/ضحاک/۱
ازیرا: از این، چون
ازیرا که پروردۀ پادشا
نباید که باشد مگر پارسا
۱۵۲/فریدون/۱
اژدها: ضحاک
بدانست کان خانۀ اژدهاست
که جای بزرگی و جای بهاست
۳۱۴/ضحاک/۱
اژدهاخیم: اژدهاخوی، کسی که کردارش مانند اژدها باشد، کنایه از بسیار تندخو
نخواهیم بر گاه ضحاک را
مر آن اژدهاخیم ناپاک را
۴۳۰/ضحاک/۱
اژدهافَش: اژدهامانند، بدهیبت
به ایوان ضحّاک بردندشان
بدان اژدهافش سپردندشان
۹/ضحّاک/۱
اسب تازی: کنایه از اسب خوب
همان جامه و گوهر شاهوار
همان اسب تازی به زرّین فسار
۲۷/فریدون/۱
اسپ: اسب
به اسپ اندرآمد به کاخ بزرگ
جهان ناسپرده جوان سترگ
۳۲۲/ضحاک/۱
اسپِ جنگی: اسب ویژۀ جنگ
از اسپان جنگی فروریختند
بدان جای تنگی برآویختند
۴۲۱/ضحاک/۱
اَستی: انگار باشد
تو گفتی یکی آتشستی درست
که پیش نگهبان ایوان برست
۳۱۹/ضحاک/۱
افروخته گشتن: روشن شدن
ز گوهر یمن گشت افروخته
عماری یک اندر دگر دوخته
۲۱۸/فریدون/۱
افسر ( ِکسی) بودن: بسیار برای کسی گرامی بودن
چو ناسفته گوهر سه دخترْش بود
نبودش پسر دختر افسرْش بود
۱۴۶/فریدون/۱
افسون: جادو
کجا بندها را بداند کلید
گشاده به افسون کند ناپدید
۲۷۹/ضحّاک/۱
افسونپژوه: کنایه از سرو، شاه یمن
چو خورشید برزد سر از تیره کوه
بیامد سبک مرد افسونپژوه
۲۰۳/فریدون/۱
افسونگری: جادو
سوی مهتر آمد به سان پری
نهانی بیامختش افسونگری
۲۷۸/ضحّاک/۱
افسونگشای: افسونگر
سه فرزند آن شاه افسونگشای
بجستند از آن سختْ سرما ز جای
۲۰۰/فریدون/۱
انجمن شدن: جمع شدن
چو ضحّاک بر تخت شد شهریار
برو سالیان انجمن شد هزار
۱/ضحّاک/۱
انجمن کردن: برای مشورت جلسه کردن
یکی انجمن کردم از بخردان
ستارهشناسان و هم موبدان
۳۷۴/فریدون/۱
اندازه گرفتن: مقایسه کردن
سخن هر چه گفتی پذیرمهمی
ز دختر من اندازه گیرم همی
۱۲۹/فریدون/۱
اندر شتاب: با شتاب
که کشتی و زورق هم اندر شتاب
گذارید یکسر بدین روی آب
۲۹۶/ضحاک/۱
اندر شگفت ماندن: تعجب کردن
شماریت با من بباید گرفت
بدان تا جهان ماند اندر شگفت
۲۰۵/ضحّاک/۱
اندر میان گروه تابیدن: در میان جمعیت از درخشندگی ویژهای برخوردار بودن
یکی گرز دارد چو یک لخت کوه
همیتابد اندر میان گروه
۳۹۲/ضحاک/۱
اندر نهان بُدن: در باطن بودن
همه ترس یزدان بد اندر نهان
همه راستی خواستم در جهان
۳۷۸/فریدون/۱
اندرآمدن: آمدن (تأکیدآمیز)
چو بگذشت بر آفریدون دو هشت
ز البرز کوه اندرآمد به دشت
۱۵۳/ضحّاک/۱
|| داخل شدن
به اسپ اندرآمد به کاخ بزرگ
جهان ناسپرده جوان سترگ
۳۲۲/ضحاک/۱
اندرآوردن: درآوردن (تأکیدآمیز)
به ایوان او آتش اندرفگند
به پای اندرآورد کاخ بلند
۱۵۲/ضحّاک/۱
اندرافتادن: فروافتادن
چو بشنید ضحّاک بگشاد گوش
ز تخت اندرافتاد و زو رفت هوش
۱۰۳/ضحّاک/۱
اندرافگندن: افکندن (تأکیدآمیز)
به مغز اندرش آتش رشک خاست
به ایوان کمند اندرافگند راست
۴۳۹/ضحاک/۱
اندرپذیرفتن: پذیرفتن (تأکیدآمیز)
پدروارش از مادر اندرپذیر
و زین گاو نغزش بپرور به شیر
۱۲۹/ضحّاک/۱
اندرخور آمدن: شایسته بودن
که ما نیز نام سه فرّخنژاد
چن اندرخور آید نکردیم یاد
۹۲/فریدون/۱
اندرفگندن: افکندن (تأکیدآمیز)
به ایوان او آتش اندرفگند
به پای اندرآورد کاخ بلند
۱۵۲/ضحّاک/۱
اندرکشیدن: لشگرکشی کردن
بفرمود تا لشکری برگزید
گرازان سوی خاور اندرکشید
۲۷۳/فریدون/۱
انده خوردن: مایۀ اندوهمندی شدن
جهان چون برو بر نماند ای پسر
تو نیز آز مپرست و انده مخَور
۱۲/فریدون/۱
اندیشگان: اندیشهها
بیامد در بار دادن ببست
به انبوه اندیشگان درنشست
۱۰۲/فریدون/۱
اندیشه (ۀ چیزی) آمدن (کسی را): به ایدهای آمدن
کهش اندیشۀ گاه او آمدی
و گرش آرزو جاه او آمدی
۳۳۹/ضحاک/۱
اندیشه انداختن: ایده دادن
وز آن پس یکی چارهای ساختن
ز هر گونه اندیشه انداختن
۲۰/ضحّاک/۱
اندیشهیی در دل ( ِکسی) فراز آمدن: ایدهای به ذهن کسی رسیدن
که اندیشهیی در دلم ایزدی
فراز آمدهست از ره بخردی
۱۳۷/ضحّاک/۱
اندیشهیی نبودن (کسی را از چیزی): هیچ به چیزی نیندیشیدن
سرانجام رفتم سوی بیشهیی
که کس را نه زان بیشه اندیشهیی
۱۶۵/ضحّاک/۱
انوشه: خوشا، چه خوب شد که
انوشه که کردید گوهر پدید
درود از شما خود بدینسان سزید
۳۷۷/فریدون/۱
اوی: آن
به ابر اندر آورده بالای اوی
زمین کوه تا کوه پهنای اوی
۳۲۴/فریدون/۱
|| او
برون آورید از شبستان اوی
بتان سیهموی خورشیدروی
۳۲۸/ضحاک/۱
اهرمنکیش: باورمند به کیش اهرمن، کنایه از ضحاک
چه مایه کشیدیم رنج و بلا
ازین اهرمنکیش نراژدها
۳۳۷/ضحاک/۱
ای پسر: خطابی به خوانندۀ شاهنامه است
جهان چون برو بر نماند ای پسر
تو نیز آز مپرست و انده مخَور
۱۲/فریدون/۱
ایچ: هیچ
که من رفتنیام سوی کارزار
ترا جز نیایش مباد ایچ کار
۲۴۷/ضحّاک/۱
ایدون: اینچنین
که ایدون به بالین شیر آمدی
ستمگاره مردی دلیر آمدی
۳۳۵/ضحاک/۱
ایران و دشت یلان و یمن: سهم ایرج در بخشبندی سه کشور به دست فریدون
چو ایران و دشت یلان و یمن
به ایرج دهد روم و خاور به من
۳۰۰/فریدون/۱
ایرانخدای: شاه ایران: ایرج
هرآن را که بد هوش و فرهنگ و رای
مرو را همی خواند ایرانخدای
۲۸۳/فریدون/۱
ایرانزمین: بخش سوم جهان در بخشبندی فریدون
یکی روم و خاور دگر ترک و چین
سیم دشت گردان ایرانزمین
۲۷۱/فریدون/۱
ایزدی بودن (کار): کار خدا بودن
بدانست کان کار هست ایزدی
رهایی نیابد ز دست بدی
۴۳۸/ضحاک/۱
این بدان آن بدین نگریستن: کنایه از چارۀ کار را ندانستن
همیبنگرید این بدان آن بدین
ز کردار بیداد شاه زمین
۲۸/ضحّاک/۱
با: به
چنین گفت با نامورْ ماهروی
که مگذار تن را ره چاره جوی
۶۲/۵۹/۱
بآروز: به آرزو، مطابق با خواست خود
همی بآرزو خواستی رسم و راه
نکردی به فرمان یزدان نگاه
۳۲۷/فریدون/۱
بآسمان: به آسمان
همه دست برداشته بآسمان
همیخواندندش به نیکی گمان
۳۸/فریدون/۱
باآفرین: سزاوار تحسین
بر آن بادپایان باآفرین
به آب اندرون غرقه کردند زین
۳۰۵/ضحاک/۱
با تاج و گاه: پادشاه و دارای مقام بلند
جهاندار ضحّاک با تاج و گاه
میانبسته فرمان او را سپاه
۱۷۹/ضحّاک/۱
بادپای: تندرو (اسب)
بر آن بادپایان باآفرین
به آب اندرون غرقه کردند زین
۳۰۵/ضحاک/۱
بادِ سرد (به کسی) آوردن: با گفتن سخنی کسی را دلسرد کردن
پذیرفت فرزند او نیکمرد
نیاورد هرگز بدو باد سرد
۱۴۷/ضحّاک/۱
بادرنگ: تأخیرکننده
دگر کهترین مرد با سنگ و چنگ
که هم باشتابست و هم بادرنگ
۲۵۶/فریدون/۱
بادستگاه: باقدرت
که آمد فرستادهیی نزد شاه
یکی برمنش مرد بادستگاه
۳۴۸/فریدون/۱
بادِ سرد: سخن دلسردکننده
پذیرفت فرزند او نیکمرد
نیاورد هرگز بدو باد سرد
۱۴۷/ضحّاک/۱
باد وگَرد (کسی را) نیافتن: کنایه از بسیار پرشتاب رفتن
فرستاده را گفت ره برنورد
نباید که یابد ترا باد و گرد
۳۲۱/فریدون/۱
بار: میوه
چه اختر بد این از تو ای نیکبخت
چه باری ز شاخ کدامین درخت
۳۳۴/ضحاک/۱
بارام: به آرام، در جایگاه خود
که خفته بارام در خان خویش
بدینسان بترسیدی از جان خویش
۵۵/ضحّاک/۱
باره: اسب
به تندی میان کیانی ببست
بر آن بارۀ شیردل برنشست
۳۰۲/ضحاک/۱
باریکبین: تیزچشم (اسب)
بفرمود تا برنهادند زین
بر آن بادپایان باریکبین
۴۱۷/ضحاک/۱
بارۀ آهنین: کنایه از اسب نیرومند
اگر بارۀ آهنینی بپای
سپهرت بساید نمانی بجای
۹۰/ضحّاک/۱
باز دانستن: تشخیص دادن
به بالا و دیدار هر سه یکی
که از مه ندانند باز اندکی
۱۶۱/فریدون/۱
باز شدن: رفتن
بدو گفت کز پیش ما باز شو
نهنگی تو بر راه شیران مرو
۲۳۳/فریدون/۱
بازارگاه (بر کسی) انجمن گشتن:
کنایه از همۀ مردم کوچهوبازار گرد کسی آمدن
چو کاوه برون شد ز درگاه شاه
برو انجمن گشت بازارگاه
۲۲۶/ضحّاک/۱
بازبستن: بستن (تأکیدآمیز)
فروبرد و بستش بدان کوه باز
بدان تا بماند به سختی دراز
۴۸۳/ضحاک/۱
بازپس: عقب
از آن هر سه کهتر بود پیشرو
مهین بازپس در میان ماه نو
۱۶۲/فریدون/۱
بازخوردن: برخوردن، روبرو شدن
از آن روزبانان ناپاکمرد
تنی چند روزی بدو بازخَورد
۱۲۱/ضحّاک/۱
بازدادن: پس دادن
بدو بازدادند فرزند اوی
به خوبی بجستند پیوند اوی
۲۰۹/ضحّاک/۱
بازفرستادن: فرستادن
کهت آید به دیدار ایشان نیاز
فرستم سبکشان بر شاه باز
۱۳۹/فریدون/۱
بازگردیدن: برگشتن
چون از باز گردیدن این سه شاه
شد آگه فریدون بیامد به راه
۲۲۱/فریدون/۱
بازمایِش: با آزمایش: از راه تجربه
چنین داد پاسخ به مادر که شیر
نگردد مگر بازمایش دلیر
۱۷۵/ضحّاک/۱
بازی نبودن: جدی بودن
کسی کو بود شهریار زمین
نه بازیست با او سگالید کین
۱۱۳/فریدون/۱
باسمان: به آسمان
طلسمی که ضحاک سازیده بود
سرش باسمان برفرازیده بود
۳۲۳/ضحاک/۱
باگهر: اصیل، بااصالت
می روشن آورد و رامشگران
همان درخورش باگهر مهتران
۳۸۳/ضحاک/۱
بالا: قدوقامت
ز پیلی ژیان کرده گوشی پسند
منش پست و بالا چو سرو بلند
۲۹۵/فریدون/۱
|| بلندی:
به ابر اندر آورده بالای اوی
زمین کوه تا کوه پهنای اوی
۳۲۴/فریدون/۱
بالای (چیزی) به ابر اندرآورده بودن: کنایه از بسیار بلند بودن چیزی
به ابر اندر آورده بالای اوی
زمین کوه تا کوه پهنای اوی
۳۲۴/فریدون/۱
بانگ برزدن: نعره کشیدن
یکی بانگ برزد به خواب اندرون
که لرزان شد آن خانۀ بیستون
۵۲/ضحّاک/۱
بایست: ضرورت
مرا خوارتر از سه فرزند خویش
نبینم به هنگام بایست پیش
۱۳۱/فریدون/۱
بباشم: خواهم بود
که چون بنده بر پیش فرزند تو
بباشم پذیرندۀ پند تو
۱۳۲/ضحّاک/۱
بپرداختن: تهی کردن
بکشتی و مغزش بپرداختی
مر آن اژدها را خورش ساختی
۱۴/ضحّاک/۱
بپوییدن: کنایه از به عمل درآمدن
بپویم به فرمان یزدان پاک
برآرم از ایوان ضحّاک خاک
۱۷۷/ضحّاک/۱
بپیچیدن: به خود پیچیدن، کنایه از سراسیمه شدن
بپیچید ضحّاک بیدادگر
بدرّیدش از هول گفتی جگر
۵۱/ضحّاک/۱
بت: کنایه از بسیار زیباروی
برون آورید از شبستان اوی
بتان سیهموی خورشیدروی
۳۲۸/ضحاک/۱
بَتَر: ناگوارتر
شب تیرهگون خود بتر زین کند
به زیر سر از مشک بالین کند
۴۰۶/ضحاک/۱
بخت ( ِکسی) فروپژمردن: بخت از کسی روگردان شدن
که آید که گیرد سر تخت تو
چگونه فروپژمرد بخت تو
۳۵۹/ضحاک/۱
بخت ( ِکسی) فزون بادن: خوشبختتر شدن کسی (دعا)
چنین روز روزت فزون باد بخت
بداندیشگان را نگون باد بخت
۳۴/فریدون/۱
بختْ (کسی را) نگون بادن: آرزوی بدبخت شدن برای کسی کردن (نفرین)
چنین روز روزت فزون باد بخت
بداندیشگان را نگون باد بخت
۳۴/فریدون/۱
بخت بیدار: بخت خوب
چو آن رفتن ایزدی کار اوی
بدیدند و آن بخت بیدار اوی
۲۸۴/ضحاک/۱
بخش: تقسیم
نجستی جز از کژّی و راستی
نکردی به بخش اندرون راستی
۳۲۸/فریدون/۱
بخشایش آردن: بخشاییدن
سرش را بدین گرزۀ گاوچهر
بکوبم نه بخشایش آرم نه مهر
۳۴۶/ضحاک/۱
بخشایش آوردن: بخشاییدن
چو بخشایش آورد نیکیدهش
به نیکی بباید سپردن رهش
۴۶۵/ضحاک/۱
بخشش کردن: تقسیم نمودن
بسی روزگاران شدهست اندرین
نکردیم بر باد بخشش زمین
۳۷۶/فریدون/۱
بخشِش: تقسیم
بدین بخشش اندر مرا پای نیست
به مغز پدرْت اندرون رای نیست
۳۰۲/فریدون/۱
بخواستن (کسی/ کسانی را): به سوی خود فراخواندن
ز هر کشوری مهتران را بخواست
که در پادشاهی کند پشت راست
۱۸۷/ضحّاک/۱
بدِ بدگمان: زیان دشمن
چو دانسته شد چاره ساز آن زمان
به خیره مترس از بد بدگمان
۶۸/ضحّاک/۱
بد رسیدن (بر کسی): گرفتار بلا شدن
خردمند مام فریدون چو دید
که بر جفت او بر چنان بد رسید
۱۲۳/ضحّاک/۱
بدِ روزگار: آفت زمانه
ندارمهمی دشمن خرد خوار
بترسمهمی از بد روزگار
۱۹۰/ضحّاک/۱
بد: بدی
بدان تا جهان از بد اژدها
به فرمان گرز من آید رها
۴۶۴/ضحاک/۱
بُد: بود
چنان بد که هر شب دو مرد جوان
چه کهتر چه از تخمۀ پهلوان
۱۲/ضحّاک/۱
بدآهنْ تنْ بپوشیدن: جوشن آهنی پوشیدن
بدآهن سراسر بپوشید تن
بدان تا نداند کسش ز انجمن
۴۳۴/ضحاک/۱
بدان برترین نام یزدان پاک: سوگند به اسم اعظم خدا
بدان برترین نام یزدان پاک
به رخشنده خورشید و ارمیده خاک
۳۷۳/فریدون/۱
بدان تا: برای این که
بدآهن سراسر بپوشید تن
بدان تا نداند کسش ز انجمن
۴۳۴/ضحاک/۱
بدان: با آن
بدان زه دو دستش ببستی چو سنگ
نهادی به گردن برش پالهنگ
۴۹/ضحّاک/۱
بداندیشه: دشمن
چنین روز روزت فزون باد بخت
بداندیشگان را نگون باد بخت
۳۴/فریدون/۱
بددل: ترسو
هنر خود دلیریست بر جایگاه
که بددل نباشد سزاوار گاه
۲۵۵/فریدون/۱
بدگوهر: بدسرشت
جهانا چه بدمهر و بدگوهری
که خود پرورانی و خود بشکری
۴۹۵/ضحاک/۱
بَدمِهر: بیمهر، نامهربان
جهانا چه بدمهر و بدگوهری
که خود پرورانی و خود بشکری
۴۹۵/ضحاک/۱
بُدن: بودن
که جمشید را هر دو خواهر بدند
سر بانوان را چو افسر بدند
۷/ضحّاک/۱
بدوی: به او
بفرمود شاه دلاور بدوی
که رو آلت تخت شاهی بشوی
۳۷۸/ضحاک/۱
بدی ساختن: بد به بار آوردن
دلاور بدو گفت اگر بخردی
کسی بیبهانه نسازد بدی
۹۹/ضحّاک/۱
بدی: باشی (دعا)
بدان ای سرِ مایۀ تازیان
کز اختر بدی جاودان بیزیان
۷۶/فریدون/۱
بُدیش: او را بود
پس آیین ضحّاک وارونهخوی
چنان بد که چون می بدیش آرزوی
۳۸/ضحّاک/۱
بدینسان: بدین گونه، چنین
که خفته بارام در خان خویش
بدینسان بترسیدی از جان خویش
۵۵/ضحّاک/۱
بر (کسی) انجمن شدن: دور کسی جمع شدن
همیرفت پیش اندرون مرد گرد
سپاهی برو انجمن شد نه خرد
۲۳۳/ضحّاک/۱
برْ (کسی) خاستن: بر علیه کسی برخاستن
برادرْش هر دو برو خاستند
تبه کردنش را بیاراستند
۲۸۵/ضحاک/۱
بر آن سان: به آن گونه
چو گرد آمدی مرد ازیشان دویست
بر آن سان که نشناختندی که کیست
۳۵/ضحّاک/۱
بر باد: بیهوده، بیپایه
بسی روزگاران شدهست اندرین
نکردیم بر باد بخشش زمین
۳۷۶/فریدون/۱
بر پهلوانی زبان راندن: به پهلوی سخن گفتن
که بر پهلوانی زبان رانّدند
همی کنگ دز هوختش خوانّدند
۳۰۸/ضحاک/۱
بر تخت شهریار شدن: بر تخت نشستن
چو ضحّاک بر تخت شد شهریار
برو سالیان انجمن شد هزار
۱/ضحّاک/۱
بر جان ( ِکسی) لرزنده بودن: کنایه از بسیار به اندیشۀ جان کسی بودن
ترا بود باید نگهبان اوی
پدروار لرزنده بر جان اوی
۱۴۶/ضحّاک/۱
بر جایگاه: در جای خودش
هنر خود دلیریست بر جایگاه
که بددل نباشد سزاوار گاه
۲۵۵/فریدون/۱
بر جهان شاه شدن: کنایه از شاه بزرگی شدن
فرانک نه آگاه بد زین نهان
که فرزند او شاه شد بر جهان
۱۳/فریدون/۱
بر خاک بوس دادن: کنایه از ارج بسیار نهادن
برفتند و بر خاک دادند بوس
فرومانده بر جای پیلان کوس
۲۴۲/فریدون/۱
بر خویش خواندن: به نزد خود دعوت کردن
فراوان کس از دشت نیزهوران
بر خویش خواند آزموده سران
۱۰۳/فریدون/۱
برْ دل خویش بگماشتن: کنایه از دانستن و بروز ندادن
که من چشمْ خود همچنین داشتم
همی بر دل خویش بگماشتم
۳۶۵/فریدون/۱
بر راه شیران رفتن: با دم شیر بازی کردن
بدو گفت کز پیش ما باز شو
نهنگی تو بر راه شیران مرو
۲۳۳/فریدون/۱
بر سانِ سرو سهی بالیدن: مانند سرو قد کشیدن
ببالید بر سان سرو سهی
همیتافت زو فرّ شاهنشهی
۱۱۰/ضحّاک/۱
بر سان کَرْگ برآشفتن: مانند کرگدن عصبانی شدن، کنایه از بسیار خشمگین گشتن
برآشفت ضحاک بر سان کرگ
شنید آن سخن کارزو کرد مرگ
۴۰۸/ضحاک/۱
بر سانِ: به سانِ، همانندِ
که پروردۀ بتپرستان بدند
چن آسیمه بر سان مستان بدند
۳۳۱/ضحاک/۱
بر سانِ: همانندِ
ببالید بر سان سرو سهی
همیتافت زو فرّ شاهنشهی
۱۱۰/ضحّاک/۱
بر سر ( ِکسی) انجمن شدن: بالای سر کسی گردآمدن کسان
شده انجمن بر سرش بخردان
ستارهشناسان و هم موبدان
۱۱۶/ضحّاک/۱
بر سرِ انجمن: پیش مردم
چه گویم کیم بر سر انجمن
یکی دانشی داستانی بزن
۱۵۶/ضحّاک/۱
برْ کوه بودن: در کوه زندگی کردن
یکی مرد دینی بر آن کوه بود
که از کار گیتی بیاندوه بود
۱۴۲/ضحّاک/۱
بر گاه نخواستن (کسی را): کسی را به عنوان فرمانروا قبول نداشتن
نخواهیم بر گاه ضحاک را
مر آن اژدهاخیم ناپاک را
۴۳۰/ضحاک/۱
برْ: برای
سدیگر که کین پدر بازخواست
جهان ویژه بر خویشتن کرد راست
۴۹۴/ضحاک/۱
برآردن: برآوردن
به بالا شود چون یکی سرو برز
به گردن برآرد ز پولاد گرز
۹۶/ضحّاک/۱
برآشفتن: عصبانی شدن
چو این راز بشنید تور دلیر
برآشفت بر گاه چون تند شیر
۳۰۶/فریدون/۱
برآشفتن: عصبانی شدن
به روز چهارم برآشفت شاه
بر آن موبدان نمایندهراه
۸۱/ضحّاک/۱
برآمدن: بلند شدن
ز چندان گرانمایه گرد دلیر
خروشی برآمد چو آوای شیر
۳۴۵/فریدون/۱
برآمیختن: قاطی شدن
یکی لشکری خواهم انگیختن
ابا دیومردم برآمیختن
۱۹۲/ضحّاک/۱
|| مخلوط کردن
همه زرّ و گوهر برآمیختند
به تخت سپهبد فروریختند
۳۵/فریدون/۱
برآوردن: به پا کردن
برآورد سرما و باد دمان
بدان تا سرآید بریشان زمان
۱۹۳/فریدون/۱
برآورده: بلند ساختهشده
به درگاه شاه آفریدون رسید
برآوردهیی دید سرناپدید
۳۴۱/فریدون/۱
برآویختن: آویزان کردن (تأکیدآمیز)
بر آن بیبها چرم آهنگران
برآویختی نوبهنو گوهران
۲۴۱/ضحّاک/۱
|| به جنگ درآمدن
از اسپان جنگی فروریختند
بدان جای تنگی برآویختند
۴۲۱/ضحاک/۱
براز آمدن: به رازو نیاز پرداختن
چون آمد به کاخ گرانمایه باز
به پیش جهانداور آمد براز
۲۴۴/فریدون/۱
براز: به راز: پوشیده
شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نبودی سخن جز براز
۵/ضحّاک/۱
براندیشیدن: ترسیدن
نباشم بدین محضر اندر گوا
نه هرگز براندیشم از پادشا
۲۱۴/ضحّاک/۱
بربسته شیر و پلنگ: کنایه از مطیع بودن همۀ سرکشان و زورمندان
به یک دست بربسته شیر و پلنگ
به دست دگر زنده پیلان جنگ
۳۴۴/فریدون/۱
برتر ز کیوان: بالاتر از زحل که آسمان هفتم است
که ایوانْش برتر ز کیوان نمود
تو گفتی ستاره بخواهد پسود
۳۱۲/ضحاک/۱
برترین پایه: بالاترین درجه
همان گاو کهش نام برمایه بود
ز گاوان ورا برترین پایه بود
۱۱۴/ضحّاک/۱
برترین نام یزدان پاک: اسم اعظم
بدان برترین نام یزدان پاک
به رخشنده خورشید و ارمیده خاک
۳۷۳/فریدون/۱
برجستن: جَستن (تأکیدآمیز)
خروشید و برجست لرزان ز جای
بدرّید و بسپرد محضر به پای
۲۱۵/ضحّاک/۱
برخواندن: خواندن (تأکیدآمیز)
چو برخواند کاوه همه محضرش
سبک سوی پیران آن کشورش
۲۱۰/ضحّاک/۱
بُرزْ جای از مغاک برآردن: ساختمان بسیار بلندی ساختن
به یارانْش گفت آنک بر تیره خاک
برآرد چنین برز جای از مغاک
۳۱۵/ضحاک/۱
بُرز: بلند
به یارانْش گفت آنک بر تیره خاک
برآرد چنین برز جای از مغاک
۳۱۵/ضحاک/۱
بُرز: خوشهیکل
به بالا شود چون یکی سرو برز
به گردن برآرد ز پولاد گرز
۹۶/ضحّاک/۱
|| هیکل
به پیش جهانجوی بردند گرز
فروزان به کردار خورشید برز
۲۶۳/ضحّاک/۱
بُرزبالا: خوشقدوقامت
بدان برزبالا ز بیم نشیب
شد از آفریدون دلش پُرنهیب
۱۸۵/ضحّاک/۱
بَرَش: کنارش
به کوه اندرون به بود بند اوی
نیاید برش خویش و پیوند اوی
۴۴۷/ضحاک/۱
برفتن: کنایه از مردن
فراوان غم و شادمانی شمرد
برفت و جهان دیگری را سپرد
۸۹/ضحّاک/۱
برفرازیدن: بالا رفتن
طلسمی که ضحاک سازیده بود
سرش باسمان برفرازیده بود
۳۲۳/ضحاک/۱
برگشتن کار ( ِکسی): کار کسی بسیار خراب شدن، روگردان شدن بخت از کسی
بدو گفت کای شاه گردنکشان
به برگشتن کارت آمد نشان
۳۸۸/ضحاک/۱
برگشتهکار: کسی که کارش به خنس خورده باشد
فسرده به سرما و برگشتهکار
بمانده سه دختر بدو یادگار
۲۰۵/فریدون/۱
برگفتن: گفتن (تأکیدآمیز)
بدو گفت مهتر به روی دژم
که برگوی تا از که دیدی ستم
۲۰۰/ضحّاک/۱
برمنش: والامنش
شه برمنش را خوش آمد سخن
که آن سرو پروینرخ افگند بن
۶۹/ضحّاک/۱
برنا و پیر: کنایه از همگان
بدان محضر اژدها ناگزیر
گواهی نبشتند برنا و پیر
۱۹۷/ضحّاک/۱
برنشاندن: روی جایی نشاندن
پسآنگه جهاندیدگان را بخواند
به تخت گرانمایگی برنشاند
۲۴۶/فریدون/۱
برنشستن: روی چیزی نشستن
به تندی میان کیانی ببست
بر آن بارۀ شیردل برنشست
۳۰۲/ضحاک/۱
برومند بادن: پربار بادن (دعا)
که جاوید باد اینچنین شهریار
برومند باد این چنین روزگار
۳۹/فریدون/۱
برون آوریدن: بیرون آوردن
برون آورید از شبستان اوی
بتان سیهموی خورشیدروی
۳۲۸/ضحاک/۱
||کنایه از نجات دادن
مگر زین دو تن را که ریزند خون
یکی را توان آوریدن برون
۲۱/ضحّاک/۱
برون رفتن: خروج کردن، خیزش نمودن
برون رفت شادان به خردادروز
به نیک اختر و فال گیتیفروز
۲۶۸/ضحّاک/۱
برون شدن: بیرون رفتن
گرانمایه فرزند او پیش اوی
ز ایوان برون شد خروشان به کوی
۲۱۶/ضحّاک/۱
برین گونه: اینچنین
فریدون پیامم برین گونه داد
تو پاسخ گزار آنچ آیدت یاد
۹۵/فریدون/۱
برین: بر این
سراسر زمانه بود گشت باز
برآمد برین روزگاری دراز
۲/ضحّاک/۱
بزرگآمده ز خُرد: آن که بزرگتر از دیگران باشد
سه فرزند بودت خردمند و گرد
بزرگآمده نیز پیدا ز خرد
۳۲۹/فریدون/۱
بزمگاه ساختن: بزم گرفتن
به روز نخستین یکی بزمگاه
بسازد شما را دهد پیشگاه
۱۵۸/فریدون/۱
بِزی: زنده باشی
بَرو آفرین کرد کای شهریار
همیشه بزی تا بود روزگار
۳۷۴/ضحاک/۱
بسا روزگارا: چه روزگاران بسیاری
بسا روزگارا که بر کوه و دشت
گذشتهست و بسیار خواهد گذشت
۴۷۴/ضحاک/۱
بستُردن: محو کردن
به مردی نشیند به آرام تو
ز تاج و کمر بسترد نام تو
۳۹۹/ضحاک/۱
بسته: دربند (آدم)
که این بسته را تا دماوندکوه
ببر همچنین تازنان بیگروه
۴۷۸/ضحاک/۱
بسی سال پیمودن: سالهای بسیاری را پشت سر گذاشتن
وگرنه من ایدر همیبودمی
بسی با شما سال پیمودمی
۴۶۷/ضحاک/۱
بسیارمغز: باکلّه، باهوش و خردمند
که بیدار دل بود و بسیارمغز
زبان چرب و شایستۀ کار نغز
۵۹/فریدون/۱
بسیارهوش: بسیار باهوش
بفرمود کردن به در بر خروش
که ای نامداران بسیارهوش
۴۵۱/ضحاک/۱
بسیچ: آمادگی برای جنگ
نشاید درنگ اندرین کار هیچ
که خام آید آسایش اندر بسیچ
۳۱۴/فریدون/۱
بِفْریفْتن: فریب دادن
که ما را به گاه جوانی پدر
برین گونه بفریفت ای دادگر
۳۰۸/فریدون/۱
بگذاشتن: گذراندن
از او من نهانت همی داشتم
چه مایه به بد روز بگذاشتم
۱۶۳/ضحّاک/۱
بگویی: میخواهم بگویی
بگویی مرا تا که بودم پدر
کیم من به تخم از کدامین گهر
۱۵۵/ضحّاک/۱
بلند بودن: والامقام بودن
بگویش که گرچه تو هستی بلند
سه فرزند تو بر تو بر ارجمند
۱۲۷/فریدون/۱
بلندی (را) مغاک کردن: بسیار ویران کردن
وز ایوان ما تا به خورشید خاک
برآورد و کرد آن بلندی مغاک
۱۷۲/ضحّاک/۱
بُن ( ِچیزی) ناپدید بودن: کنایه از بسیار بزرگ بودن
به کوه اندرون جای تنگش گزید
نگه کرد غاری بنش ناپدید
۴۸۱/ضحاک/۱
بُن: ته
به کوه اندرون جای تنگش گزید
نگه کرد غاری بنش ناپدید
۴۸۱/ضحاک/۱
بند: قفل
کجا بندها را بداند کلید
گشاده به افسون کند ناپدید
۲۷۹/ضحّاک/۱
|| فریب:
بیامد به تخت کیی برنشست
همه بند و نیرنگ تو کرد پست
۳۹۴/ضحاک/۱
|| ریسمان:
ببستش به بندی دو دست و میان
که نگشاد آن ژندهپیل ژیان ۴۴۹/ضحاک/۱
|| زندان:
به بند اندر است آن که ناپاک بود
جهان را ز کردار او باک بود
۴۵۶/ضحاک/۱
بندگان با گوشوار: بندگان راستین
اگر شد فریدون جهانشهریار
نه ما بندگانیم با گوشوار
۱۱۸/فریدون/۱
بندها را کلید دانستن: کلید قفلها را دانستن، کنایه از راه انجام هر کاری را بلد بودن
کجا بندها را بداند کلید
گشاده به افسون کند ناپدید
۲۷۹/ضحّاک/۱
بنشانّدن: نشاندن
ستمدیده را پیش او خوانّدند
بر نامدارانْش بنشانّدند
۱۹۹/ضحّاک/۱
بنگریدن: توجه کردن
سپهبد به گفتار او بنگرید
شگفت آمدش کان سخنها شنید
۲۰۸/ضحّاک/۱
بنواختن: لطف کردن
فریدون فرزانه بنواختْشان
ز راه سزا پایگه ساختْشان
۴۶۰/ضحاک/۱
بودنیْ اندر نهان داشتن: آبستن حوادث بودن
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
۲۴۴/ضحّاک/۱
بودنی: مقدر
که گر بودنی بازگوییم راست
به جان است پیگار و جان بیبهاست
۷۸/ضحّاک/۱
|| حادثه:
بگشت اندرین نیز چندی جهان
همی بودنی داشت اندر نهان
۲۴۴/ضحّاک/۱
بوموبر: سرزمین
هر آن چیز کز راه بیداد بود
هر آن بوموبر کان نه آباد بود
۴۱/فریدون/۱
به (کسی) یادگار ماندن: برای کسی ماندنی بودن
فسرده به سرما و برگشتهکار
بمانده سه دختر بدو یادگار
۲۰۵/فریدون/۱
به آباد شهر: کنایه از در میان مردم
نگر تا نباشی به آباد شهر
ترا از جهان کوه و دشتست بهر
۳۲/ضحّاک/۱
به آیین: مطابق با آداب و رسوم
دل از داوریها بپرداختند
به آیین یکی جشن نو ساختند
۵/فریدون/۱
به ابرْ اندر افراختن: کسی را بالا بردن، جایگاه کسی را بسیار بالا دانستن
یکی را دم اژدها ساختی
یکی را به ابر اندر افراختی
۳۳۱/فریدون/۱
به ابرو چین اندرآوردن: چین بسیار به ابروی کسی افتادن، کنایه از بسیار درهم و آشفته شدن
دلش گشت پردرد و سر پر ز کین
به ابرو ز خشم اندرآورد چین
۱۷۴/ضحّاک/۱
به اَرمیده خاک: سوگند به خاک خوابیده
بدان برترین نام یزدان پاک
به رخشنده خورشید و ارمیده خاک
۳۷۳/فریدون/۱
به انبوه اندیشگان درنشستن: به اندیشههای فراوانی فرورفتن
بیامد در بار دادن ببست
به انبوه اندیشگان درنشست
۱۰۲/فریدون/۱
به باغ بهار گََرد اندرآوردن: کنایه از پیر شدن
فریدون فرزانه شد سالخورد
به باغ بهار اندرآورد گرد
۲۸۵/فریدون/۱
به بالا چو سرو: بالابلند، خوشقدوبالا
به بالا چو سرو و به رخ چون بهار
به هر چیز مانندۀ شهریار
۴۸/فریدون/۱
به بالا یکی بودن: همقد بودن
به بالا و دیدار هر سه یکی
که از مه ندانند باز اندکی
۱۶۱/فریدون/۱
به بالا: از نگاه قدوقامت
به بالا شود چون یکی سرو برز
به گردن برآرد ز پولاد گرز
۹۶/ضحّاک/۱
به بالای سرو: کنایه از بسیار خوشقدوبالا
ازین سه یکی مهتر اندر میان
به بالای سرو و به چهر کیان
۳۹۰/ضحاک/۱
چو یک لَخت کوه: بسیار بزرگ و سنگین
یکی گرز دارد چو یک لخت کوه
همیتابد اندر میان گروه
۳۹۲/ضحاک/۱
به بالین ( ِکسی): در کنار کسی، ور دل کسی
یکی تاج بر سر به بالین تو
بدو شاد گشته جهانبین تو
۳۳۲/فریدون/۱
به بالین شیر آمدن: کنایه از پذیرای خطر بزرگ شدن
که ایدون به بالین شیر آمدی
ستمگاره مردی دلیر آمدی
۳۳۵/ضحاک/۱
به بایستگی: از نگاه ضرورت، الزاماً
جهان را چو باران به بایستگی
روان را چو دانش به شایستگی
۱۱۲/ضحّاک/۱
به بختْ بهْ آمدن: از بخت بهتری برخوردار شدن
سه فرزند بودیم زیبای تخت
یکی کهتر از ما به آمد به بخت
۲۹۷/فریدون/۱
به بخت جهاندار: از شانس شاه
به بخت جهاندار هر سه پسر
سه فرّخنژاد ازدرِ تاج زر
۴۷ /فریدون/۱
به بد روز بگذاشتن: روزگار خود را بد سپری کردن
از او من نهانت همی داشتم
چه مایه به بد روز بگذاشتم
۱۶۳/ضحّاک/۱
به برْ برْ به ناز پروریدن: در آغوش خود بزرگ کردن، کنایه از بچه را با مهربانی بار آوردن
بدو دادمت روزگاری دراز
همی پروریدت به بر بر به ناز
۱۶۸/ضحّاک/۱
به بند کردن: با بند بستن
بیاورد ضحاک را چون نوند
به کوه دماوند کردش به بند
۴۷۹/ضحاک/۱
به پاسخ زبان گشادن: آغاز به پاسخ گفتن کردن
جهانآزموده دلاور سران
گشادند یکیک به پاسخ زبان
۱۱۶/فریدون/۱
به پای اندرآوردن: زیر پای کردن، ویران نمودن
به ایوان او آتش اندرفگند
به پای اندرآورد کاخ بلند
۱۵۲/ضحّاک/۱
به پایْ بارۀ آهنین بودن: بسیار پایدار بودن
اگر بارۀ آهنینی بپای
سپهرت بساید نمانی بجای
۹۰/ضحّاک/۱
به پای سپردن (جایی را): از جایی رفتن
خروشید و برجست لرزان ز جای
بدرّید و بسپرد محضر به پای
۲۱۵/ضحّاک/۱
به پرده درون داشتن: پنهان از چشم مردم نگه داشتن
به هر کشوری کز جهان مهتری
به پرده درون داشتی دختری
۶۱/فریدون/۱
به پردَهنْدرون: به پرده اندرون، کنایه از محجبه
کجا نامور دختری خوبروی
به پردهَندرون پاک بی گفتوگوی
۴۰/ضحّاک/۱
به پردَهندرون: در پشت پرده
نشسته به در برْ گرانسایگان
به پردهَندرون جای پرمایگان
۳۴۳/فریدون/۱
به پیش اندرون نشستن: بالا نشستن
نگهبان او پای کرده به کش
نشسته به پیش اندرون شاهفش
۱۶۷/ضحّاک/۱
به تختْ پایْ اندرآوردن: سر تخت شاهی نشستن
چو آمد دل تاجور باز جای
به تخت کیان اندرآورد پای
۱۰۵/ضحّاک/۱
به تخت و کلاه و به خورشید و ماه: سوگند به تخت و کلاه و خورشید و ماه
به تخت و کلاه و به خورشید و ماه
که من بد نکردم شما را نگاه
۳۷۴/فریدون/۱
به تخم: از نظر تبار
بگویی مرا تا که بودم پدر
کیم من به تخم از کدامین گهر
۱۵۵/ضحّاک/۱
به تنگی فراز کشیدن: در تنگنا افکندن
برآمد برین روزگاری دراز
کشید اژدها را به تنگی فراز
۱۰۸/ضحّاک/۱
به جانْ پیگار بودن: قصد کشتن داشتن
که گر بودنی بازگوییم راست
به جان است پیگار و جان بیبهاست
۷۸/ضحّاک/۱
به جای گیا سرو و گلبن کِشتن: کنایه از بنیاد زیبایی را گذاشتن
بیاراست گیتی به سان بهشت
به جای گیا سرو و گلبن بکشت
۴۳/فریدون/۱
به جایِ: به هنگامِ
به جای زبونی و جای فریب
نباید که یابد دلاور شکیب
۳۱۳/فریدون/۱
به جوش آمدن: با خشم از جای خود جنبیدن
جهاندار ضحاک از آن گفت اوی
به جوش آمد و زود بنهاد روی
۴۱۶/ضحاک/۱
به جوش برآمدن: جوش آوردن، سخت خشمگین شدن
فریدون بدو پهن بگشاد گوش
چو بشنید مغزش برآمد به جوش
۳۶۳/فریدون/۱
به جوش برآمدن: سراسیمه و داغ شدن
فریدون برآشفت و بگشاد گوش
ز گفتار مادر برآمد به جوش
۱۷۳/ضحّاک/۱
به چربی: با چربزبانی
همانگه بیامد خجسته سروش
به چربی یکی راز گفتش به گوش
۴۷۷/ضحاک/۱
به خاک اندرآوردن: سخت بر زمین زدن
کسی را بود زین سپس تخت تو
به خاک اندرآرد سر بخت تو
۹۱/ضحّاک/۱
به خنجرْ زمین را میستان کردن: خون بسیار بر زمین ریختن
به خنجر زمین را نیستان کنیم
به نیزه هوا را نیستان کنیم
۱۲۰/فریدون/۱
به خوبی: به خیر و خوشی
بدو بازدادند فرزند اوی
به خوبی بجستند پیوند اوی
۲۰۹/ضحّاک/۱
به خورشید بر سر بردن: کنایه از جایگاه بسیار بالایی یافتن
فریدون به خورشید بر برد سر
کمر تنگ بستش به کین پدر
۲۶۸/ضحّاک/۱
به داد اندرونْ کاستی نخواستن: کنایه از هیچ مخالفتی با عدل نداشتن
نگوید سخن جز همه راستی
نخواهد به داد اندرون کاستی
۱۹۵/ضحّاک/۱
به دلْ برْ یاد ( ِکسی) نامدن: به خاطر کسی نیامدن
کنون کرد از آن تخمه دارد نژاد
کز آباد ناید به دل برْش یاد
۳۷/ضحّاک/۱
دست (کسی) دراز شدن: توان و مجال انجام کاری را پیدا کردن
شده بر بدی دست دیوان دراز
به نیکی نبودی سخن جز براز
۵/ضحّاک/۱
به دل پر ز کین شدن: دل کسی پر از حس انتقامجویی شدن
به دل پر ز کین شد به رخ پر ز چین
فرسته فرستاد زی شاه چین
۲۹۱/فریدون/۱
به دل دشمن بودن: عداوت قلبی داشتن
بپویید کین مهتر آهرمنست
جهانآفرین را به دل دشمنست
۲۳۲/ضحّاک/۱
به دیدار: از نظر قیافه
به دیدار هر سه چو تابنده ماه
نشایست کردن بدیشان نگاه
۱۸۳/فریدون/۱
به راز: باراز، رازآمیز
بدید آن سیه نرگس شهرناز
پر از جادویی با فریدون به راز
۴۳۶/ضحاک/۱
به راه آمدن: راه افتادن
چون از باز گردیدن این سه شاه
شد آگه فریدون بیامد به راه
۲۲۱/فریدون/۱
به رخ پر ز چین شدن: چهرۀ کسی پر از چروک شدن، کنایه از بسیار اندوهگین گشتن
به دل پر ز کین شد به رخ پر ز چین
فرسته فرستاد زی شاه چین
۲۹۱/فریدون/۱
به رخ چون بهار: بسیار زیباروی
به بالا چو سرو و به رخ چون بهار
به هر چیز مانندۀ شهریار
۴۸/فریدون/۱
به رخشنده خورشید: سوگند به خورشید درخشنده
بدان برترین نام یزدان پاک
به رخشنده خورشید و ارمیده خاک
۳۷۳/فریدون/۱
به رنجْ ایچ چهر منمادن: هیچ نشانۀ رنجی بر رخسار خود پدیدار نکردن
اگر یادگارست ازو ماه و مهر
بکوش و به رنج ایچ منمای چهر
۱۰/فریدون/۱
به روی آمدن (کسی را ز کسی): بلا به سر کسی آمدن
شنید این سخن مردم راهجوی
که ضحاک را زو چه آمد به روی
۱۱۴/فریدون/۱
به روی دژم: با قیافۀ عصبانی
بدو گفت مهتر به روی دژم
که برگوی تا از که دیدی ستم
۲۰۰/ضحّاک/۱
به زنهار داشتن: به عنوان امانت نگه داشتن
بدو گفت کین کودک شیرخوار
ز من روزگاری به زنهار دار
۱۲۸/ضحّاک/۱
به زیر سر از مشک بالین کردن: کنایه از با ماهرویی همخوابی کردن
شب تیرهگون خود بتر زین کند
به زیر سر از مشک بالین کند
۴۰۶/ضحاک/۱
به زیر نیاوردن: مغلوب نساختن
ورا تور خوانیم شیر دلیر
کجا زندهپیلش نیارد به زیر
۲۴۵/فریدون/۱
به سالْ کهتر بودن: کمسنتر بودن
به سالست کهتر فرونیش بیش
از آن مهتران او نهد پایْ پیش
۳۹۱/ضحاک/۱
به سال: سناً، از نگاه سنی
بپرسد شما را کزین سه همال
کدامین شناسید مهتر به سال
۱۶۵/فریدون/۱
به سانِ پری: به زیبایی و شکوه
سوی مهتر آمد به سان پری
نهانی بیامختش افسونگری
۲۷۸/ضحّاک/۱
به سانِ درختی بارور شدن: کنایه از بزرگ شدن بچه
چنو زاید از مادر پرهنر
بسان درختی شود بارور
۹۴/ضحّاک/۱
به سانِ: همانندِ، به عنوانِ
چرا پیش تو کاوۀ خامگوی
به سان همالان کند سرخ روی
۲۱۹/ضحّاک/۱
به سرْ بر دادن: سرِ کسی آوردن
چن از روزگارش چهل سال ماند
نگر تا به سر برْش یزدان چه راند
۴۴/ضحّاک/۱
به سرْ بَر: بالای سر ( ِآدمها)
چنان شد که بفسرد هامون و راغ
به سر بر نیاراست پرّید زاغ
۱۹۹/فریدون/۱
به سه دیده کس بودن: آدم سهچشمه هستی داشتن
به سه دیده اندر جهان گر کس است
سه فرزند ما را سه دیده بس است
۷۹/فریدون/۱
به شمشیر دست بردن: کنایه از اقدام به جنگ کردن
کنون کردنی کرد جادوپرست
مرا برد باید به شمشیر دست
۱۷۶/ضحّاک/۱
به فالْ بهتر بودن: خوششگونتر بودن
بدو گفت ضحاک چندین منال
که مهمان گستاخ بهتر به فال
۴۰۱/ضحاک/۱
به فرمان ( ِکسی) گام زدن: کنایه از به دستور کسی عمل کردن
اگر شاه را اینچنین است کام
نشاید زدن جز به فرمانْش گام
۱۳۲/فریدون/۱
به فرمان یزدانِ پاک بپوییدن: به خواست خدا عمل کردن
بپویم به فرمان یزدان پاک
برآرم از ایوان ضحّاک خاک
۱۷۷/ضحّاک/۱
به کار اندرون نگریدن: کنایه از در بارۀ موضوع اندیشیدن
فرستاده را زود جایی گزید
پس آنگه به کار اندرون بنگرید
۱۰۱/فریدون/۱
به کار نیامدن: تأثیر نکردن
بدانست کافسون نیاید به کار
نباید بدین برد خود روزگار
۲۰۸/فریدون/۱
به کردار باد: بسیار پرشتاب
ز بالا چو پی بر زمین برنهاد
بیامد فریدون به کردار باد
۴۴۳/ضحاک/۱
به کردار تابنده خورشید بودن: کنایه از بسیار تابنده بودن
جهانجوی با فرّ جمشید بود
به کردار تابنده خورشید بود
۱۱۱/ضحّاک/۱
به کردار کوه: کنایه از بسیار انبوه
سپاهی و شهری به کردار کوه
سراسر به جنگ اندرون همگروه
۴۳۱/ضحاک/۱
به کردارِ: مانندِ
به پیش جهانجوی بردند گرز
فروزان به کردار خورشید برز
۲۶۳/ضحّاک/۱
به کندی پیش بیداد گام زدن: کنایه از اندکی با ظلم کنار آمدن
ورا کُندْرو خواندندی به نام
به کندی زدی پیش بیداد گام
۳۶۹/ضحاک/۱
به گِردِ جهان بر: در همه جای گیتی
زمین کرده ضحّاک پر گفتوگوی
به گرد جهان بر همین جستوجوی
۱۱۸/ضحّاک/۱
به گِرد جهان گردیدن: دور دنیا گشتن
وز آن پس فریدون به گرد جهان
بگردید و دید آشکار و نهان
۴۰/فریدون/۱
به گردِ جهان: در همه جای گیتی
نشان فریدون به گرد جهان
همیبازجست آشکار و نهان
۱۰۶/ضحّاک/۱
به گردن ز پولادْ گرز برآردن: گردن کسی بسیار کلفت شدن
به بالا شود چون یکی سرو برز
به گردن برآرد ز پولاد گرز
۹۶/ضحّاک/۱
به گفت ( ِکسی) فرودآمدن: اطاعت کردن
نیاورد کشتی نگهبان رود
نیامد به گفتِ فریدون فرود
۲۹۸/ضحاک/۱
به گوش گفتن: در گوش کسی گفتن
همانگه بیامد خجسته سروش
به چربی یکی راز گفتش به گوش
۴۷۷/ضحاک/۱
به مام و پدر (ز کسی) کم نبودن: از همان پدرومادر بودن
نه ما زو به مام و پدر کمتریم
که بر تخت شاهی نه اندرخوریم
۳۳۳/فریدون/۱
به مردی رسیدن: مرد شدن، بزرگ شدن بچۀ نرینه
به مردی رسد برکشد سر به ماه
کمر جوید و تاج و تخت و کلاه
۹۵/ضحّاک/۱
به مردی: بیترس، دلاورانه
به مردی نشیند به آرام تو
ز تاج و کمر بسترد نام تو
۳۹۹/ضحاک/۱
به مغز ( ِکسی) رایْ نبودن: کنایه از بیبهرگی از اندیشه
بدین بخشش اندر مرا پای نیست
به مغز پدرْت اندرون رای نیست
۳۰۲/فریدون/۱
به مهر ( ِکسی) دلآگنده بودن: بسیار دوستدار کسی بودن
فرانک بدش نام و فرخنده بود
به مهر فریدون دلآگنده بود
۱۲۴/ضحّاک/۱
به نیزه هوا را نیستان کردن: نیزۀ بسیار زدن
به خنجر زمین را نیستان کنیم
به نیزه هوا را نیستان کنیم
۱۲۰/فریدون/۱
به نیکی گمان: با اندیشۀ نیک
همه دست برداشته بآسمان
همیخواندندش به نیکی گمان
۳۸/فریدون/۱
به هر انجمن نبودن: در میان هر جمعی یافت نشدن، کنایه از آدم ویژهای بودن
یکی ژرفبین است شاه یمن
که چون او نباشد به هر انجمن
۱۵۶/فریدون/۱
به هر دو سرای: هم در جهان و هم در آخرت
پسآنگه بگویش که ترس خدای
بباید که باشد به هر دو سرای
۳۳۴/فریدون/۱
به هر کار: در هر امری، در همۀ امور
کجا نام او جندل راهبر
به هر کار دلسوزه بر شاه بر
۵۳/فریدون/۱
به یک دست: به یک سو
به یک دست بربسته شیر و پلنگ
به دست دگر زنده پیلان جنگ
۳۴۴/فریدون/۱
به یکجایْ برْ نشستن: کنایه از فعالیت نکردن
منم کدخدای جهان سربسر
نشاید نشستن به یکجای بر
۴۶۶/ضحاک/۱
به: با
به اسپ اندرآمد به کاخ بزرگ
جهانناسپرده جوان سترگ
۳۲۲/ضحاک/۱
بها: ارزش
بدانست کان خانۀ اژدهاست
که جای بزرگی و جای بهاست
۳۱۴/ضحاک/۱
بهر بودن (کسی را): نصیب داشتن، بهرهمند بودن
همه بام و در مردم شهر بود
کسی کهش ز جنگاوری بهر بود
۴۲۲/ضحاک/۱
بهر بودن: بهرهمند بودن، نصیب داشتن
وزان پس همه نامدارن شهر
کسی کش بد از نام وز گنج بهر
۴۵۸/ضحاک/۱
بهر دیدن: نصیب شدن
کزان تخت هرگز نبینی تو بهر
مرا چون دهی کدخدایی شهر
۴۱۲/ضحاک/۱
بهم: به هم: با هم
چنان بد که بودند روزی بهم
سخن رفت هر گونه از بیش و کم
۱۶/ضحّاک/۱
بِهی: نیکی
که گردون نگردد بجز بر بهی
به ما بازگردد کلاه مهی
۲۵۶/ضحّاک/۱
بیاندوه بودن: غم چیزی را نخوردن
یکی مرد دینی بر آن کوه بود
که از کار گیتی بیاندوه بود
۱۴۲/ضحّاک/۱
بیاندوه گشتن: دغدغۀ خاطر نداشتن
زمانه بیاندوه گشت از بدی
گرفتند هر کس ره بخردی
۴/فریدون/۱
بیبها: بیارزش
به جای سرش زان سر بیبها
خورش ساختند از پی اژدها
۳۳/ضحّاک/۱
بیبهانه: بیهوده، بیدلیل
دلاور بدو گفت اگر بخردی
کسی بیبهانه نسازد بدی
۹۹/ضحّاک/۱
بیبهره: بینصیب
چو بیبهره باشی ز گاه مهی
مرا کارسازندگی چون دهی
۴۱۳/ضحاک/۱
بیپاره: بدون پول
و گر چاره بیپاره خواهیهمی
بترسی ازین پادشاهی همی
۱۲۲/فریدون/۱
بیچاره: چارهناپذیر، آنچه که چاره نداشته باشد
توانیم کردن مگر چارهیی
که بیچارهیی نیست پتیارهیی
۶۰/ضحّاک/۱
بیداد: بیدادگرانه
همیبنگرید این بدان آن بدین
ز کردار بیداد شاه زمین
۲۸/ضحّاک/۱
بیدادگر: ظالم
یکی پیشتر بند ضحاک بود
که بیدادگر بود و ناپاک بود
۴۹۲/ضحاک/۱
بیدادگر: ظالم
بپیچید ضحّاک بیدادگر
بدرّیدش از هول گفتی جگر
۵۱/ضحّاک/۱
بیدار: هشیار، متوجه
برفتند بیدار کارآگهان
بگفتند با شهریار جهان
۳۴۷/فریدون/۱
بیداربخت: کنایه از فریدون
بر آن گونه ضحاک را بسته سخت
سوی شیرخوان برد بیداربخت
۴۷۵/ضحاک/۱
بیداردل: آگاه بر امور
که بیداردل بود و بسیارمغز
زبان چرب و شایستۀ کار نغز
۵۹/فریدون/۱
بیراه: بیراهه
ز بیراه مر کاخ را بام و در
گرفت و به کین اندرآورد سر
۴۱۹/ضحاک/۱
بیزبان: زبانبسته (جانور)
بیامد بکشت آن گرانمایه را
چنان بیزبان مهربان دایه را
۱۷۱/ضحّاک/۱
بیزیان: بیآزار
یکی بیزیان مرد آهنگرم
ز شاه آتش آید همی بر سرم
۲۰۲/ضحّاک/۱
بیفگندن: ساقط نمودن
نشست از بر تخت زرین اوی
بیفگند ناخوب آیین اوی
۴۵۰/ضحاک/۱
بیکار: بیهوده
فریدون بدانست کان ایزدیست
نه از راه بیکار و دست بدیست
۲۸۰ /ضحاک/۱
بیگروه: بدون دیگران
که این بسته را تا دماوندکوه
ببر همچنین تازنان بیگروه
۴۷۸/ضحاک/۱
بیگفتوگوی: بیاماواگر بیاگرومگر
کجا نامور دختری خوبروی
به پردهَندرون پاک بی گفتوگوی
۴۰/ضحّاک/۱
بیمغز: بیکله
به چربی شنیده همه یاد کرد
سر تور بیمغز پرباد کرد
۳۰۵/فریدون/۱
بیهوده: چرند، بیمعنی (آدم)
بگوی آن دو ناباک بیهوده را
دو آهرمن مغزپالوده را
۳۶۶/فریدون/۱
پادشا: پادشاه
دو پاکیزه از کشور پادشا
دو مرد گرانمایۀ پارسا
۱۵/ضحّاک/۱
پادشاهی: قلمرو فرمانروایی
مرا پادشاهی آباد هست
همان گنج و مردان و بنیاد هست
۸۵/فریدون/۱
پارسا: پرهیزگار
ازیرا که پروردۀ پادشا
نباید که باشد مگر پارسا
۱۵۲/فریدون/۱
پاسخ آوردن: پاسخ دادن
کی نامور پاسخ آورد زود
که از من شگفتی بباید شنود
۲۲۱/ضحّاک/۱
پاسخ بازآوردن: پاسخ گفتن
فریدون چنین پاسخ آورد باز
که گر با بلا چرخ را نیست راز
۳۵۲/ضحاک/۱
پاسخ گزاردن: پاسخ دادن
فریدون پیامم برین گونه داد
تو پاسخ گزار آنچ آیدت یاد
۹۵/فریدون/۱
پاک: کاملاً
ببرّم پی اژدها را ز خاک
بشویم جهان را ز ناپاکْ پاک
۳۵۳/ضحاک/۱
|| پاکدامن:
سه خواهر ز یک مادر و یک پدر
پریچهره و پاک و خسروگهر
۵۵/فریدون/۱
پاکدین: درستباور
فرانک بدو گفت کای پاکدین
منم سوگواری از ایران زمین
۱۴۳/ضحّاک/۱
پاکمغز: پاکاندیش، خوشنیت
پرستندۀ بیشه و گاو نغز
چنین داد پاسخ بدان پاکمغز
۱۳۱/ضحّاک/۱
پاکیزه: دختر پاکدامن
دو پاکیزه از خانۀ جمّشید
برون آوردیدند لرزان چو بید
۶/ضحّاک/۱
پاکیزهمغز: پاکاندیش
چه گفت آن خردمند پاکیزه مغز
کجا داستان زد به پیوند نغز
۸۱/فریدون/۱
پالیز: باغ
به پالیز پیش گلافشان درخت
بخفت آن سه آزادۀ نیکبخت
۱۹۵/فریدون/۱
پایْ اندرآوردن: پای به جایی گذاشتن
به تخت کیان اندرآورد پای
همی خواندندیش خاورخدای
۲۷۴/فریدون/۱
پایْ به زین اندرآوردن: پا به زین نهادن، کنایه از سوار چارپا شدن
بدانسان به زین اندر آورد پای
که از باد آتش بجنبد ز جای
۳۴۰/فریدون/۱
پایْ پیش نهادن (از دیگران): پیشروتر بودن
به سالست کهتر فرونیش بیش
از آن مهتران او نهد پایْ پیش
۳۹۱/ضحاک/۱
پای نبودن (کسی را): تاب و طاقت نداشتن، بردباری نورزیدن
بدین بخشش اندر مرا پای نیست
به مغز پدرْت اندرون رای نیست
۳۰۲/فریدون/۱
پای نبودن: جای اتکا نداشتن، دست کسی به جایی بند نبودن
بدو گفت مادر که این رای نیست
ترا با جهان سربسر پای نیست
۱۷۸/ضحّاک/۱
پایگه ساختن (کسی/کسانی را): مقام دادن
فریدون فرزانه بنواختْشان
ز راه سزا پایگه ساختْشان
۴۶۰/ضحاک/۱
پایمرد: یاریکننده
خروشید کای پایمردان دیو
بریده دل از ترس گیهانخدیو
۲۱۲/ضحّاک/۱
پایمردانِ دیو: کنایه از یاریدهندۀ آدم تبهکار
خروشید کای پایمردان دیو
بریده دل از ترس گیهانخدیو
۲۱۲/ضحّاک/۱
پایه: درجه
همان گاو کهش نام برمایه بود
ز گاوان ورا برترین پایه بود
۱۱۴/ضحّاک/۱
پتْیاره: سختی، مصیبت
توانیم کردن مگر چارهیی
که بیچارهیی نیست پتیارهیی
۶۰/ضحّاک/۱
پدر برْ پدرْ بر: جداندرجد
ز طهمورت گرد بودش نژاد
پدر بر پدر بر همیداشت یاد
۱۶۰/ضحّاک/۱
پدروار: مانند پدر، کنایه از با مهر پدری
پدروارش از مادر اندرپذیر
و زین گاو نغزش بپرور به شیر
۱۲۹/ضحّاک/۱
پدید آمدن: ظاهر شدن
چنان دید در کاخ شاهنشهان
سه جنگی پدید آمدی ناگهان
۴۴/ضحّاک/۱
پدید کردن: پدیدار ساختن، بروز دادن
همانگه کمر بست و اندرکشید
نکرد آن سخن را بریشان پدید
۲۹۲/ضحاک/۱
پذرفتن: پذیرفتن
چو آن خواسته دید شاه زمین
بپذرفت و بر مام کرد آفرین
۳۱/فریدون/۱
پر از بوی و رنگ و نگار: کنایه از بسیار آراسته و زیبا
سه خورشیدرخ را چو باغ بهار
بیارد پر از بوی و رنگ و نگار
۱۵۹/فریدون/۱
پر از جاودیی: کنایه از بسیار دلکش
بدید آن سیه نرگس شهرناز
پر از جادویی با فریدون به راز
۴۳۶/ضحاک/۱
پر از مُشک و می: بسیار پرشکوه و آراسته
همه یال اسپان پر از مشک و می
پراگنده دینار در زیر پی
۱۷۸/فریدون/۱
پراگنده شدن: متفرق شدن
نهان گشت کردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
۳/ضحّاک/۱
پراگنده: پراکنده، متفرق
نهان گشت کردار فرزانگان
پراگنده شد کام دیوانگان
۳/ضحّاک/۱
|| پخششده:
همه یال اسپان پر از مشک و می
پراگنده دینار در زیر پی
۱۷۸/فریدون/۱
پُراومید: پرامید
که اندر شب تیره چون شید بود
جهان را ازو دل پراومید بود
۲۴۳/ضحّاک/۱
پرخاشخَر: جنگجوی
که فرزند اوییم هر سه پسر
همه گرزداران پرخاشخر
۲۳۵/فریدون/۱
پُرخشم: بسیار خشمناک
پیامی درشت آوریده به شاه
فرستنده پرخشم و من بیگناه
۳۶۰/فریدون/۱
پُرخون بُدن: بسیار دلخون بودن
همه در هوای فریدون بدند
که از درد ضحاک پرخون بدند
۴۲۳/ضحاک/۱
پردازیدن: تهی ساختن
بگردان ز جانش نهیب بدان
بپرداز گیتی ز نابخردان
۲۵۱/ضحّاک/۱
پردَخت کردن: تهی ساختن
ز بیگانه پردخت کردند جای
سگالش گرفتند هر گونه رای
۳۱۹/فریدون/۱
پردَختن: پرداختن: تهی ساختن
و دیگر که گیتی ز نابربخردان
بپردخت و بستد ز دست بدان
۴۹۳/ضحاک/۱
پردَخته: پرداخته، تهی
بدو گفت پردخته کن سر ز باد
که جز مرگ را کس ز مادر نزاد
۸۷/ضحّاک/۱
پرستندۀ بیشه: نگهبان بیشه
پرستندۀ بیشه و گاو نغز
چنین داد پاسخ بدان پاکمغز
۱۳۱/ضحّاک/۱
پُرفسون: کنایه از شگردشناس
ز پیش فریدون برون آمدند
پر از دانش و پرفسون آمدند
۱۷۰/فریدون/۱
پرمایگان: کنایه از سه پسر فریدون
چو دیدند پرمایگان روی شاه
پیاده دوان برگرفتند راه
۲۴۱/فریدون/۱
پُرمایه: پرارزش
ز دهقان پرمایه کس را ندید
که پیوستۀ آفریدون سزید
۶۳/فریدون/۱
پرنیان: پارچۀ ابریشم منقش
ز دیبای پرمایه و پرنیان
بر آن گونه گشت اختر کاویان
۲۴۲/ضحّاک/۱
پروراندن: بزرگ کردن بچه
پدروارش از مادر اندرپذیر
و زین گاو نغزش بپرور به شیر
۱۲۹/ضحّاک/۱
پروراندن: بزرگ کردن و پرورش دادن
جهانا چه بدمهر و بدگوهری
که خود پرورانی و خود بشکری
۴۹۵/ضحاک/۱
پرورده: تربیتشده
ازیرا که پروردۀ پادشا
نباید که باشد مگر پارسا
۱۵۲/فریدون/۱
پروینرخ: کنایه از زیباروی
شه برمنش را خوش آمد سخن
که آن سرو پروینرخ افگند بن
۶۹/ضحّاک/۱
پریچهره: زن زیباروی
به نام پریچهرگان عرب
کنون برگشایم به شادی دو لب
۲۶۱/فریدون/۱
پژوهیدن: دنبال گشتن
سبک سوی خان فریدون شتافت
فراوان پژوهید و کس را نیافت
۱۴۹/ضحّاک/۱
پس آنگه: سپس
فرستاده را زود جایی گزید
پس آنگه به کار اندرون بنگرید
۱۰۱/فریدون/۱
پسِ پشت: در پشت
بزرگان لشکر پس پشت اوی
جهان آمده پاک در مشت اوی
۲۴۰/فریدون/۱
پسآنگه: سپس
پسآنگه سه روشن جهانبین من
سپارم بدیشان به آیین من
۱۳۸/فریدون/۱
پست کردن: بر باد کردن
بیامد به تخت کیی برنشست
همه بند و نیرنگ تو کرد پست
۳۹۴/ضحاک/۱
پسند آمدن: پسند کردن
پسند آمدش کار پولادگر
ببخشیدشان جامه و سیم و زر
۲۶۴/ضحّاک/۱
پسودن: تماس پیدا کردن
که ایوانْش برتر ز کیوان نمود
تو گفتی ستاره بخواهد پسود
۳۱۲/ضحاک/۱
پسودن: تماس دادن، مالیدن
فرستاده چون دید سجده نمود
زمین را سراسر به بوسه پسود
۳۵۳/فریدون/۱
پشت راست کردن: کار خود را به سامان درآوردن
ز هر کشوری مهتران را بخواست
که در پادشاهی کند پشت راست
۱۸۷/ضحّاک/۱
پنجصد: پانصد
ورا بد جهان سالیان پنجصد
نیفگند یک روز بنیاد بد
۱۱/فریدون/۱
پند: کنایه از سخن نغز
که چون بنده بر پیش فرزند تو
بباشم پذیرندۀ پند تو
۱۳۲/ضحّاک/۱
پوشیده رازْ برهنه شدن: مسئلۀ نهفته عیان گشتن
فرستاده چون پاسخ آورد باز
برهنه شد از روی پوشیده راز
۳۱۵/فریدون/۱
پوشیدهرخ: دختری که رویش را به مردها نشان ندهد
سه پوشیدهرخ را سه دیهیمجوی
سزا را سزا کار بیگفتوگوی
۹۴/فریدون/۱
پوشیدهروی: دختری که روی خود را نشان ندهد
ز پوشیدهرویان یکی شهرناز
دگر پاکدامن به نام ارنواز
۸/ضحّاک/۱
پولاد: فولاد
به بالا شود چون یکی سرو برز
به گردن برآرد ز پولاد گرز
۹۶/ضحّاک/۱
پولادگر: آهنگری که با فولاد کار کند
پسند آمدش کار پولادگر
ببخشیدشان جامه و سیم و زر
۲۶۴/ضحّاک/۱
پویان: پرشتاب
دوان داغدل خستۀ روزگار
همیرفت پویان بدان مرغزار
۱۲۵/ضحّاک/۱
پهلوانی: زبان پهلوی
اگر پهلوانی ندانی زبان
به تازی تو اروند را دجله خوان
۲۹۴/ضحاک/۱
پهنْ گوش بگشادن: درست و بادقت گوش کردن
فریدون بدو پهن بگشاد گوش
چو بشنید مغزش برآمد به جوش
۳۶۳/فریدون/۱
پهنا: عرض
به ابر اندر آورده بالای اوی
زمین کوه تا کوه پهنای اوی
۳۲۴/فریدون/۱
پی ( ِکسی را) ز خاک بریدن: ریشۀ کسی را بر باد ساختن
ببرّم پی اژدها را ز خاک
بشویم جهان را ز ناپاکْ پاک
۳۵۳/ضحاک/۱
پی برّیدن (از جایی): از جایی کندن و برای همیشه رهسپار شدن
ببّرم پی از خاک جادوستان
شوم با پسر سوی هندوستان
۱۳۹/ضحّاک/۱
پی: پا
ز بالا چو پی بر زمین برنهاد
بیامد فریدون به کردار باد
۴۴۳/ضحاک/۱
|| جای پا
ببارید ژاله ز ابر سیاه
پیی را نبد بر زمین جایگاه
۴۲۵/ضحاک/۱
پیر و برنا: پیر و جوان، کنایه از همهکس
همه پیر و برناش فرمان بریم
یکایک ز گفتار او نگذریم
۴۲۹/ضحاک/۱
پیران: ریشسپیدان خردمند
چو برخواند کاوه همه محضرش
سبک سوی پیران آن کشورش
۲۱۰/ضحّاک/۱
پیرایه: زیور
کجا نامور گاو برمایه بود
که نابسته بر تنْش پیرایه بود
۱۲۶/ضحّاک/۱
پیرسر: پیر و دانا
که کس در جهان گاو چونان ندید
نه از پیرسر کاردانان شنید
۱۱۷/ضحّاک/۱
پیروزه: فیروزه
چنان بد که یک روز بر تخت عاج
نهاده به سر بر ز پیروزه تاج
۱۸۶/ضحّاک/۱
پیش ( ِکسی) خاک را بوس دادن: در برابر کسی فروتنی بسیار کردن
سروش ار بیابد چن ایشان عروس
دهد پیش هر یک مگر خاک بوس
۱۴۷/فریدون/۱
پیش ( ِکسی) دام گستردن: برای کسی دام پهن کردن
فریدون فرستاد زی ما پیام
بگسترد پیشم یکی خوب دام
۱۰۶/فریدون/۱
پیش آمدن ( ِچیزی): با چیزی روبرو شدن
همیدون شکسته ببندش چو سنگ
ببر تا دو کوه آیدت پیشْ تنگ
۴۴۶/ضحاک/۱
پیش اندرون رفتن: جلوداری کردن، پیشاپیش راه افتادن
همیرفت پیش اندرون مرد گرد
سپاهی برو انجمن شد نه خرد
۲۳۳/ضحّاک/۱
پیش پیلان گام نهادن: کنایه از بسیار بزرگ شدن بچه
پدر نوز ناکرده از ناز نام
همی پیش پیلان نهادند گام
۵۰/فریدون/۱
پیش رفتن: جلو رفتن
فریدونْش فرمود تا رفت پیش
بگفت آشکارا همه راز خویش
۳۷۷/ضحاک/۱
پیش شدن: نزد کسی رفتن
دلش تنگتر گشت و ناباک شد
گشادهزبان پیش ضحّاک شد
۸۶/ضحّاک/۱
پیش فرستادن: برای پیشواز فرستادن
فرستادشان لشکری گشن پیش
چه بیگانه فرزانگان و چه خویش
۱۷۵/فریدون/۱
پیش گام زدن (از کسی/ کسانی): جلوتر بودن، برتری داشتن
خردمند و بیدار و زیرک به نام
کزان موبدان او زدی پیش گام
۸۵/ضحّاک/۱
پیش نهادن: ارائه داشتن
ز پوییدن جندل و رای خویش
سخنها همه پاک بنهاد پیش
۱۴۴/فریدون/۱
پیشبین: پیشگو
کجا گفته بودش یکی پیشبین
که پردَخته کی گردد از تو زمین
۳۵۸/ضحاک/۱
پیشتر: قبلاً
مرا پیشتر قیرگون بود موی
چو سرو سهی قد و چون ماه روی
۳۷۰/فریدون/۱
پیشرو بودن: جلوتر از دیگران راه رفتن
از آن هر سه کهتر بود پیشرو
مهین بازپس در میان ماه نو
۱۶۲/فریدون/۱
پیشکار: خادم
چنین داد پاسخ ورا پیشکار
که مهمان که با گرزۀ گاوسار
۳۹۸/ضحاک/۱
|| کنایه از مرد دارایی که خبر فریدون را نزد ضحاک برد:
چنین داد پاسخ ورا پیشکار
که ایدون گمانم من ای شهریار
۴۱۱/ضحاک/۱
پیشگاه دادن: کنایه از بسیار ارج نهادن
به روز نخستین یکی بزمگاه
بسازد شما را دهد پیشگاه
۱۵۸/فریدون/۱
پیشگاه: صدر مجلس
نشسته بارام در پیشگاه
چو سرو بلند از برش گرد ماه
۳۷۱/ضحاک/۱
پیشهور: صنعتگر
سپاهی نباید که با پیشهور
به یک روی جویند هر دو هنر
۴۵۳/ضحاک/۱
پیکر: نقش
بیاراست آن را به دیبای روم
ز گوهر برو پیکر و زرّ بوم
۲۳۷/ضحّاک/۱
پیگار: پیکار
که گر بودنی بازگوییم راست
به جان است پیگار و جان بیبهاست
۷۸/ضحّاک/۱
پیل: فیل
بیامد از آن کینه چون پیل مست
مر آن گاو برمایه را کرد پست
۱۴۹/ضحّاک/۱
پیلان گردونکش: کنایه از فیلهای بسیار بزرگ و زورآور
به پیلان گردونکش و گاومیش
سپه را همی توشه بردند پیش
۲۷۱/ضحّاک/۱
پیوسته: پیوستن، پیوند پیدا کردن، در پی زناشویی خویشاوند شدن
ز دهقان پرمایه کس را ندید
که پیوستۀ آفریدون سزید
۶۳/فریدون/۱
پیوند آراستن: زناشویی کردن
که پیوند کس را نیاراستم
مگر کهش به از خویشتن خواستم
۸۲/فریدون/۱
پیوند: زناشویی
چه گفت آن خردمند پاکیزه مغز
کجا داستان زد به پیوند نغز
۸۱/فریدون/۱
|| وصلت:
به خوبی سزای سه فرزند من
چنانچون بشایند پیوند من
۵۶/فریدون/۱
تا به خورشید خاک برآوردن: بسیار ویرانکاری کردن
وز ایوان ما تا به خورشید خاک
برآورد و کرد آن بلندی مغاک
۱۷۲/ضحّاک/۱
تا مشک بوید: کنایه از همیشه
مرا گفت شاه یمن را بگوی
که بر گاه تا مشک بوید ببوی
۷۴/فریدون/۱
تاج سران: تاج شاهی ایران که ایرج از فریدون دریافت کرد
هم ایران و هم دشت نیزهوران
همان تخت شاهی و تاج سران
۲۸۰/فریدون/۱
تاج و تخت و کلاه و نگین: کنایه از بساط پادشاهی
ز یزدان همیخواستند آفرین
بر آن تخت و تاج و کلاه و نگین
۳۷/فریدون/۱
تاج و تخت و کمر: کنایه از پادشاهی
که بر من زمانه کی آید بسر
کرا باشد این تاج و تخت و کمر
۷۵/ضحّاک/۱
تاجور: کنایه از شاه
به کاخ اندر آمد دوان کندرو
در ایوان یکی تاجور دید نو
۳۷۰/ضحاک/۱
|| کنایه از ضحّاک
چو آمد دل تاجور باز جای
به تخت کیان اندرآورد پای
۱۰۵/ضحّاک/۱
تاجور شدن: شاه شدن
پس آگاهی آمد ز فرّخ پسر
به مادر که فرزند شد تاجور
۱۵/فریدون/۱
تاجوگاه: تاجوتخت
سه فرزند شایستۀ تاجوگاه
اگر داستان را بود گاه و ماه
۸۶/فریدون/۱
تاختن (برِکسی): پرشتاب سوی کسی رفتن
بزرگان لشکر چو بشناختند
بر شهریار جهان تاختند
۳۲/فریدون/۱
|| تند رفتن، هجوم بردن
زنان پیش خوالیگران تاختند
ز بالا بروی اندرانداختند
۲۶/ضحّاک/۱
تارَک: فرق سر
اگر تاج از آن تارک بیبها
شود دور یابد جهان زو رها
۳۳۵/فریدون/۱
تاره: تار، تیره
مرا روز روشن بود تاره شب
نباید گشادن به پاسخ دو لب
۹۸/فریدون/۱
تاری: تاریکی
شما را کنون گر دل از راه من
به کژّی و تاری کشید اهرمن
۳۸۱/فریدون/۱
تازنان: تازان، پرشتاب
که این بسته را تا دماوندکوه
ببر همچنین تازنان بیگروه
۴۷۸/ضحاک/۱
تازه: کنایه از خوشآبورنگ
ز مادر جدا شد چو طاوس نر
به هر موی بر تازه رنگی دگر
۱۱۵/ضحّاک/۱
تازی: اسب تازی، کنایه از اسب خوب
رسیدند بر تازیان نوند
به جایی که یزدانپرستان بدند
۲۷۴/ضحّاک/۱
تاسیدن: نفس نفس زدن
[سر سرکشان اندرآمد به خواب
ز تاسیدن بادپایان بر آب]
۳۰۶/ضحاک/۱
تافتن: تابیدن
ببالید بر سان سرو سهی
همیتافت زو فرّ شاهنشهی
۱۱۰/ضحّاک/۱
تبه گردیدن: ضایع شدن
تبه گردد آن هم به دست تو بر
بدین کین کشد گرزۀ گاوسر
۱۰۱/ضحّاک/۱
تخت: کنایه از پادشاهی
کسی را بود زین سپس تخت تو
به خاک اندرآرد سر بخت تو
۹۱/ضحّاک/۱
تخت شاهنشهی: تخت شاه یمن
نشاند بر آن تخت شاهنشهی
سه خورشیدرخ را چو سرو سهی
۱۶۰/فریدون/۱
تخت شاهی: تخت ایران که ایرج از فریدون دریافت داشت
هم ایران و هم دشت نیزهوران
همان تخت شاهی و تاج سران
۲۸۰/فریدون/۱
تخت عاج: کنایه ار تخت شاهی
چنان بد که یک روز بر تخت عاج
نهاده به سر بر ز پیروزه تاج
۱۸۶/ضحّاک/۱
تخت کیان: تخت شاهیِ بخش یکم جهان
به تخت کیان اندرآورد پای
همی خواندندیش خاورخدای
۲۷۴/فریدون/۱
تخت کیی: کنایه از تخت پادشاهی
بیامد به تخت کیی برنشست
همه بند و نیرنگ تو کرد پست
۳۹۴/ضحاک/۱
|| تخت شاهیِ کشور دوم:
بیامد به تخت کیی برنشست
کمر بر میان بست و بگشاد دست ۲۷۷
/فریدون/۱
تخت گرانمایگی: تخت پادشاهی
پسآنگه جهاندیدگان را بخواند
به تخت گرانمایگی برنشاند
۲۴۶/فریدون/۱
تخت مِهی: کنایه از تخت پادشاهی
جهاندار پیش از تو بسیار بود
که تخت مهی را سزاوار بود
۸۸/ضحّاک/۱
تخت و کلاه: کنایه از پادشاهی
از آن پس بدیشان نگه کرد شاه
که گشتند زیبای تخت و کلاه
۵۱/فریدون/۱
تخت و گنج و سرایْ داشتن: کنایه از بسیار دارا بودن
که او داشتی تاج و تخت و سرای
شگفتی به دلسوزگی کدخدای
۳۶۸/ضحاک/۱
تخم: نسل
نگه کن کجا آفریدون گُرد
که از تخم ضحاک شاهی ببرد
۴۹۶/ضحاک/۱
تخمه: تبار
چنان بد که هر شب دو مرد جوان
چه کهتر چه از تخمۀ پهلوان
۱۲/ضحّاک/۱
تَذَرو: مرغ صحرایی به شکل خروس
خرامان بیامد به نزدیک سرو
ز شادی چو پیش گل اندر تذرو
۶۶/فریدون/۱
ترا روز جز شاد و خرم مباد (دعا)
بدان مستی اندردهد سر به باد
ترا روز جز شاد و خرم مباد
۱۸۳/ضحّاک/۱
ترس داشتن: ترسیدن
ندارید شرم و نه ترس از خدای
شما را همانا جز اینست جای
۳۶۹/فریدون/۱
ترک و چین: بخش دوم جهان در بخشبندی فریدون
یکی روم و خاور دگر ترک و چین
سیم دشت گردان ایرانزمین
۲۷۱/فریدون/۱
تَرگ: تاج
بدان گرزۀ گاوسر دست برد
بزد بر سرش ترگ بشکست خرد
۴۴۹/ضحاک/۱
تنآسانی: تنبلی
پرستیدن مهرگان دین اوست
تنآسانی و خوردن آیین اوست
۹/فریدون/۱
تنبل: جادو
بدو گفت شاه آفریدون تویی
که ویران کنی تنبل و جادویی
۳۴۸/ضحاک/۱
تند: خشمگین
چو این راز بشنید تور دلیر
برآشفت بر گاه چون تند شیر
۳۰۶/فریدون/۱
تَنگ: نزدیک هم، کنار هم
همیدون شکسته ببندش چو سنگ
ببر تا دو کوه آیدت پیشْ تنگ
۴۴۶/ضحاک/۱
تنی چند: چند نفر
از آن روزبانان ناپاکمرد
تنی چند روزی بدو بازخَورد
۱۲۱/ضحّاک/۱
تورانخدای: شاه توران: تور
هیون فرستاده بگذارد پای
بیامد به نزدیک تورانخدای
۳۰۴/فریدون/۱
تورانزمین: بخش دوم جهان که از آن تور شد
دگر تور را داد تورانزمین
ورا کرد سالار ترکان و چین
۲۷۵/فریدون/۱
تورانشه: شاه توران: تور
بزرگان برو گوهر افشاندند
مهان پاک تورانشهش خواندند
۲۷۸/فریدون/۱
توشه: خوراک مختصر
به پیلان گردونکش و گاومیش
سپه را همی توشه بردند پیش
۲۷۱/ضحّاک/۱
تِهی: خالی
ز ضحاک شد تخت شاهی تِهی
سر آمد برو روزگار مهی
۱۴/فریدون/۱
تیرِ خدنگ: تیری که از چوب درخت خدنگ ساخته باشند
ز دیوارها خشت و از بام سنگ
به کوی اندرون تیغ و تیر خدنگ
۴۲۴/ضحاک/۱
تیرگی آمدن (به کار اندرون): رو به تباهی گذاشتن کار
چو آمد به کار اندرون تیرگی
گرفتند پرمایگان چیرگی
۲۸۷/فریدون/۱
تیره گَرد برآمدن: گردباد شدید شدن
از آن شهر روشن یکی تیره گرد
برآمد که خورشید شد لاژورد
۴۳۲/ضحاک/۱
تیز شتافتن: تند رفتن
ز کارآگهان آگهی یافتم
بدان آگهی تیز بشتافتم
۸۹/فریدون/۱
تیزتَک: تیزدو
بگفت و به گرز گران دست برد
عنان بارۀ تیزتک را سپرد
۳۱۸/ضحاک/۱
تیزویر: تیزهوش
گزیدند پس موبدی تیزویر
سخنگوی و بینادل و یادگیر
۳۱۸/فریدون/۱
تیزی نمودن: تندی کردن
میانه کز آغاز تیزی نمود
از آتش مرو را دلیری فزود
۲۵۸/فریدون/۱
شیرزنان ایرانی در آینه تاریخ
نویسنده: کاوه فرخ
مترجم: حسام الدین شافعیان
وظیفه روایت کردن گذشته را به مورخان و باستانشناسان واگذارکردهاند. این وظیفه ایجاب میکند که مورخ تا حد ممکن بیطرف و متعادل باشد. نوشتن در مورد اتفاقات ماه جون سال ۲۰۰۹ در ایران چنین شرطی را حداقل برای نگارنده به محک میگذارد.
شهر باستانی سوخته (۳۰۰۰ قبل از میلاد): موقعیت زنان
شواهد باستانشناسی نزدیک زابل (در استان جنوب شرقی سیستان و بلوچستان) که تاریخ حیات آن به ۲۰۰۰ تا ۳۰۰۰ سال قبل از میلاد بر میگردد، گواهی روشن از موقعیت و قدرت زنان ایران باستان به دست میدهد.
هر چند که بیشتر دانشمندان غربی توجه خود را به ترقی مدنیت میان رودان (بین النهرین) معطوف داشتهاند، اما اکنون معلوم شده است که فلات ایران نیز خاستگاه سنتهای مدنی ویژه خود بوده است. شهر سوخته (که در بر دارنده ۳۰۰۰۰۰ هکتار زمین است) یک کلان شهر بسیار توسعه یافته و کامیاب و میزبان چهار تمدن بزرگ بوده است. در این مکان اکتشافات کوزهگری و جواهرسازی فراوانی به ثمر رسیدهاند. در نوامبر ۲۰۰۴، باستانشناسان قدیمیترین مجموعه بازی تخته نرد دنیا (در کنار ۶۰ قطعه بازی، تاس و غیره) را کشف کردند. از دیگر یافتهها میتوان به قدیمیترین چشم مصنوعی، تخم درخت زیره و اولین پویانمایی (انیمیشن) دنیا اشاره کرد.
یکی از جالبترین یافتهها، پیدا شدن تعداد زیادی مُهر در آرامگاه زنان است. مُهر در دوران باستان اغلب نشان گر قدرت و اعتبار بود. مهرهای شهر سوخته به دو نوع شخصی و دولتی تقسیم میشوند.
مهری باستانی از شهر سوخته
منصور سجادی باستانشناس و سرپرست هیات کاوش در شهر سوخته در این رابطه به خبرگزاری میراث فرهنگی (CHN) گفت:
«در دنیای باستانی ابزارهایی وجود داشته که از آنها به عنوان ابزارهای کنترل اقتصادی یاد میکنیم. هر فرد یا گروهی در جامعه که صاحب چنین ابزارهایی بود در شمار قویترین فرد یا گروه آنجامعه محسوب میشد.»
سری جالب دیگر از کشفیات در شهر سوخته به وسیله تیم سجادی این بود که نود درصد از این مهرها به زنان تعلق داشتند و در مقابل تنها پنج درصد به مردان و پنج درصد دیگر به کودکان تعلق داشت. سجادی در ادامه افزود:
«از آنجا که میدانیم مهرها با صاحبانشان در پنج هزار سال پیش دفن میشدند، مطمئن هستیم که مهرهای بسیار مهم شهر سوخته که کارهای کلیدی اقتصادی توسط آنها انجام میشد متعلق به زنان شهر سوخته بوده است…. بسیار طبیعی به نظر میرسد که مردان برخی ابزار قدرت را به زنان شهر سپرده باشند زیرا مردان دور از شهر به کشاورزی و صنعتگری مشغول بودند و طبیعتا مهرها باید در دست کسانی باشد که در یک جای ثابت و در دسترس همگان بوده و مشکلات شهر را بلافاصله حل کنند.»
یافتههای جدیدتر نشان میدهند که زنان شهر سوخته بیشتر از مردان عمر میکردند. این موضوع در ۲۲ جون ۲۰۰۹ در Iran» s PressTV News Service گزارش شد. سرپرست این کاوشهای به خصوص در شهر سوخته، فرزاد فروزانفر بود.
فروزانفر اشاره کرد طول مردان به طور متوسط بین ۳۵ تا ۴۵ سال بود ولی زنانی تا ۸۰ سال هم عمر میکردند. این تیم همچنین دریافت که جمعیت این شهر باستانی ۶۰۰۰ نفر بود که تخمین ۵۰۰۰ نفر قبلی را تصحیح میکند.
«جمعیت زنان این ناحیه بیشتر از مردان بود… همچنین بر اساس برآوردهای یاد شده میتوان نتیجهگیری کرد که حداکثر تدفینهای انجام شده در شهر سوخته موجود ۳۰۰۰۰ تدفین بوده است»
زنان ایران باستان در جنگ: «آمازونها» و هخامنشیان (قرن پنجم قبل از میلاد – ۳۳۳ قبل از میلاد)
یکی از زمینههایی که دانشمندان توجه چندانی به آن نشان ندادند نقش زنان جنگجوی ایران باستان است.
خبرگزاری رویترز در ۴ دسامبر ۲۰۰۴ از تهران، از یافتههای باستانشناسان از یک حفاری در نزدیکی تبریز در خطه شمال غربی آذربایجان ایران خبر داد. آزمایشهای DNA مشخص کرد که استخوانهای ۲۰۰۰ ساله مدفون در آن محل و شمشیر همراه آن به یک زن تعلق دارد. علیرضا هژبری نوبری به روزنامه همبستگی گفت:
«بر خلاف اظهار نظرهای قبلی که عنوان میکرد این جنگجو یک مرد است و با توجه به شمشیر مفرغی موجود در گور نیز این گمان به یقین تبدیل شده بود، آزمایشهای DNA نشان داد که اسکلت داخل گور متعلق به یک زن جنگجو بوده است.»
به گفته دکتر نوبری، ۱۰۹ گور جنگجویان تحت آزمایشان DNA قرار گرفتند تا جنسیت آنها تعیین شود. زنان جنگجو که یونانیان باستان آنها را» آمازونها» میخواندند از نوع جنگجویانی بودند که در قرن پنجم قبل از میلاد و پیش از آن در شمال (گیلان، مازندران و گلستان امروزی) و شمال غربی ایران (آذربایجان امروزی) غالب بودند. یافتههای فراوانی در گورستانهای جنگجویان ایرانیان شمال یعنی سکاها و جانشینان سرمتی آنها وجود دارند.
بازسازی ایرانیهای سکا یا سرمتی شمال در رزم به وسیله چرننکو و گورلیک (Cernenko & Gorelik، ۱۹۸۹، Plate F). ایرانیان باستان (آنها که در ایران باستان و اروپای شرقی ساکن بودند) اغلب جنگجویان و فرماندهان زن داشتند؛ مشابه جنگاوران زن سلتی و اروپای غربی باستان.
یک گلدان از یونان باستان منقش به زن جنگجوی آمازون (سوار بر اسب در سمت چپ). به لباس ایرانی باستانی او مثل شلوار، بلوز و کفش مادی-پارسی توجه کنید. جنگجوی یونانی مسلح به نیزه و سپر است اما لباسی بر تن ندارد.
گشایش گور-تپههای سکاها موسوم به «کورگانها» اغلب منجر به یافتن بقایای جنگجویان زنی شده است که شمشیرشان در کنارشان دفن شده است. این تپههای کورگان در شکلهای گوناگونی و در مکانهای مختلفی از جنوب اوکراین تا قفقاز و ایران (شمال و شمالغربی) قرار دارند. در زمان هخامنشیان، زنان در موقعیتهایی نظیر رهبری در ارتشهای شاهنشاهی ایران باستان دیده میشدند.
بازسازی آرتمیس از هالیکارناس (در ترکیه امروزی) یکی از قابلترین دریاسالاران خشایارشا در حمله ناموفقش به یونان در ۴۸۰ قبل از میلاد. تواناییهای دریایی جسورانه آرتمیس بارها خشایارشا را واداشت که اظهار کند» … مردان من زن شدهاند و زنان من مرد شدهاند». آرتمیس همچنین یکی از مشاوران نظامی ارشد خشایارشا بود.
بازسازی واحد سواره نظام زنان هخامنشی توسط شاپور سورن پهلاو. بانوان سوارکار خیلی از قبایل ایرانی مثل کردها و لرها تا اوایل قرن نوزدهم هم در جنگ شرکت میکردند.
زنان ایرانی در دوران ساسانیان (۶۵۱-۲۲۴میلادی)
منابع تاریخی رومیان از بانوان جنگجوی برجسته امپراتوری ساسانی (۶۵۱-۲۲۴ میلادی) یاد میکنند. زوناراس (XII, 23, 595, 7-596, 9) در اشاره به نیروهای شاپور اول مینویسد:
«… در ارتش ایرانیان … گفته میشود که زنانی هم وجود دارند که مانند مردان لباس پوشیده و مسلح میشدند.»
امپراتور والرین (قدرت: ۲۶۰-۲۵۳ میلادی) (در حال زانو زدن) و یک سناتور رومی (با ردای رومی توگا در سمت راست) در ۲۶۰ میلادی به ارتش شاپور تسلیم میشود. امپراتور و سناتور را یک بانوی جنگجوی ایرانی (چپ) و یک افسر از خاندان سورن (با کلاه قرمز) همراهی کردند. منابع رومی گزارش میکنند که افسران زنان ایرانی دوش به دوش مردان ساسانی میجنگیدند (Farrokh, 2005, Plate E) (اسواران ساسانی، دکتر کاوه فرخ).
کاهنهای از معبد آناهیتا «فر» یا شکوه ایزدی را پس از پیروزی برجسته بهرام چوبین در برابر هونها در اواخر دهه ۵۸۰ میلادی به او تقدیم میکند. زنان در الهیات ایران باستان و دین زردشتی نقش بزرگی ایفا میکردند(Farrokh, 2005, Plate E) (اسواران ساسانی، دکتر کاوه فرخ).
شاهزاده شیرین (که مسیحی بود) در کنار همسر و پادشاهش خسرو پرویز. هر چند خسرو پرویز زردشتی بود اما به عقاید مسیحی همسرش، شیرین، احترام میگذاشت. در دوران ساسانیان علاوه بر زردشتیان، جمعیت مسیحی و بودایی زیادی در ایران زندگی میکردند (Farrokh, 2005, Plate E) (اسواران ساسانی، دکتر کاوه فرخ).
شاهزاده بوران (معنای لغوی: زن زیبا) در شیز از آذربایجان. بوران (پوراندوخت) یکی از آخرین فرمانروایان ساسانیان پیش از حملات اعراب – مسلمانان بین ۶۳۷ و ۶۵۱ میلادی بود.(Farrokh, 2005, Plate E) (اسواران ساسانی، دکتر کاوه فرخ).
بعد از اینکه امپراتوری ساسانیان در اثر حمله مسلمانان عربستان فرو پاشید، تعدادی از بانوان جنگجو برای مقاومت برخواستند، به عنوان نمونه آپرانیک (دختر ژنرال پیران)، نگان و آزاده (که بسیار تلاش کرد تا جلوی ورود دشمنان را از شمال ایران بگیرد). اورلائت مینویسد:
«دیلمان [در شمال ایران امروزی] حداقل تا قرن هشتم میلادی تسخیر ناپذیر باقی ماند …حکمرانان اولیه دیلمیان گرایشات ضد عربی شدیدی داشتند و در پی بازیابی امپراتوری و ادیان باستانی ایران بودند (۱۹۹۸, p.268)»
mazandarani-girl-chelsi
دختری از ناحیه چلسیو در مازندران – خیلی از مبارزان شمال ایران در قرون هفتم و هشتم میلادی زنان بودند.
کار برجسته بانوان رزمنده ایرانی در دوران پس از اسلام در حماسه شاهنامه فردوسی انعکاس یافته است. یک عبارتی که گردآفرید جنگجوی زن را شرح میدهد:
چو بر زین بپیچید گردآفرید یکی تیغ تیز از میان برکشید
بزد نیزهی او بدو نیم کرد نشست از براسپ و برخاست گرد
نگارهای از نبرد گردآفرید (سمت چپ) با سهراب
دوران پس از اسلام
آخرین قیام بزرگ بر علیه خلفای عباسی (قدرت: ۱۲۵۸ -۷۲۱ میلادی) از سوی بابک خرمدین (۸۳۸-۷۹۸ میلادی) بود که از پایگاهش در آذربایجان جنبش مقاومت نیرومندی را از ۸۱۶ تا ۸۳۷ میلادی رهبری کرد. این آخرین تلاش بزرگ ایرانیان برای بازسازی دوباره دین زردشتی و دیگر فرقههای ایرانی مثل کیش مزدکی بود.
خلفای عباسی ابومسلم خراسانی (۷۵۵-۷۰۰ میلادی) را علیرغم اینکه او به آنها کمک کرده بود تا خلفای اموی (۷۵۰-۶۶۱ میلادی) را کنار بزنند به قتل رساندند. علت این قتل، محبوبیت فزاینده ابومسلم خراسانی در میان ایرانیان بود. خلیفای عباسی نگران امکان احیای حس استقلال طلبی ایرانیان بعد از وی بودند. مرگ ابومسلم خراسانی امید توده ایرانیان را برای خودمختاری بیشتر در درون این ساختار نقش بر آب کرد. در چنین شرایطی بود که شورش بزرگ بابک از شمالغربی ایران در آذربایجان سر برآورد.
نکته قابل توجه، نقش برجسته بانو، همسر بابک خرمدین در طول این قیام بود. بانو در طی ۲۳ سال قیام بابک علیه خلیفه عباسی در کنار وی بود. علیرغم شکست نهایی آنها در سال ۸۳۷ میلادی، نام و یاد قیام خرمدینان در فرهنگ و خاطره ایرانیان باقی مانده است.
دژ بابک در شهر کلیبر استان آذربایجان شرقی. هر سال مردمی از آذربایجان و سراسر ایران به این دژ میآیند و به او برای تلاشهایش ادای احترام میکنند.
فرمانروای ری (نزدیک تهران کنونی) در پارچهای از دوران پس از اسلام که احتمالا به سلسله دیلمیان (قرن دهم میلادی) در شمال ایران بر میگردد. جامه این بانوی فرماندار باید شبیه به جامه بانو خرمدین باشد.
لرها، مردمی از غرب ایران که پیوند نزدیکی با سکاهای باستان دارند هنوز هم شاهد حضور فعال زنانشان در نبردهای مختلف هستند. کریم خان زند (۱۷۷۹-۱۷۰۵) موسس سلسله زندیه و سلحشورانش اغلب به همراه همسرانشان در جنگها حاضر میشدند. حضور زنان لر در تعقیب و شکست دادن قبایل پشتون افغانستان در قرن هجدهم بسیار موثر بود. ایزدی مینویسد:
«فسران افغان زند ها را به این خاطر مسخره می کردند و آن ها را متهم می کردند که پشت دامن زنانشان مخفی می شوند” (Izady, 1992, pp.194)»
زنی از لرستان که از اسب خود فرود آمده است. معمولا به طور سنتی زنان لر در فعالیتهای مربوط به سوارکاری شرکت دارند و به خاطر تیراندازی دقیقشان بر پشت اسب شهرت دارند (عکس از نصرت الله کسراییان، ۱۹۹۰).
جنبش مشروطه (۱۹۱۱-۱۹۰۶)
یک نمونه از اهمیت زنان در تکامل سیاسی و اجتماعی ایران را میتوان در انقلاب مشروطه ایران (۱۹۱۱-۱۹۰۶) دید. جنبش مشروطه ایرانیان در نوع خودش اولین نمونه از تلاشهای دموکراسی خواهی، برابرطلبی و دفاع از حقوق بشر در غرب آسیا بود. هدف مشروطه خواهان ایرانی محدود کردن قدرت مطلق پادشاهان قاجار به نفع مجلس منتخب مردم بود.
ملی گرایان مشروطه خواه در اوایل قرن بیستم در تبریز زیر پرچم ایران میجنگند. زنان ایرانی دلاورانه در کنار مردان علیه سلطنت طلبان قاجاری و هم پیمانان روسیشان به نبرد میپرداختند.
جنبش مشروطه ایران با شدت سرکوب شد که این امر موجب خشم پروفسور ادوارد براون (۱۹۲۵-۱۸۶۲) شد و پارلمان انگلیس را متهم کرد که تلویحا موافق اقدامات روسیه در سرکوب اولین جنبش دموکراسی خواهانه در غرب آسیاست. نیروهای روسیه تزاری و هم پیمانانشان مجلس ایران را که محل حضور ایرانیان آزادی خواه بود را به توپ بستند.
سرکوب دموکراسی خواهی ایرانیان: قزاقهای روس تزاری شمشیرهایشان را در برابر مشروطه خواهان اعدام شده به سمت پایین گرفتند. افسر روسی کلنل ولادیمیر لیاخوف (۱۹۱۹-۱۸۶۹) به بمباران مجلس در ۲۳ جون ۱۹۰۸ معروف بود.
سرکوب دموکراسی خواهی ایرانیان: قزاقهای روس تزاری شمشیرهایشان را در برابر مشروطه خواهان اعدام شده به سمت پایین گرفتند. افسر روسی کلنل ولادیمیر لیاخوف (۱۹۱۹-۱۸۶۹) به بمباران مجلس در ۲۳ جون ۱۹۰۸ معروف بود. ( Shuster, 1912, pp.183-189).
«…زنان ایرانی نقشی پررنگ در حرکات اصیل و میهن پرستانه داشتند. زنان ایرانی از سال ۱۹۰۷ تا کنون تقریبا مترقیترین زنان دنیا شدهاند. در حقیقت زنان برای زنده نگه داشتن روحیه آزادگی تلاشهای بسیار کردند. آنها در مدت بسیار کوتاهی به معلم، نویسنده روزنامه، موسس باشگاههای زنان و سخنگوی موضوعات سیاسی مختلف تبدیل شدند..»
مورگان شوستر امریکایی (۱۹۶۲-۱۸۷۷) در مورد عملکرد زنان ایرانی و نقش آنها در حراست از ایده آلهای جنبش مشروطه ایران نوشت.
علیرغم نیروهای سرکوبگر، به موجب نقش موثر بانوان ایرانی در آن دوران، ایده آلهای جنبش مشروطه هرگز به دست فراموشی سپرده نشد. نقشی که از آن به قدر کافی قدردانی نشده است. از آن هنگام تا کنون زنان در صف اول ارتقای حقوق بشر در ایران بودند.
این نوشتار کوتاه در پی آن بود که به نقش حساس زنان ایرانی را به عنوان موتور محرک تغییرات سیاسی و اجتماعی ایران از زمان باستان تا کنون اشاره کند.
شیرزن ایرانی- تصویر از مصطفی دربیانی. ایرانیان اغلب از زنانشان به عنوان «شیر زن» نام میبرند تا به نقش تاریخی آنها به عنوان قهرمانان حقوق بشر اشاره کنند.
مطالعه بیشتر:
Cernenko, E. V. & Gorelik, M.V. (1989). The Scythians 700-300 BC. London: Osprey Publishing.
Chaqueri, C. (2001). Origins of Social Democracy in Iran. Seattle: University of Washington Press.
Farrokh, K. (2005). Elite Sassanian Cavalry. Oxford: Osprey Publishing.
Farrokh, K. (2007). Shadows in the Desert: Ancient Persia at War. Oxford: Osprey Publishing.
Izady, M. (1992). The Kurds: A Concise History and Fact Book. Taylor & Francis.
Kasraian, N. (1990). Our Homeland Iran. Tehran: Sekke Press.
Mallory, J.P. (1989). In Search of the Indo-Europeans: Language, Archaeology and Myth. London: Thames & Hudson.
Nafisi, S. (1955). Babak Khorramdin Delavar-e Azarbaijan [Babak Khorramdin, the courageous one/Brave one of Azarbaijan]. Tehran: Tabesh.
Overlaet, Bruno (1998). Regalia of the Ruling Classes in Late Sassanian Times: The Riggisberg Strap Mountings, Swords and Archer’s Fingercaps. In Riggisberger Berichte – Entlang der Seidenstrasse – Abegg-Stiftung, Riggisberg, pp.267-297.
Shamim, A.A. (1995). Iran dar Dorrey-e Saltanat-e Qajar (Chapp-e Sheshom) [Iran during the Qajar Monarchy Era (6th edition)]. Tehran: Moddaber.
Shuster, M. (1912). The Strangling of Persia. London: Adelphi Terrace
بهمن ۱۳۹۰
بهمنگان فرخنده باد نسخه پی دی اف این شماره را از اینجا دریافت کنید
در این شماره می خوانید :
نقش امپراتوری روسیه در قطع ارتباطهای ایران و قفقاز نماد شیر و قداست آن واژههای فریبکار پارسی افغانستانی رویدادنگاری تاریخ هیتی کاروانسراهای ایران
